به منظور جلوگیری از سوء تعبیر، و وارونه کردن موضوع انتقادی ما به جنبش ناسیونالیسم در جایگاه یک پرچم سیاسی، باید فرض را بر این حقیقت گذاشت که این مبحث ابداً بر سر دل بستگی و دوست داشتن محل تولد، ...
زبانی که مردم به آن تکلم می کنند و یا درهم تنیدگی و خویشاوندی کلتور، ترانه، موزیک و شعر خوانی انسان های که در یک کشور به دنیا می آیند و شهروند و تابعه آن کشور هستند، نیست. دوست داشتن این موارد بالقوه و بطور طبیعی جدا ناپذیر از نوستالوژی زندگی مردم هستند و ربطی به نقد من به مکتب ناسیونالیسم ندارد. نقد مبانی سیاست ملت پرستی و ناسیونالیسم از دیگاه من، پرداختن به یک پرچم سیاسی است که وقتی در قدرت باشد، تمام سعی خود را به عمل می آورد تا صف متمایز طبقه کارگر و بورژوازی را مخدوش کرده و با هویت تراشی من درآوردی، این دو طبقه را یک ملت خطاب کرده، و آنگاه ملت خود را برتر از دیگران فرض کرده و از همسایگان شیطان سازی می کند. و وقتی هم این جنبش در اپوزیسیون باشد، خواهان وحدت کارگر و بورژوازی "ملت" تحت ستم است و با مظلوم نمایی از ناسیونالیسم خودی، از آن قربانی و فرشته نجات می سازد. هدف این روشنگری، نقد هر دو روی یک سکه جنبش نامبرده است.
مقدمه
در بخش اول این جزوه به مبانی اصول سیاست ها و کاراکتر مخرب احزابی که بر بستر جنبش ناسیونالیسم متولد شده و در این متن شکل می گیرند؛ و همچنین به فرایند صعود و سقوط آنها: مانند انحلال پ.ک.ک و هم جبهه شدن احزاب ناسیونالیست کُرد با آمریکا، اسرائیل و دول مرتجع منطقه؛ اشاره کردم. این مساله تا حدودی مشخص شد که حاصل مجموع پراتیک همه احزاب ملی گرا در حاکمیت و در اپوزیسیون و در همه نقاط دنیا، جز گمراهی طبقه کارگر از پی بردن به منشاء استثمار کارگر و عدم شناخت دوست و دشمن طبقاتی؛ هیچ دست آوردی برای آنان به ارمغان نمی آورد. در ادامه باید به یک حقیقت اساسی اشاره کنم که نقش مخرب جنبش ناسیونالیسم را نباید ابداً به نزاع اپوزیسیون خودمختاری طلب یا فدرالیست چی برای سهم خواهی خود از حکومت های مرکزی- محدود کرده که گویا معضل جامعه فقط ناشی از جست و خیزهای تفرقه افکنانۀ آنان است. برای پی بردن به عمق نکبت ملی گرایی در سطح وسیع تر، این خام اندیشانه خواهد بود اگر ما خطر ناسیونالیسم در حاکمیت را که هیچ ادعای دال بر تجزیه کشور ندارد و از تمامیت ارضی و وحدت ملی به هر قیمت دفاع می کند، غافل شویم. دفاع ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی "پرشیا" ناسیونالیسم عرب و ترک از یک پارچگی کشورهای که مساله ملی دارند، بدلیل اینکه مردم متکلم با زبان های غیر از زبان ایشان تحقیر و محکوم کرده، عین اولی جهالت محض است. بنابر این، ناسیونالیسم در قدرت و در اپوزیسیون پشت و روی یک سکه جنبش ملی گرایی و از یک جنس و به یک میزان جامعه را از هر دو سوی مسموم می کنند. ملی گرایی طبقه حاکم در ماهیت ابداً فرقی با تلاش احزاب خودمختاری طلبی و فدرالیست چی کُرد برای شکل دادن به هویت ملی ندارد. این مساله چندان فرق نمی کند که فرهنگ ناسیونالیسم توسط دولت های ترکیه، ایران، پ.ک.ک و یا احزاب چپ مدرنیست و سکولار مانند حزب توده ایران- با ژست لیبرالیستی جاافتاده تر و مسئولیت پذیری، نظم و عقلانیت؛ تبلیغ، ترویج و دامن زده شود. آگاهی ناسیونالیستی؛ نوعی آگاهی وارونه، مصنوعی و قلابی است. تمام احزاب ملی گرا قطبین راست و چپ یک جنبش ارتجاعی واحد بنام ناسیونالیسم تشکیل می دهند. از نظر محتوا، فرق عجیبی مابین ناسیونالیسم جبهه ملی با جریانات راست توسعه طلب مانند سلطنت طلبان و فالانژهای مانند سازمان زحمتکشان عبدالله مهتدی که بی پرده علیه کمونیسم و کارگرعربده می کشند، نیست. تفاوت فقط در دُز یکی بیشتر و یکی کمتر است. مساله تا به قلمرو نقد کارگری و کمونیستی این جنبش ارتجاعی هم مربوط می شود، باز این فرق نمی کند که آیا این سازمان های ناسیونالیست توده ای و از متن جامعه بر خاسته و یا توسط قدرت های بزرگ ساخته و پرداخته شده اند. این مهم نیست که توده های مسموم بار آمده با این فرهنگ با نیت خیر این فرهنگ را دامن می زنند، یا اجیر و مزدور آمریکا و اسرائیل هستند. در مبارزه طبقاتی، پیچیدگی مساله دقیقاً جای شروع می شود که توده ای بودن و عنصر نیت خیر و حتی وجدان و اخلاق بدون ربط دادن آنها به مناسبات تولید اجتماعی و مناسبات پایه ای بین کارگر و سرمایه دار، هیچ چیزی که از سامان اقتصادی و تولید اجتماعی پیشی بگیرد، عوض نمی کند. در واقع وجدان، اخلاق، عدالت و... بر بستر سامان اقتصادی و تولید اجتماعی پا به عرصه وجود گذاشته و در این متن قابل درک هستند. با این اوصاف، نیروهایی که آگاهانه و نه صرفاً با "نیت خیر"، در این قلمرو: اولاً اگر به این حقایق آگاه نباشند و دوماً، برای تغییر انقلابی سامان تولید اقتصادی که در امروز مناسبات سرمایه داری است، در حد لازم و کافی نقد کمونیستی نداشته و سوماً، در تغییر این مناسبات ذینفع نباشند؛ چه در ابعاد میلیونی و چه یک سکت چند نفره، بالاجبار در مدار همان نظام حرکت کرده و در حصارهای آن محبوس می مانند. وقتی ما با این معیارها تلاش جمعی تمام ناسیونالیست ها را بسنجیم، متوجه خواهیم شد که از محدوده حصارها و تناقضات سیستم تولید سرمایه داری تجاوز نمی کند. لذا انسان های که دنبال برابری اقتصادی، پیشرفت و اتحاد طبقاتی طبقه کارگر هستند و برای رهایی این طبقه و کل جامعه از اسارت و طوق سیستم کار مزدی تلاش می کنند؛ باید این صورت مساله قطعی و مفرض باشد که با نقد همه جانبه (جنبش مادر) ناسیونالیسم می توان قدم های برگشت ناپذیر بسوی جامعه سوسیالیستی و برابری کامل انسان ها بر داشت. اکنون در ادامۀ بخش دوم، توجه شما را به بُعد تئوریک مساله جلب می کنم.
تئوری، ارکان و مشخصات ملت: لیست استالین
مجموع تئوری های تعریف مشخصات جنبش ملت سازی توسط جریانات ملی گرا از چپ و راست تاکنون ارائه شده، به نحوی از انحاء مشتق از تئوری های متناقض، بی ثبات، بی پایه و اساس لیست استالین است که شامل ١- زبان مشترک ٢- سرزمین مشترک٣- تاریخ مشترک ٤- حیات اقتصادی مشترک و ٥- شکل و شمایل مشترک است. طبق نظر، نظریه پردازان مدافع حقوق ملت، مردمی ملت اصیل محسوب می شوند که تمام این پنج رکن اختصاصات هویتی ملی را دارا باشند. مثلاً اگر جمعیتی از انسان های کره زمین، چهار رکن از پنج رکن یاد شده خصیصه تشکیل دولت ملی را داشته باشد، هنوز نمی توان آنها را ملت اصیل خطاب کرد. یا به عبارت دیگرعدم وجود هر یک از مشخصات"پایه" مثلاً سرزمین مشترک، به تنهایی برای رد هویت ملی آنان کافی است. من در بخش سوم مفصلاً به تناقضات تعاریف هر یک از مشخصات هویت متمایز کننده ملتی از ملت دیگر، خواهم پرداخت که چرا هیچ یک از ارکان آن سر راست، استاندارد و علمی نیست. چرا تعمیم هر رکن از مشخصات مبانی ملت، به نفی ارکان دیگر آن منجر می شود. بدلیل همین تناقضات بنیادین مشخصات ملت، جناح های ناسیونالیست در حاکمیت و در اپوزیسیون در تعمیم تئوری های تعریف ملت، بسی مشکل دارند و به توافق نمی رسند. تعدادی از آنها بر زبان مشترک تاکید بیشترمی کنند و بعضی ها بر سرزمین. اما خواه تاکید را بر یکی از ارکان آن بگذاریم و خواه همه آنها را در یک بسته بندی با رابطه ارگانیک قرار بدهیم، باز از آنجایی که اجزاء متشکله آن مجازی است، سنتز تجزیه از عام به خاص و از خاص به عام دلبخواهی خواهند بود. پنج رکن تئوری جنبش ملت سازی، البته فقط تعاریف کلاسیک مبانی آن توسط مدافعین جنبه دارتر ناسیونالیست ها است. ولی جدیداً ترمنولوژی "ملت های بدون دولت"، "ملت های مرکب و کوچک که یک ملت بزرگ را تشکیل می دهند، (مانند سوئیس) و "ملت های که علاقه به استقلال از ملت بزرگ ندارد" را برای جرح و تعدیل به لیست تئوری کلاسیک ملت سازی افزوده اند. این نظریه پسامدرنیسم، بیشتر محصول پایان جنگ سرد است.
چرا لیست استالین؟
استالین کسی است که سعی می کند وجود ملت را به اصطلاح بر پایه مشخصات مادی آن فرموله کرده و توضیح بدهد. به این دلیل است که محققین، صاحب نظران منتقد و موافق حقوق ملی، برای ورود به مباحث مربوط به پدیده ملت، چه با ذکر نام و چه بدون ذکر،غالباً به لیست استالین اسناد می کنند. تمام مارکیسست های استالینیستی، ناسیونالیست های غیر مارکیسست و روشنفکران دموکراسی خواه، یعنی همه جریانات ملی گرا چه خودشان به آن اعتراف کرده و چه آن را انکار نمایند؛ مستقیماً و یا غیر مستقیم، با تئوری ملت سازی استالین از نظر متدولوژی متکی و هم جهت هستند. و چون در کل اصلی پذیرفته شده تر از لیست نامبرده جهت تعریف هویت ملت سازی وجود ندارد؛ ما هم برای شروع تنقید خود، از لیست یاد شده آغاز می کنیم.
استالین در سال١٩١٢"مارکسیسم و مسئله ملی و مسئله استعمار" را اساساً در رد ادعای "بوندیست ها" که خواهان ایجاد سازمانی مستقل برای یهودیان بعنوان یک اقلیت ملی در روسیه بودند، نوشت. ایشان مانند هر ناسیونالیستی وجود ملت را به رسمیت می شناسد، اما معتقد است از آنجائی که یهودیان سرزمین و زبان مشترکی ندارند، مشمول ملت مستقل نمی شوند. نامبرده به این منظور مجبور شد تا لیستی درهم و برهم به عنوان خصائل ملت اصیل کدامند را ارائه دهد، تا از نظر خودش، پاسخی قاطع و قانع کننده به بوندیست ها و تمام ملت های "نااصیل" داده باشد که پا را از گلیم " حق ملت اصیل" درازتر نکنند. اما کل اهمیت لیست استالین در این نهفته است که او صورت مساله ای را باز کرد تا ما از آن طریق به مقوله ای بپردازیم که خود استالین هیچ وقت قادر به پاسخ کمونیستی به آن نشد. قبل از توضیح مفصل تناقضات لیست ایشان و تعاریف و تبصره های کم و زیاد کردن های هر کدام از شعبات ناسیونالیسم و صاحب نظران موافق و مخالف این لیست، اجازه بدهید اول به خود تاریخ پیدایش مفهوم ملت از کجا آمده از زاویه تاریخی نگاه کنیم:
طبق نوشته اریک هابسباوم، مورخ و نویسنده کتاب "ملت و ناسیونالیسم از١٧٨٠" (صفحات١۴و١٥متن انگلیسی)، در فرهنگ لغت اکادمی پادشاهی اسپانیا، که به این منظور مورد موشکافی دقیق قرار داده بود، قبل از چاپ سال١٨٨۴، از ترمینولوژی ملت، دولت و زبان رسمی کشور، هیچ گونه استفاده نشده بود. این یعنی تاریخ پیدایش جنبش ناسیونالیسم در جهان، به سیصد سال پیش بر می گردد. از این تاریخ به بعد است که ما برای اولین بار با کلمه "ناسیون" که قبلاً خیلی ساده معانی بومی، تراکم جمعیت یک ناحیه و شهروندان یک ناحیه را داشت، آشنا می شویم- که مشخصاً ارتباط معین و بلاواسطه ای به مفاهیم متعارف ناسیونالیسم مدرن- در استعمال این ترمینولوژی برای معرفی و باز شناسی ملت، دولت و کشور خودی نداشت.
همچنین در فرهنگ لغت اسپانیایی چاپ اول سال١٧٢٦، واژۀ وطن (tierra) معنی شهر و محل زادگاه انسان را دارد. کلمه آلمانی خلق (Volk) نیز تا این آواخر برای جمعیت محل و ناحیه ای بکاربرده می شد. برای نمونه سیاست مداران بر آمده از انقلاب های زیر و رو کننده جهان مانند انقلاب آمریکا و فرانسه، جهت پرهیز از بار محدود لفظ ناسیون به گروه خاصی از جامعه و جهت پرهیز از بار تحکم قدرت مرکزی بر ارادۀ مردم، بجای واژه های ملت، حکومت و دولت، اغلب از کلمات "مردم، اتحادیه، کنفدراسیون، سرزمین جمعی ما، رفاهیات عمومی و جامعه" استفاده می کردند. معنی کامل و طبیعی "ناسیون" در فرهنگ لغت تمام کشورها تا قبل از این تاریخ هر چه که بود و برای هر مفاهیمی که بکارمی بردند، کاملاً با معانی ادبیات متعارف باب شده امروزی جنبش های ناسیونالیستی که به منظور متمایز کردن خود از دیگران است، تفاوت های جوهری و ماهوی دارد.
صد البته منظور ما از این تحقیقات و یادآوری های تاریخی آقای هابسباوم این نیست که گویا طبقات جامعۀ آن زمان از همان اوائل انکشاف سرمایه داری درک روشنی که ما امروز از افسانه هویت ملی داریم و یا نقدی که مارکس به جامعه بورژوایی داشته، همین نقد را به مناسبات سرمایه داری و به این مفاهیم داشتند. حتی منظور ما این نیست که بله آنها موظف بودند خصلت ناسیونالیسم دوصد سال پس از زمان خود را برای نسل ما پیشگویی کنند. خیر، منظور از یادآوری این فاکتورها تاریخی نشان دادن واقعیت های است که علیرغم شفاف نبودن تبیین چگونگی کنترل مالکیت جمعی بر سامان ابزار تولید و محصول تولید- که تبعات آن زمینه را برای تولید انواع تبعیضات فراهم می کند، و علیرغم نداشتن حساسیت کافی و لازم انقلابیون و سیاستمداران آن زمان آمریکا و فرانسه به مقوله هویت ملی- که بالقوه می توانسته همچون عناصر بازدارنده از همان اوائل عمل کند، اما جنبش ناسیونالیسم همچون امروز بالفعل نبود. آن زمان کسی با مفهوم امروزی خود را بعنوان آمریکایی، روسی و فرانسوی تداعی نمی کرد. آمریکایی، روسی و فرانسوی در ادبیات آنها به هیچ وجه زبان و نژاد خاصی را در بر نمی گرفت. استقلال ملی معنی بازسازی هویت اقلیت های قومی، زبانی و جغرافیایی و تیره و نژاد و تاریخ مشترک خاصی بعنوان تمایزات این گروه با آن دیگری نبود. از این روست که جمهوری خواهان فرانسه ای، آقای توماس پاین (آمریکایی) را به کمسیون شورای ملی فرانسه انتخاب کردند. نزد آنان ملت معنی مردم داشت و برای هرچیزی که بکاربرده می شد، عناصر جماهیر از آن غایب نبود. ملت= دولت= مردم و دمکراسی بود که معنی یک گروه خاصی که بعداً در لیست استالین ملحوظ شده است را نداشت. در آن ایام مداخله مردم در پروژه کشورسازی، به معنی سانترالیسم، اقتدار مناسبات بورژوایی و توسعه و تغییر در زندگی طبقه کارگر با روایت پوپولیستی هر دو را با خود حمل می کرد. این یعنی تا این اواخر لفظ "ناسیون" مثل امروز در نقطه مقابل جامعه، جنبش سوسیالیستی و سوسیالیست ها قرار نمی دادند، بلکه در مواردی، استقلال ملی نزد انقلابیون و اقشار پائین جامعه به معنی پله ای از نردبان ترقی تاریخ تکامل مبارزه مردم این کشورها برای جامعه بزرگ تر و سوسیالیسم تلقی می شد. اما با به بن بست رسیدن جنبش های بورژوایی در امر تحقق آزادی، برابری و برادری که از شعارهای آوائل پیدایش طبقه بورژوا بودند، به تدریج زمینه برای احزاب سیاسی بر آمده از این جنبش ها باز شد تا پروژه ملت سازی خود را در دستور جامعه تحت تسلط ایشان بگذارند. احزاب بورژوایی به منظور رفع بحران های ذاتی و هویتی نظام جدید، کم کم لغت ناسیون را ضمیمه آب و خاک، تیر و نژاد و دولت و کشور برای تفرقه در صفوف طبقه کارگر کردند.
برخی از تفاوت های ناسیونالیسم در قرون ١٩و٢٠
ناسیونالیسم در اوائل انکشاف نظام سرمایه داری، نقش مهمی در بسیج مردم، کمک به تمرکز، توسعه و تجهیز سیستم بورژوایی در مقابل جوامع ملوک الطوایفی و محلی گری نظام فئودالی، ایفا نمود. مناسبات فئودالی و زندگی بدوی که موانع توسعه و تکامل نظام نوین بورژوازی و به این اعتبار، موانع تکامل شهرنشینی آن دوران بودند، توسط جنبش مذکور به چالش کشیده شد. ناسیونالیسم در اوائل علیرغم حمل تضادهای مادرزادی خود با آزادی طبقه کارگر، رگه هایی از ترقی خواهی، مدنیت و تکامل مختص جامعه بورژوایی را نیز با خود حمل می کرد. از این لحاظ می توان جهان قرون ١٩و٢٠ را عصر "بیداری" نهضت های ملی نامید. در آن ایام اگر کسی امنیت، خوشبختی و سعادت جامعه را می خواست، کوتاه شدن دست مذهب از آموزش و پرورش، تدوین قوانین مدون در مقابل عرف و سنت های مذهبی و فئودالی و آریستوکراسی می خواست، احترام به حقوق فردی انسان و رفتار انسانی تر با زن را می خواست، با پرچم سیاسی نامبرده به میدان می آمد. ناسیونالیسم مدافع رادیکالیسم در جوامع صنعتی در آن ایام و پرچم اعتراض مردم در کشورهای بود که امروز آنها را "جهان سوم" می خوانند. ناسیونالیسم بنوعی پرچم اعتراض مردم به سلطه امپریالیسم و نشانه سمپاتی با بلوک شرق بود که در آن زمان خود را نماینده استقلال طلبان چپگرا معرفی می کرد. اهداف اولیه ناسیونالیسم در١٩و٢٠ برعکس امروز تا حدودی ارجحیت دادن حقوق شهروندی انسان بر آب و خاک، بسط و گسترش ارزش های لیبرالی و سکولاریسم بر خرافات مذهبی و متمرکز کردن جمعیت های کوچک در جمعیت های بزرگ تر بود. این ویژگی ها باعث شدند در مواردی احزاب "سوسیالیست" نیز در راس جنبش های استقلال طلبانه ملی قرار بگیرند. ولی فقدان مرزبندی شفاف کمونیستی احزاب چپ و طبقه کارگر با مقوله ملت، باعث شد تا حاصل مداخله آنان در جنبش های توده ای اغلب منجر به قدرت گرفتن ناسیونالیست ها اعم از چپ پوپولیست و راست افراطی شود. نمونه استالین و موافقین تئوری ملت وی برای اثبات ناروشنی جنبش کمونیستی در قبال درک مفهوم بورژوایی ملت کافی است، که یکی از دلائل شکست انقلاب اکتبر 1917 روسیه بود.
اما جنبش ناسیونالیسم به مانند هر پدیده ای در جهان هستی که در پاسخ به نیازهای بوجود آمده، نه تنها ادوار جنینی، بلوغ- جوانی و پیری، بلکه دوران زوال هم دارد. مناسبات اجتماعی، اقتصادی و طبقاتی جامعه معاصربه جایی رسیده که بالاتر از مناسبات ماقبل خود است و جنبش های ملی گرایی ظرفیت پاسخگویی به نیازهای انسان اجتماعی و انتگره شده این دوران را ندارند. تفاوت های منافع فاحش طبقاتی دنیای این دو طبقه، مساله ای نبود و نیست که جنبش های اجتماعی به آسانی بتوانند از کنار آن بگذرند، یا آنها را انکار و یا پاسخ یکسان برای آن داشته باشند. پاسخ ناسیونالیسم به این تناقضات و تفاوت ها، حل ابدی آنها نیست، پاسخی وارونه و از زاویه منافع سرمایه داری خودی است- که پا را از حیطه خود نظام سرمایه داری خارج نمی کند و این در حالی است که طبقه نوین با نیازهای نوین، پاسخی کارگری و کمونیستی می خواهد. با این اوصاف، عناصر عینیت اجتماعی و آرمانی پرولتاریا هم از نظر عینی و هم بلحاظ ذهنی، میخ آخر را به تابوت جنبش ملی گرایی کوبید. بن بست جنبش های بورژوایی به لحاظ محتوای انقلابی در امر تحقق شعار آزادی، برابری و برادری، اوائل پیدایش این طبقه، فرایند زوال ناسیونالیسم را هم آغاز کرد. بورژوازی به هر میزان از اهداف اولیه (شعار آزادی، برابری و برادری) دورتر شده، به همان میزان با تناقضات بیشتر و عمیق تری رو به رو شده است. بورژوازی در عمل رقابت و استثمار را جای تعاونی، دشمنی را جای برادری و نابرابری را جای برابری نشانده است. اینک جنبش ناسیونالیسم در همه جای دنیا بی نقاب تر از منافع بورژوازی در مقابل اتحاد پرولتاریا، مجیزگوی فرهنگ ملی گرایی، فدرالیسم و شقه شقه کردن صف جهانی طبقه کارگر است. این نمونه ها تنها نوک کوه یخ در آب ناسیونالیسم امروز است که نشان می دهد در عمل نه تنها ظرفیت نمایندگی مبارزه کارگر معترض در هیچ عرصه ای ندارد، بلکه حتی با ارزش های رادیکال اوائل انکشاف خود (مجتمع کردم قوم های کوچک تر در یک state بزرگتر) بیگانه شده و علیه ارزش های جهان شمول انسان، شمشیر از رو بسته است.
افسانه مشخصات هویت ملی
یکی از دلایل اصلی اینکه تاکنون هیچ کدام از موافقین حقوق ملت نتوانسته پاسخ جامع، قابل تعمیم و یک دست به این سئوال: هویت ملی چیست؟ بدهند، ریشه در تناقضات خود تعریف هویت ملت دارد. کاربست و تعمیم نظریه مشخصات ملت از مبدا تا مقصد متناقض است. علیرغم ادعای سرراست بودن حق ملل در تعیین سر نوشت خویش، اگر با معیارهای علمی و ابژکتیو و خارج از قلمرو سیاست، به مفهوم ملت نگاه کنیم؛ ملت چیزی همچون خدایان آسمان و مذهب است، یعنی تنها در قلمرو سیاست عینیت دارد. بنابر این، ناسیونالیسم مخلوق ملت نیست، مساله بعکس است. به قول ارنست رنان" بخشی از تئوری ملت سازی این است که واقعیت های تاریخی را وارونه ساخت". مهمل گویی شاخه های ناسیونالیسم در حاکمیت و در اپوزیسیون وقتی بیشتر خودنمایی می کند که آن را با همان معیارهای که برای اثبات ملت بودن خود به کار می گیرند، نمی توانند آن را تا انتها بسط بدهند. هیچ کدام از آنان بی اگر و اما نمی تواند نظریه خود برای حق ملت دار شدن همه ملل ساکن جهان را تعمیم دهد. اما افسانه بودن یک موضوع چیز است و علل بقای آن، یک چیز دیگر. ما همه می دانیم در پروسه تاریخ تکامل انسان، پدیده های زیادی وجود داشته و دارند که با معیارعلمی و حقیقت آزمایی قابل توضیح و قابل اثبات نبوده و حتی وجود آنها در تضاد با علم، عقل سلیم و سعادت بشر است؛ ولی وجود دارند. ناسیونالیسم مصداق این مساله است که با وجود اینکه هیچ کسی تاکنون قادر به اثبات وجود خدا نشده، ولی "خدا آنجا، اینجا و همه جاست". اثبات نشدن وجود خدا در بعد علمی و منطق، مانع از این حقیقت نشده است که فعالین، آژیتاتورها، مبلغین، مورخین و کارشناسان طبقه سرمایه دار بدلیل منافع زمینی به وسیله نهادها و جنبش های مذهبی هر روز خرافات مذهبی را باز تولید نکنند. ملت هم در بُعد سیاسی، همچون مذهب و خدایان آسمان، همچون تخیل، توهم و اتوپیا، متاسفانه در زندگی مردم نقش ایفا می کند. سازمان ها، نهادها، اشخاص و رهبران جنبش های ملت سازی واقعی و زمینی اند. دقیقاً به این دلائل است بر خلاف معیارهای علمی و ابژکتیو، ملت در قلمرو سیاست یک پدیده عینی است. فعالین، آژیتاتورها، مبلغین، مورخین و کارشناسان جنبش های ملت سازی، زمینی، حی و حاضر و غیر قابل انکار هستند. امروز جنبش های ملی- مذهبی که سرشان در یک آخر است، با نهادهای مسجد، کلیسا، آیت الله، کشیش، پاپ، شاعر، نویسنده و... واقعی و زمینی اند. از آنجا این جنبش پرچمی است در نقطه مقابل انترناسیونالیسم پرولتری و جنبش کمونیستی، صاحبان خود را در میان آنانیکه علیه جنبش پرولتری و کمونیستی هستند، پیدا خواهد کرد. اگر چه در بعد تاریخی و مضمونی و محتوای باید قدری تفاوت بین جنبش نامبرده در قرن٢١ با خصوصیات آن در قرن ١٩قائل بود. مثلاً با وجود تشابهات ملت با مذهب، اما در مراحلی (قرن ١٩) رهبران سکولار و لائیک از خود بیرون داده و آنان سعی کرده اند که از این جنبش چهره ای مدرن و حتی علمی و قابل تعریف بدست بدهند. ولی علیرغم تمام تلاش متفکرین سکولار جهت لائیک جلوه دادن آن، خصلت اساسی ناسیونالیسم در امروز از هر لحاظ مشابه جنبش های مذهبی است. ضرورت وجود ملت و مذهب در عصر انقلاب انفورماتیک تنها ناشی از کارکرد مناسبات جابرانه و استثمارگرانه سرمایه داری و عجز و ناتوانی بشر در فراتر رفتن از حصارها و محدودیت های جامعه فعلی است.
طاعون ناسیونالیسم فراتر از بحران های خاورمیانه!
آنچه امروز بحران های خاورمیانه از اسرائیل تا سوریه، از عراق و ایران تا ترکیه و غیره را شکل داده، محصول عملکرد دو جنبش ارتجاعی ناسیونالیسم و مذهب است. نه تنها برای دست بردن و پی بردن به ریشه های این بحران ها، بلکه برای درک فاجعه جنگ های اول و دوم جهانی، باید به این حقیقت پی برد که هیچ کدام از آنها تصادفی و ناشی از ندانم کاری این و آن سیاستمدار نبوده، این نتیجه منطق عملکرد جنبش های بورژوایی- یعنی ناسیونالیسم و مذهب است. با در نظر گرفتن این مساله، ما می توانیم علت روی داد و وقوع جنگ های مانند اول و دوم جهانی و منبعد آنها در سطوح مختلف را توضیح بدهیم. چون رقابت جز ارکان نظام سرمایه داری است، در مرحله ای از رشد و تنگنای این رقابت ها منجر به جنگهای عریان بین رقبا می شود. منطق و دینامیزم قانون رقابت حکومت های رقیب (مامور و معذور) مجبور به اطاعت از این قواعد می کند. پس وقتی از نقش مخرب ناسیونالیسم صحبت می کنیم، باید یک تصویر جامع و کامل از عملکرد و پروژه های تاریخی آن در سطوح کلی و محلی داشته باشیم. هیچ عملکرد حکومت ها و احزاب ناسیونایست در این رابطه مکانیکی و خارج از بستر جنبش مادر نیست. فاجعه پاکسازی های قومی در رواندا، خشونت های دولتی اسرائیل در غزه و غیر جز ذات، طبیعت و متابلیسم نظام سرمایه داری است، زیرا بورژوازی بدون قهر، نمی تواند ارزش اضافه را از طبقه کارگر تصاحب و بین بخش های این طبقه در حاکمیت و در اپوزیسیون تقسیم نماید. در ضمن اینکه بورژوازی همیشه با طبقه کارگر سر جنگ دارد، در عین حال در مواردی دامنه این نزاع ها کل جامعه را در بر می گیرد. با این منطق می توان علت وقوع جنگ ها را درک نمود که آنها ناشی از بد نیتی اشخاص کارگزار این طبقه نیستند، منتج از سرشت مناسباتی هستند که بعضاً خارج از کنترل خود بورژوازی عمل می کند. به گفته دیگر، از آن روزی که منطق تولید اقتصادی نظام سرمایه داری، موضوع چگونگی تقسیم ارزش اضافه را به دستور مجموع سرمایه داران رانده است، از آن ایام هم، شریان رگ حیات تمام بخش های متعدد طبقه بورژوا ذاتاً به رقابت، کشمکش های سیاسی و جنگ های آشکار و پنهان آنان- از یک طرف با طبقه کارگر، و از طرف دیگر(هر چند گاهی) با یک دیگر در هم تنیده است. طبقه بورژوا ضمن تلاش برای نگاه داشتن وحدت طبقاتی خویش بعنوان یک طبقه؛ و ضمن اتفاق نظر بر سر تداوم سرکوب معنوی و فیزیکی کارگران جهت حفظ شرایط استثمار به هر قیمت؛ رسماً از قوانین رقابت و بازار آزاد برای تنظیم سهم کمتر و بیشتر هر یک از محصول کار طبقه کارگر، پی روی کرده و حتی از خلق جنگ های ویران کننده اول و دوم جهانی و... آبایی ندارد. طبیعت مناسبات جامعه بورژوازی مانند کفتار وحشی است که اگر بیرون از گروه خود طعمه گیر نیاورد، برای حفظ بقا، قوی ترهای آنها، ضعیف ترهای خود را شکار می کنند!
در ضمن باید این را اضافه کنم که نظام سرمایه داری فقط نظام مهندسی راه انداختن مکانیسم رقابت ها نیست، نظام رفع این بحران های سیستماتیک به وسیله تفرقه در صفوف کارگران و وارونه کردن علت و معلول این بحران ها و سرشکن کردن روی سر مردم، به منظور بازسازی از نو این داستان هم هست. بنابر این، مبارزه سیاسی ایشان با رقبا و با دشمن طبقاتی خود- یعنی با کارگران، اشکال هزارتو، بسیار پیچیده و در مواردی واژگونه، نقابزده و گاه مسخ شده به خود می گیرد که با زحمت می توان رمزشان گشود. بنابر این استراتژی جنبش یاد شده مانند یک خط مستقیم و در هر نقطۀ جهان و با یک ریتم و شدت و حدت یکسان اجرا نمی شود، بلکه در میان دریایی از ویژگی های فرهنگی، تاریخی از جمله امتیازاتی که بخشاً مادی و بخشاً فقط ظاهر سازی و نمایش های ملون است، به میزان پیشروی ایدئولوژی و ارادۀ طبقه استثمارگر، به مردم منتسب به خودی و تبعیض علیه (ملت بیگانه و تجزیه طلب)، مسیر مارپیچی خود را طی می کند. سازماندهی جنگ طبقاتی بورژوازی علیه کارگر، اغالب در پوشش های که ظاهر آنها با باطن شان با زحمت قابل تفکیک است صورت می گیرد. ایجاد تفرقه در صفوف کارگران کُرد و فارس اینجا وسیلۀ ای در دست بورژوازی متحد است تا کارگر کُرد و فارس نتوانند در صف واحدی علیه ریشه های استثمار خود مبارزه کنند. ایشان بدون تولید فرهنگ ملی گرایی، بدون تبلیغ و ترویج سازش طبقاتی در جایگاه افکار سازی منحرف کننده چگونه می تواند سفره "ملت" را خالی کند؟ حکومت "ملت" ستمگر در داخل کشور با امتیازی که به مردم منتسب به خودی می دهد؛ و تبعیض فراوانی که علیه (مردم متکلم به زبان دیگر) اعمال می کند، توانسته پایه های مادی جنگ و نزاع ملی را از هر دو طرف سمنت کند. ایشان با شیطان سازی از بیگانه، چهره واقعی خود را از چشم مردم پنهان می نماید. در همچنین شرایطی است که کارگر نمی تواند به تناقضات مناسبات سرمایه داری از هر دو طرف سهل و آسان اندیشه و تدبیرکند. مردم بار آمده با گرایشات بورژوایی، به اندازه لازم و کافی ریشه های اصلی فقر، جنگ، رقابت و تبعض و سلول های سرطان بیماری های گریبان گیر جامعه که در این کیس استثمار کارگران است، هدف قرار نداده، بلکه از موضع تنفری که بورژوازی "خودی" از اتحاد کارگران و کمونیست ها از هر دو طرف دارد، به دوست و دشمن خود نگاه می کنند. قربانیان این فرهنگ به میزان نفوذ ایده های بورژوازی در طبقه کارگر، به همان میزان همسایگان بغل دستی را مسبب بد بختی های خود فرض می کنند. مردم ناآگاه به مبانی کمونیسم و ناآگاه به منشاء این واقعیت ها، اغلب حکومت را نه حکومت طبقاتی یک طبقه، بلکه آن را حکومت های مثلاً انگلیس، آمریکا و ملت فارس، کُرد و یا عرب، اشتباه می گیرند. بورژوازی به کمک فرهنگ ناسیونالیستی توانسته هویت های جعلی برای کارگر بتراشد و هاله ای دور منافع طبقه سرمایه دار را تحت نام دفاع از مثلاً ملت کُرد و یا ملت فارس بکشد. رسالت ناسیونالیسم، در پروسه سیصد سال گذشته، در زمان حال و در آینده نیز، آدرس غلط دادن و منحرف کردن مردم است تا ماهیت طبقه بورژوا در ایجاد شرایط استثمار کارگران از هر دو طرف را در تاریکی پنهان بماند.
جاده ملت سازی از تهران- تبریز به کردستان، از کردستان به تهران و تبریز!
به حکم آنچه تا اینجا گفتیم، نقد ملی گرایی تاکتیک و سیاست مرحله ای ما کمونیست ها نیست، اصول پایه سیاست های ما است. در این قسمت باید این موضوع را روشن تر کرده که جنس ناسیونالیسم چه در قدرت و چه در اپوزیسیون به یک میزان ارتجاعی و مانع آزادی طبقه کارگر است. در مقدمه گفتم نباید تلویحاً یا به گونه ای تصویر ناروشنی از ناسیونالیسم ارائه داد که گویا فقط نکبت آن مختص و محدود به بخشی از این جنبش است که فعلاً پروژه ساختن ملت در دستور دارند و خطر آنهائی که قبلاً ساخته شده و در حاکمیت هستند را دست کم گرفت. فرایند جنبش ملت سازی جاده یک طرفه از تبریز به تهران و از کرمانشاه به تهران نیست، بعکس از تهران به مهاباد، از مهاباد به تبریز هم هست. با این اوصاف، نقد کمونیستی ما به مکتب و جهانبینی ناسیونالیسم ایرانی و کُرد، در این مورد خاص، راه حل طبقه کارگر به کل جامعه و در تقابل با جنبش ملی گرایی اعم از ترک، بلوچ و عرب و...است. چنانچه نقد ما به مذهب نمی تواند صرفاً به مذهب اسلام محدود بماند، بلکه باید کلیه سیستم ایده آلیستی و صنعت مذاهب با تمام شاخه ها و شعبات آن را در بربگیرد. از منظر کمونیسم کارگری، نقد مذهب اسلام نه تنها آوانس به مسحیت یا یهودیت نیست، بلکه زدودن جهانبینی جاهلانه صنعت مذهب از جمله مسحیت و یهودیگری در کلیت آنها است. دقیقاً این مثال مصداق نقد خرافات ملی گرایی نیز هست. اگر یک کمونیست در تهران کلمه کُرد را از این اثر بردارد و ناسیونالیسم فارس را جای کلمه کُرد بگذارد، یا در تبریز کلمه ترک و در بلوچستان بلوچ و در اهواز کلمه عرب را بجای عبارت ناسیونالیسم کُرد بگذارد، اصول نقد ما یکسان و معتبر می ماند. گفتن این حقیقت مهم است که موضوع پراتیک ما کمونیست ها نقد تمام جنبش های ملی گرایی معاصر صرف نظر از ویژگی هایشان (چه مدرنیست و چه سنتی) و بالفعل و بالقوه است. ما فقط با این نقد می توانیم مردم را در مقابل مبتلا شدن به طاعون ملت پرستی از هر سوی که باشد، واکسینه کنیم.
مفاخر ملت، زرادخانه و مهمات پاکسازهای قومی!
فعالین، آژیتاتورها، مبلغین، مورخین و کارشناسان ناسیونالیست؛ برخلاف تمام حقایق تاریخی و ماتریالیستی که مبنای هر تحول و رشد و تکامل اجتماعی جامعه بشر را در دگرگونی های مناسبات تولید اقتصادی و مبارزه طبقاتی جستجو می کند، آنها هر کدام با نحوی اصالت، قدمت، مفاخر و برتری "ملت" خود را بر ملت های دیگر فرض گرفته و خرافاتی را دامن می زنند که گویا ملت ایشان از دیگران اصیل تر و تاریخی تر است. اما وقتی از زاویه حقوق جهان شمول انسان به آنچه ملت پرستان مفاخر ملی می نامند نگاه می کنیم، مفاخر ملت ایشان چیزی نیست غیر از مهمات و زرادخانه جنگ ها و پاکسازهای قومی که در فوق چند نمونه را ذکر کردیم. در جامعه طبقاتی، به حکم اینکه سود بیشتر سرمایه دار از محل پرداخت دستمزد کمتر به کارگر حاصل می شود، این در تحلیل نهایی شکاف طبقاتی ایجاد کرده که زمینه هر گونه وحدت بین این دو طبقه را از بین برده و مهر جدایی را به همه پدیده ها و قراردادهای اجتماعی زده است. به گفته دیگر، تا روزی که در جامعه تضاد طبقاتی محو نشود، هیچ پدیده ای نیست (از جمله مفاخر ملت) همزمان بطور مساوی به نفع طبقه کارگر و هم به نفع سرمایه دار عمل کند. هیچ چیزی نیست که هم به ضرر کارگر و هم به زیان بورژوازی نقش ایفا نماید. اگر بتوان استثنای بر این قاعده قائل شد- این است که در تحلیل نهایی کل جامعه از عمل کرد مناسبات نظام سرمایه داری با تمام مفاخر ملت پرستی، متضرر است. آتشی که تاریخاً فرهنگ ملت پرستی از هر دو طرف به جان جامعه انداخته، دود آن به چشم کل بشریت مانند جنگ های جهانی اول و دوم... رفته و می رود. امروز معضل خطر گرمایش کره زمین، خطر جنگ های اتومی و رقابت میان قدرت های امپریالیستی در جایگاه فجایع بالقوه بالای سر جامعه قرار گرفته و همه را از جمله طبقه بورژوا هم تهدید می کند. ناسیونالیسم برعکس طبقه کارگر، در این وسط و در فرایند جنگ های تحمیلی به بشر امروز، به لحاظ نظری و ایدئولوژیکی، کتمان این واقعیت و مخدوش کردن این دو دنیای متفاوت است. قطبین حریفان خط دهنده طبقه بورژوا هر کدام حریف آن سوی مرز را مسبب و مقصر این وضعیت فاجعه بار جامعه تحت حاکمیت امروز خویش معرفی کرده، در حالی که تمام آیین و اصول خودشان هیچ تمایز با آیین و اصول طرف مقابل ندارد. ایراد مانیفیست دو سوی نزاع ملی گرایی هم همین است که با آیین ملی گرایی، هرگز نمی توان صلح پایه دارد میان" ملت ها" و برابری اقتصادی همه شهروندان در جامعه تضمین کرد. پس اگر کسانی می خواهند این مخاطرات را از سر جامعه برطرف نمایند، باید ریشۀ و منشای این فجایع را اصولاً درک نموده تا بتوان کاری جدی در این راستا برای صلح بین المللی انجام داد. بورژوازی برای تفرقه و شقه شقه کردن صفوف پرولتاریا درمقابل صف متحد استثمارگران در سطح کشوری و بین المللی، محتاج بر افراشتن پرچم ناسیونالیسم است تا در نهایت حقایق ماهیت و جوهر مبارزه این دو طبقه وارونه نماید. ولی از نگاه منافع کارگر، این موضوع فرق نمی کند که چه کسی کارگر را استثمار خواهد کرد، طبقه سرمایه دار"خودی" یا بیگانه. تا زمانی جامعه طبقاتی باشد، دولت ابزار سرکوب یک طبقه علیه طبقه دیگر است. از نقطه نظر کشف علیت تمام ناهنجاری ها و پدیده استثمار، دشمن درجه اول طبقه کارگر در هر کشوری طبقۀ سرمایه دار آن کشور است. اگر استثنای مانند پیوند تاریخی، فرهنگ، زبان و درجه توسعه یافتگی این بخش از مردمان جامعه با آن بخش دیگر؛ وجود داشته باشد، استثنایی بر قاعده کلی و معادله های فرعی تر میان ملل هستند که، تماماً بر مدار تضادهای اصلی کار و سرمایه با نرخ بالا و پایین در حرکتند. تمام کشمکش های جامعه طبقاتی، بر محور اصلی مساله چگونگی تصاحب ارزش اضافه تولید شده توسط طبقه کارگر بین این دو طبقه می چرخد. با قراردادن بی اما و اگر و غیر استثنایی این قواعد، تازه می توان به سراغ مجموع مسائلی دموکراتیکی که در نظام سرمایه داری قابل حل و فصل بوده و هنوز حل نشده و روی دست جامعه مانده- رفت. علل وجود ستم ملی، نابرابری زن و مرد، تبعیض نژادی و عقب ماندگی فرهنگی که منبع تغذیه نهضت های مذهبی متحدین ناسیونالیسم هستند، اینجا می توان رمز گشایی کرد. به گفته دیگر، به سرانجام رساندن خواست برابری قطعی زن و مرد، رفع تبعیض نژادی و عقب ماندگی فرهنگی از کانال یک تحول پایه دارتر (انقلاب کارگری) به صورت برگشت ناپذیر حل خواهند شد.
ناسیونالیسم سد مانع انقلاب کمونیستی
این مدعا را من با فکت، اسناد و مدارک می توانم نشان بدهم که ناسیونالیسم کارت دست احزاب بورژوایی در حاکمیت و در اپوزیسیون، برای مقابله با تشکل یابی کارگران، جلوگیری از کسب آگاهی طبقاتی و سد مانع انقلاب کمونیستی در جهان امروز است. احزاب بورژوایی ملی گرا در حاکمیت و در اپوزیسیون برای کلاه گذاشتن سر طبقه کارگر با این کارت برای معامله، مذاکره، صلح و جنگ باهم نیاز دارند. منافع ملت یک کلمه دهن پرکنی است تا کارگران بنام خودشان داعیه اداره جامعه نداشته و همیشه منتظر حداقل دستمزدها از طرف مجالس پدر ملت باشند. انسان کارگر با این پرچم نمی تواند آزادی، برابری اقتصادی و سعادت خویش و همه شهروندان را متحقق نماید. اگراصل را بر این حقیقت که دولت ابزار سرکوب یک طبقه علیه طبقه دیگر است بگذاریم، درک این مساله مشکل نخواهد بود که "ملت واحد" خیالی و پوچ است و هیچ کسی نمی تواند طبق معیارهای علمی خصوصیات مشترک و ویژه برای یک ملت بیابد. خلاصه ناسیونالیسم پرچم و ابزار مبارزه سیاسی طبقه سرمایه دار بر ضد طبقه کارگر و از نظرعلمی بی پایه، خیالی و پوچ است. وطن، مرز و پرچم ملی، چند رکن پایه ای مبانی ایدئولوژی طبقه بورژوا در خدمت سازمان دادن تولید و بازتولید جامعه نابرابرطبقاتی در یک جغرافیای معین ( در این مورد ایران) براساس منافع آن به اسم منافع ملت است. باید بر پایه این متدلوژی و جهان بینی کمونیستی، پاسخ امروزی به رفع ستم ملی داد. من تاکنون برخی از مولفه ها و ماهیت جناحین چپ و راست جنبش نامبرده را توضیح داده ام. اگر هنوز تردیدی باقی مانده باشد که چرا ناسیونالیسم بسان صنعت مذهب به صنعتی برای کم و زیاد کردن سهم همه آنانی که از قبال استثمار طبقه کارگر زندگی می کنند، به خدمت گرفته می شود، آن را در بخش های بعدی بیشتر باز می کنیم.