72 منتخب سایت

واقعیات پشت جدال قطب‌های جهانی

جدال دیدگاه‌ها

هیچ دوره ای مانند این دوره جهان در نا امنی، ناروشنی از آینده سیاسی و اقتصادی خود به سر نبرده است. دوره ای که کشمکشهای سیاسی گسترش یافته، بلوک بندی های سابق فرو پاشیده و پیمان های جدید با ساختارهای بی ثبات و شکننده شکل گرفته اند، ...

بدون اینکه هیچ تضمینی در ادامه کاری و یا تعهدی قابل اتکایی برای آنها معرفی شده باشد. دوره ای که نقش قطب های جهانی سرمایه هر بار، بسته به درجه توان هر کدام و یا  میزان مقاومت و یا عقب نشینی دیگران تعیین می شود و تغییرات مکرر در قواعد تعیین شده میان این قطب ها باعث شده که تشخیص روندها در لایه ای  از ابهام و نامعلومی پوشیده شود. 

تعریف و باز تعریف بلوک ها در عین حال نقش های جدیدی برای بازیگران منطقه ای بوجود آورده است تا بتوانند در دل  معادلات بین المللی و شکاف های جاری موقعیت مناسب تری برای خود بسازند، حوزه های جدید اما بی ثباتی را دامن زده است که بدون شناخت از دلایل اقتصادی و سیاسی آنها، پیشروی در امر مبارزه طبقه کارگر و مقابله با این شرایط را برای کمونیست ها دشوار میکند. رجوع به آمار و ارقام و گزارشات ارائه شده توسط مراکز و نهادهای معتبر تحقیقاتی، جهت نشان دادن روندها و پایه های رقابت در بلوک ها قدیمی و در عین حال  در پروسه شکلگیری بلوکهای جدید از یکسو، و تاثیر و بازتاب سیاسی کشمکشهای جهانی و منطقه ای از سوی دیگر، ضرورتی است که کمونیست ها برای تاثیر گذاری به آن نیاز دارند. این نوشته تلاشی در این راه است.

آی ام اف و "چشم انداز اقتصادی جهان"

در ۲ نوامبر امسال، صندوق بین المللی پول، آی ام اف، در گزارش "چشم انداز اقتصادی جهان"  خود، میزان رشد اقتصادی را بر اساس تولید ناخالص ملی جهانی امسال را انتشار داد. طبق این گزارش، این رشد در آمریکا ۲ درصد، در چین چهار و هشت دهم درصد، و در اتحادیه اروپا بطور متوسط یک و چهار دهم درصد (آلمان دو دهم  درصد و فرانسه هفت دهم درصد)، بریتانیا یک و سه دهم  درصد و کشورهای در حال توسعه  چهار و دو دهم درصد در سال جاری است. فراتر اینکه در کل جهان میزان رشد امسال سه و دو دهم  درصد (کمتر از سه و چهار دهم درصد در سال ۲۰۲۴) است و در سال آتی،۲۰۲۶، باز هم کاهش خواهد داشت و سه و یک دهم درصد تخمین زده است. 

رشد تولید ناخالص ملی، علیرغم محدودیت های گنجانده شده در آن، همچنان معیار قابل استفاده عمومی است که امکان میدهد تا از کانال آن، به عنوان سنجش قابل قبولی برای مقایسه اقتصاد کشورهای مختلف، استفاده کرد. بهرحال، طبق این گزارش، صندوق بین المللی پول انتظار دارد که اوضاع در سال آتی وخیم تر شود و چشم انداز آن در سال ۲۰۲۷ نیز تنها معادل  سه و دو دهم  درصد باشد. این چشم انداز از دو جنبه حائز اهمیت است. 

از یکطرف این آمار نشان میدهد که با وجود رشد تکنولوژی در عرصه های گوناگون، علیرغم افزایش میزان تولید و فراورده های متفاوت و رشد تجارت عمومی در سطح بین المللی (چهار برابر شدن از سال ۲۰۰۳ تا ۲۰۲۵، از ۳۳ به ۱۳۳ ترلیون دلار با محاسبه نرخ تورم)، اقتصاد سرمایه داری در کل جهان در عرض نزدیک به یک و نیم دهه اخیر، مرتبا با کاهش سالانه رشد نسبی تولید ناخالص ملی مواجه بوده است. در عین حال، میزان بودجه های نظامی اعلام شده و رسمی دولت ها از ۹۵۰ میلیارد دلار، طبق آمار اخیر بنیاد بین المللی صلح استکهلم، امسال به نزدیک به ۳ ترلیون دلار رسیده است. باز بنا به آمار سال جاری بانک جهانی متکی به ۱۰۹ کشوری که سنتا آمار درآمد خود را محاسبه میکنند، علیرغم حجم عظیم تولید از هر ۱۰ نفر از جمعیت دنیا یک نفر در فقر شدید (آنهم با در نظر گرفتن حد نصاب ۳  دلار درآمد سرانه در روز) زندگی می کند. یعنی امسال آمار کسانی که در فقر شدید زندگی میکنند از۶۵۰ به ۸۰۰ میلیون نفر رسیده است. طبق همین محاسبه کل نظام موجود راه حل مناسبی برای آن و یا حداقل افق روشنی برای بهبود شرایط زندگی ندارد. 

از طرف دیگر، جزئیات گزارش ״چشم انداز اقتصادی جهان״، نشان دهنده تغییراتی جدی میان قطب های سرمایه جهانی مشخصا در قرن ۲۱ می باشد، امری که نه غیر مترقبه و ناگهانی، بلکه در امتداد سیری است که در دوره اخیر شکل گرفته است.

مهمترن مولفه های این تغییرات:

مستقل از اینکه چین با سیاست های اقتصادی دراز مدت و میان مدت خود، نه تنها با اتکا به نیروی  کار وسیع و ارزان، بلکه با مدیریت شدید و همه جانبه خود بر انرژی نسبتا ارزان تر ولی خطرناک، منجمله سوخت ذغال سنگ و اشاعه گازهای سمی و گلخانه ای در این مدت، توانسته است توانایی های خود را در صنایع شیمیایی، باطری و خودروهای برقی، و همچنین تکنولوژی جدا سازی و دستیابی به مواد معدنی کمیاب خاکی (rare earth) به شدت افزایش دهد. توانمندی هایی که پایه بسیاری از تکنولوژی های مدرن در صنایع گوناگون را دربر می گیرد و چین را در موقعیتی نزدیک به یک دهه جلوتر از غرب قرار داده است. علاوه بر این چین با گسترش روابط تجاری و قراردادهای متعدد آنهم در بازارهایی که سنتا در حوزه غرب بودند، سهم قابل ملاحظه ای از اقتصاد دنیا را به خود تخصیص داده است. در عین حال روسیه نیز با سرمایه گذاری های نجومی نه تنها در عرصه های تولیدی عمومی،  بلکه در بخش کشاورزی، شیمیایی، و بخصوص نظامی، چه در آسیا، آسیای میانه و افریقا، خود را در موقعیت قابل اتکا تری نسبت به ۲۰ سال پیش قرار داده است. در ادامه به تاثیر این موقعیت باز می گردم.

اما آنچه این گزارش، در تایید گزارشات قبلی "آی ام اف" و دیگر نهادهای رسمی بین المللی و اتحادیه اروپا، اعلام کرده است این واقعیت را نشان می دهد که سهم اروپا در کل اقتصاد جهانی، نه تنها به مثابه بخشی از غرب، بلکه حتی در مقایسه با آمریکا همچنان سیر نزولی شدید خود را طی میکند. ماریو دراگی (رئیس سابق بانک اروپا و نخست وزیر سابق ایتالیا) در گزارش خود تحت عنوان "آینده رقابت پذیری اروپا" که در سپتامبر امسال (۲۰۲۵) به اتحادیه اروپا ارائه داد، اذعان می کند که طی دو دهه اخیر اروپا نسبت به چین و آمریکا نقش اقتصادی رو به نزولی داشته است. برای نمونه، اختلاف تولید ناخالص ملی اروپا که تا سال ۲۰۰۸ با اختلاف ۱۰ تا ۱۵ درصد با آمریکا همراه بود، اکنون دو برابر، یعنی به ۳۰ درصد رسیده است تا جائیکه او این اوضاع را "بحران موجودیتی" اروپا نامید. فراتر اینکه سرمایه گذاری های "اصلی" در بخش تکنولوژی مدرن در اروپا نسبت به آمریکا به مراتب کمتر شده است. بطوریکه تنها ۴ شرکت از ۵۰ شرکت اصلی دنیا در این عرصه در اروپا هستند. دراگی راه برون رفت از این شرایط را در تغییرات اساسی فوری اتحادیه اروپا، نظیر سرمایه گذاری دولت ها، تولیدات داخلی مقرون به صرفه، گسترش حضور در بازارهای بین المللی و کماکان حول محور اصلی نقش بانک اروپا و بالاخره همکاری های ۲۷ کشور عضو اتحادیه در افزایش توان بارآوری کار و استفاده از تکنولوژی مدرن معرفی می کند. آنچه که دستیابی به آن برای اروپای فعلی اگر نا ممکن نباشد، حداقل به زودی ممکن نیست!. 

بر خلاف کشورهای غیر متروپل که دولت نقش سرمایه دار اصلی را بازی می کند، بخش عمده سرمایه در اروپا، حدود ۷۰٪ آن، در دست شرکت های گوناگون و یا همان بخش خصوصی است. انتظار دراگی از سرمایه گذاری نزدیک به یک ترلیون دلار در بخش تکنولوژی مدرن توسط دولت های اروپایی، آنهم در شرایط فعلی و فشار اجتماعی از پایین علیه فشار اقتصادی و...، بخصوص در زمانی که احزاب حاکم هیچکدام در موقعیت با ثباتی نیستند و تحت فشارهای فزاینده در جغرافیا خود هستند، انتظاری غیر واقعی و نا ممکن است. البته دراگی، این کارشناس خبره اتحادیه اروپا، نیز مسلما به این واقعیت واقف است و از همین زاویه با لحن "انتقادی" خود نسبت به سیاست های "ریاضت اقتصادی" دو دهه اخیر در اروپا، ادعا می کند که دولت می بایستی با نشان دادن افزایش سودآوری در نتیجه افزایش بارآوری کار، سرمایه های خصوصی را نیز در این راه شریک کند. اما، این زمان می طلبد و به همین دلیل، راه نجات واقعی را دراگی در پیشنهاد خود، مبنی بر اهمیت حمایت دستجمعی دولت های این اتحادیه، بمثابه یک بلوک، از صنایع، در همان سطح آمریکا و چین و حتی روسیه، تئوریزه کرده و بسته بندی می کند. 

شکی نیست که امروز دوره ادعاها و هیاهو حول ״بهشت برین بازار آزاد"، که با تئوری ها و سیاست های مانیتوریسم دوره تاچر و ریگان که با پرچم "عدم دخالت دولت" در بازار به میدان آمدند، به سر آمده است. دراگی نیز با خواست دخالت و سرمایه گذاری دولت های اتحادیه اروپا عملا به پایان این دوره اذعان دارد. 

گرچه در دوره اخیر دولت های اروپایی وام های بیشتری از بانکها گرفته اند و در عین حال بر شدت حمله به امکانات رفاهی-اجتماعی که طبقه کارگر به این دولت ها تحمیل کرده بود، افزوده است، اما شدت بخشیدن بیشتر به این حملات، با مقاومت های اجتماعی بیشتری مواجه خواهد شد. برای نمونه، تصمیم دولت ماکرون برای افزایش سن بازنشستگی زنگ خطر جدی برای طبقه کارگر و اکثریت کارگران جامعه بود و اعتراضات و مقاومت های متعددی را در مقابل دولت فرانسه به همراه داشت. علاوه بر این علیرغم تبلیغات همه جانبه دولت های اروپایی حول "خطر حمله روسیه" برای تراشیدن بهانه ای در جهت افزایش بودجه های نظامی، امروز دیگر برای بخش وسیعی از جامعه اروپا این تبلیغات جنگی و توجیهات مورد قبول نیست و اعتراضات و مقابله های اجتماعی در سطوح مختلف علیه تحمیل هزینه های جنگی و فشارهای اقتصادی بیشتر به جامعه در جریان است.   

به این ترتیب، انتظار سرمایه گذاری های بمراتب وسیعتر در تکنولوژی مدرن، آنهم توسط دولت های اروپایی که با کسری بودجه شدید مواجه هستند، غیر واقعی است. فراتر اینکه مشارکت بین دولت و سرمایه های خصوصی عملا به معنی گرفتن وام های هنگفت توسط دولت های اروپایی از بانکهای خصوصی، سرمایه مالی، است. وام های عظیمی که در واقع به معنی هزینه های بالاتر برای این دولت ها است. ‌ این امر همزمان فشار سیاسی بیشتری را بر آنها تحمیل می کند. نیاز به افزایش مالیات ها،‌ کاستن امکانات و خدمات اجتماعی نه فقط موقعیت بسیاری از دولت ها را در قبال مردم و اعتراضات عمومی، بلکه موقعیت کل بلوک اروپا را در رقابت های جهانی بمراتب شکننده تر می کند. 

بهرحال راه چاره دراگی، از این منظر هم قبل ازشروع با شکست مواجه خواهد شد، چرا که مشکل اصلی اروپا برای کاهش سرعت افت قدرت رقابتی خود، آنهم در دنیای امروز،  بسیار عمیق تر از این است که بتواند بدون جلب سرمایه های مالی اصلی،‌ در سطحی که ״طرح مارشال״ پس از جنگ جهانی در نجات بورژوازی حاکم در اروپا داشت، به تغییرات بنیادی دست یابد. حجم عظیم سرمایه امروز به حدی است که قادر به انباشت بیشتر، با شرایط فعلی نیروی کار، نیست. پایین بردن سهم کارگر از تولید سرسام آور مدرن، تنها با تبدیل کردن کارگر اروپایی به موقعیت کارگر در کشورهای غیر متروپل، یعنی کارگر ارزان و بی حقوق و تشدید استثمار، میسر می شود و این خود بدون جنگی همه جانبه ترعلیه این طبقه در اروپا ممکن نیست. 

تاکید دراگی بر سیاست واحد ۲۷ کشور این بلوک، که در سیاست مالی و افزایش مالیات ها ابراز کرده است، شامل همین مسئله یعنی کشیدن طبقه کارگر اروپا به موقعیت طبقه کارگر کشورهای غیر متروپل و جنگ تمام عیار علیه این طبقه می شود. سیاستی که راست افراطی نیز با پرچم "ضد خارجی" ولی با حفظ اتحادیه اروپا دنبال می کند. 

برای نمونه طبق گزارشی که در ماه سپتامبر توسط سی.ای.پی.آر در یورو واکس منتشر شده است،  در آمار رسمی کاهش جمعیت جوان آماده به کار در اروپا، تاثیر مستقیمی در میزان رشد اروپا دارد. طبق این گزارش تحقیقی کاهش جمعیت جوان نیروی کار در اروپا خود عاملی است که تا یک درصد از رشد اقتصادی اروپا می کاهد. اروپا نیازمند این نیروی کار جوان برای انباشت سریع است. نیرویی که با سیاست های راسیستی و "ضد خارجی" قرار است ارزان تر در بازار کار عرضه شود و در عین حال با دامن زدن به سیاست های دست راستی و تفرقه انداز در طبقه کارگر، خود به موتور محرکه ای برای کاهش عمومی دستمزد ها و حقوق کارگران تبدیل شده است. امروز تمام دولت های اروپایی، ‌مستقل از چپ یا راست یا افراطی، یا هر نامی که احزاب حاکم بر خود گذاشته اند، همان سیاست راست افراطی در مورد نیروی کار "غیر بومی" را تحت لوای "خواست مردم بومی" و "به رسمیت شناختن نارضایتی عمومی مردم کشور خود" به پیش می برند. اگر تجربه برگزیت و موقعیت نسبی ضعیف تر بریتانیا پس از خروج از چهارچوب منعطف تر اتحادیه اروپا، درس عبرتی برای بورژوازی حاکم در اروپا در جهت حفظ این بلوک تبدیل کرده است، اما در خود بریتانیا، دولت حزب لیبر نیز این سیاست راست افراطی را مو به مو به پیش می برد. 

امروز پوچی اظهارات سران اروپا در گره زدن موقعیت جهانی این بلوک به انتخاب ترامپ در آمریکا، یا در عدم پایبندی آمریکا به تامین مالی و نظامی اوکراین و غیره، بیش از دوره های گذشته به وضوح قابل مشاهده است. در واقع در این میان، بر خلاف بایدن، ترامپ تنها آنچه که بیش از یک دهه در جریان است را بدون بسته بندی دیپلماتیک رایج اعلام کرده است. 

سیاستی که موقعیت پایین تر این بلوک در رابطه با آمریکا در بلوک غرب را در عرصه های گوناگون نشان داده است. اتخاذ تصمیم در مورد ناتو و دستور افزایش سهمیه کشورهای عضو درآن، تعرفه ها، دیدار دو جانبه با پوتین و صحبت در مورد اوکراین، مذاکرات با ۵ کشور آسیای میانه، یا در رابطه با کشورهای حوزه خلیج و یا مذاکره مستقیم با ایران و غیره نمونه های اخیر تر کنار گذاشتن اروپا در عرصه بین المللی از طرف امریکا در این دوره است. 

بهرحال امروز بلوک اروپا قادر نیست موقعیت خود در رابطه با آمریکا را، نه با برگزاری ضیافت شاهانه برای ترامپ در کاخ باکینگهام لندن و نه با دست بوسی ها و پرواز های هر دم روسای اروپایی به کاخ سفید، هر چند با اکراه پذیرفته شده اند، بهبود ببخشد. امروز دیگر واضح است که بلوک اروپا امکان کسب موقعیت گذشته خود، نظیر اواخر قرن بیست، در بلوک غرب را نمی تواند در آینده نزدیک بدست آورد. اما این بدین معنی نیست که اروپا، در مقابل آمریکا و ترامپ سیاست سر تعظیم کامل فرود آوردن را اتخاذ کرده است. به عبارتی دیگر، نقش زیر دست اروپا در بلوک غرب، به هیچ وجه مترادف با پایان یافتن یا حذف این بلوک نه در عرصه رقابت ها و یا در معادلات جهانی امروز  نیست. سیاست و اینجا روابط بین المللی پیچیده تر و سیال تر از این است و اهرم های فشار هر یک از این قطب های جهانی همچنان در حدی است که نمی تواند مدل پایداری برای غلبه بر این اوضاع، حتی تنها در یک کمپ، کمپ غرب، را ممکن کند. 

علیرغم برتری قابل توجه آمریکا بر اروپا در بلوک غرب، این تنها قدمی در پایان سیاست و نیار امریکا به یدک کشیدن اروپا در سیاستهای جهانی خود و معادلات جهانی و به این معنی تغییراتی در سیاست و رابطه امریکا و اروپا  که در درون یک کمپ معین شکل گرفته اند، میباشد. کمپی که دیگر حرف آخر را در نظام جهانی نمی زند. ترک خوردن ستون های قلعه غرب، تنها یکی از بارزه های دنیای چند قطبی کنونی است. موقعیت خود این کمپ و و بویژه آمریکا در کل این نظام، همچنان سیر افولی خود را در جهان طی میکند. 

قرار این بود که آمریکا بتواند پس از پایان دادن به این یدک کشی، به سراغ رقیب اصلی اقتصادی خود، یعنی چین برود. در این راه،‌ ترامپ در ابتدا وعده داد که توافق با پوتین تنها با یک مکالمه تلفنی انجام خواهد شد. در حالیکه، روسیه امروز، نه با روسیه دوره گورباچف، نه با روسیه دور اول ریاست جمهوری ترامپ، قابل قیاس نیست و روسیه امروز موقعیت کاملا متفاوتی برای خود قائل است و بطور واقعی هم از موقعیت متمایزتر و بهتری از دوره های گذشته برخوردار است. در عرض مدت کوتاهی معلوم شد که ادعاهای ترامپ علیرغم نمایش های جنجالی در میدیا رسمی، نمیتواند جایگاه فعلی و ضعیف امریکا را در قطب های جهانی پرده پوشی کند. امروز دیگر استفاده از دلار به مثابه بازوی اعمال فشار آمریکا، دیگر چون گذشته کار کرد ندارد و امضای فرمان های متعدد ترامپ، و برخلاف قرن بیست و تحریم ها دیگر ابزار مناسبی برای آمریکا برای اعمال فشار به قطبهای رقیب و حتی به قدرتها و دولتهای کوچکتر نیست. 

نه اعلام قرارداد تصاحب معادن اوکراین در قبال کمک های مالی و نظامی، و نه اولتیماتوم های آمریکا به روسیه، در حالیکه روسیه طی این دهه و بخصوص زمانی که در جنگ با اوکراین دست بالا را دارد، کاربردی ندارد. روسیه خواهان به رسمیت شناخته شدن خود به مثابه یک قطب نظامی قوی جهانی است. به همین دلیل است که علیرغم مذاکرات "دوستانه" بین ترامپ و پوتین، روسیه حاضر به قبول شرایط غرب، و حتی اعلام آتش بس موقت با اوکراین نشد. پاسخ مثبت روسیه به نامه درخواست کمک های نظامی توسط مادورا در ونزوئلا، نمونه گویایی از این اعلام موجودیت روسیه بعنوان یک قدرت نظامی جهانی و همزمان حاکی از قدرت نظامی آن، آنهم  در حیات خلوت آمریکا در دریای کارائیب، است. حضور نظامی و پشتیبانی روسیه از دولت ونزوئلا، از این منظر، اهمیتی نظیر حمایت روسیه از کوبا در مقابل تهدیدات نظامی امریکا در قرن بیست دارد. معلوم شد که بحرانی کردن این دریا و حضور ناوگان های آمریکا در آن، دیگر چون چند دهه پیش، بلامانع نیست. همچنین پروازهای مکرر اخیر روسیه به پایگاه های خود در سوریه، نمونه دیگری از ‌همین پیام به آمریکا و نیروهایش در منطقه خاورمیانه است. 

در عین حال، چین با موقعیت اقتصادی و پروژه های استراتژیک خود، چه از طریق بریکس، چه در پیشبرد جاده ابریشم و تجارت و سرمایه گذاری های گسترده در صنایع و عرصه های استراتژیک در آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی را ادامه داده است. همچنین این بار سیاست تعرفه گذاری و تحریم های آمریکا علیه چین، بر خلاف ادعاهای ترامپ، با تحریم های متقابل چین و امتیاز گیری های متعددی از امریکا مواجه شد. آخرین جلسه و دیدار حضوری بین ترامپ و شی، نمونه برجسته ای از شکست این سیاست امریکا برای مقابله با چین است. رقابتی که تا انجا که به روابط بین قطب های جهانی مربوط است، نشانگر توانایی این دوره چین و آمادگی آن در مقابله به مثل با آمریکا بود. اما، فراتر از این، نمایش رژه نظامی دو ماه پیش ارتش چین، که به مناسبت هشتادمین سالروز مقابله چین با ژاپن برگزار شد، است. رژه ای که در واقع ارائه تصویری جدید از قطبی بود که دیگر تنها به حضور اقتصادی خود در دنیا بسنده نکرده است. این رژه نمایش قدرت قطبی بود که دیگر تنها قدرت آن در عرصه تولید و بازرگانی و اقتصاد نیست، بلکه قطبی مجهز به سلاح های مدرن نظامی است.

به این ترتیب دنیای چند قطبی امروز و تقسیم مجدد قدرت میان قطبهای اقتصادی-نظامی، نه بر اساس یک برنامه از پیشی و تعیین شده بلکه، مانند دوره های قبلی تقسیم و بازتقسیم جهان، سیال و مملو از تقابل ها، حمله و ضد حمله های سیاسی تجاری و غیره میان قطبها است. تقسیم قدرت میان قطبهایی که در عین حال محتاج به یکدیگر، در زنجیره ای از ادعا، امتیاز دهی و امتیاز گیری، در حال شکل گیری است. هر کدام به دنبال منافع خود، هیچ قید و بندی به دیگری را به رسمیت نمی شناسد. هر کدام علاوه بر موقعیت اقتصادی، بودجه و تجهیزات نظامی خود را هر روز مجهز تر از روز قبل کرده و همچنان بر قدرت نظامی خود متکی هستند. اما، تا تثبیت این نظام چند قطبی و قبول مدلی که همگی به آن متعهد باشند، دولت های کشورهای غیر متروپل نیز، هر یک برای دستیابی به موقعیتی بهتر، هر چند کوتاه مدت، از اتکا به تنها یک قطب پرهیز می کنند. روابط بین المللی دولت ها در حال حاضر همین را به وضوح نشان می دهد.

از اسرائیل و عربستان تا ویتنام، از قزاقستان تا پرو، از ایران تا افریقای جنوبی، خلاصه همه دولت ها بخشی از پروژه های خود، روابط تجاری و نظامی خود را چند وجهی و پراگماتیستی اتخاذ می کنند. دنیایی که جنگجوی داعشی و تروریست تحت تعقییب یکباره شخص اول سوریه و ״نماینده‌ آزادی مردم سوریه״ می شود،‌ برای رئیس جمهور ونزوئلا "جایزه" نقدی گذاشته می شود و دولت طالبان در افغانستان به رسمیت شناخته میشود و ... . امروز سیاست دولت ها بیش از هر زمان دیگری پراگماتیستی است و اساسا حول ممکن ترین انتخاب در هر مقطع اتخاذ میشود، و با سرعت خیره کننده ای تغییر می کند. 

در این میان ایران، بنا به موقعیت ژئوپولتیک آن، به کانونی در رقابت های جهانی تبدیل شده است. ایران از نظر اقتصادی و ژئوپولتیکی  در تقاطعی چند سویه، از تنگه هرمز و خلیج فارس گرفته، تا ارتباط بین اقیانوس هند به سوی آسیای مرکزی، از قرار داشتن در خطه جاده ابریشم چین، همسایگی با ترکیه، از دریای خزر به سمت روسیه و همچنین از سوی عراق به سمت عربستان قرار دارد. علاوه بر این نقش ایران به مثابه یکی از قدرت های مهم منطقه ای در خاورمیانه نیز باید به این شرایط اضافه کرد. ایران با تعمیق رقابت های جهانی، جایگاه ویژه تر و منحصر به فردی پیدا کرده است. جایگاهی که هر گونه بی ثباتی در ایران را با غیر قابل اتکا شدن راه های اصلی تجاری-اقتصادی و ... متعددی در منطقه مواجه می کند. 

در حالیکه با برجام تلاشی برای گشایش هرچند محدود رابطه ایران با غرب و بازار جهانی، که اولویت سرمایه و بورژوازی ایران بود، را مژده داده می شد، با شکست این پروژه، نگاه به شرق در حاکمیت ایران جایگاه بیشتری پیدا کرد. از سوی دیگر، با  شرکت در مذاکرات "غیر مستقیم" با آمریکا، حاکمیت در ایران کماکان راه را برای رسیدن به توافقی قابل اتکا ادامه داد. جنگ ۱۲ روزه و حمله مستقیم آمریکا، این پروسه را قیچی کرد و سپس اجرای مکانیسم ماشه توسط اروپای ناراضی از حذف شدن از مذاکرات ایران-امریکا، آنهم درست در پایان دوره اولیه تعهدات برجام، رد پای تعمیق رقابت های جهانی را کاملا نمایان کرد.

امروز نیز روابط نزدیک جمهوری اسلامی با چین و روسیه، نه ناشی از انتخاب استراتژیک و پایان یافته، بلکه ادامه سیاستی است که کشورهای دیگر نظیر ترکیه یا عربستان، سیاستی کاملا پراگماتیستی است. سیاستی که هر بار، بنا به موقعیت خود جمهوری اسلامی، با تعمیق اختلافات در بورژوازی ایران و بازتاب آن در جناح های جمهوری اسلامی روبرو شده است. اختلافات درون حکومتی که خود نمی تواند متاثر از نامعلومی شرایط در رقابت های جهانی نباشد. شرایطی که اینبار جنگ و بی ثباتی دیگر در انحصار و تصمیم یک قطب، و اینجا امریکا در قبال روسیه و چین، نیست. بلکه شرایطی که می تواند حمایت و دخالتگری، نه تنها سیاسی و دیپلماتیک بلکه نظامی، بلوک های  چین و  روسیه را، طبیعتا در راستای منافع خود، را به همراه داشته باشد. ورود بازیگران دیگر نه فقط در عرصه اقتصادی که بویژه در عرصه نظامی، وضعیت را پیچیده تر و محاسبات را سخت تر و آینده را مه‌آلود تر و ترسناک تر کرده است. این صورت مسئله ای است که مسلما بر فضای سیاسی در داخل ایران، در جنبشی عمومی که لحظه ای از خواست خود برای سرنگونی دست بر نداشته است و کماکان امید خود را برای دستیابی به آزادی و برابری را به هیچکدام از این قطب های جهانی گره نزده است، تاثیر میگذارد. 

شکی نیست که شرایط جهانی بشدت و به سرعت در حال تغییر است. هر گذرگاه یا راه تجاری، در مدت نسبتا کوتاهی میتواند به سرعت از یک "کریدور" امن به صحنه جنگ، بر سر راه یکی از این قطب ها، تغییر کند. به این اعتبار، پروسه شکلگیری و تثبیت یک دنیای چند قطبی، دنیایی پرمخاطره و پیچیده ای را در مقابل مردم دنیا و مشخصا طبقه کارگر شکل می دهد. دنیایی که نه فقط جنگها و تخریب ها که گشایش های جدیدی برای مقابله با این شرایط را می تواند به همراه داشته باشد. مسلما تغییر این شرایط بدست نیرو و طبقه ای ممکن است که هیچ نفعی در ادامه این اوضاع ندارد. گوشه ای از قدرت این نیرو در جنبش بشریت متمدن در دنیای امروز در همین دو سال اخیر خود را به معرض نمایش گذاشت. جنبشی که انزجار خود را از نهادها و سازمان های بین المللیِ از سازمان ملل گرفته تا دادگاه لاهه و دولت ها در هر کشور را با شعار ״ما همه فلسطینی هستیم״ و ״این نسل کشی را پایان دهید״ در سراسر جهان سازمان داد. جنبشی که یک سر آن علیه نسل کشی در فلسطین است و سر دیگر آن در اعتصابات کارگری علیه هزینه های جنگی و فشار مضاعف اقتصادی برای پروار کردن ماشین جنگی در غرب است. این جنبش میتواند خود به قطبی قدرتمند در مقابل قطبهای ارتجاعی تبدیل شود، اگر کمونیسم آن بتواند از زیر آوار چپ پارلمانی و بورژوایی سربلند کند.