بازی شطرنج پیچیدگیها و ریزه کاریهای بیانتهایی دارد که با وجود قدمت این بازی، همچنان در برابر پیشرفتهای عظیم محاسباتی، در شمار "مسائل حل نشده" باقی مانده است؛ یکی از مهمترین مزایای شطرنج اینست که...
"حرکت بعدی" را پیشاپیش آماده داشته باشید قبل از اینکه حریفتان فرصتی برای واکنش داشته باشد. اما این تمام ماجرا نیست؛ رفته رفته با مفهومی آشنا میشوید به نام "زوگزوانگ" - واژه آلمانی - که به معنای "اجبار در حرکت" است؛ وضعیتی که در آن بازیکن مجبور به انجام حرکتی میشود که موقعیت او را تضعیف میکند. مانند شاهی که برای فرار از کیش به گوشهای رانده میشود - هر بار که از کیش خارج میشود، خود را به کیش و مات نزدیکتر میکند.
به عبارت سادهتر، "زوگزوانگ" به موقعیتی اشاره دارد که در آن هیچ حرکت خوبی در دسترس نیست، اما نوبت شماست. اگر لحظاتی پیش آمده است که بر صفحه شطرنج خیره شدهاید و در دل آرزو کردهاید که ایکاش نوبت شما نبود، بدانید که در این لحظه در دام "زوگزوانگ" گرفتار آمدهاید. اما حقیقت تلخ این است که شما قادر به فرار از نوبت خود نیستید و باید دست به حرکت بزنید؛ و مهم نیست که چه حرکتی انجام دهید، چرا که هر انتخاب شما تنها وضعیتتان را بدتر خواهد کرد.
حال و روز نظمی که بورژوازی غرب پس از جنگ سرد به رهبری آمریکا شکل داد، اکنون بیشباهت به وضعیت "زوگزوانگ" در شطرنج نیست؛ "دمکراسی غربی" در آشوبی گیر افتاده است که مجبور به حرکت است و مهم نیست که چه حرکتی را برگزیند، موقعیتاش را خرابتر میکند. قرار بود نظام "آزاد" بازار پس از جنگ سرد با تکیه بر مشت نظامی آمریکا، حلال همهی مشکلات باشد اما اکنون چراغهای هشدار آن روشن شدهاند. دیوارهای سیاسی و ایدئولوژیک آن ترک برداشته و دچار بحران عمیق ساختاری شده است و به نظر میرسد آماده است تا دوران "پیروزی" کوتاه مدت خود پس از "فروپاشی دیوار برلین" را به آخرین فصل برساند. رسانهها کماکان با ریتمی تند و بدون توقف میخواهند شما را مجبور کنند بپذیرید که راه دیگری نیست و تنها راه، ماندن در همین منجلاب نظام بازار و آینده کثیفتری است که وعده میدهند. با وجود این، امروز باور به این نظم جهانی، به ساختار سیاسی، ایدئولوژیک و اقتصادی آن، به سرعت در حال رنگباختن است؛ نه به دلیل اینکه جهان هنوز بدیل بهتری یافته، بلکه به این علت که نظام "دمکراسی غربی" - بعنوان نگهبان سیاسی نظم بازار - ثباتش را از دست داده و لجناش را به همه سو پرتاب کرده است. این شرایط در خاورمیانه، آمریکا و اروپا، با "زوگزوانگ" روبه رو است و سرشار از جزییاتیست که شما را مشتاق تماشایش میکند.
اول: خاورمیانه - اسرائیل
در خاورمیانه، موقعیت دولت اسرائیل - این دژ "دموکراسی غربی" - از دو جهت برجسته است. اولین وجه این است که دولت اسرائیل یک دولت ایدئولوژیک و پادگانی است که خود را در این منطقه در برابر "تهدیدات" میبیند. اگرچه دولت اسرائیل تنها دولتی از این دست نیست که در تاریخ ساخته و پرداخته شده است، اما در حال حاضر تنها نمونه آشکار از این نوع دولت پادگانی در دنیای امروز است که بدون سلاح و مهمات آمریکا و دول غربی حتی یک روز هم قادر به جنگیدن نیست. دو نمونه قابل توجه است: دولت نیکسون در جنگ "یومکیپور" با ارسال انبوه سلاح به صورت شبانهروزی به دولت اسرائیل کمک نظامی کرد؛ در غیر اینصورت اسرائیل شکست میخورد؛ در جنگ ۱۲ روزه با ایران هم علیرغم کمکهای تسلیحاتی امریکا، دولت اسرائیل نیازمند دخالت مستقیم امریکا برای پیشگیری از شکست خود شد. بنابراین، دولت اسرائیل بدون یک ماشین جنگی که توسط قدرتهای غربی تامین و اداره میشود، نه دیروز و نه امروز سرپا نمیماند.
با این همه، ویژگی پادگانی دولت اسرائیل تنها جنبه آن نیست. آنچه این دولت را در قرن بیستویکم به پدیدهای استثنایی بدل میکند، ماهیت آپارتاید و اشغالگری آن است. اسرائیل در سایه حمایت کامل دول غربی، بخش عمدهای از خاک فلسطین را رسماً به اشغال خود درآورده است. قوانین مدنی موجود در اسرائیل شامل حال فلسطینیهای ساکن آنجا نمیشود و آپارتاید نژادی بر ساحت آن جامعه حاکم است. اسرائیل فراریان از فلسطین را در نوار غزه و کرانه باختری محاصره کرده است و صدها شهرک در کرانه باختری ایجاد و حفظ کرده است؛ هدف این پروژه چیزی جز پاکسازی انسان فلسطینی نیست. حقیقتی که نمیتوان انکار کرد آن است که چنین چیزی در دنیای معاصر، بویژه بعد از هزیمت فاشیسم هیتلری در جنگ دوم جهانی و شکست نظام آپارتاید در آفریقای جنوبی، غیرعادی است. نه دانمارک در شمال آلمان روستاهایی برای گسترش قلمرو خود و پاکسازی آلمانیها بنا میکند، نه برزیل و ویتنام و آنگولا یا ژاپن چنین اشغالگری و آپارتاید نژادی راه انداختهاند. اما دولت اسرائیل در سایه حمایت دول غربی بیمحابا مشغول این پاکسازی و اشغالگری است.
از این رو، اسرائیل بر پایه ماهیت و لاجرم منطق سیاسی خاصی حرکت میکند، زیرا دولتی است که همزمان دو ویژگی را در خود جمع کرده است: از یک سو دولت پادگانی و از سوی دیگر با ماهیت آپارتاید و اشغالگری. بقای این پروژه در گرو حمایت عظیم نظامی دول غربی و توان لجستیک ارتش اسرائیل برای حفظ سرکردگی نظم "دمکراسی غربی" در خاورمیانه در برابر "تهدیدها" است. ادامه روند آپارتاید و اشغالگری تنها زمانی تضمین میشود که ارتش اسرائیل به کمک دول غربی و در راس آنها دولت آمریکا هم توان بازدارندگی استراتژیک خود را حفظ کند و هم توانایی انجام حملات "تنبیهی" را داشته باشد. از این منظر، مأموریت دولت اسرائیل دوگانه است: از یک سو حفظ هژمونی بلوک ناهمگن غرب در جنگهای متعارف علیه دولتهای منطقه، و مدیریت و فیلتر کردن تهدیدات پراکندهای همچون شلیک موشکهای گاهبهگاه یا نفوذهای مرزی؛ و از سوی دیگر سرکوب هر جنبش رادیکال و اجتماعی در داخل اسرائیل و در منطقه که در برابر سرشت دست راستی دولت اسرائیل و شرکای غربی آن، ایستادگی و اعتراض کند. بهویژه بخش دوم اهمیت حیاتی دارد، زیرا دوام و مشروعیت دولت اسرائیل مستقیماً به آن وابسته است.
علاوه بر آنچه گفته شد، دولت اسرائیل قبل از ۷ اکتبر در بحران عمیق سیاسی در داخل خود غوطهور بود و "توافق نامه ابراهیم" در منطقه، قرار بود مستمسکی برای جبران موقعیت متزلزل ساختار حاکمیت باشد. اما بعد از نسلکشی در غزه این "توافق" بیاعتبار گشت و به یک بار سنگین برای کشورهای عربی امضاء کننده آن تبدیل شد. تصاویر ویرانیهای غزه، شمار قربانیان و جنبش جهانی اعتراض به نسلکشی دولت اسرائیل و در دفاع از مردم فلسطین، همگی دست به دست هم دادند تا دولتهای مرتجع عربی امضاء کننده توافق نامه ابراهیم را محتاط و مجبور به عقبنشینی از سازش با اسرائیل کند.
با این حال، اسرائیل و شرکای غربی آن بعد از ۷ اکتبر، دریافتند که تواناییشان در پروکاسیون و خفه کردن افکار عمومی با عناوین و بهانههایی مانند "حق اسرائیل در دفاع از خود در جنگ با تروریسم" چندان تضمینشده نیست. در واکنش، ارتش اسرائیل و دول غربی با نمایش آشکار قدرت و مصرف گسترده توان نظامی، به ظاهر "اقتدار" خود را در مقابل جهانیان به نمایش گذاشتند. اما دولت اسرائیل، خود را در موقعیتی شبیه به "زوگزوانگ" در شطرنج یافت: ناگزیر به حرکت بود، اما تنها گزینهی پیشرو، تهاجمی گسترده و ویرانگر به نوار غزه محسوب میشد. منطق استراتژیک دولت پادگانی - آپارتاید اسرائیل، چنین پاسخی را در خاورمیانه طلب میکرد. حمله حماس، با وجود پیامدهای قطعی و شکست سنگینی که شامل خسارات غیرمعمول و قابل توجه به نیروهای دفاعی اسرائیل بود، عملاً به عملیات زمینی و حملات هوایی هماهنگ برای به سرانجام رساندن سناریوی نسلکشی کامل مردم فلسطین منتهی شد. نوار غزه منطقهای است بهشدت متراکم، پرجمعیت و فاقد راههای خروج برای غیرنظامیان. بنابراین هرگونه واکنش نظامی اسرائیل ناگزیر به قربانی شدن شمار بالایی از غیرنظامیان منجر میشد. با این همه، الزام به پاسخگویی، از منطق درونی و ماهیت میلیتاریستی بورژوازی غرب و نماینده آن در خاورمیانه یعنی دولت اسرائیل سرچشمه میگرفت. امروز افکار عمومی جهان، تاکتیکهای اسرائیل را از دریچه تلفات غیرنظامیان رصد میکند. کار به جایی رسیده است که فلسطین و پیامدهای بحران غزه، بلاواسطه پاشنه آشیل نظام "دمکراسی غربی" را نشانه گرفته است.
در نهایت، مناقشه دولت اسرائیل با مردم فلسطین و افکار مترقی در سراسر جهان، راهحلی پایدار جز در قالب پیروزی یکی از طرفین ندارد. با توجه به ساختار کنونی دولت اسرائیل و بنیانهای ایدئولوژیک آن، نه طرح "دو دولتی" و نه طرح "یک دولتی" قابلیت تحقق عملی دارند. راهحل یکدولتی - که مستلزم اعطای حق شهروندی به فلسطینیها در چارچوب حاکمیت اسرائیل است - برای دولت اسرائیل غیرقابل قبول است، زیرا آن را به معنای تسلیم تدریجی در برابر توجیه "تغییرات جمعیتی" میداند. از سوی دیگر، راهحل دو دولتی نیز مستلزم عقبنشینی استراتژیک اسرائیل از شهرکهای صهیونیستنشین، و به این اعتبار شکست ماهیت دست راستی دولت اسرائیل به عنوان دژ "دمکراسی غربی" در منطقه است، اقدامی که در منطق امنیتی این دولت دست راستی و شرکای آن، شکست محسوب میشود. به بیان خلاصه، تمامی گزینههای دیپلماتیک موجود در عمل برای اسرائیل و دول غربی حامی آن به معنای عقبنشینی و شکست استراتژیک است، و تنها در شرایطی ممکن خواهد بود که جناح راست دولت اسرائیل چنین شکستی را ابتدا در میدان نبرد با مردم و طبقه کارگر اسرائیل و جنبش جهانی در دفاع از مردم فلسطین تجربه کرده باشد.
در منطق استراتژیک خاص دولت اسرائیل و حامیان آن، تنها دو گزینه وجود دارد: یا باید نوار غزه را با نیروی نظامی در هم بکوبد، یا خطر بیاعتباری غیرقابل جبران ساختار دولت و بازدارندگی ارتش اسرائیل و بهتبع آن، فروپاشی سناریوی شهرکسازی را بپذیرد. از نگاه دولت اسرائیل، یا توانایی فلسطینیها و جنبش جهانی دفاع از مردم فلسطین باید کاملاً از میان برداشته شود، یا این جمعیت فلسطینی قتلعام شوند. به نظر میرسد برای دولت اسرائیل، تفاوت چندانی میان این دو سرانجام وجود ندارد.
ما باید دریابیم که تداوم این بحران و نسلکشی انسانی تا حد زیادی از بحران مشروعیت سیاسی متاخرترین الگوی حاکمیت بورژوازی جهانی، یعنی "دمکراسی غربی" ناشی میشود که ماهیت خود را در خاورمیانه در شکل و شمایل دولت دست راستی اسرائیل به نمایش گذاشته است و به این اعتبار، سرنوشتی از پیش رقمخورده دارد. اسرائیل که همزمان ماهیت یک دولت آپارتاید - پادگانی و یک پروژه نسلکشی را در خود جمع کرده، اساساً قادر به ایجاد رابطهای عادی نه فقط با فلسطینیها که با افکار مترقی در جهان و بویژه با شهروندان در جوامع غربی نخواهد بود. از این رو، مسیرهای پیشِ رو بسیار محدودند: یا دولت اسرائیل و شرکای غربی آن با شکست استراتژیک در برابر جنبش جهانی دفاع از مردم فلسطین مواجه شوند، یا غزه فروبپاشد. این بحران، نه یک معمای سیاسی با راهحل مشخص، بلکه بنبست ذاتی نظام "دمکراسی غربی" در قامت دولت اسرائیل در یکی از کانونهای بحرانی جهان امروز، یعنی در خاورمیانه است.
دوم: آمریکا - چین
همزمان با موقعیت بیثبات دولت اسرائیل، دولت آمریکا با تضعیف موقعیت خود در جهان مواجه شده است. این وضعیت - شاید حتی بیشتر از بنبست اسرائیل - نمونهای برجسته از "زوگزوانگ" را به نمایش میگذارد؛ وضعیتی که در آن دولت آمریکا ناچار به حرکت است، اما هر گزینه پیشرو با هزینهها و پیامدهای سنگین همراه است.
آمریکا، بیش از هر چیز، از گسترش نفوذ جهانی چین نگران است و پکن را رقیبی استراتژیک میبیند؛ قدرتیابی چین و تلاشهای آن برای کسب نقش بیشتر در مدیریت نظام منطقهای و بین المللی، به معنای تغییر در موازنه قدرت در جهان است و زمینه رقابت بین چین و آمریکا و احساس خطر برای هژمونی آمریکا را فراهم کرده و ظهور یک نظم جهانی چندقطبی را تشدید کرده است. هدف آمریکا از ایجاد تنش امنیتی در آسیای شرقی بر سر تایوان - جایی که حیاط خلوت چین است - به منظور مهار و کنترل اقتصادی چین صورت میگیرد؛ اما فشار و زورگویی آمریکا برای محدود کردن نفوذ اقتصادی چین در جهان، نتیجه معکوس داده است. افول غرب، به نفع چین تمام شده است و نفوذ بورژوازی چین را افزایش داده است. این روند همچنین به پکن کمک میکند تا جنوب جهانی را ـ که خود را بخشی جداییناپذیر از آن میداند ـ در قالب یک بلوک واحد بازتعریف کند. در حالی که دفاتر "آژانس توسعه بینالمللی آمریکا" در سال جاری یکی پس از دیگری بسته شدند، قراردادها و سرمایهگذاریهای چین پیرامون "کمربند و جاده" با تمرکز ویژه بر آسیای مرکزی و آفریقا به صدها میلیارد دلار رسید. علاوه بر این، جهش چین در زمینه انرژی پاک، ابعادی جهانی پیدا کرده و شرکتهای چینی درحال ساخت کارخانههایی برای خودروهای برقی و باتری در کشورهایی نظیر برزیل، تایلند، مراکش، مجارستان و فراتر از آن هستند. روندی که عصر سلطه انرژی آمریکا بعنوان بزرگترین تولید کننده نفت و بزرگترین صادر کننده گاز طبیعی در جهان را زیر سوال میبرد. اکنون آمریکا در این درجا زدن اقتصادی تنها نیست؛ فرسایش هژمونی آن با روند مشابهی در بریتانیا، آلمان و فرانسه همراه شده است. پربیراهه نیست که امروزه شمار بیشتری از دولتهای جنوب شرق آسیا، آینده اقتصادی خود را بیش از آنکه به آمریکا یا اروپا گره بزنند، به چین مرتبط میدانند. سیاست "اول آمریکا" جواب نمیدهد؛ دولتهای جنوب جهانی روایتهای چین درباره "آیندهای مشترک" و "احترام متقابل" را قبول کردهاند. تلاشهای چین برای معرفی خود بهعنوان یک شریک "صلح طلب" و قابل "اعتماد"، به ایجاد مجامع همکاری با دولتهای جنوب شرق آسیا، آمریکای لاتین، کارائیب، آفریقا و خاورمیانه انجامیده است.
در خاورمیانه، اگرچه آمریکا همچنان بازیگر اصلی امنیتی در منطقه است، اما چین اکنون بزرگترین شریک اقتصادی ـ بهویژه برای کشورهای حوزه خلیج فارس - به شمار میرود. دولتهایی مانند عربستان و امارات متحده عربی روابط امنیتی خود با آمریکا را مانعی برای تعمیق همکاری با چین نمیدانند و در کنار "چتر امنیتی آمریکا"، چارچوبهای "همکاری استراتژیک جامع" با چین را هم پی گرفتهاند. ناگفته نماند، که حتی "چتر امنیتی آمریکا" برای دولتهای عربی دیگر تضمین شده نیست؛ عربستان امیدوار بود که یک پیمان دفاعی با آمریکا منعقد کند، پیمانی که سالها برای آن مذاکره کرده بود. این کار بیهوده بود. زیرا هیچ پیمانی بین عربستان و آمریکا بدون توافق بر سر عادیسازی روابط با اسرائیل و امضای "توافق نامه ابراهیم" حاصل نمیشود. در نتیجه، اعتماد دولتهای عربی حوزه خلیج به روابط امنیتی با آمریکا فرو ریخته است؛ پایگاههای نظامی آمریکا در عربستان، قطر، امارات متحده عربی، بحرین و کویت هیچ تضمینی برای حفاظت از هیچ یک از این دولتها، ارائه نمیدهند. بمباران دوحه توسط اسرائیل در ۹ سپتامبر ۲۰۲۵، برای از بین بردن رهبران حماس که دولت قطر با آنها در حال مذاکره برای آتشبس در غزه بود، سرانجام آنها را متقاعد کرده است که دور شدن از بنبست امنیتی با ایالات متحده عاقلانهتر باشد. از این رو، دولتهایی مانند عربستان به منابع امنیتی دیگری از جمله پاکستان رو آوردهاند.
خلاصه اینکه، آمریکا با ظهور چین، انحصار نفوذ اقتصادی خود را از دست داده و با توافق پاکستان - عربستان، انحصار نفوذ امنیتی خود در منطقه را نیز از دست خواهد داد. این اولین بار است که خارج از آمریکا، یک کشور مسلح به سلاح هستهای، امکان بازدارندگی را به شرکای غیرهستهای خود گسترش میدهد. این اقدام، چشمانداز استراتژیک منطقه و جهان را تغییر میدهد.
در این میان، ایران علاوه بر ماهیت ضد آمریکایی و تلاش برای تبدیل شدن خود به هژمون در منطقه، از زاویه کشمکش اقتصادی آمریکا و چین، بخصوص پیرامون طرح "کمربند و جاده"، اهمیت و حساسیت ویژهای کسب کرده است. کشمکش اقتصادی امریکا با چین نه فقط از مسیر تعرفهها بلکه به شیوه ناامن کردن آسیای مرکزی و خاورمیانه در جریان است. بنابراین، ایران هم مانند تایوان محل تلاقی کشمکشهای منطقهای و جهانی، به اضافهی جدال خاص خود با امریکا است. ایران تلاش زیادی به خرج میدهد تا این مولفه دوم - یعنی نزاع با آمریکا - را پایان دهد اما کشمکش اقتصادی امریکا با چین اجازه و امکان حل این معضل را از ایران سلب کرده است. مبنای فول گرفتنهای الکی و بهانهگیریهای مداوم امریکا را باید در این واقعیت جست.
با این حال، ما شاهد تغییراتی در خاورمیانه هستیم، جایی که قدرت بازدارندگی آمریکا رو به افول است؛ رقبای امریکا مشغول یارگیری در منطقه هستند. چین از طریق اقتصادی و روسیه از طریق ضمانت امنیتی - نظامی. بخصوص پیشروی چین در منطقه بعنوان دولتی "صلح طلب" با قدرت اقتصادی عظیم، سمپاتی اکثر دولتهای خاورمیانه و جنوب جهانی را به خود جلب کرده است. اقتصاد آمریکا دیگر لنگر نظم جهانی نیست و با ظهور چین، انحصار نفوذ اقتصادی خود را از دست داده است.
در هر صورت، اقدامات نظامی - امنیتی آمریکا دیگر برای ارعاب کافی نیستند. به نظر میرسد که ابزارهای سنتی بازدارندگی آمریکا کارائی خود را از دست داده است. بنابراین، آمریکا با چشمانداز یک انتخاب دشوار یا همان "زوگزوانگ" روبهرو شده است: عقبنشینی استراتژیک یا تشدید آشوب و بیثباتی. در هر دو حالت، واشینگتن مانند شاهی است که برای فرار از کیش به گوشهای رانده میشود. تاکتیک بدون استراتژی سر و صدای قبل از شکست است.
سوم: اروپا - اوکراین
به جبهه اروپا میرسیم - که در بلوکبندیهای جهانی همان آمریکاست - جایی که با انتخابی دشوار روبهرو است. دو تحول کلیدی در دوسال گذشته، استراتژی آمریکا درباره اوکراین را بهشدت زیر سؤال برده است: نخست، شکست آشکار ضدحمله اوکراین، و دوم، بسیج گسترده روسیه با استفاده از نیروی انسانی ذخیره و ظرفیت نظامی خود، علیرغم تبلیغات غرب برای خفه کردن روسیه از طریق تحریمها.
اکنون نهتنها تردید جدی وجود دارد که اوکراین بتواند سرزمین قابل توجهی را بازپس بگیرد، بلکه آشکار است که ارتش روسیه از دل این جنگ پیروز بیرون میآید؛ جنگی که نه تنها گستردهتر شده، بلکه روسیه را از نظر تجربیات نظامی و امنیتی بهطور قابل توجهی آبدیدهتر کرده است. در عمل، آنچه از سیاستهای آمریکا و اروپا در قبال اوکراین برجا مانده، بیش از هر چیز، احیای یک روسیه قدرتمند بلحاظ نظامی، سیاسی و اقتصادی به نسبت قبل از جنگ اوکراین بوده است. بنابراین، روسیه نزد بخش عمدهای از کشورهای جنوب جهانی، بلوک غرب و ناتو را بلحاظ سیاسی زمینگیر کرده است.
اکنون آمریکا با انتخابی دشوار روبهرو است. گزینه ترجیحی اولیه آن، پشتیبانی از ارتش اوکراین از طریق منابع کمهزینهتر بود؛ بهویژه استفاده از ذخایر باقیمانده از دوران شوروی در کشورهای اروپای شرقی عضو ناتو و مازاد تسلیحات غربی. اما این مسیر اکنون عملاً به پایان رسیده است. تلاشهای ناتو برای گسترش تولید سامانههای کلیدی، مانند گلولههای توپخانه، به کندی پیش میرود و حتی پنتاگون بهطور بیسروصدا اهداف تولید خود را کاهش داده است. در مقابل، اجماعی در حال شکلگیری است مبنی بر اینکه تلاشهای روسیه برای افزایش ظرفیت تولید تسلیحات بهطور چشمگیری موفق بوده و از برتری قابل توجهی در جنگ برخوردار است.
در برابر بلوک ناهمگن غرب سه مسیر اصلی قرار دارد:
۱- کاهش حمایت از اوکراین، که به معنای عقبنشینی استراتژیک و کنار گذاشتن کییف بهعنوان یک دارایی شکستخورده خواهد بود.
۲- تداوم حمایت در سطح فعلی، با هدف حفظ حداقلی از توان رزمی نیروهای مسلح اوکراین؛ جهتگیری که در عمل چیزی جز نگهداشتن اوکراین در وضعیت فرسایشی و تزریق تدریجی کمکها نخواهد بود.
۳- افزایش چشمگیر حمایت از اوکراین از طریق یک بسیج نظامی فراگیر، که عملاً غرب را به سمت پذیرش یک اقتصاد جنگی در مقام نیابت از اوکراین سوق میدهد.
اما روسیه یک گام جلوتر است. روسیه نهتنها گذار به اقتصاد جنگی را آغاز کرده، بلکه از مزایایی چون هزینههای پایینتر، زنجیرههای تأمین متمرکزتر و توان بسیج عمومی گستردهتر برخوردار است؛ چراکه دولت روسیه در واقعیت با جنگی تمامعیار در همسایگی خود روبهرو است. در مقابل، برای آمریکا و اروپا متقاعد کردن افکار عمومی به پذیرش بار سنگین یک اقتصاد جنگی بسیار دشوار است؛ بهویژه در شرایطی که بخش روبهافزایشی از افکار عمومی در جوامع غربی، زیر بار فقر و بیکاری و ریاضت اقتصادی کمرشکن از تداوم سیاست جنگی دولتهای خودی خسته و خشمگین شدهاند.
به این ترتیب، آمریکا و اروپا در اوکراین نیز با یک "زوگزوانگ" استراتژیک روبهرو هستند: اگر سطح حمایت را بهطور اساسی افزایش دهند، ناچارند به افکار عمومی خود یک بازسازی عظیم نظامی را بقبولانند که نمیتوانند. از سوی دیگر، عقبنشینی کامل و رها کردن اوکراین شاید منطقیترین انتخاب بر اساس محاسبات هزینه - فایده باشد، اما چنین تصمیمی بهطور اجتنابناپذیر بهعنوان یک پیروزی استراتژیک روسیه بر بلوک ناتو تعبیر خواهد شد.
در نهایت، محتملترین مسیر، حفظ اوکراین بعنوان منطقه حائل نظامی و نوعی کمک قطرهچکانی است که صرفاً توهم حمایت را زنده نگه میدارد، بیآنکه چشمانداز واقعی برای پیروزی اوکراین فراهم آورد. این سیاست در عمل چیزی جز یک نمایش نیست که به میزبانی کاخ سفید و با حضور رهبران اروپا با هدف "پایان دادن به جنگ اوکراین" برگزار شد. این نمایش دولت اوکراین را وادار میکند که همچنان بجنگد، اما سرانجام با مرگی تدریجی و آرام مواجه شود ــ و همزمان آمریکا میتواند ادعا کند: "ما اوکراین را تنها نگذاشتیم؛ آنها خود شکست خوردند". این همان معنای "زوگزوانگ" است: وضعیتی که هر حرکت، به شکستی ناگزیر میانجامد.
در هر صورت، مسئله اصلی روی میز آمریکا و دولتهای اروپایی این است که دوران سرکردگی اقتصادی و نظامی "دمکراسی غربی" بعنوان یک کمپ واحد در جهان، به پایان رسیده است و تمرکز آمریکا صرفا روی منافع خود با پشت کردن به منافع دوستان دیرینه است؛ این استراتژی از یک طرف موجودیت ناتو را بیش از پیش زیر سوال برده و به شدت موقعیت اروپا را ضعیف نموده و از طرف دیگر، فرصت هر گونه جولان سیاسی، اقتصادی و امنیتی را از اروپا گرفته است. اکنون اروپا، هژمونی سابق خودش را که از صدقه سری پشتیبانی آمریکا به دست آورده بود از دست داده و در خلاء امنیتی و اقتصادی مانده است. در چنین شرایطی، چین و روسیه فرصت جولان بیشتری پیدا کردهاند و در کل، جهان به تدریج به سمت چند قطبی شدن – در غیاب حضور اروپا - پیش میرود.
اکنون، تنها دو مسیر باقی میماند: عقبنشینی استراتژیک یا تعهد کامل. راهحلهای نیمبند دیگر جواب نمیدهند. اسرائیل و اروپا با توجه به فقدان عمق استراتژیک، ناگزیر راه تعهد مطلق را انتخاب کردهاند؛ انتخابی که دخالت نظامی بیشتر در غزه و اوکراین را طلب میکند. اسرائیل و اروپا با این انتخاب، بیش از پیش منزوی میشوند.
اما آمریکا داستان متفاوتی دارد. عمق استراتژیک و امنیت جغرافیایی آن به واشنگتن اجازه میدهد از صحنههایی مانند ویتنام یا افغانستان بیرون برود، بیآنکه هزینهای حیاتی بر جغرافیای آمریکا متحمل شود. خروج آشفته از سایگون و کابل لحظاتی بودند که در آنها مهرههای شکستخورده رها شدند. این استراتژی در مورد خروج "آرام آرام" آمریکا از اوکراین و پشت کردن به اروپا شاید بدبینانه باشد، اما بخشی از منطق همیشگی سیاست دولت آمریکا است.
تاریخ نشان میدهد بحرانهای ژئوپلیتیکی اغلب در نقطهای به اوج میرسند که قدرتهای بورژوایی میان عقبنشینی استراتژیک و تعهد پرهزینه مجبور به انتخاب میشوند. در ۱۹۴۰، بریتانیا میان پذیرش سلطه آلمان در اروپا یا ورود به جنگی طولانی ـ که نهایتاً به سقوط امپراتوریاش و به زیر سایه رفتن دولت آمریکا انجامید ـ دست به انتخاب زد و گزینه دوم را برگزید. در ۱۹۱۴، روسیه میان رها کردن صربستان یا جنگ با قدرت آلمان مجبور به تصمیم شد؛ هیچکدام خوب نبودند، اما جنگ انتخاب شد. عقبنشینی دردناک است، اما شکست استراتژیک بدتر است و این چیزی جز همان تلهی "زوگزوانگ" نیست.
در نهایت، جهان در خلاء قدرت نمیماند. مرحلهای آغاز شده است که در آن مناطق مختلف جهان باید دوباره میان قدرتهای بزرگ و نیروهای نیابتی آنها تقسیم شوند. آنچه در تئوری امپریالیسم لنین در زمان خود برجسته بود و امروز نیز کاملاً قابل استفاده است، درک درست از بحرانهای سیاسی است. بیش از صد سال پیش، همین روند تقسیم مجدد جهان، که به دلیل ظهور قدرت صنعتی جدید آلمان ضرورت یافته بود، به جنگ جهانی اول انجامید. به این اعتبار، همراه با ناکامیهای مکرر نظامی امریکا در سی سال گذشته، رشد اقتصادی چین، بازسازی نظامی روسیه، و عروج سایر اقتصادهای بریکز و شانگهای از تحولات مهمی هستند که موقعیت انحصاری بورژوازی غرب در جهان را متزلزل کردهاند. امریکا دیگر نه فقط قدر قدرت جهانی نیست، بلکه حتی متحدانش هم از امریکا حساب نمیبرند. و این بلافاصله به این معناست که رقابت قدرتهای بزرگ برای تعریف و تثبیت مناطق نفوذشان رسمیت یافته و تشدید میشود. اما باز هم این، همهی ماجرا نیست. جهان تنها صحنه کشمکش و رقابت قدرتهای بزرگ و نیروهای نیابتی آنها نیست؛ بشریت دیگر تحمل اینها را ندارد. با فروپاشی ساختار "دمکراسی غربی" و با تشتت، خلاء ایدئولوژیکی و بحران مشروعیت احزاب اصلی بورژوازی، تمام قراردادها و چهارچوبهای قبلی در هم شکسته است؛ سازمان ملل و فرمولهای دوره قبل بیخاصیت شدهاند؛ فضایی شکل گرفته که هر کس ساز خود را مینوازد و برای پیشروی و پیروزی جنبش خود تلاش میکند؛ به موازات این روند، شاهد برآمدن قطبی رادیکال و انساندوست هستیم که زمین را زیر پای قدرتهای بزرگ و نیروهای نیابتی آنها به لرزه درآورده است. قطبی آزادیخواه و برابریطلب که با ابطال دیپلماسی مخفی و پشت پرده دولتها، با دست رد زدن به جنگ و کشمکش میان دولتها و عدم مشروعیت سیاسی تک تک آنها وارد گود سیاست شده است؛ قطبی که کیفرخواست خود را از پالایشگاهها و بنادر و کارخانهها تا سایر مراکز کار و تحصیل با صدای بلند اعلام کرده است: که این زندگیای نیست که بشریت مستحقش باشد؛ که این دنیای وارونه را باید بر قاعدهاش نشاند؛ که آغاز شکفتن جوانههای خوشبختی انسان نزدیک است؛ که مسیر مبارزه به سوی مقصد نان و رفاه اکثریت محرومان جهان آغاز شده است؛ این آن جنبشی است که بر ویرانههای ریاضت اقتصادی بورژوازی و فقر کمرشکن به توده احاد انسانی ایستاده است و با بانگ بلند فریاد میزند که دیگر سر سازش با ساختار سیاسی دولتهای فاسد بورژوایی، با برنامهها و سناریوهای ارتجاعی آنها ندارد؛ خلاء سیاسی و فکری امروز در جهان را این قطب میتواند پر کند، به شرطی که کمونیستها نقش خود را به درستی بازی کنند؛ برای طبقه کارگر و کمونیستها در هر نقطه جهان، دوره تعرض مجدد به ارکان بورژوازی فرا رسیده است و ورود به صحنه نبرد سیاسی علیه دولتهای سرمایهداری نیاز به یک قطبنمای مارکسیستی و تحزب سیاسی قدرتمند را صدچندان میکند؛ تحزبی که با یک نقشه دقیق و حساب شده، بالادستیها را از غرب تا شرق، با تمام رقابتها، جنگها و الگوهای حالبههمزن حاکمیتشان از قدرت ساقط کند و پایانی بر منجلاب سرمایهداری باشد. اشتیاقی که اینروزها پشت ذهن و روح بشریت جاخوش کرده است.