قتل خسرو علیکردی حادثه نبود، ابهام نبود، تصادف نبود، و البته "بی پیشینه" هم نبود. این قتل، نمونهای تازه از سریال جنایات حکومتی است. ادامه همان سناریویی که فروهرها را در خانه شان تکه تکه کرد، پوینده و مختاری را سر به نیست کرد، ...
و دهها هزار تن از نیروهای اپوزیسیون و کمونیستها را به جوخه های اعدام و طنابهای دار سپرد. جمهوری اسلامی، رفتار تازهای نکرده، تنها فهرست قربانیانش را طولانیتر کرده است.
پرسش ساده و رسوا کننده است: اگر این قتل کار رژیم نبود، چرا سپاه پاسداران نوار دوربینهای محل کار خسرو علیکردی را ربود؟ رژیمی که پاک است، تصویر نمیدزدد. رژیمی که حقیقت از آن نمیگریزد، صحنه جرم را پاک نمیکند. این رفتار، رفتار یک دولت عادی نیست، رفتار باند جنایتکار اسلامی حاکم است.
دو خطر هم زمان: جلاد مستقر و جلاد در کمین
جامعه امروز ایران، در بزنگاهی سرنوشت ساز ایستاده است: از یک سو، رژیم اسلامی با سابقهای چهل و هفت ساله از خون و جنایت. و از سوی دیگر، سلطنت طلبی فالانژیستی که با نقاب "اپوزیسیون" دوباره همان منطق حذف، چماق و چوبه دار را به میدان آورده است. این خطر دوم تازه نیست، تنها لباسش را نو کرده است. و نمونه اخیر آن، درست وسط مراسم هفتم خسرو علیکردی، چون خنجری از دل تاریکی در جامعه بیرون آمد.
خیابان فریاد زد، اما فالانژ نفس برید
در مراسم هفتم، خیابان به زبان خودش سخن گفت، بی واسطه، صریح، قاطع: مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر جمهوری اسلامی، امسال سال خون است سیدعلی سرنگون است، زن – زندگی – آزادی، میجنگیم میمیریم ذلت نمیپذیریم. اینها "هیجان" نبود، اینها صورت حساب جامعه بود.
و رژیم، طبق معمول، همان نسخه همیشگی را اجرا کرد: دستگیری نزدیک به چهل نفر، از جمله نرگس محمدی و سپیده قلیان، چون حکومت اسلامی فقط یک چیز را بلد است: خفه کردن حقیقت با دستگیری حاملانش.
اما درست وسط این فریاد عمومی، عنصر مسموم وارد شد، نه از سر خود جوشی، بلکه حساب شده و تمرین شده: "مرگ بر سه مفسد ملا، چپی، مجاهد"، شعار نبود، حکم اعدام بود.
"مرگ بر سه مفسد": اعلامیه سیاسی جلادان
باید این عبارت را همان گونه نامید که هست: این شعار، اعتراض نیست، اعلان رسمی احکام اعدام است.
اول، ضد انسانی است. چون بدون محاکمه، بدون جرم، بدون دفاع، گروههایی از جامعه را به مرگ محکوم میکند. این زبان عدالت نیست. زبان جلاد است.
دوم، فاشیستی است. چون جهان را به "ما" و "مفسد" تقسیم میکند و حذف فیزیکی را فضیلت میسازد؛ فرقی هم ندارد که این فضیلت را بر منبر اسلام بخوانند یا پشت تاج سلطنت بزک کنند.
سوم، ریشه تاریخیاش روشن است: این همان زبانی است که ساواک و ساواما با آن چوبه دار را گرم نگه میداشتند و امروز دادگاههای اسلامی با همان منطق، تنها لباسش را عوض کردهاند.
اقلیت فالانژیست: اجارهای، سازمان یافته، اما منزوی
در مراسم خسرو علیکردی، زبان اکثریت روشن بود: ضد رژیم، آزادی خواهانه، انسانی، رهایی طلب. اما در سایه اکثریت، گروهکی اندک، اجارهای و سازمان یافته تلاش کرد فضا را مسموم کند. اینها نه نماینده جامعهاند و نه حتی بخشی قابل ملاحظه از آن. صدای اقلیتی فالانژیستاند که گاه با پول، گاه با دستور، و گاه با خیال بازگشت "عصر چکمه"، به جان اعتراضات میافتند. این روش تازه نیست. فلاحیان، وزیر سابق اطلاعات، سالها پیش با خونسردی جنایتکارانه گفت: زنده ماندن رضا پهلوی برای ما مفیدتر از حذف اوست. و این یعنی: بدیل ارتجاعی، مکمل ارتجاع حاکم است.
مسئولیت رضا پهلوی: بی کم و کاست
باید بی پرده گفت: این فالانژ بازی بی صاحب نیست. رضا پهلوی، این شازده میراث دار ساواک، این بار با ژست "من دخالتی ندارم" پشت ماجرا پنهان نمیشود. او و طیف سلطنت طلب، زیر لوای "دفاع از من"، عملا مسئولیت سیاسی این رفتار اوباشگرانه را پذیرفتهاند. وقتی زبان اعدام در خیابان عادی میشود و "رهبر خود خوانده" سکوت میکند یا لبخند میزند، این بیمسئولیتی نیست، همدستی است.
فالانژیستهای سلطنتی امروز، همان کاری را میکند که اوباش حزب اللهی پس از ۵۷ میکردند: حمله به کمونیستها، ارعاب آزادیخواهان، و پاکسازی خیابان به نام "نجات اسلام". فقط لباس عوض شده، منطق همان است، چکمه، چماق، وعده دار.
جامعه از اینها عبور خواهد کرد
اما حقیقت مهمتر این است: جامعه ایران دیگر آن جامعه خام ۵۷ نیست. مردم آموختهاند. تجربه کردهاند. هزینه دادهاند. همان طور که حزب اللهیهای دهه شصت در عمل به زباله دان تاریخ پرتاب شده اند. فالانژ سلطنتی امروز هم دیر یا زود بلای جان صاحبانش خواهد شد. جامعه، اعتراض خود را با وعده طناب دار دیگری نمیفروشد.
جامعه، آزادی را به چماق نمیسپارد.جامعه، جلاد تازه نمیخواهد.
نتیجه نهایی: دو نه قاطع
قتل حکومتی خسرو علیکردی باید وسیعا افشا شود. دستگیرشدگان باید فوری و بدون قید آزاد شوند. و شعار کثیف "مرگ بر سه مفسد ملا چپی مجاهد" باید به عنوان ابزار فاشیستی دستجات اجارهای، در داخل و خارج کشور، طناب پیچ و به زباله دان پرت شود. امروز جامعه ایران تنها با دو نه روشن راه خود را باز میکند: نه به رژیم اسلامی، با تمام دستگاه جنایتش. نه به سلطنت، با تمام فالانژها و زبان اعدامش. این دو نه، مکمل هماند. هرکس یکی را بگوید و دیگری را نگوید، نه معترض است و نه آزادیخواه. آینده ایران، نه عمامه و اسلام دارد، نه تاج و تخت میخواهد. آینده ایران، اگر قرار باشد انسانی باشد، از آزادی، برابری و رهایی انسان خواهد گذشت. نه از دار، نه از چماق، و نه از بازی برده وار شازدههای دوران.