.
سه شنبه ۲۶ شهريور ۱۳۹۸.
امروز:
Sep 17 2019.
برابر با

 ارسال مطلب به ایران تریبون

matlab@iran-tribune.com

منتخب ایران تریبون

 تنها آنهایی، انسان را به مقام والاتری، والاتر از آنچه تاکنون بدان اندیشه شده است، ارتقا دهند که در عشق به "آزادی" همچون شمعی بسوزند و جاودانه پیرامون خود را روشنایی بخشند. سحر خدایاری که به دختر "آبی" شهرت یافته است، یکی از آن انسانهای استثنایی بود که نه خود را بلکه بندهایی را به آتش کشید که او و همنوع او را باسارت و بندگی در آورده بودند، بندهای شریعت اسلامی، قواعد و مقرراتی نه در خور شان انسان.

سحر خدایاری، سرشار از زندگی بود. عشق او به ورزش و رقابت های ورزشی، نمیتواند بیانگر چیز دیگری باشد بجز شور زندگی. او از هواداران سرسخت تیم استقلال بود، زندگی را دوست داشت و بدان عشق میورزید. سحر خدایاری بندهایی را به آتش کشید که بال و پر او را بسته، در قفسی محبوس و به تسلیم و اطاعت کشانده بودند، حال آنکه تار و پود او، رهایی و آزادی، برخاسته از فطرت انسانی را می طلبید. او شجاعانه دست به پاره ساختن بندهایی زد که جدایی جنسیت را تقدس میبخشید، همچون یکی از احکام الهی، احکام مطلق و بدون و چون و چرا، احکامی که چهل سال است بر کشور ما حاکم است.

چهل سال است که ورود زنان باستادیوم های ورزشی ممنوع بوده است. یعنی در چهل سالی که زنان در سراسر دنیا بیشتر به حق و حقوق خود دست یافته اند، در همانحال زنان ایرانی حق و حقوق بیشتری را بطور بی سابقه ای از دست دادند. اول صدا، توانایی تولید موسیقی از حنجره، از زن مصادر گردید. آوای دلنشین او دیگر نباید بگوش میرسید. چرا؟ مردان را به گمراهی و انحراف از اندیشه الهی میکشاند و چه نوع ضررو زیانهایی را در منظر عقل اجتهاد ، ببار میاورد، موضوع این مطلب نیست. همین بس که آنچه معرض است، آن است که نوای دلنشین زن اگر گوش فقهای مقدس را آزار نمیداد، آنرا خاموش نمی ساختند و بعنوان یک امر امنیتی سرکوب نمیکرد. پس از چهل سال صدای زن را نه میتوانی در کنسرت و نه از رادیو تلویزیون بشنوی. ناپدید ساختن صدای زن، همراه حجاب اجباری، آغاز محدودیت ها و محرومیت های زن در جامعه گردید، از جمله منع حضور زنان در استادیوم ها به بهانه ها و برهان های کودکانه و سراسر بلاهتبار.

نظام، اما، اساسا با ورزش و رقابتهای ورزشی، دشمنی میورزد بویژه اگر در آن زنان شرکت کنند. تردید مدار، چنانچه میتوانستند فعالیت های ورزشی را نیز حرام و مکروه میساختند. ستیز و خصومت نظام با ورزش بآن دلیل است که ماهیتا میتواند نوعی تفریح و پایکوبی و با جش و سرور همراه باشد که تنها در "آزادی" میتواند بمنصه ظهور در آید، مگر آنکه بشکل حوزه ای باجرا در بیاید. در جامعه شریعتی، انسان متدین باید به بروردگار بیاندیشد، از دنیا و خوشی های ان دل برکند تا راه بهشت، راه زندگی "حقیقی" را هموار نماید.

دشمنی و ستیز نظام با زن و با ورزش، اما، بطور کلی از دشمنی و ستیز عمیقتری با پدیده "ازادی" بر میخیزد. محدودیت ها و محرومیت های شریعتی، در تمامی عرصه های زندگی ، چه در عرصه خصوصی و چه در عرصه عمومی، بازتاب دشمنی پایان ناپذیر نظام فقاهتی است با آزادی. حقیقت آن است که قبل از آنکه زنان از حق ورود به استادیوم، محروم گردند، همچنانکه زودتر بدان اشاره شد، از حقوق بسیاری دیگری، چه در روابط زناشویی و خانوادگی و چه بلحاظ شرکت در مشاغل درآمد زا، محدود و محروم گردیده بودند. در سن بیست و نه سالگی، سحر خدایاری به چنان بلوغی رسیده بود که بتواند بر احساسات و عواطف خود چیره شود. اما، وزن بندهای اسارتبار شریعت، همچون زنجیر و قلاده چنان سخت و سنگین گردیده بود که تنها با به آتش کشیدن آنها، سحر خدایاری میتوانست خود را از اسارت و بندگی رها سازد.

اما، کنش سحر خدایاری را، هرچند غم انگیز و اندوهبار، باید یک قیام نمادین خواند علیه حکومت اسلامی، حکومتی که بر اساس قواعد و مقرراتی بنیان گذارده شده است که انسان را به حیوان تقلیل میدهد، حکومتی که انسان را حیوان و حیوان را بانسان تبدیل میکند که یکی از مهمترین کاربردهای شریعت اسلامی است: عقلانیت انسانی را به تعطیلی میکشاند و "تقلید" و "تبعیت،" از احکام و رسم و رسوم ماورایی را جایگزین آن میکند  که خود در کنش "نسلیم" و "اطاعت" و "عبودیت" و "بندگی،" بطور نمادین در فرایند  قیام و قعود و روکوع و سجود  بازتاب مییابد.

جالب توجه آن است که سحر خدایاری در عشق به آزادی خود را در ایامی به آتش کشید که مصادف بود با ایام عاشورا، ایامی که امام حسین، بنا بروایت فقها، بر علیه ظلم و ستم خلیفه بقیام بر میخیزد و شجاعانه شهادت را درآغوش میکشد. اگر ممتعصبین بر آشفته نشوند، کنش سحر خدایاری را میتوان همطراز کنش امام دانست. درست است، سحر خدایاری، امام حسین نیست. او نه سلحشور و جنگنده بود و نه شمشیرزن و نه اهل جنگ و نبرد، او نه دست به جهاد زد و نه قصد شهادت داشت  اما، اگر تعصب کنار بگذاریم می بینیم که اگر سحر، حسین نیست کمتر از او هم نیست. مگر ولایتمداران نمیگویند حسین بر علیه حکومت ظلم و ستم یزید برخاست ، سحرخدایاری نیز به قیام علیه نظامی بر خاست سراسر ظلم و ستم و بی عدالتی بویژه علیه زنان و بطور مضاعف. سحر خواستار رهایی بود، رهایی از بندهایی که او را ار پرواز در آسمان بیکران باز می داشت. و این عشق بآزادی بود که او را بآتش کشاند. هرچند این عشق به آزادی در امر ساده ای، مثل رفتن باستادیوم ورزشی، بازتاب بیابد. این محرومیت از یک امر ساده و یا یک حق ابتدایی ست که جانسوز است. وقتی که فردی از ابتدایی ترین حق و حقوق خود محروم میشود، از کدام حقوق است که بر خوردار میتواند باشد.

این عشق به آزادی، تنها در سینه سحر خدایاری نمی سوخت و نمی سوزد. کمتر زنی را امروز میتوان یافت که در عشق آزادی نسوزد و رویایی رهایی را در سر نپروراند. آیا عشق به آزادی در سینه هزاران هزار زنی که در این چهل سال با نابودی خویش برهایی پیوستند و هویت آنان هرگز آشکار نشده است، نمی سوخت؟ آیا زنان فرهیجته ای که هم اکنون در دوزخ اوین بسر میبرند مثل ، پروین ستوده و نرگس محمدی(برای اختصار فقط بذکر این دو نام اکتقا میکنم) در عشق به آزادی نمیسوزند و رویای رهایی را در سر نمی پرورانند؟ اما، این بدان معنا نیست که آنهایی که در عشق بآزادی میسوزند، خود را بآتش بکشند تا رهایی یابند. بندهای اسارت و بندگی را نمیتوان با شعله ور ساختن جان باتش کشید، بلکه با بیدار ساختن عقل و خرد است که میتوان بندهای شریعت را پاره پاره ساخت و بدور ریخت. این امر زمانی، البته میسر شود که همچون سحر خدایاری اماده باشی که در آتش عشق به آزادی بسوزی. این است راه رهایی، ای هموطن!

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

https://firoznodjomi.blogspot.com/

من فکر می‌کنم که اگر در بین طرفداران منصور حکمت کسی فکر می‌کند با بحثی از مثلا مارکس، از لنین، از منصور حکمت و یا از خالق کائنات موافق نیست، نباید فشاری بر خود احساس کند که مخالفتش را بگوید. بگوید و البته ما را قانع کند که مثلا این بحث ما را به مقصد نمی‌رساند! این بحث و متد ما را به رسیدن به مصوباتمان، به پیاده کردن برنامه‌مان و غیره نمی‌رساند. متأسفانه یکسری از دوستان، چه در خود حزب کمونیست کارگری و چه از دوستان و طرفداران منصور حکمت که در بیرون از این حزب سیاست می‌کنند، بی مورد بر خود چنان فشاری احساس می کنند که نه تنها این کار را نکنند، بلکه دست به تفسیرپردازی از این و یا آن بحث از منصور حکمت می زنند. یکی از این بحثها، به نظر من بحثی است که در سایت "آرشیو عمومی منصور حکمت" با عنوان "جنبش سلبی – اثباتی" منتشر شده است. از نظر من این بحث چنان سرراست ارائه شده است که تفسیری برنمی دارد. من از همه دوستانی که علاقه‌ای به این بحث و یا علاقه ای به خود منصور حکمت و سرنوشت کمونیسم کارگری دارند حتما این بحث را از زبان خود ایشان بشنوند و بروند آن را بخوانند. من فکر می کنم که این بحث کنه متد لنینی او است.

متد سلبی – اثباتی

بحث "سلبی – اثباتی" منصور حکمت بحثی نیست متمایز از دیگر بحثهای او؛ و یا بهتر بگویم متدی از منصور حکمت در دوره خاصی از حیات سیاسی او. این متد را در "دولت در دوره‌های انقلابی" می‌توان دید. می‌توان بخصوص در بحثهای "حزب و جامعه"، "حزب و قدرت سیاسی"، "حزب و شخصیتها" و "آیا کمونیسم می‌تواند در ایران پیروز شود؟" دید. اگر کسی این بحث را متوجه نشده باشد و یا این متد را قبول نداشته باشد، نمی‌تواند بحث "جنبش سرنگونی" را متوجه شود و یا آن را قبول کند. از نظر من متد "سلبی – اثباتی" همان متد لنین در انقلاب ۱۹۱۷ است که بعدا به آن به اختصار اشاره خواهم کرد.

آنچه را که بحث "سلبی – اثباتی" منصور حکمت می‌خواهد جواب بدهد، قدرتگیری طبقه کارگر از طریق رهائی جامعه از دست جمهوری اسلامی است. برای ما مشغله اصلی باید رهائی جامعه از دست جمهوری باشد که راه را برای قدرتگیری طبقه کارگر هموار کند. این بحث دو موضوع و دو برهه از تاریخ در مبارزه طبقه کارگر و حزب کمونیستی را از هم تفکیک می کند. دوره ای که کمونیستها چهارچوب اثباتی خود را تعیین کرده‌اند. برنامه نوشته اند، سوسیالیسم خود را به اندازه کافی به هدف رهبران جنبش کارگری بدل کرده باشند. تفاوتهای خود را با دیگر جریانات چپ و کمونیستی روشن کرده‌اند و غیره. در دوره‌های پرتلاطم انقلابی هدف کمونیستها و بخصوص حزب کمونیست کارگری دیگر نمی‌تواند توضیح برنامه اقتصادی خود و خط کشی‌های حزبی باشد. این دوره‌ای است که جامعه برای سرنگون کردن و اینجا سرنگون کردن جمهوری اسلامی به میدان آمده و دنبال کسی است که "نه" آن را تا آخر نمایندگی کند. منصور حکمت در همان بحث می‌گوید: "جنبش ما بايد بشدت اثباتى باشد، بداند که به مجرد اينکه کوچکترين محوطه‌اى از قدرت را پيدا کرد دقيقا چه قانونى را وضع ميکند؟ چه اقتصادى بر پا ميکند؟ چه سازمانى ايجاد ميکند و به چه فرهنگى رسميت ميبخشد و غيره. همه اينها را بايد گفته باشد نميگويم نگوئيم، من هيچ اختلافى با این نظر ندارم که بايد جمهورى سوسياليستى را خواست، بايد توضيح داد، بايد نوشت، بايد جدول و خط کشيد، بايد شعارهاى اثباتى را گفت، وضع همه اقشار را در آن شعارها گفت".

من اینجا زیر "جنبش ما" در جمله بالا خط تأکید می کشم. "جنبش ما" همان جنبش کمونیستی کارگری است که با "جنبش سرنگونی" فرق دارد. در "جنبش سرنگونی" بحث و مشغله جامعه نه بر سر مطالبات اثباتی "جنبش کمونیسم کارگری" که بر سر انداختن رژیم اسلامی است. او در ادامه همین جمله می‌گوید: "ولى اينها به درد دوره انقلابى نميخورند!" "من و شما نميتوانيم به زور با هيچ شعار اثباتى }جمهوری اسلامی را بیاندازیم{." اول باید جواب سلبی اش را که "جمهوری اسلامی باید برود" است بدهیم، بعد اگر توانستیم آنقدر شناخته شده و قوی باشیم که ما را بعنوان نماینده این نه انتخاب کند، با شعار اثباتی ما هم همراه خواهد شد. منصور حکمت می‌گوید: "جنبش اثباتى ما خيلى جنبش کوچکترى است از آن جنبشى که ميتوانيم به شيوه سلبى رهبرى کنيم و قدرت را با آن بگيريم."

جنبش اثباتی

این دیگر به یک سنت تبدیل شده است که کمونیستها در هر دوره و مکانی خط کشی های خود را با دیگران بیشتر از هر چیز دیگری برجسته می‌کنند. منظورم این است که در بحبوحه بحث بر سر مثلا جنگ بین ایران و آمریکا، یکی مرض و غرض دار می‌پرسد که نظر شما درباره خدا چیست؟ کمونیستها دیگر یادشان می‌رود که به طرف بگویند لطفا زر زیادی نزن! برو کنار که ما داریم درباره جنگ حرف می‌زنیم و روز خودش درباره خدا و غیره هم حرف می‌زنیم و یا حرف زده‌ایم. یا در بحبوحه اعتراضات قدرتمند سال ۸۸، یک مرتبه یادشان می افتد که باید بگویند که ساعات کار را چقدر کم و زیاد می کنند! کمونیستی که تا قبل از آن نتوانسته باشد سر دستمزد، لغو کار مزدی، ارتش سوسیالیستی، بودجه سوسیالیستی و غیره حرفش را ثابت کرده باشد، در تلاطمات انقلابی هیچ کسی اصلا جواب سلامش را هم نمی‌دهد. تاریخنگاران انقلاب روسیه ۱۹۱۷ گفته‌اند که در ماه‌های اولیه انقلاب، منشویکها در همه نهادهای انقلابی دست بالا را داشتند. در ماههای آخر که مسئله بر سر ادامه و یا توقف جنگ بود، بر سر ماندن و یا نماندن دولت کرنسکی بود، حتی اعضا و هواداران منشویکها هم در سالن سخنرانی های آنها حاضر نمی شدند. همه می رفتند ببیند بلشویکها چه می گویند!

بطور خیلی خلاصه، جنبش اثباتی جنبش برنامه است، جنبش تاکتیکهاست، جنبش پروپاگاند بهتر و قدرتمندتر برنامه و مطالبات برنامه کمونیستهاست. اما به درد دوره انقلابی نمی‌خورد. خود منصور حکمت درباره تبلیغات جنبش اثباتی در دوره انقلابی می‌گوید: "اين کار و اين روش سَمّ است تأکيد ميکنم سَمّ است!" برای کمونیستها سَمّ است برای اینکه کمونیسم اگر قدرت نگیرد تا تغییری در زندگی طبقه کارگر ایجاد کند به درد طبقه کارگر نمی‌خورد. "اگر ميخواهيد مردم از شما فاصله بگيرند برويد به جاى مرگ بر جمهورى اسلامى بگوئيد چه ميخواهيد به جاى جمهورى اسلامى بگذاريد." بروید جنگ آلترناتیوها راه بیاندازید. بروید بگوئید آلترناتیو شما چیست؟ "در مکانيسم انقلاب و در دوره انقلابى و در دوره "نه" گفتن مردم، ما بايد نماينده "نه" باشيم و هر نوع تلاش براى آرى گفتن، اثباتى تشريح کردن، به نظر من جنبش بالقوه عظيمى را که ميتواند پشت ما بيايد، را تجزيه ميکند."

جنبش سرنگونی

یکی از مقولاتی را که منصور حکمت در فرهنگ سیاسی ایران متداول کرد، مقوله "جنبش سرنگونی" بود. تعدادی از طرفداران منصور حکمت، اکنون که جامعه در تحولات پرتلاطمی قرار دارد و بحث "همه با هم" از زوایای مختلفی رو آمده است، بحثها را قاطی کرده و مقوله "جنبش سرنگونی" برایشان مورد سئوال قرار گرفته است. نه اینکه نمی‌خواهند جمهوری اسلامی سرنگون شود، بلکه چیزی به نام "جنبش سرنگونی" را قبول ندارند. از نظر اینها جنبش کارگری داریم، جنبش زنان داریم، جنبش این و آن داریم، اما "جنبش سرنگونی" همان همه با هم است و این برایشان جا نمی‌افتد. من در نوشته "توده ها در اعتراض" سعی کردم "همه با هم" را توضیح بدهم که با همه با هم "خلقی‌ها" و پوپولیستها متفاوت است. این همه با هم، جنبش توده‌ها برای سرنگون کردن جمهوری اسلامی است. در این جنبش شما بعنوان یک جریان کمونیستی چگونه رهبری این جنبش برای سرنگون کردن جمهوری اسلامی را در دست خواهی گرفت؟! "جنبش سرنگونی" را کسی می تواند درک و قبول کند که متد "سلبی – اثباتی" را درک و قبول کرده باشد.

چگونه به نماینده نه تبدیل شویم؟

اما همینکه ما پروگاند "جنبش اثباتی" خود را به نفع "جنبش سلبی" در دوره‌های انقلابی موقتا کنار بگذاریم، تضمینی برای نماینده "نه به جمهوری اسلامی" شدن نیست. برای اینکه به نماینده "نه" توده‌های در سرنگونی جمهوری اسلامی تبدیل شده باشیم، باید به اندازه کافی شناخته شده باشیم. بقول منصور حکمت باید هژمونی در جنبش سلبی را کسب کرده باشیم. منصور حکمت می‌گوید: "اگر جامعه ميخواهد تا ختم جمهورى اسلامى برود، هنر رهبرى حزب کمونيست کارگرى بايد اين باشد که اين پرچم سلبى را نمايندگى کند." اما چگونه؟ خودش در جواب می گوید: "بايد اينقدر شناخته شده باشيد که بدانند کى هستيد و در زير بوته سبز نشده‌ايد". بحث شخصیتهای منصور حکمت در این رابطه است. می گوید: "من به جاى شعارهاى اثباتى و تحليلهاى اثباتى و اندازه‌گيرى و بودجه‌بندى سوسياليسم، رهبران متعدد و سرشناس را پيشنهاد ميکنم. به جاى شعارهاى چه بايد بکنيم، نيروى نظامى قوى را پيشنهاد ميکنم، به جاى خيلى کارهاى ديگر راديوى قوى و چند ساعته را پيشنهاد ميکنم. تلويزيون را پيشنهاد ميکنم. شهرت هر چه بيشتر حزب را پيشنهاد ميکنم. بگذاريد مردم مقايسه کنند. مردم مقايسه کنند اينها ميتوانند حکومت کنند." او نادر بکتاش را به عرش کشاند. برای اینکه جامعه ببیند که کمونیستها هم رمان نویس و ادبیات نویس دارند. آدمهای نسبتا ناشناس را در جنبش کمونیسم کارگری زیر نورافکن گذاشت که جامعه آنها را بشناسد. می خواست جامعه بداند که اگر راست شخصیتهائی مثل شیرین عبادی و مهرانگیز کار دارد، ما مینا احدی، مریم نمازی و آذر ماجدی را داریم. اگر راست می‌تواند با کودتاگران ارتشی مانور بدهد، ما مجید حسینی را داریم که با اسلحه اش می رود شهر مریوان و برای مردم سخنرانی می کند. اگر راست فلان شخصیت دارد، ما علی جوادی و سیاوش مدرسی را داریم. اگر راست می تواند "کیهان لندن" را منتشر کند، ما "ایران پست" را منتشر می‌کنیم. می‌گفت باید کاری کنیم که در ذهن مردم از شخصيتهاى شريک کوچک سياست به شخصیتهای شریک اصلى در صحنه سياسى تبدیل شویم. می‌گوید: "بايد رهبر جنبش سلبى باشيد و براى رهبر شدن نيروى قابل اعتنائى داشته باشيد و بتوانيد قابليت ادامه حيات را داشته باشيد و در آن شرايط بتوانيد بمانيد و بايد بطور واقعى نيرو باشيد." او می گوید باید حزب بزرگ بشود. باید حزب را ببریم تو دل و چشم مردم، تو خانه‌های مردم که درباره‌اش حرف بزنند، آرم و رهبران آن را بشناسند. "صدايمان را بشنوند، بدانند در هر شهرى چه کسى چگونه ميتواند آنها را به هم متصل کند."

اما کمونیستهای زیادی و از جمله کمونیستهایی که برای دوره‌های طولانی‌ای با منصور حکمت کار کرده بودند، نتوانستند با این متد راه بیایند. رفتند که جا و بیجا، آنجا که وقتش بود و آنجا که جایش نبود و مثل خروس بی‌محل وسط اعتراض به جمهوری اسلامی مرگ بر این و یا آن اپوزیسیون راه انداختند، درباره ۳۷ ساعت کار در هفته آگاهگری کنند، از متد منصور حکمت فاصله گرفتند که متأسفانه اکنون نه آگاهگری می‌کنند و نه کار مثبت سیاسی دیگری! بعضی‌ها فکر می‌کنند که اگر زیاد از کارگر بگویند و زیاد از تفاوت خود با راستها بگویند خیلی چپ هستند؛ اما من فکر می‌کنم که اگر کسی کاری بکند که در دوره‌های انقلابی توده‌های معترض تجزیه شوند و حزب کمونیست کارگری نتواند نماینده "نه" کل این جنبش بشود، نه تنها به راست کمک کرده است، بلکه در سمت جناح راست جنبش کمونیستی قرار گرفته است.

لنین و جنبش "سلبی – اثباتی"

بالاتر گفتم که متد سلبی متد لنین است. من مطمئن نیستم که کسی که کوچکترین اطلاعی از تاریخ انقلاب روسیه داشته باشد، فکر کند توده مردم روسیه در سال ۱۹۱۷ با شعارهای سوسیالیستی و برنامه حزب سوسیال دمکرات کارگری روسیه دنبال بلشویکها برای تسخیر قدرت راه افتادند. منصور حکمت در همان بحث سلبی اثباتی می‌گوید: "من فکر مى‌کنم اگر متدولوژى دوره آگاه‌گرى و جنبش سازى دارد ميرود به رهبرى انقلاب، بايد همراه با آن متد و شيوه نگاه کردن خود را تغيير بدهد، بايد برود پاى سلب. و اين اتفاقا نشانه هيچ کمتر سوسياليست بودن نيست. علامت کسانى است که ميخواهند همه مردم را بياورند پشت سر خودشان حتى وقتى ميدانند که آدم را نميشود با سوسياليسم مجاب کرد. من چه جورى کسى را با سوسياليسم مجاب کنم، که منفعتش اقتضا نميکند! حالا اگر امروز هم گفت آرى، فردا ميزند زيرش، ولى با موج "نه" گفتن به جمهورى اسلامى ميخواهد بيايد."

این متد لنین در انقلاب ۱۹۱۷ بود. بلشویکها و بخصوص لنین سه شعار توده معترض را در دست گرفتند و با همان سه شعار در انقلاب ۱۹۱۷ هژمونی کسب کردند. لنین از معضل واگذاری "زمین به دهقانان" غافل نبود؛ اما این مطالبه‌ای بود که دهقانان را پشت نماینده "نه" به جنگ و "نه" به وضعیت فعلی بسیج می‌کرد. بخش قابل توجهی از اس‌آرها را به دنبال لنین کشاند. بلشویکها نماینده نه به جنگ بودند. حزب کمونیست کارگری نماینده نه به حجاب اسلامی است. نماینده نه به فقر و وضعیت فعلی است. نماینده نه به تبعیض است. سلب ما، بقول منصور حکمت: "اينجاست که شعارهاى ريشه‌اى ما مثل "برابرى مطلق زن و مرد، بدون هيچ ارفاقى"، اين سلبى است! من هيچ تبعيضى را قبول نميکنم! هيچ اسلامى را قبول نميکنم! هيچ حجابى را قبول نميکنم و هيچ فقرى را قبول نميکنم! اينها سلبى بودن حرکت تو هستند، که جمهورى اسلامى را در هيچ شکل آن قبول نميکند."

۱۴ سپتامبر ۲۰۱۹

به نقل از : پیام فدایی ، ارگان چریکهای فدایی خلق ایران

شماره 241 ، مرداد ماه 1398‏

 

تهیه و تنظیم: نادر ثانی

 بدون شک زمانی که خواست معرفی سرشناس‌ترین دست‌اندرکاران مترقی و انقلابی در چهارچوب موسیقی در میان باشد، نمی‌توان یادی از "میکیس تئودوراکیس Mikis Theodorakis" هنرمند سرشناس یونانی را به میان نیاورد. او فردی است که سازنده بیش از هزار ترانه می باشد، که بسیاری از آنان به جاودانگی رسیده‌اند. تئودوراکیس هنرمند کمونیست و انقلابی ایست که در میان انقلابیون و روشنفکران سراسر گیتی از محبوبیت بسیاری برخوردار است و بسیاری از ما بارها آهنگ ترانه‌هایی مانند زوربای یونانی، حکومت نظامی، زِد و سرپیکو را زمزمه کرده‌ایم.

 

میکیس تئودوراکیس در روز ۲۹ ژوئیه ۱۹۲۵ (۷ مردادماه ۱۳۰۴) در جزیره "چیکوس Chicos"، که پنجمین جزیره بزرگ یونان است و در نزدیکی ساحل ترکیه قرار دارد ، چشم به جهان گشود. پدرش در جزیره کرتا به دنیا آمده بود و به کار وکالت اشتغال داشت و مادرش که در خانواده‌ای یونانی در شهر کوچک "چشمه" در ترکیه به دنیا آمده بود، زن خانه‌داری بود که بخش بزرگی از توان خود را به تربیت فرزندانش اختصاص داده بود. دوران کودکی میکیس همزمان با تحولات بسیار در یونان آن زمان بود و خانواده تئودوراکیس بارها در خلال این سالها ناچار به کوچ به نقاط گوناگون یونان شدند. همین امر دلیلی بر آن شد که میکیس که از همان کودکی علاقه ویژه‌ای به موسیقی داشت ، آشنایی به‌خصوصی به موسیقی فولکولور یونان و ترکیه پیدا کند. در همان دوران کودکی و نوجوانی اولین ترانه‌های خود را با ترنم موسیقی و بدون استفاده از آلات موسیقی ساخت.

بیش از ۱۷ سال نداشت که همزمان با اوج‌گیری تضادهای جامعه یونان و هر چه سرکش‌تر شدن آتش‌های جنگ جهانی دوم ، نخستین کنسرت خود را برگزار کرد که با استقبال بسیار روبرو شد.

در سال ۱۹۴۳ دنیای کوچک خود در جزایر یونان را ترک کرده و عازم آتن شد تا از آنجا به نیروهای مقاومت پیوسته و در کنار هم‌رزمانش در جریان کمونیستی "الاس ELAS، ارتش آزادیبخش خلق یونان" در مقابل نیروهای نظامی ارتش انگلستان و نیروهای نظامی دست‌راستی یونانی بجنگد. در این سالها جنگ داخلی یونان که همزمان با جنگ جهانی دوم در این کشور جاری بود اوج ویژه‌ای یافته بود. پس از چندی مبارزه رویاروی با دشمن اسیر نیروهای راست شده و به عنوان زندانی جنگی به اردوگاه اسرای جنگی در جزیره کوچک "ماکرونیسوس Makronisos" فرستاده شد. در زندان این جزیره ، تئودوراکیس مورد شکنجه بسیار قرار گرفت و از جمله دو بار او را زنده در حفره‌ای که نقب کرده بودند قرار داده و بر روی او خاک ریختند تا به او بنمایانند که قصد دارند او را زنده به گور کنند.

پس از رهایی از زندان ، به دانشکده عالی موسیقی در آتن راه یافته و تحت نظر "فیلوکتیتیس اکونومیدیس Filoktitis Economidis" در کنار فعالیتهای سیاسی و اجتماعی به تحصیل آکادمیک موسیقی پرداخت. در سال ۱۹۵۰، زمانی که ۲۵ ساله شده بود، به تحصیلات خود پایان داد و بعد به جزیره کرتا نقل مکان کرد. در این جزیره وی ریاست آکادمی چانیا، یکی از مدارس موسیقی در این جزیره را به عهده گرفت.

در سال ۱۹۵۴ به همراه همسرش به پاریس رفت تا در مدرسه عالی موسیقی این شهر به تحصیل رشته‌های تجزیه و تحلیل موسیقی و ریاست ارکستر سمفونی بپردازد. در همین زمان نخستین اثر به یادماندنی کلاسیک خود، کنسرتو پیانویی برای اجرای بالت را خلق کرد.

در خلال سالهای اقامتش در پاریس (سالهای ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۹) نخستین سمفونی خود را نیز نوشته و به کسب مدال طلای فستیوال موسیقی مسکو که داوری آن را موسیقیدان سرشناس روس "دیمیتری شوستایکوویج Dmitri Shostakovich" به عهده داشت نایل آمد.

در سالهای پس از پایان جنگ جهانی دوم، پاریس مرکز روشنفکری اروپا و اوج گرفتن اندیشه‌های مترقی و انقلابی بین‌المللی بود. میکیس تئودوراکیس نیز با گرفتن ارتباطات بسیار با دست‌اندرکاران جنبشهای گوناگون ضدسرمایه‌داری و ضدامپریالیستی بین‌المللی و شرکت فعال در حمایت از این جریانات، توانمندیهای خود را بالا برده و به رشد هر چه بیشتر خود در میان جریانات کمونیستی بین‌المللی یاری رساند.

در سال ۱۹۵۹ پس از اجرای کنسرت بسیار موفقیت‌آمیزی در لندن از سوی "داریوس میلهاد"، آهنگساز شهیر فرانسوی نامزد به دست آوردن جایزه "کاپلی" که یکی از مهمترین جوایز موسیقی آن دوران ایالات متحده آمریکا بود شده و سپس این جایزه را از آن خود نمود.

در سال ۱۹۶۰ پس از شش سال دوری از وطن به یونان برگشت و بار دیگر فعالیت در راه گسترش موسیقی اصیل یونان را از سر گرفته و با نوشتن، تنظیم و اجرای ترانه Epitaphios (نعش) (۱) در سرزمین خود یک انقلاب فرهنگی به راه انداخت و نامش بار دیگر بر سر زبانها افتاد.

تئودوراکیس با توجه به آگاهی سیاسی خود و با باور به ایده‌های کمونیستی به این نتیجه رسیده بود که باید شعرهای پُرمعنی را که نمادهایی از شرایط زندگی مردم و آمالهای آنها هستند را برگزیده و آنها را با آهنگهایی که در ذهن ها باقی هستند و با استفاده از سازهای اصیل و سنتی یونانی ساخته می‌شوند ، همراه کرد تا بدینگونه توانست در میان توده‌ها نفوذ کرده و خواسته‌های آنها را با زبانی ساده به میان آنها بُرد. وی پس از مدتی کوتاه ارکستر کوچک آتن را پایه گذارد و توانست کار خود و همراهانش را سازماندهی تازه‌ای بخشیده و کنسرتهای بسیاری را در یونان و برخی دیگر از کشورهای جهان سامان بخشد.

در این سالها یونان عرصه فعالیتهای بسیار سیاسی بود و میکیس تئودوراکیس نیز با پیگیری بسیار در این فعالیتها شرکت داشت.

روز ۲۲ ماه می ۱۹۶۳ (اول خردادماه ۱۳۴۲) "گرگوری لامبراکیس Grigoris Lambrakis" (۲)، یکی از فعالان سیاسی چپ در دوران جنگ جهانی دوم و سالهای پس از آن و یکی از رفقای نزدیک تئودوراکیس، به وسیله دو فعال دست راستی یونانی ترور شده و پنج روز بعد در بیمارستان جان سپرد. این ترور تضاد نیروهای چپ و راست یونان را شدت بخشیده و بسیاری از فعالان چپ این کشور از جمله تئودوراکیس را دو چندان فعال کرد. تئودوراکیس که به فعالیتهای جمعی باور داشت به همراه بسیاری دیگر از فعالان چپ در کوچه و خیابان به اعتراض مشغول شد. وسعت اعتراضات آنگونه بود که "کنستانتینوس کارامالیس Konstantinos Karamanlis" نخست‌وزیر یونان ناچار به استعفا شده و حالتی بحرانی در کشور به وجود آمد. هزاران جوان معترض و مترقی یونانی سازمان "جوانان دمکرات لامبراکیس Lambrakis Democratic Youth" را به وجود آورده و تئودوراکیس را به ریاست آن برگزیدند.

سالهای دهه ۱۹۶۰ میلادی دورانی بحرانی در عرصه سیاست جهانی بودند: در کشورهای آفریقایی یکی پس از دیگری، اعلام استقلال از چنگال استعمار می شد. جنگ ویتنام در جریان بود، بحران کوبا جهان را تا درگاه رسیدن به جنگ جهانی سوم پیش برده بود، اعتراضات دانشجویی و خلقی بسیاری از کشورهای جهان را تکان داده بود، حکومتهای نظامی یکی پس از دیگری در آمریکای لاتین با زور اسلحه توده‌ها را ناچار به سکوت می‌کردند و ... درست در همین دوره بود که در ۲۱ آوریل ۱۹۶۷ (۱۲ فروردین‌ماه ۱۳۴۶) ژنرالها برای بازداشتن توده‌ها در راه رسیدن به حکومتی مردمی، کودتایی نظامی را در یونان سازمان داده، قدرت را تصاحب کرده و دیکتاتوری شدیدی در کشور حکمفرما کردند. تئودوراکیس که می‌دانست نظامیان در پی دستگیری او هستند، زندگی مخفی را آغاز کرد. در همین دوران بود که او سازمان "جبهه میهن‌پرست Patriotic Front (PAM)" را پایه گذارد. در روز اول جون ۱۹۶۷ (۱۱ خردادماه ۱۳۴۶) دیکتاتورهای تازه به قدرت رسیده در طی اعلاعیه شماره ۱۳ ارتش، اجرا، نواختن و حتی شنیدن موسیقی تئودوراکیس را ممنوع اعلام کرده و تلاش کردند که با ایجاد ترس و تهدید به زندانی شدن، همگان را ناچار به طرد این موسیقی نمایند.

۸۰ روز بعد (در ۲۱ آگوست، ۱۰ مردادماه) تئودوراکیس به دام نظامیان افتاد. او دستگیر و به زندان افتاد. ۵ ماه در زندان بود و سپس به همراه همسر و دو فرزندش در ابتدا به دهکده "زاتونا Zatouna" و سپس به اردوگاه زندانیان در "اوروپوس Oropos" تبعید شد. در دوران زندانی بودن و تبعید تئودوراکیس، بسیاری از روشنفکران و دست‌اندرکاران موسیقی و فیلم در اروپا و آمریکا برای آزادی وی تلاش کردند. سرانجام این تلاش‌ها به نتیجه رسیده و در ۱۳ آپریل ۱۹۷۰ (۲۴ فروردین‌ماه ۱۳۴۹) ژنرالها به شرط مخفی نگاه داشتن موضوع، اجازه دادند که تئودوراکیس با یک هواپیمای خصوصی از فرودگاه کوچکی بیرون از آتن به سوی پاریس روانه شود. همچنین به خانواده‌اش اجازه داده شد که یک هفته بعد با یک کشتی، یونان را ترک گفته و از طریق ایتالیا خود را به فرانسه رسانده و به او بپوندند. به این ترتیب دوران تبعید در خارج از کشور آغاز شد.

دوران چهارساله تبعید تئودوراکیس همراه با فعالیت گسترده او در کنار یونانیان تبعیدی و دیگر نیروهای انقلابی و مترقی علیه رژیم ژنرالها و در جهت مبارزات توده‌های مردم در گوشه و کنار جهان بود.

در این دوران، تئودوراکیس با "سالوادور آلِنده" (رئیس‌جمهور مترقی و منتخب مردم شیلی) و "پابلو نرودا" (شاعر انقلابی این کشور) ملاقات کرد و پس از چندی بر روی شعر زیبای "کانتو ژنرال Canto General" (ترانه عمومی) از نرودا (۳) آهنگی بسیار زیبا گذاشت (۴).

دیدارهای او در این سالها با افراد سرشناس زمان خود بسیار بودند و او در این دیدارها از برقراری آزادی و دمکراسی در تمامی جهان دفاع می‌کرد. از جمله دیدارهای او می‌توان از دیدار با جمال عبدالناصر، جوزیپ تیتو، یاسر عرفات، اولوف پالمه و ویلی برانت یاد کرد.

در همین سالها بود که او بسیاری از آثار به یادماندنی خود از جمله "حکومت نظامی State of Siege" و "سرپیکو Serpico" (که هر دو موسیقی متن قیلم بودند) را خلق کرد (۵).

پس از سقوط رژیم ژنرالها ، تئودوراکیس به همراه عده بسیار زیاد دیگری از یونانیان تبعیدی به میهن خود بازگشت. تاریخ بازگشت او ۲۴ جولای ۱۹۷۴ (۱۰ تیرماه ۱۳۵۳) بود. عده زیادی در فرودگاه جمع شده بودند او را سر دست بلند کرده و ورود او به کشور را، به عنوان فرارسیدن بوی آزادی، جشن گرفتند.

از کارهای بسیار زیبای تئودوراکیس در خلال این سالها می‌توان از موسیقی بسیار زیبایی که او برای موسیقیایی کردن (گذاشتن موسیقی روی) اشعار "فدریکو گارسیا لورکا Federico García Lorca" شاعر انقلابی اسپانیایی خلق نمود یاد کرد. (۶)

او در سال ۱۹۷۸ با نوشتن مقاله‌ای تحت عنوان "برای اتحاد جناح چپ" گامی اساسی برای نزدیکی، همگامی، همکاری و پیوند افراد متشکل در سه جریان چپ برداشت. تلاشهای او در این راه به آنجا انجامید که "حزب کمونیست یونان Greek Communist Party" او را در انتخابات همان سال نامزد نمایندگی مجلس یونان نمود. پس از آن تئودوراکیس در دو دوره در خلال سالهای ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۶ و ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۳ یکی از نمایندگان آتن در مجلس یونان شد. او در خلال دو سال (بین ۱۹۹۰ و ۱۹۹۲) به دولت نیز راه یافته و یکی از وزرای کابینه "کنستانتین میسوتاکیس Konstantinos Mitsotakis" شد.

در خلال این سالها تئودوراکیس با استفاده از جایگاه‌هایی که به دست آورده بود تلاش کرد تا آگاهی بین‌المللی نسبت به مسائلی همانند حقوق بشر، مسائل زیست‌محیطی و صلح را بالا ببرد. از جمله موفقیتهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی او در این سالها می‌توان از تاسیس "انجمن دوستی یونان و ترکیه" با همکاری دست‌اندرکاران فرهنگ و هنر در ترکیه یاد کرد.

تئودوراکیس پس از مدتی از عضویت در کابینه و پس از آن در مجلس استعفا داد و فعالیت های هنری اش را از سر گرفت و رهبری دو ارکستر رادیو و یک گروه کُر بزرگ را به عهده گرفت. او بار دیگر گام در راه برگزاری کنسرتهای بسیار در گوشه و کنار یونان و دیگر کشورهای جهان گذاشت.

فعالیتهای هنری، فرهنگی و سیاسی میکیس تئودوراکیس پس از پایان دهه ۱۹۹۰ نیز ادامه دارد. او بارها با شدت تمام در برابر اشغال فلسطین توسط اسرائیل، روابط سیاسی بین یونان و اسرائیل و علیه جنگ‌افروزیهای ایالات متحده آمریکا، به ویژه در افغانستان و عراق، موضع گرفته است.

تئودوراکیس در روز اول دسامبر ۲۰۱۰ (۱۰ آذرماه ۱۳۸۹) "اسپیدا، جنبش غیروابسته مردم Spitha: People's Independent Movement" را با هدف ایجاد جایگاهی برای جمع کردن توده‌ها و دادن امکان ابراز عقاید سیاسی و گفتگو در مورد این عقاید به آنها پایه گذاشت. او در سالهای اخیر با توجه به اوضاع اقتصادی و سیاسی کشور بارها در مقابل سیاستهای دولت این کشور به ویژه در مورد گرفتن کمک‌ها و وامهای اقتصادی از ارگانها و کشورهای بیگانه و دادن قولهای سیاسی و اجتماعی این وام‌ها و کمک‌ها موضع گرفته است.

از کارهای هنری او در دهه‌های اخیر می‌توان از موسیقی بسیار زیبایی که برای یکی از اجراهای تئاتری "مکبث" در سال ۱۹۹۴ درست کرد، از موزیکی برای نمایش تراژدی "مدیا" در سال ۲۰۰۱ (۷) و موزیکی که در سال ۲۰۱۳ برای فیلم "استفاده دوباره از مدیا Recycling Medea" ساخت، یاد نمود. در فیلم کوتاهی که برای معرفی "استفاده دوباره از مدیا" ساخته شده است تئودوراکیس نزدیک به ۹۰ ساله می‌گوید: "اگر در این روزها جوان بودم من را هم تروریست می‌خواندند" (۸) و بدینگونه نشان می‌دهد که از آرمانهای خود فاصله نگرفته است.

تئودوراکیس با وجود آنکه بزودی ۹۵ ساله می‌شود هنوز به فعالیت ادامه می‌دهد و در تابستان سال گذشته در هنگام اجرای کنسرتی از کارهای بسیار زیبایش به روی صحنه رفته و مورد تشویق بسیار قرار گرفت. (۹)

پا‌نوشته‌ها:

۱) با رجوع به پیوندهای زیر می‌توانید فیلم مستند بسیار خوبی در زمینه خلق این اثر را مشاهده نمایید. این فیلم به زبان آلمانی‌ست:

https://www.youtube.com/watch?v=M9bflPuYm_g&ab_channel=PieterHendriks

https://www.youtube.com/watch?v=M9bflPuYm_g&list=RDM9bflPuYm_g&start_radio=1&t=107&ab_channel=PieterHendriks

با رجوع به پیوند زیر این ترانه زیبا را بشنوید:

https://www.youtube.com/watch?v=b8OQJTNaEwc&ab_channel=chayum888

۲) با رجوع به این پیوند می‌توانید درباره این انقلابی یونانی، فعالیتها و ترور او، که زمینه‌ای برای نوشتن فیلم دیدنی "زد" شد، بخوانید:

https://en.wikipedia.org/wiki/Grigoris_Lambrakis

در لینک زیر هم می توانید کمی بیشتر در مورد این فیلم به یاد ماندنی بخوانید:

https://en.wikipedia.org/wiki/Z_(1969_film)

۳) اطلاعات بیشتر در مورد این اثر را با مراجعه به یکی از پیوندهای زیر (به انگلیسی، اسپانیایی، آلمانی، فرانسه، هلندی و یا سوئدی) به دست آورید:

https://en.wikipedia.org/wiki/Canto_General

https://es.wikipedia.org/wiki/Canto_general

https://de.wikipedia.org/wiki/Canto_General

https://fr.wikipedia.org/wiki/Canto_General

https://nl.wikipedia.org/wiki/Canto_General

https://sv.wikipedia.org/wiki/Canto_General

چند اجرای گوناگون از این اثر جاودان را شنیده، دیده و لذت ببرید:

https://www.youtube.com/watch?v=QeJdgUoF1AI&ab_channel=MeidadHalevihttps://www.youtube.com/watch?v=g0SgthJVbk4&t=2459s&ab_channel=%CE%9C%CE%AF%CE%BA%CE%B7%CF%82%CE%98%CE%B5%CE%BF%CE%B4%CF%89%CF%81%CE%AC%CE%BA%CE%B7%CF%82

https://www.youtube.com/watch?v=yUZcx4hYgjQ&ab_channel=MeidadHalevi

https://www.youtube.com/watch?v=mMp5PF7jems&ab_channel=StanislavPalekha

۵) در مورد این فیلم‌ها در دو پیوند ابتدایی زیر خوانده و برای شنیدن این موسیقی‌های زیبا به پیوندهای پس از آنها مراجعه نمایید:

https://en.wikipedia.org/wiki/State_of_Siege

https://en.wikipedia.org/wiki/Serpico

https://www.youtube.com/watch?v=ewNNIF3j7FY&ab_channel=DjukiNew

https://www.youtube.com/watch?v=mLywS4Blpqw&ab_channel=Bcskoutalou

https://www.youtube.com/watch?v=39TNt_AuNJQ&t=256s&ab_channel=MikisTheodorakis

۶) این اشعار و موسیقی همراه آن را با مراجعه به این پیوندها بشنوید:

https://www.youtube.com/watch?v=wfenyiRN7Ks&ab_channel=GeorgeVidakis

https://www.youtube.com/watch?v=-o2TL8eFmcg&ab_channel=YiannisIliopoulos https://www.youtube.com/watch?v=wfenyiRN7Ks&list=RDwfenyiRN7Ks&start_radio=1&ab_channel=GeorgeVidakis

https://www.youtube.com/watch?v=qYwKxb9JlaA&ab_channel=YiannisIliopoulos

۷) این موسیقی را با استفاده از پیوندهای زیر شنیده و در پیوند نخست بخشی از متن آنرا به انگلیسی بخوانید:

https://www.youtube.com/watch?v=n97yL3Gc0MA&ab_channel=ctpcmh

https://www.youtube.com/watch?v=qrWNd8TwkWA&ab_channel=ZachosTerzakis https://www.youtube.com/watch?v=aTpPuF47Xi4&list=OLAK5uy_nHW7TucSnPJC8s6M1LJoo44iF0NsLSlvY&ab_channel=MikisTheodorakis-Topic

۸) به فیلم بسیار کوتاه یاد شده نگاه نمایید:

https://www.youtube.com/watch?v=3yyQlB-zaPM&ab_channel=AsterisKutulas

۹) با استفاده از پیوندهای زیر به بخشی از گنجینه آثار تئودوراکیس دست می‌یابید:

https://www.youtube.com/watch?v=eNgVdj4M4KM&ab_channel=LolosP https://www.youtube.com/watch?v=r4oJmSOrz60&ab_channel=DjukiSan

https://www.youtube.com/watch?v=VTFKwwVhCdI&ab_channel=TRAHIOTIS

https://www.youtube.com/watch?v=Euts_lO89HY&ab_channel=RaicJosip

https://www.youtube.com/watch?v=hfrbDFf49pc&ab_channel=roniyy1 https://www.youtube.com/watch?v=FRT7L3Pugp0&t=2029s&ab_channel=FMRecords https://www.youtube.com/watch?v=YjW8maWFe04&ab_channel=MikisTheodorakis

https://www.youtube.com/watch?v=LPScLdvaNIg&ab_channel=GeorgeVidakis

https://www.youtube.com/watch?v=SgUPq3TvtcQ&ab_channel=PieterHendriks

https://www.youtube.com/watch?v=KNyFAEWJMgk&ab_channel=Sven-BertilTaube-Topic

https://www.youtube.com/watch?v=28aoEwpSEXk&ab_channel=Kostasmeseos

https://www.youtube.com/watch?v=txC-VgIrcMc&ab_channel=ctpcmh


نامه چهار زندانی سیاسی ندامتگاه مرکزی کرج به آیت الله خامنه ای؛ در زندان های شما جرم و جنایت بیداد می کند

خبرگزاری هرانا – چهار تن از زندانیان سیاسی ندامتگاه مرکزی کرج در نامه ای سرگشاده خطاب به آیت الله خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی به تشریح وضعیت زندانیان در زندان های جمهوری اسلامی از جمله محل نگهداری خود پرداخته اند. در این نامه با اشاره به شرایط غیر انسانی حاکم در زندان ها از رفتارهای دور از شان با این زندانیان سخن گفته شده است.
به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران،امیر علی مرادی، مهدی فراحی شاندیز، علیرضا برزگر و محمد ریاضت، چهار تن از زندانیان سیاسی ندامتگاه مرکزی کرج خطاب به آیت الله علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی نامه ای نوشتند و به شرح انتقادآمیز مشکلات زندانیان پرداختند.
متن کامل این نامه که جهت انتشار در اختیار هرانا قرار گرفته است، در ادامه می آید:
سید علی خامنه ای، رهبر خود خوانده جهان اسلام؛
بیا بنشین تا برایت بگویم، از شرح حال ما زندانیان سیاسی محبوس در ندامتگاه مرکزی کرج که در جنب زندان قزل حصار به سر می بریم.
در عجبیم میان جهان اسلامی که شما رهبر آن هستید! چرا رعایت حقوق بشر در زندان های ایران در پایین ترین سطح اجرا می شود؟ مگر نه اینکه شما مدعی هستید که اسلام دین رافت و مهربانی است؟ اینجا در زندان های جمهوری اسلامی به محض ورود لباس های زندانی را در می آورند، تمام بدن، تمام اعضا و جوارح او را بازرسی می کنند و دو روز در قرنطینه نگهش می دارند تا مدفوعش را تفتیش کنند، مبادا مواد مخدر و دیگر اقلام ممنوعه را وارد زندان کند.
اما وقتی وارد سالن های زندان می شوی، می بینی مواد مخدر و اقلام ممنوعه به وفور یافت می شود. اینجا در زندان های شما جرم و جنایت هم بیداد می کند. اینجا در زندان های جمهوری اسلامی رابطه جنسی با همجنس با رضایت یا بدون آن، آشکار و خارج از تصور است. اینجا زندان شماست، نُطُق بکشی ناگاه سردی جسمی تیز را بر بدنت احساس می کنی و خون سرخ و گرمت شوکی وصف ناپذیر در روانت ایجاد می کند. اینجا در زندان های جمهوری اسلامی جمعیت سه برابر ظرفیت است که بدیهی ترین امکانات، حتی یک اتاق و تخت نیز از زندانیان دریغ می شود. اینجا ما روزها در هواخوری روی یک پتوی کثیف و شبها در کریدور سالن روی یک موکت کثیف تر گذران زندگی می کنیم. تابستان از فرط گرما و بی آبی و زمستان از شدت سرما زجر می کشیم.
نظافت در زندان شما در پایین ترین حد ممکنش است. به علاوه کیفیت غذا به حدی پایین است که اکثر زندانیان به علت نظافت پایین و غذای نامطلوب به بیماری های گوناگون دچار می شوند.
از دیگر شکنجه های اینجا وجود شپش و ساس است، حشراتی که خون از زندانیان می مکند، همچون نظام شما. همه چیز اینجا دهشتناک و پلید است.
فقط نمی دانیم این سربازان بدنام امام زمان در وزارت اطلاعات که در خصوصی ترین امور شهروندان کنکاش می کنند، چرا بصورت نامحسوس به زندان های شما سر نمی زنند؟ شاید این تهمت های ناروا را از ساحت حضرتعالی پاک کنند.
چه بسیار زندانیان سیاسی و عقیدتی که در ۴۰ ساله عمر نظام شما از کمی و کاستی ها نوشتند و گفتند، اما افاقه نکرد. ما نیز در ندامتگاه مرکزی کرج در هم صدایی با همان عزیزان می گوییم و می نویسیم، رعایت نکردن حقوق بشر نه درست است و نه راهش. مخصوصاً برای شما که مدعی حکومت عدل الهی هستید!
محمد ریاضت / امیر علی مرادی / مهدی فراحی شاندیز / علیرضا برزگر؛
ندامتگاه مرکزی کرج / شهریورماه ۱۳۹۸.
https://www.hra-news.org/letters/a-752/ کد خبر : ۹۸۰۶۱۶۸۴۸

 

قلم گر از بیداد ننویسد قلم باد

نامه شجاعانه وکیل مبارز محمد نجفی به علی خامنه ای!


محمد نجفی، وکیل دادگستری، نوشت:

آقای خامنه‌ای!

انتخاب ما نه امامِ در ماه بود نه ملتِ در چاه!

وقتی کسی را ببری تا ماه بالا، دیگر دست و صدایت به او نمی‌رسد، خدایی می‌کند ناخودآگاه!

نسلِ ما را زبانِ گفتن آری یا نه نبود.

نسل ما از ثانیه اول که زاده شدیم بدون اینکه چون شما معجزه وار، بلند یاعلی! گفته باشیم وارث ایران و نام و دین و مذهب و حکومتِ‌ دینی شدیم. ارثِ اجباری. خروج از دین اعدام خروج علیه حکومت اعدام!

آیه لااکراه فی الدینِ قرآن و اصول آزادی عقیده و حق تعیین سرنوشت مندرج در قانون اساسی هم، محلی در عمل نداشت!

شما هم می‌دانیدکه همه اتفاق‌های زندگی با میل انسان نیست. شما در فیلم سالِ ۶۸ مجلس خبرگان رهبری خودِ شما به صراحت گفتید:
"مخالف هستم رهبر بشوم، از نظر شرع و قانون رهبر شدنم مشکل دارد. باید خون گریست به حال ملتی که احتمال رهبر شدن من مطرح باشد"
ولی برخلاف میل‌تان و بر خلاف قانون و شرع، شما را رهبر کردند، سی سال است رهبر ماندید، رهبر هستید. صاحب معجزه ‌و ‌مبارک شدید، از غیب برایتان غذا می‌آید ماشین و چهره‌تان نورانی است. بر سنگ بنشینید نشیمن‌گاه تان محل تبرک می‌شود، محل فرود بالگردتان در سال‌های بعد گل‌باران می‌شود. به دستبوسی‌تان می‌آیند حتی زنانِ درجه دار. خلاصه نه به آن نخواستن و نه کار را به اینجا رساندن!

یادم نرفته در فیلم پنهان شده از چشمِ مردم که ناخواسته لو رفت در سال گذشته، به قول فردوسی پور، چه کرد آقای هاشمی رفسنجانی در مجلس خبرگان رهبری.

با یک خاطره، سرانجام و حقوق و آزادی‌های ملت را انداخت به مخاطره!

خاطره‌ای از امام گفت؛ راوی خودش، سَنَد خودش، حامی خودش، و همه را ترغیب به پذیرش کرد، والسلام!

دست آخر هم، با یک شنایِقورباغه ای، با یک زیرآبیِ اجباری، سرش را کردند زیر آب! رفت جایی که بسیاری را فرستاده بود، تمام!

اما نسل ما همیشه هم تن به اجبار نداد. درسال‌های ۷۸ و ۸۸ و خصوصا ۹۶ دست به انتخابِ آزادی‌های سیاسی و عقیدتی زد که حکومت با مشت آهنین به دهانِ نسلِ ما کوبید!

پاسخِ خواسته مسالمت آمیز را این‌گونه داد: باتوم زد، اشک‌آور زد، تهمت زد، دستبند زد، پابند زد، قمه زد، گلوله زد، دار زد!

آقای خامنه‌ای!

گناه انتخاب و اجبارِ هم نسلان‌تان را به گردن نسل بی‌گناه ما نیاندازید. شما یک انسان معمولی و زمینی هستید و نه فرازمینی و خاص! باید درخور اختیاراتِ فراوان‌تان، فراوان، پاسخ‌گو باشید! که نیستید!

آقای خامنه‌ای!

نسلِ ما پاسوزِ شماست! روزگارمان به سیاهی عمامه‌تان است. عبایتان را از سرزمین‌هایِ همسایه جمع کنید. سرمایه ما را خرج ایده‌ئولوژی شیعی خود نکنید. داخل به اندازه کافی اختلاس و رانت و فساد هست. پا در نعلین بزرگان جهان نکنید. چهل سال در برهه حساس کنونی درجا زدیم و سر جنگ با جهان داریم ولی ناتوان از تولید پوشک هستیم و بسیار فقیرِ بی نان داریم!

آقای خامنه‌ای!

انتخابِ نسل ما، دوستی با جهان است بدون توجه به ملیت و نژاد و دین و مذهب! با اختیار، به آزادیِ انتخابِ‌ نسل امروزِ ایران، تن بدهید. تن ندهید مجبورتان‌ می‌کنیم!

قلم گر از بیداد ننویسد قلم باد!
محمد نجفی وکیل دادگستری

کتاب دوم

 بخش بیست ودوم ، نظم آتلاتتیک

بهار 1941 آلمان در اوج قدرت سیاسی و نظامی خود قرار داشته و بر تمامی اروپا به استثننای جزیره بریتانیا تسلط دارد. مناسبترین فرصت تاریخی برای آلمان اقدام به خاتمه دادن به جنگ و آغاز مذاکرات صلح با بریتانیاست. ایالات متحده درآغاز اینسال با تصویب لایحه موسوم به وام و اجاره که شامل کمکهای بلاعوض نظامی به بریتانیا میشود بطورغیررسمی وارد جنگ شده است. هیتلر میداند که روزولت و کلان سرمایه یهود تردیدی در وارد کردن تمام عیارآمریکا به جنگ نداشته و اکیدأ بدنبال آماده کردن فضای سیاسی ـ اجتماعی دراین کشور می باشند. ورود رسمی یالات متحده به جنگ تنها به یک بهانه نیاز دارد.

صلح با بریتانیا اما با وجود چرچیل درحاکمیت امکانپذیر نیست. "وینستون چرچیل" که از سوی مادر به "کلان سرمایه مالی" در ایالات متحده متصل و درهمین ارتباط همخط و متمایل به امپراتوری مالی روتشیلدها و به تبع آن صهیونیسم بین المللی است اساسأ برای تعیین تکلیف با قدرت مرکزی در اروپا یعنی حاکمیت نازیسم بر سر کار آمده است. قبلأ به این موضوع اشاره کرده بودم که مشکل کلان سرمایه مالی جهان وطن با هیتلر بسا فراتر از زیاده خواهی های او در شرق اساسأ ایستادن در مقابل "نظم نوین جهانی" پسا جنگ اول و به عبارتی دیگر رد "نظم ورسای"بود.

"جنی جروم" Jennie Jerome مادر وینستون چرچیل که ژانویه 1854 در نیویورک متولد شده است دختر یک مولتی میلونر آمریکایی بنام "لئونارد جروم" Leonard Jerome می باشد که به سلطان وال استریت معروف بوده است. نام خانوادگی واقعی او گویا " جاکوبسن" بوده که او آنرا به جروم تغییرداده است. لئونارد جروم همسر و دخترانش را درسال 1860 برای ارتباط و جذب در آریستوکراسی اروپا به فرانسه فرستاده است ! جانت یا همان جنی دراین مقطع یک کودک شش هفت ساله می باشد. بعدها با اشغال فرانسه توسط آلمانها در 1871 و ازدواج عجیب و شتابزده او با "راندولف چرچیل" در سفارت انگلیس در پاریس همگی به انگلستان نقل مکان می کندد. ازدواج در 15 آپریل 1874 است و تولد وینستون شش ماه و نیم بعد یعنی در 30 نوامبر 1874. یکسال پیش از این جنی نوزده ساله وارد یک رابطه نامشروع با پرنس ادوارد ولیعهد وقت بریتانیا شده است که تا سالها بعد از آنهم حتی پس از ازدواجش با راندولف چرچیل ادامه می یابد. آنروزها شایعات بسیاری حول و حوش ازدواج شتابزده او با راندولف و تولد زودهنگام وینستون بر سر زبانها می افتد. گفته می شد که وینستون فرزند نامشروع ادوارد بوده و پدر جنی برای راضی کردن راندولف به ازدواج با دختر حامله اش یک مبلغ ناقابل دو و نیم میلیون دلاری به پول امروز را هم به او پرداخت کرده است. اینها البته همانگونه که گفتم شایعات قدرتمندی هستند که تا همین امروز در اینجا و آنجا طرفداران فراوانی هم دارد. اما باهمه اینها نه جایگاه لئونارد جروم دروال استریت ونه ارتباطات گسترده او با روتشیلدها محل تردید است. حرکت آگاهانه او برای جذب همسر و دخترانش در آریستو کراسی اروپا نیز امری بدیهی بوده است.

پرنس ادوارد که بعدها در 1901 با نام ادوارد هفتم بر جای ملکه ویکتوریا می نشیند البته تنها رابطه نامشروع جنی نیست ! لیست بلند بالایی که در بالای آن نام "میلان اول" پادشاه صربستان ، بیسمارک صدراعظم آلمان و دیپلماتهای مشهوری چون "اِدگار وینسنت" Edgar Vincent و "کارل گراف کینسکی" Karl Graf Kinsky نیز به چشم می خورد. اینها البته دیگر شایعه نیستند. این شجره خوشنام از این دست رابطه ها کم در آستین ندارد !

و اما در ارتباط با توهم امکان صلح با بریتانیا تنها راه ممکن برای هیتلر به میدان آوردن متحدین سابق آلمان درانگلستان است. اگر آنان با یک پیشنهاد صلح قابل اتکاء در مقابل مجلسین بریتانیا حاضر شوند شاید موفق به ساقط کردن دولت چرچیل و شروع مذاکرات صلح گردند. پروازحیرت انگیز و درعین حال بسیار خطرناک "رودلف هِس" معاون هیتلربه اسکاتلند در بحبوحه جنگ درست درهمین شرایط یعنی دهم ماه مه 1941 صورت می گیرد. مأمورین "ام آی پنج" تشکیلات امنیت داخلی موفق می شوند چراغهای فرودگاه خصوصی ملک شخصی "دوک همیلتون" در اسکاتلند را که محل فرود هواپیمای هِس بود خاموش کنند. هِس که موفق به پیدا کردن محل فرود در تاریکی نمی شود پس ازتمام شدن سوخت هواپیمایش خود را با چترنجات بیرون می اندازد و بدینترتیب بدست عوامل چرچیل افتاده و بلافاصله به لندن برده می شود. او که تا پایان عمرش اسیر بود در تابستان 1987 درزندان به قتل می رسد. بهانه دولتهای غربی درمقابل اعتراض اعضای خانواده هِس و سازمانهای حقوق بشری ، مخالفت اتحاد شوروی با آزادی او بود اما با روی کارآمدن گورباچف و اعلام موافقت او با آزادی هِس که در این تاریخ نود و سه سال دارد به یکباره نامبرده تصمیم به خودکشی می گیرد ! با مرگ او آخرین فردی که می توانست شهادت بدهد که در سال1941 امکان پایان دادن به جنگ جهانی دوم میسر بوده است برای همیشه خاموش می شود.بهرتقدیر با به اسارت رفتن معاون هیتلر دراسکاتلند و انتقال او به لندن دیگرهرگونه امیدی برای پایان دادن به جنگ دوم برباد می رود.

اینجاست که آدولف هیتلر با ارتکاب بزرگترین اشتباه سیاسی و فاحشترین خطای زندگی خود یعنی تهاجم نظامی به روسیه شوروی درتابستان 1941 تعادل موجود به نفع خود را تمامأ بهم می ریزد. هیتلر به این قناعت رسیده است که بریتانیا را تنها از موضع قدرت می توان بر سر میز مذاکره آورد و "آلمان درموضع قدرت" نیزهمانی است که سالها پیش ازاین وعده اش را به همه داده است.همان آلمانی که توانسته است تهدید "بلشویزم روسی ـ یهودی" را برای همیشه از سر جهان سرمایه داری دور کند و درمقابل به فضای حیاتی خود در شرق نیز دست یابد. در این چهارچوب پاسخ پیشاپیش مشخص است. معلوم است که تنها راه ممکن تسخیربرق آسای اتحاد شوروی است. تا پیش ازاین استراتژی جنگ صاعقه وار او درهمه جا جواب داده است. هیچ دلیلی وجود ندارد که این استراتژی در روسیه نیز پاسخ نگیرد. نیروی هوایی استالین بر خلاف بریتانیا از اساس توان رودررویی با نیروی هوایی ارتش رایش را ندارد. پیشاپیش معلوم است که نبرد بر سر آسمان روسیه را کدام طرف خواهد برد.

اما پاییز اینسال با فرا رسیدن زمستانی زودرس در روسیه و درمیان برف و بوران و عزم و اراده استالین برای مقاومت بهر قیمت، این استراتژی در پشت دروازه های مسکو به گِل می نشیند.نیروهای آلمانی اصلأ لباس مناسب برای زمستان را نیز با خود به همراه نیاورده اند ! تانکهای ژنرال گودریان در گل و لای اطراف مسکو گیر کرده اند و هواپیماهای مارشال گورینگ علیرغم تضمینهای قاطع او به پیشوا، درعمل عاجز از تأمین مستمر لجستیک مورد نیاز نیروهای ارتش ششم درعمق هزاران کیلومتری مرزهای آلمان می باشند. و درست درهمین نقطه است که ورود آلمان به باتلاق روسیه روزولت و چرچیل را چنان به چشم انداز یک پیروزی محتوم متقاعد می کند که در گرماگرم جنگ و در اوج قدرت آلمان و قدرتهای محور بر روی عرشه یک کشتی به طرح ریزی نظم پسا جنگ دوم می نشینند. البته این همان آمریکایی است که ظاهرأ دراین تاریخ اصلأ طرف جنگ نیست.افکارعمومی در ایالات متحده در این مقطع زمانی بسا مخالف ورود آمریکا به جنگ است. اما آن کلان سرمایه ای که هم راه به قدرت رسیده چرچیل دربریتانیا و هم بر سرکار آمدن روزولت در آمریکا را تسهیل و هموار کرده است البته که تردیدی درمخالفت قاطع بریتانیا با هرگونه صلح محتمل از یکسو و ورود محتوم ایالات متحده به جنگ ازسوی دیگر ندارد.

منشور آتلاتیک

"منشور آتلاتیک" که در فاصله 9 تا 12 اوت 1941 حول یک توافق هشت ماده ای شکل می گیرد بیش از آنکه مستقیمآ به خود جنگ برگردد به بیانیه ای پیرامون نظم پسا جنگ و از همه مهمتر شکلگیری یک معادله قدرت نوین در سطح جهانی می ماند. در واقع منشور آتلاتیک منشور نظم نوین جهانی پس از نظم ورسای می باشد. از این منشور که دو روز بعد در 14 اوت منتشر میشود میتوان به مثابه سند پایه ای شکلگیری سازمان ملل متحد در دوران پسا جنگ دوم نیزیاد کرد. به عبارتی این منشور درواقع عصاره همان 14اصل پیشنهادی "وودرو ویلسون" رئیس جمهور آمریکا در دوران جنگ اول به کنفرانس ورسای بود که البته در تعادل قوای آنروز جواب چندانی نگرفته بود. در تعادل جدید اما هیچ چیز بدون ایالات متحده پیش نخواهد رفت. در این نقطه البته به مخیله هیچکدام از دو رهبر خطور نمی کرد که در آینده ای نه چندان دور با سر برکشیدن یک قدرت بلا منازعجدید در شرق مجبور به تقسیم دوباره جهان و طرح ریزی نظمی دگر خواهند شد.

منشورمذکوراندکی بعد در 24 سپتامبرهمانسال توسط اتحاد شوروی و فرانسه آزاد به اضافه 9دولت در تبعید دیگر یعنی دولتهای درتبعید یونان ، رومانی ، یوگوسلاوی، چکسلواکی، لهستان ، بلژیک ، هلند، لوکزامبورگ و نروژ نیز امضا می گردد. مهمترین اصل این منشوریعنی حق تعیین سرنوشت ملل ، پایه اصلی استقلال زنجیره ای دولت ـ ملتهای موجود درکادر نظام استعماری قدیم و گذارشان به مرحله استعمار نوین می باشد. از این پس دیگر لازمه تصاحب بازارهای جدید ، اِشغال نظامی سرزمینها و لشکرکشیهای پرهزینه و بحران زا نیست. صدور ساده و بی دردسر سرمایه است. اشغال سخت سرزمینهای دیگران با اتکاء به قو ه قهریه جای خود را به اشغال نرمبا اتکاء به دلار می دهد. ایالات متحده برای نجات ! جهان گرسنه و فقیر"دلار" خود را در طبق اخلاص ! می گذارد. اینجا دیگر مسئله دست اندازی به مال و ملک دیگران مطرح نیست ، کمک به جوامع بشری اصل است ! به اصول هشتگانه منشورآتلانتیک نگاه کنید. بیشتر به یک بیانیه حقوق بشری ! شبیه است.

1 ـ خودداری از بسط جغرافیایی ورای مرزهای تعیین شده بین المللی

2 ـ حق متساوی دسترسی به مواد خام و تجارت جهانی

3 ـ خودداری از استفاده از خشونت در معادلات بین المللی

4 ـ حق تعیین سرنوشت ملل به معنی پایان دوران استعمار کهنه متکی به کشورگشایی برای تصاحب بازار مصرف

5 ـ تضمین امنیت خلقها در مقابل استبداد ( منظور البته استبداد غیر خودی ! است )

6 ـ آزادی تردد در دریاها ( البته برای آن قدرتهای صاحب ناوگانی که قرار است آقای جهان آتی باشند)

7 ـ خلع سلاح خلقها به منظور تأمین امنیت دائمی سیستم

8 ـ همکاری تنگاتنگ میان تمامی ملتها به منظور تحقق شرایط بهتر کاری ، تعادل اقتصادی وحفاظت از نیروی کار

منشورآتلانتیک تنها به توازن قدرت نوین میان دو ابرقدرت قدیم و جدید نمی پردازد بلکه تلاش می کند علاوه بر تنظیم رابطه با قدرتهای موجود دیگر با امضای دولتهای مزدورمحلی پای این منشور، با وقاحتی کم نظیر به استثمار خلقهای دنیای آنروز مشروعیت ببخشد. آن مواد خامی که قرار است حق ! دسترسی متساوی به آن دراختیار قدرتهای وقت قرار داشته باشد مگر عمدتأ در جایی به غیر از آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین قرار داشته است ؟ محض خنده نبوده که استعمار قدیم نزدیک به دویست سال زحمت لشکرکشی به آنجاها را متقبل شده بود. حالا در نظم جدید باید به همه مستعمرات استقلال ! بخشید و دولتهای مزدوری را که سر کار آورده اید وادار کرد که خود داوطلبانهاز سوی ملتهایشان حق دسترسی متساوی استعمار نوین به مواد خامشان را به رسمیت بشناسند. جالب نیست ؟ اگر در مثل مناقشه نباشد کمی شبیه همین فیس بوک خودمان !نیست که کاربرهایش داوطلبانه و بعضأ با افتخار! کلیه اطلاعات سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی ، خانوادگی و حتی تمایلات جنسیشان را نیز ابلهانه و بیدریغ در طبق اخلاص گذاشته و مجانأ تقدیم بزرگترین سازمان اطلاعاتی موجود جهان می کنند.

اما ورای این جملات فریبکارانه و زیبا، منشور آتلانتیک در اصل منشور گذار از نظمی به نظمی دگر است. اعلام پایان یک "دوران" و آغاز دوران دیگری است. یعنی گذار از مرحله صدور کالا به مرحله صدور سرمایه ! یعنی دست بدست شدن رهبری نظم نوین از امپراتوری بریتانیا به امپراتوری کلان سرمایه مالی نشسته در رأس حاکمیت ایالات متحده آمریکا. منشور آتلانتیک مخاطبهای بسیاری دارد. از انحاد شوروی و فرانسه و ژاپن گرفته تا قدرتهای بزرگ و کوچک اروپایی که صاحب مستعمره هم هستند اما مخاطب اصلی در این منشور بیش از هر قدرت دیگری بی تردید امپراتوری بریتانیاست. ذره ای احاطه به شرایط سیاسی آنروز و تأثیرات بلافصل اجرای بند های منشور بر معادلات دنیای پسا جنگ دوم راه به جایی به غیر از این نمی برد.

آخر این کدام کشوری بیشتر ازانگلستان بوده است که در طول دویست سال حاکمیت جنایتکارانه اش بر بخش بزرگی از جهان آنروز به "بسط جغرافیایی ورای مرزهای تعیین شده بین المللی" اش اشتغال داشته است ؟ کدام کشور تا آن مقطع زمانی بیش از انگلستان "دسترسی به مواد خام و تجارت جهانی" را به ضرب زور و استفاده از توپ و تفنگ در اقصی نقاط جهان در انحصارخود داشته است ؟ کدام دولت در تمامی طول آن دویست سال کذایی بیش از دولت فخیمه در"معادلات بین المللی متوسل به خشونت" می شده است ؟ "حق تعیین سرنوشت ملل" منافع کدام کشورها را بیش از انگلستان و فرانسه در آسیا و آفریقا تهدید کرده است ؟ در مقابل آن "ملل آزاد شده" طی سالیان آغازین ، خود را به آغوش کدام کشور به جز آمریکا خواهند انداخت ؟

امضای چرچیل پای این منشور هیچ معنایی جز تسلیم بریتانیا به کلان سرمایه مالی و تقدیم رهبری "جهان سرمایه" به ایالات متحده ندارد. معنایی جز کوچک شدن مستمر مستعمرات انگلستان و پذیرش رهبری ابر قدرت جدید ندارد. امضای چرچیل البته یک تبصره هم دارد که بیشتر برای راضی نگه داشتن مجلسین و افکار عمومی بریتانیا می باشد تا یک مخالفت جدی از موضع ابرقدرتی. برمبنای این تبصره بندهایی از منشور آتلاتیک نباید شامل کشورهای حوضه کامنولث یا به عبارتی کشورهای "مشترک المنافع" گردد. بعدها شوروی نیز کشورهای حوضه بالتیک یعنی لیتوانی ، استونی و لتونی ، همینطور لهستان را بطور ویژه خارج از شمولیت منشور فوق اعلام می کند.

در این "نظم نوین جهانی" ابرقدرت جدید بر خلاف اسلاف خود با کشورگشایی آغاز نمی کند. با حمایت از استقلال ملتهای تحت حاکمیت ابر قدرت پیشین به میدان می آید. او بدنبال خاک نیست ، بدنبال بازار است ! با شعار"حق تعیین سرنوشت ملل" ابتدا ملل تحت سیطره قدرتهای موجود به شمول بریتانیا را از چنگشان بدر آورده و بعد با حاکم کردن عروسکهای دست ساز محلی خود بازارشان را تصاحب می کند. به این می گویند پیچیدگی امپریالیستی طراز نوین ! در این بازی جدید بجای آنکه ابرقدرت تازه سربرآورده ، ارتش و پلیسش را برای کنترل اوضاع و حفظ بازار مصرف البته با هزینه های هنگفت در محل نگه دارد و همواره با تهدید قیام و اعتراض مردم محلی نیز روبرو باشد ، می رود بدنبال وابسته کردن سه نهاد اصلی که کل ساختار حاکمیت وابسته بر آن استوار است. اول الیگارشی مالی ، دوم بوروکراسی اداری ، سوم دستگاه نظامی ـ امنیتی کشورهای مثلأ تازه استقلال یافته ! اینجوری هم هزینه اش اندک و هم سودش بسیار است.

جالب است که این ابر قدرت تازه نه فقط می خواهد ملتهای آسیایی و آفریقایی تحت سلطه را در جهت استقلالشان یاری دهد ، بلکه مدعی رهایی خود ملتهای سلطه گر در اروپا از چنگال نازیسم و فاشیزم هم هست. آلمان و ایتالیا در جنگ دوم اشغال نمی شوند، آزاد می گردند ! تاریخ را اینگونه نوشته اند. مگر دار و دسته جرج دبلیو بوش برای اشغال عراق آمده بودند ؟ مگر مدعی آزادسازی مردم عراق ازاستبداد صدام حسین نشده بودند ؟ مگر ادعا نمی کردند می خواهند برای مردم تحت سلطه دیکتاتورها در کل منطقه خاورمیانه بزرگ دمکراسی به ارمغان بیاورند ؟ آنروزهدیه نظم نوین استقلال بود و امروز دمکراسی ! عجبا که نه از آن استقلال کذایی اثری بجای ماند و نه از این دمکراسی اهدایی. درعوض، این جای جای خاورمیانه بزرگ است که در خون و آتش دست و پا می زند و هر روز در حسرت روزگار صدام حسین و قذافی آه می کشد.

برمی گردیم به روند جنگ درسرزمین شوراها ، تنها ظرف مدت چند ماه پس از تهاجم نظامی به انحاد شوروی یعنی در زمستان همان سال 1941 است که ناقوس مرگ رایش سوم بر فراز ویرانه های استالینگراد به صدا در می آید. هیتلر بهای دشمنی احمقانه خود با استالین را سنگین می پردازد. در این شرایط است که ایالات متحده آمریکا هم سوار بر شعبده بازی پرل هاربر درهفتم دسامبر1941رسمأ وارد جنگ می شود. روزولت و کلان سرمایه مالی حامی او بالاخره موفق می شوند تا آمریکا را به جنگی بکشانند که اساسأ هیچ ربطی به مردم آن کشور نداشته است.

بدین ترتیب سال 1942 سال تغییرتعادل قوا درتمامی جبهه های جنگ است. بدنبال لنینگراد یک محاصره ضد انسانی دیگر استالینگراد را نیز در آتش و خون فرو می کشد. اینجا دراستالینگراد خلقی با چنگ و ناخن و دندان بر روی ویرانه های شهر و برفرازجنازه های فرزندان و برادران و خواهرانش سرود پرشکوه مقاومتی تمام عیاررا می سراید تا آنجا که استالینگراد بمثابه یگانه نقطه سرخ و سپید در میان ظلمات جنگ جهانی دوم وارد تاریخ می شود. براستی اگر بگویم که مقاومت شکوهمند استالینگراد مسیر جنگ را تغییر می دهد سخن به گزاف نگفته ام. ارتش ششم آلمان دراینجاست که خود را تسلیم می کند و تهاجم گسترده نیروهای تحت فرماندهی ژنرال ژوکوف از اینجاست که کلید می خورد و تا فتح برلین و سقوط نازیسم هم بلاانقطاع ادامه می یابد. در جریان کنفرانس تهران که بعدا به آن اشاره خواهم کرد اتفاق جالبی می افتد. چرچیل به نمایندگی از سوی جرج ششم پادشاه انگلستان یک شمشیر دولبه مرصع به استالین هدیه می دهد که بر روی لبه پولادین آن واژه هایی مبنی بر مراتب "احترامات فائقه مردم بریتانیا" به مردم "پولاد عزم استالینگراد" نقش بسته شده است.

سال 1942 البته بالا و پایین زیاد دارد. دراقیانوس آرام ژاپن موفق به فتح سرزمینهای جدیدی چون هندِ هلند (اندونزی کنونی) ، گینه جدید ، سوماترا ، سنگاپور، فیلیپین ، جزایر جاوه و سلیمان و بسیاری جاهای دیگر می گردد. قبلأ در ژانویه 1942 هم تایلند به متفقین اعلان جنگ کرده است.تهاجم تابستانی گسترده ارتش آلمان دراوکرائین منجر به فتح "سواستوپول" مهمترین پایگاه دریایی اتحاد شوروی در کرانه دریای سیاه واقع در شبه جزیره کریمه می گردد. درآفریقا نیز نیروهای مارشال رومل در"نبرد توبروگ" موفق به بازگرفتن منطقه استراتژیک توبروک (طبرق) در لیبی می گردند. متعاقب این نبرد است که رومل بالانرین درجه ارتش آلمان یعنی فلد مارشالی را دریافت می کند. اما این پیروزیهای مقطعی مسیر جنگ را عوض نمی کند. هم در روسیه و هم در اقیانوس آرام و هم در آفریقا شکستهای پی در پی در انتظار نیروهای محور است. پس ازشکست نهایی نیروهای مارشال رومل در"نبرد العلمین" در سوم نوامبر1942 و پیاده شدن نیروهای متفقین در سواحل مراکش و الجزایر در نیمه اول همین ماه سرنوشت جنگ دیگر برای همگان قابل گمانه زدن است. تنها یکسال پس از شکست العلمین در مِه 1943 است که کل آفریقا بدست متفقین می افتد و هزاران نفر ازنیروهای آلمانی و ایتالیایی به اسارت می روند. نبرد آلمانها ازاین پس دیگرنبردی برای پیروزی نیست، جنگی ناگزیر برای حفظ خود می باشد. نیمه دوم جنگ جهانی صحنه سقوط مستمر نیروهای محور در تمامی جبهه های جنگ است.

کنفرانس کازابلانکا

کنفرانس کازابلانکا در چنین شرایطی است که برگزار می شود. چرچیل و روزولت همراه با فرماندهان نظامیشان در فاصله 14 تا 24 ژانویه 1943 درمراکش هدف متفقین را نه پایان دادن به جنگ که نابودی کل آلمان تعیین می کنند. دو رهبر اعلام می کنند به هیچ چیز جز تسلیم کاملقدرتهای محور و در رأس آنها آلمان قانع نمی شوند. البته استالین هم به نشست دعوت شده است ولی او به بهانه شرایط حساس جنگی و محاصره ارتش ششم آلمان توسط ارتش سرخ در استالینگراد و ضرورت حضور و نیاز ویژه به فرماندهی شخص خودش به کازابلانکا نمی رود. اما حقیقت ماجرا آن بود که استالین می خواست تنها در شرایطی به دیدار رقبا برود که ارتش سرخ موفق به شکستن قطعی تعادل نظامی در جبهه ها و آزادسازی سرزمینهایش شده و در موضع تهاجم کامل قرار داشته باشد. اینجا هم مثل همه جای دیگر تنها از موضع قدرت است که می شود امتیاز گرفت و منافع ملی خود را تأمین کرد. رهبران آمریکا و بریتانیا درغیاب استالین تصمیم به عملیات مشترک در صحنه نظامی و مقابله با تهدید جدی زیردریایی های آلمان می گیرند. همینطور تصمیم برای آغازعملیات هوایی سازمانیافته علیه شهرهای آلمانی ومردم غیرنظامی محصول همین کنفرانس است. قرار براین می شود که نیروی هوایی بریتانیا شبها و نیروی هوایی آمریکا روزها مسئولیت حمله به شهرها را برعهده بگیرند.

تصمیم متفقین برای کشانیدن تمام عیار جنگ به شهرها و بمبارانهای وحشیانه مردم غیرنظامی در آلمان به منظور درهم شکستن روحیه آنان یکی از جنایتهای کم نظیری است که در میان هیاهوی پیروزی متفقین مجالی برای مطرح شدن نمی یابد. شهرهای بسیاری در آلمان با خاک یکسان می شوند. صدها هزار زن و کودک و پیر و جوان کشته و میلیونها نفر بی خانمان می گردند. با این وجود روحیه مردمی که با تعصبی حیرت انگیز در کنار هیتلر مانده اند خدشه ای بر نمی دارد. آنان که از بمباران جان سالم بدر برده اند بر روی ویرانه های خانه هایشان می نویسند : دیوار خانه هایمان را می توانید فرو بپاشانید ، اراده هایمان را هرگز ! تاریخ را البته همواره فاتحین نوشته و می نویسند.در این جنگ هم یک باطل بیشتر وجود ندارد و آن نیز تنها طرف شکست خورده این جنگ جنایتکارانه است ! در این نقطه است که آلمان اعلام "جنگ تمام عیار" می کند. 18 فوریه 1943 ، گوبلز طی یک سخنرانی در برلین خطاب به روزولت که درکازابلانکا خواستار تسلیم کامل آلمان بهر قیمت شده بود می گوید: "شما یک جنگ تمام عیار می خواهید" ؟ بسیار خوب می توانید آنرا داشته باشید. جنگی که بعد از این تمامی پهنه های جامعه آلمان را بلااستثنا در برخواهد گرفت.

بهر رو این سرنوشتی بود که تهاجم نظامی به اتحاد شوروی برای پیشوای آلمان رقم زده بود. او تنها امید ممکن برای جلوگیری از یک شکست نظامی فضاحتبار را با دست خود به باد می دهد.هیچکس به اندازه استالین به تهدید عاجل مافیای یهود و سرانگشتان آن حتی درمیان جنبش کارگری آگاه نیست. یکی ازدلایل مهم تصفیه های دهه سی میلادی در حزب کمونیست اتحاد شوروی هم مستقل از درستی وغلطی و اهداف سیاسی آن از قضا عمدتأ تصفیه همین سرانگشتان بوده است. برخلاف تصورهیتلر تنها طریقه بر سرمیزمذاکره آوردن دولت بریتانیا پافشاری دراتحاد با استالین بوده است و نه عکس آن. در بخشهای گذشته به این اشاره کرده بودم که استالین اگرچه هیچ تمایلی برای پیوستن به نیروها ی محور از خود نشان نمی داد اما به نیروهای متفق بویژه انگلستان هم کوچکترین اعتمادی نداشت. این بی اعتمادی که البته مبتنی بر شناخت درست ماهیت دولت فخیمه بود در تمامی دوران اتحاد علیه نیروهای محور نیز ادامه داشت. از اینها گذشته او تا آخرین لحظات پیش از آغازعملیات بارباروزا به پیمان خود با آلمان وفادار مانده بود. قطارهای حامل مواد خام ارسالی او برای آلمان تا نیمه شب 22 ژوئن 1941 لاینقطع در فعالیت بودند. آخرین قطاربه مقصد برلین تنها اندک زمانی پیش ازبسته شدن مرزها ازسوی آلمان و شروع تهاجم از مرز گذشته و محموله ها را بدست نازیها رسانده بود. تا ساعتها پس از تهاجم ارتش آلمان استالین هنوز هم منشأ این خبر را دستگاه تبلیغاتی دروغ پرداز دولت بریتانیا برای کشانیدن اتحاد شوروی به جنگ علیه آلمان تصور می کرد.

واقعیت آن بود که هیتلر و استالین علیرغم تفاوتهای بنیادین ایدئولوژِیک و پایگاه طبقاطیشان اما چه به لحاظ شیوه اعمال حاکمیت و چه به لحاظ تشخیص دشمن و شناخت مافیای یهود درساختار سیاسی و اقتصادی کشورهای اروپا و بویژه ایالات متحده آمریکا بسیار به هم نزدیک و به یکدیگر شبیه بوده اند. تابو کردن هر دوی اینان در ادبیات سیاسی کنونی جهان نیز نه بدلیل بدتر بودن آنان نسبت به دیگر حکمرانان تاریخ بلکه تنها بدلیل همین ضدیت آشکار آنان با نفوذ و عملکرد مافیای یهود در جهان کار و سرمایه آنروز بوده است. آری این اصلی ترین دلیل تابو شدن ایندو درسیستم رسانه ای و مدیای متقلب تحت حاکمیت همین مافیا درتاریخ معاصرغرب و در چپ و راست جوامع بشری است. بی تردید نه مارکس و انگلس و لنین در آن مقطع بهتر و متفاوتتر از استالین می توانستند عمل کنند و نه دیگر جنایتکاران تاریخ بویژه درهمین اروپای تازه متمدن شده بهتر از هیتلر بوده اند. اروپایی که یکقلم طی جنگهای هفت ساله و سی ساله اش بر سر مذهب سالیان سال به دریدن یکدیگر اشتغال داشته و ده ها جنایتکار سفاک بسا بدتر و دهشت انگیز تر ازهیتلر تولید کرده است.

باری ، از فردای تسلیم ارتش ششم آلمان در31 ژانویه 1943، سیر سریع سقوط نازیسم درهمه جا کلید می خورد. ارتش سرخ تحت فرماندهی عالی شخص استالین آرایش تهاجمی به خود میگیرد و نیروهای تحت فرماندهی او از این پس درهمه جبهه ها تنها تهاجم می کنند و ظفرمندانه به پیش می تازند. دراین اوضاع و احوال سپاه آفریقا نیز پس از نبردهایی طاقت فرسا که از آپریل شروع شده است خود را در 13 ماه مه در تونس تسلیم نیروهای ژنرال مونتگومری کرده و آفریقا تمامأ تحت تسلط متفقین قرار می گیرد و هزاران هزار از نیروهای آلمانی و ایتالیایی اسیر می گردند.

آخرین تلاش گسترده ارتش رایش برای محاصره و نابودی ارتش سرخ و برگرداندن ورق در جبهه شرق نیز موفقیتی به همراه ندارد. تهاجم گسترده زرهی نیروهای آلمانی در فاصله پنج تا سیزده ژوئیه با صدها تانک که بواقع بزرگترین نبرد تانکها در کل طول جنگ جهانی دوم می باشد قادر به جلوگیری از پیشرویهای ارتش سرشار ازانگیزه اتحاد جماهیر شوروی به سمت برلین نمی گردد.ارتش سرخ تهاجم تابستانی خود را یک هفته بعد در هفدهم ژوئیه آغاز می کند. همزمان نیروهای انگلیسی و آمریکایی در دهم ژوئیه در جزیره سیسیل فرود می آیند و حرکت به سمت خلع ید از موسولینی کلید می خورد.

25 ژوییه 1943 ، شورای عالی فاشیستها اقدام به خلع موسولینی و سپردن قدرت به مارشال"پیترو بادولیو"می کند. موسولینی دستگیر و در محلی نامعلوم تحت نظر قرار می گیرد. قبلأ در کتاب اول و در مبحث فاشیزم در ایتالیا به این واقعه همینطور آزاد کردن او توسط نیروهای ویژه اس ـ اس تحت فرماندهی سروان "اُتو اسکورسینی" اشاره کرده ام. بدنبال اعلام آتش بس میان دولت جدید ایتالیا و ایالات متحده نیروهای آلمانی وارد خاک ایتالیا شده و درهمه جا از جمله آلبانی ، یونان و یوگوسلاوی اقدام به خلع سلاح نیروهای ایتالیایی کرده و آنان را تحت نظر قرار می دهند.

در ششم نوامبر ارتش سرخ با موفقیت وارد کیف پایتخت اوکرائین می شود و بدینترتیب شرایط برای اولین دیدار میان استالین و چرچیل و روزولت مهیا می گردد. دیداری که در آن می بایست بیش از خود جنگ به ساختار دنیای پسا جنگ پرداخته شود. استالین تا پیش از این در هیچ کنفرانس مشترکی با چرچیل و روزولت شرکت نداشنه است. دلیل اصلی آنهم جدای از دلایل واقعی ولی حاشیه ای دیگر مثل ضرورت حضور شخص او در موضع فرماندهی عالی ارتش سرخ یک چیز بیشتر نیست. تا این تاریخ ارتش سرخ علیرغم دستاوردهای بسیار در دوسال گذشته اما هرگز تا این حد دست بالا را چه در رابطه با دشمن نازی و چه در ارتباط با رقبای همپیمان خود نداشته است. استالین می خواهد که از موضع قدرت به کنفرانسی برود که قرار است تصویر دنیای پسا جنگ دوم را طراحی کند. او اصلأ هیچ قصدی برای پذیرش نظم نوین کلان سرمایه مالی بدون شراکت قدرتمند و تعیین کننده اتحاد شوروی ندارد و حالا پس از فتح کیف دیگر کسی قادر به نادیده گرفتن قدرت جدید در معادلات آینده نخواهد یود. اینرا رقبای او نیز در جریان کنفرانس تهران تجربه خواهند کرد.

در فاصله میان 19 اکتبر تا اول نوامبر1943 کنفرانس مسکو با شرکت وزرای خارجه سه قدرت بزرگ تشکیل می گردد که در اساس هدفش هماهنگی و آماده سازی اولین کنفرانس مشترک استالین ، چرچیل و روزولت در تهران می باشد. بلافاصله پس از کنفرانس مسکو و در فاصله 22 تا26 نوامبر یعنی تنها دو روز قبل از کنفرانس تهران ، رهبران آمریکا و بریتانیا طی نشستی در قاهره هم به یکسان کردن مواضعشان در مقابل استالین می پردازند. کنفرانس قاهره که چیانکایچک دیکتانور وقت چین نیز در آن حضور دارد با صدور یک بیانیه به کار خود خانمه می دهد و چرچیل و روزولت روانه تهران می شوند.

بیانیه قاهره که در27 نوامبر صادر ولی در اول دسامبر انتشار می یابد ( مستقل از مباحثات خصوصی چرچیل ـ روزولت در رابطه با دیدار تهران) تمامأ مربوط به جنگ علیه ژاپن در حوضه اقیانوس آرام است. حضورچیانکایچک هم در همین رابطه معنی می یابد. در این بیانیه هدف جنگ در خاور دور نیز همچون در اروپا تسلیم کامل ژاپن اعلام می گردد. کلیه سرزمینهای چینی اشغال شده توسط ژاپن همچون منچوری و تایوان همینطورمجموعه جزایر پنگوه باید به جمهوری چین برگردند.بیشتر از آن اما نه ! بندی دراین بیانیه آمده است که در اساس متوجه چین چیانکایچک می باشد.این بند تأکید دارد که کشورهای متفق بدنبال بسط و کشورگشایی نیستند. یعنی اینکه حق ادعاهای ارضی محتمل چین در آسیا در آینده نیز پیشاپیش از او سلب می گردد. بعدها البته چنانکه دیده شد حق حاکمیت جمهوری خلق چین بر هنگ کنگ و تایوان نیز بزیر پا گذاشته می شود. آخرین بند بیانیه قاهره به مسئله استقلال کره اختصاص می یابد.

کنفرانس تهران

از28 نوامبر تا اول دسامبر1943رهبران سه قدرت بزرگ برای اولین بار در پایتخت ایران گرد هم می آیند. مهماندار البته دولت ایران نیست ! سفارت شوروی در تهران محل برگزاری این کنفرانس و استالین مهماندار واقعی است. دولت ایران اصلأ درجریان امرقرارنگرفته است ! شاه جوان نیزهمچون دیگران تنها ازطریق مطبوعات است که ازچند وچون این کنفرانس مطلع می شود.تحقیرمحمد رضا شاه تنها شامل بی اطلاع نگه داشتن او از جریان امور سیاسی و تصمیم گیریهای مهم نیست. تشریفات معمول و احترامات بدیهی دیپلماتیک را هم شامل می شود. برای مثال نه در مراسم اهداء "شمشیر استالینگراد" از سوی چرچیل به استالین در دومین روز کنفرانس دعوتی از شاه به عمل می آید و نه حتی در مراسمی که در سی نوامبر به مناسبت روز تولد وینستون چرچیل برگزار می شود مترسک دربار پهلوی که انگلیسیها جای پدر گذاشته اند حضور دارد.آخرهنوز دوران استعمار نوین تثبیت نشده و دسنکشهای سپید بر روی پنجه های آغشته به نفت و خون ضرورت نیافته است. قدرتهای آنروز در این مقطع زمانی اصلأ نیازی به حفظ ظاهر هم ندارند.مشتهای آهنین را نیازی به دسنکشهای پنبه ای نیست.

کنفرانس تهران در واقع کنفرانس تقسیم دنیاست که چند ماه بعد در "یالتا" تکمیل و شکل نهایی خود را میا بد. مهمترین توافق این دیدار مسئله تقسیم خود آلمان هست. استالین اکیدأ خواهان بازگشایی جبهه جدیدی در غرب علیه آلمان است تا فشارحداکثری از روی جبهه شرق برداشته شود. چرچیل اما مخالف پیاده شدن متفقین در این مقطع در خاک اروپاست. مشکل او این است که با برداشته شدن فشار در جبهه شرق و باز شدن دست ارتش سرخ کل شرق اروپا در تیررس اتحاد شوروی قرار می گیرد و بریتانیا باید که قدرت را نه فقط در آلمان که در کل اروپا با استالین تقسیم کند.

دغدغه روزولت اما این نیست. او که در مسابقه تسلیحاتی با آلمان در رابطه با دسترسی به اولین بمب اتمی دست بالا را دارد مطمئن است که با تصاحب بمب اتمی و ذخایر لبریز از پول و طلایی که در ایالات متحده به برکت دو جنگ جهانی انباشته شده است هیچ قدرتی در جهان موی دماغ او برای اشغال جایگاه تک ابرقدرت دنیای آنروز در راستای تشکیل حکومت واحد جهانی نخواهد بود.حمایت روزولت از طرح بازکردن یک جبهه مشترک درغرب در نهایت منجر به تصمیم گیری برای پیاده کردن نیرو در سواحل فرانسه اشغالی می گردد. پیاده شدن متفقین در نرماندی در سال بعد که نقشی تعیین کننده در سقوط آلمان بازی کرد حاصل همین تصمیم گیری در تهران است. در دومین روز کنفرانس در جریان یک شام سه جانبه در سفارت شوروی ، چرجیل شمشیرمرصعی که هدیه جرج ششم پادشاه بریتانیا به مردم شوروی به خاطر مقاومت تاریخساز در استالینگراد است را به استالین هدیه می دهد. مهمترین توافق کنفرانس تهران اما تا انجایی که به ایران برمی گردد تضمین استقلال ظاهری ایران توسط متفقین و قول خروج کلیه نیروهای دو طرف یعنی بریتانیا و شوروی از خاک ایران حداکثر ظرف مدت شش ماه پس از پایان جنگ می باشد.

فتح نرماندی

نیمه اول سال 1944 زمان برای اجرای تصمیم کنفرانس تهران در رابطه با گشودن جبهه دوم درغرب علیه آلمان فرا می رسد. سحرگاه ششم ژوئن بدنبال یک نمایش موفقیت آمیز فریب در "کاله"، بزرگترین عملیات آبی ـ خاکی تمامی دوران جنگهای جهانی در نرماندی صورت می گیرد و بالاخره همانگونه که استالین از مدتهای مدید بدنبال آن بود جبهه دومی در غرب در مقابل نیروهای محور باز می گردد و بدینترتیب فشار تمام عیار بر روی ارتش سرخ برداشته می شود. از ماه ها پیش از این طی یک عملیات محیرالعقول فریب ستاد ارتش آلمان و شخص پیشوا به این قتاعت می رسند که عملیاتی که همواره انتظار آنرا ازغرب داشتند ازطریق کاله صورت خواهد گرفت. کاله درشمال فرانسه که نزدیکترین فاصله را با جزیره بریتانیا دارد درعین حال ممکنترین و سهلترین منطقه برای تهاجم ارتشهای غرب به اروپای تحت حاکمیت رایش نیزهست.

برای این عملیات فریب یک ارتش مجازی با هزاران تانک و قایق و کشتی ساختگی در قالب ماکتهایی با ابعاد واقعی در آنسوی کاله توسط آمریکاییها بوجود می آید و در معرض دید هواپیماهای شناسایی آلمانی قرار می گیرد. ارتش بریتانیا همزمان یک عملیات فریب دیگر در رابطه با برنامه پیاده کردن نیرو در نروژ را دنبال می کند. آلمانها یک شبکه جاسوسی در انگلستان دارند. "ام آی پنج" تشکیلات امنیت داخلی در بریتانیا موفق شده بود که در این شبکه نفوذ کرده و تعدادی از جاسوسان آنرا در خدمت بگیرد که به صورت جاسوس دوجانبه عمل می کردند. خبرهای متعددی مبنی بر سربازگیریهای گسترده درکلیه ایالات در آمریکا برای این عملیات از این طریق به اطلاع ستاد ارتش در آلمان می رسد. بر روی فرستنده های شخصی که آلمانها شنود گذاشته اند پیامهای ساختگی و نامه های خصوصی سربازان موهوم به خانواده هایشان پخش می شود. حتی پخش کل مسابقات ساختگی بیس بال و بسکتبال هم در برنامه گذاشته می شود ! همه چیز حکایت از یک تهاجم تمام عیار و فرود قریب الوقوع نیروها در کاله می کند.

اما سحرگاه ششم ژوئن 1944 تهاجم گسترده به نرماندی آلمانها را بشدت غافلگیر می کند. در اولین مرحله نبرد نرماندی در"عملیات نپتون" بیش از شش هزارکشتی با حمایت هوایی نزدیک به یازده هزار هواپیما اعم از شکاری و بمب افکن موفق به پیاده کردن صدها هزار نیرو و هزاران تن مهمات و ادوات جنگی در سواحل نرماندی می گردند. تا آخر ماه ژوئن که عملیات نپتون به پایان می رسد نزدیک به 850 هزار نفر به خاک اروپا منتقل شده اند. دیواردفاعی موسوم به "دیوار آتلانتیک" شکافته شده و شمارش معکوس برای نیروهای محور آغاز می گردد. در 15 اوت طی"عملیات دراگون" متفقین در جنوب فرانسه پیاده می شوند و ده روز بعد در 25 اوت نیروهای فرانسوی و آمریکایی وارد پاریس می گردند. چهار سپتامبر با نسخیر بندر استراتژیک آنتورپ در بلژیک امکان تأمین نیازهای لجستیکی تهاجم به خاک اصلی آلمان فراهم می گردد.

نبرد آردِِن

ضد حمله گسترده ارتش آلمان در بلژیک و لوکزامبورک در اواخر سال 1944 یکی از دو تهاجم بزرگی است که خصلت دفاعی دارند. هدف از نبرد آردِن بازپس گیری دوباره بندراستراتژیک آنتورپ در بلژیک می باشد. ماندن آنتورپ در دست متفقین به معنی تضمین تأمین مستمر نیازهای لجستیک جبهه غرب درادامه تهاجماتش بسمت خاک اصلی آلمان بود. با بازپس گیری این بندر و قطع لجستیک نیروهای آیزنهاورـ مونتگومری ،هیتلر درواقع می خواهد جلوی اشغال خاک اصلی آلمان ازسمت غرب را بگیرد. دو هفته پس از سقوط پاریس و افتادن آنتورپ بدست متفقین هیتلر تصمیم به یک تغییر سازماندهی گسترده در جبهه غرب می گیرد. او که فلد مارشال مودل را بجای فلد مارشال فون کلوگه به فرماندهی سپاه ب گمارده است برخلاف مخالفت ستاد ارتش و مشاوران نظامیش یک تنه و به تنهایی تصمیم به یک حمله گسترده علیه نیروهای آمریکایی در منطقه آردِن می گیرد.یک منطقه تپه ماهوری که هم در جنگ اول و هم در1940 شاهراه پیروزی برای آلمان بوده است.

هیتلر تصور می کند که با یک پیروزی با اهمیت در آردِن می تواند جدای قطع راه های ضروری تأمین لجستیک دشمن به اختلافات موجود در میان آمریکاییها از یکسو و بریتانیا و متحدانش یعنی کانادا ، استرالیا و نیوزیلند از سوی دیگر دامن زده و در جبهه غرب شکاف بیاندازد. اما واقعیت آن بود که این اختلاف موهوم بیش از آنکه واقعی باشد حاصل تصورات و یا به عبارت دیگر آرزوهای قلبی شخص پیشواست. اختلافی اگر وجود داشت از قضا میان شرق و غرب بود که نقطه مرکزی آن تعلل آگاهانه روزولت و چرچیل در بازکردن جبهه دومی درغرب علیه آلمان به منظور برداشته شدن فشار از روی ارتش سرخ بود که قول آنرا از مقطع کنفرانس کازابلانکا به استالین داده بودند ولی تا بیش از یکسال و اندی از انجام آن سرباز می زدند.

در جبهه شرق بدلیل عدم توازن نیرویی ارتش رایش با ارتش سرخ و دوری جبهه های جنگ از خاک اصلی آلمان اساسأ امکان گشایش کیفی وجود نداشت ، ازهمان زمستان لعنتی سال 1941 دیگر وجود نداشت. همانگونه که اشاره کردم تعلل طولانی مدت روزولت و چرچیل در پذیرش خواست اکید استالین در بازکردن جبهه دوم درغرب علیه هیتلر باعث بروز کدورت میان دو جبهه ای می شود که تنها نقطه مشترکشان تهدید آلمان نازی بوده است. آلمان می توانست از این شکاف استفاده کرده و بدنبال یک توافق جداگانه در شرق برود اما هیتلرهمچنان ابلهانه بدنبال سازش با غرب برای یکسره کردن کاربلشویزم مهاجم در شرق است. به این دلیل می گویم ابلهانه که در صحنه سیاسی مشخص بود که بدنبال تصمیمات کنفرانس کازابلانکا مبنی بر خواست تسلیم مطلق آلمان امکان رسیدن به یک صلح محتمل با غرب ازاساس غیرعاقلانه بود. مسئله کلان سرمایه مالی و نظم آینده اش مطلقأ ختم جنگ با یک آلمان سرپا نبود. اینرا قاعدتأ هم هیتلر و هم استالین باید می دانستند. رسیدن به صلح با استالین اما اگر چه بسا دور از ذهن اما غیرممکن نبود. در فاصله میان عملیات بارباروزا و فتح نرماندی ، دو بار امکان اعلام آتش بس و ختم جنگ با اتحاد شوروی یکبار در 1943 طی ملاقاتی در سوئد و بار دیگر با وساطت ژاپن در 1944 به بحث و تبادل نظر گذاشته می شود که هردو بار با مخالفت شخص آدولف هیتلر رد و به بایگانی تاریخ سپرده می گردد. اینکه طرف روسی چقدر در این رابطه جدی بوده قابل بحث است اما طرف آلمانی اصلأ نیازی به ورود به مسئله و سنجش صمیمیت و یا عدم صمیمیت طرف مقابل نمی بیند.

در روز 10 نوامبر 1944 هیتلر فرمان ویژه تهیه مقدمات عملیات تهاجمی آردِن در بلژیک را امضا می کند. در این فرمان او تصریح می کند که این آخرین قماراوست و به عبارتی دیگر برای آلمان عملیات مرگ و زندگی است. تنها افراد معدودی در فرماندهی ارتش در جریان این عملیات قرار می گیرند. او می خواهد که عملیات فریب درنرماندی را با یک عملیات فریب در آردِِن پاسخ گوید. برای اینکار فرمانده محبوب خود "اُتو اسکورسینی" را فرا می خواند. قبلأ در مبحث مربوط به ایتالیا به عملیات حیرت انگیز نجات موسولینی توسط کماندوهای او و آوردنش به آلمان اشاره کرده بودم.اسکورسینی شش روز پیش از احضارش توسط هیتلر نیز از قضا عملیات موفقی را در مجارستان پشت سر گذاشته است. کماندوهای او پسر دریا سالار هورتی را که قصد دور زدن هیتلر و صلح با استالین داشت را در فرشی پیچیده و ربوده بودند. بعد هم ارک فرمانروایی خود او را نیز با یک گردان سرباز چترباز و به بهای تنها هفت کشته تصرف کرده بودند. موفقیت کماندوهای اسکورسینی در پشت جبهه دشمن نقش بسیار مؤثری در پیروزی عملیات آردِن خواهد داشت. هیتلر از اسکورسینی می خواهد که تعداد زیادی از افرادش را برای بازی کردن نقش سربازان آمریکایی آموزش دهد. آنها باید زبان انگلیسی را بدون لهجه حرف می زدند تا بتوانند با اونیفورم سربازان آمریکایی و سوار بر کامیونهای آمریکایی در پشت خطوط آنان وارد عمل گردند.آنها می بایست پلهای روی رودخانه موز را تصرف کرده و با پخش شایعات و دستورات دروغین در جبهه دشمن به اغتشاش و هرج و مرج دامن زنند و نیروهای آمریکایی را درهمان پشت جبهه از پای درآورند.

شانزده دسامبر1944 آخرین تهاجم نظامی گسترده آلمانها در تاریخ جنگ جهانی دوم است. آلمانها عملیات "پاسداری در راین" را با شرکت سه ارتش متشکل از 12 لشگر تانک و 18 لشکر پیاده آغازمی کنند. هدف البته بازگیری آنتورپ است. دو هفته نخست عملیات مطابق برنامه پیش می رود. در بلندیهای برفگیر آیفل نزدیک به هشت نه هزار سرباز آمریکایی به اسارت درمی آیند. این بزرگترین تسلیم گروهی سربازان آمریکایی پس از تسلیم گروهی به نیروهای ژاپنی در شبه جزیره باتان در سال 1942 می باشد. اسکورسینی با نفوذ دادن تنها هفت عدد جیپ مملو از کماندوهایش درپشت جبهه غوغا به پا می کند. ترس و بی اعتمادی درمیان نیروهای آمریکایی به اوج می رسد تا آنجا که دیگرهیچکس به هیچکس اعتمادی ندارد. این وحشت با دستگیری یک گروه چهارنفره از این کماندوها توسط نیروهای اطلاعاتی آمریکایی به اوج خود می رسد. آنها اعتراف می کنند که هزاران آلمانی با پوشیدن لباس ارتش آمریکا در پشت جبهه به خرابکاری مشغولند.

تا روز بیستم دسامبر حدود نیم میلیون آمریکایی در سراسر منطقه آردِن یکدیگر را مورد بازپرسی قرار می دهند. حتی دانستن رمزهای شناسایی نیز رفع سوء ظن نمی کند. کار به آنجا رسیده بود که بعضأ سربازان برای اثبات آمریکایی بودنشان هدف پرسشهای خنده داری قرار می گرفتند. از آنها پرسیده می شد که فی المثل مرکز ایالت پنسیلوانیا کجاست و یا "بابی روت" بازیکن بیسبال مجموعأ چند تا گل زده است ! شایعات در مورد کماندوهای اسکورسینی مرزهای عقل و منطق را درمی نوردد. گفته میشود که گروهی از آنان در هیئت زنان تارک دنیا و کشیشان درجهان پراکنده اند و مقصد آنان به گفته یکی از کماندوهای دستگیرشده ربودن ژنرال آیزنهاور می باشد. بیست و هشت کماندوی اسکورسینی کارشان را به نحو احسن به انجام می رسانند.

با این همه و علیرغم ضربه بزرگی که متفقین با از دست دادن نزدیک به نود هزار کشته و زخمی و مفقود و اسیر در آردِن می خورند این عملیات در روند کلی جنگ تأثیر چندانی بر جای نمی گذارد.پس از دو هفته نیروهای تحت فرماندهی آیزنهاور و ژنرال عمر برادلی موفق می شوند که جریان تأمین لجستیک جبهه آردِن را دوباره براه انداخته و تمامی آنچه را که از دست داده اند جایگزین نمایند. شش هفته بعد دوباره همه چیز به نقطه آغاز عملیات آردِن بازمی گردد. بیش از یک میلیون سرباز درگیر عملیات آردِن می شوند و ایالات متحده با نزدیک به بیست هزار کشته خونینترین نبرد در خشکی را در تمامی طول جنگ جهانی دوم تجربه می کند.

با شکست قطعی عملیات آردِن درآغازسال 1945 دیگر تسخیر و نابودی رایش آلمان با هیچ مانع و رادع جدی مواجه نخواهد شد. طلایه های برقراری دوباره "نظم نوین جهانی" بیش ازهر زمان دیگری در چشم اندار "کلان سرمایه مالی" قرارمی گیرد.

بیژن نیابتی ، 22 شهریور 1398

سایت بیژن نیابتی :niabati.blogspot.com

۲۲ شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی
 
در هر جنبش طبقاتی ـ اجتماعی مسله توازن قوا و سازماندهی نیروی طبقاتی خود بدور یک شعار معین، مهم و اساسی است. اول می امسال کارگران و مردم آزادیخواه با شعار «نان، کار، آزادی» به میدان آمدند، حاکمیت سرمایه خطر را جدی گرفت، رهبران کارگری و فعالین اول می را دستگیر و تحت بازجویی و شکنجه قرار داده و امروز با حکم قوه قضائیه، زندانهای سنگین و شلاق زدن رهبران اعتراضات کارگری و اجتماعی دشمنی و قصاوت خود را نسبت به جامعه و رهبران کارگری و فعالین اجتماعی به نمایش گذاشته. از طرف جامعه و مبارزین شعار «نان، کار، آزادی» در تجمعات و اعتراضات امروز خود آنرا نشان میدهد پژواک آن جامعه را متوجه نقش و جایگاه یک شعار متحد کننده طبقاتی کرده و انرا لازمه ادامه اعتراضات خود میدانند. این شعار امروز به سمبل مبارزات در جامعه تبدیل شده. این شعار خواستگاه و نیازهای کارگران و مردم معترض را در خود فرموله کرده است و همین دارد آنها را بدور هم جمع میکند. امروز طبقه کارگر و مردم آزادیخواه ، دانشجویان مبارز، معلمان، باز نشستگان و بیکاران جامعه دارند زیر این شعار خواستهای طبقاتی خودرا مطرح میکنند و در هر تجمعی آنرا سر میدهند. همین باعث شده که فاشیسم اسلامی از زبان رئیس قوه قضاییه اش دشمنی خودرا با این شعار نشان دهد. زیرا این شعار اکثریت مردم جامعه را متحد میکند و بهمین خاطراین روزها قوه قضایی ایران از زبان سخنگویش ابراهیم ريیسی حکم قرون وسطی برای رهبران کارگری و فعالین جنبش اجتماعی را صادر میکند. ابراهیم رئیسی در حکمش که دقیقا خواست طبقه سرمایه دارحاکم را بیان کرده و میگوید پشت این شعار و خواست کارگران نیرویی دیگری خوابیده شعار« نان, کار, آزادی» برای دفاع از مزد کارگران نیست بلکه حمله به نظام است. .
خواست کارگران و مردم آزادیخواه و برابری طلب روشن است و در اول می بدرستی خودرا نمایان و فرموله کرده است(نان ، کار، آزادی) این خواست و این شعار امروز مورد تنفرطبقه حاکم علیه مردم مبارز در ایران است. یعنی کل حاکمیت با همه اعوان و انصارش در احکام دادگاهها که زیر نظر مستقیم رهبر و قوه قضاییه است دشمنی خودرا رو به جامعه نشان میدهد. اگر از این منظر به موقعیت امروز جنبش برابری طلبی در ایران نگاه کنیم، حاکمیت از ترس گسترش و عمیق شدن این شعار در جامعه به دست و پا افتاده ودر قامت قوه قضاییه میخواهد نشان دهد که هیچگونه رحمی به خواست آزادیخواهی در جامعه نخواهد کرد. طبق سیاست حاکمیت در ایران فقر باید بیداد کند و کار فقط برای کسانی است که دم نزنند و یوغ سرمایه را بر گرده خود بدون چون و چرا تحمل کنند.
 
موقعیت جنبش کارگری !
اگر از این منظر به موقعیت امروز جنبش کارگری و آزادیخواهی نگاه کنیم از دی ماه ۱۳۹۶ هر دوره رو به پیش میرود. اعتراضات از سطح مرگ بر رهبر و نابود باد رژیم اسلامی، فراتر رفته و در این دو سال خودرا زیر پرچم و شعار «نان، کار، آزادی» دارد متحد میکند. کارگران و مردم مبارز تلاش میکنند روشن خواست خودرا در جامعه جا بیاندازند و گذشته از خواست سرنگونی رژیم فاشیست ، آینده خودرا رو به جامعه نشان دهند. زیرا بوضوح روشن است در تعارضات اجتماعی هر طبقه ای تلاش میکند با شعار خود هم طبقه ای های خودرا متحد نگاه دارد. رژیم اسلامی در تلاش است هر ندای آزادی خواهی را در نطفه خفه کند و جنبش کارگری/ برابری طلبی تلاش دارد خود را متحد و گسترده تر کند. حکم قرون وسطایی قوه قضاییه نمونه بارز ترس حاکمیت از رهبران کارگری و فعالین و رهبران جنبش آزادیخواهی در ایران است. بهمین خاطر است که حکم قوه قضاییه باعث شکاف در بین طبقه حاکم شده، عده ای به این حکم اعتراض دارند، این حکم باعث شده نمایندگان مجلس اسلامی و بعضی از سران رژیم موضعی مخالف آن بگیرند اما ما میدانیم اعتراض آنها سر دفاع از رهبران کارگری نیست، بلکه از برای جلوگیری از رشد و گسترش مبارزات کارگران و مردم آزادیخواه است. در نتیجه امروز در رسانه ها اعلام شده
(ابراهیم رئیسی در پی واکنش‌های منفی به صدور احکام قضایی برای کارگران و فعالان کارگری و مدنی، دستور داد آراء برخی از پرونده‌های اخیر «به سرعت و تحت نظارت رئیس کل دادگستری تهران مورد تجدیدنظر و رسیدگی منصفانه قرار گیرد».
منبع رادیو فردا شهریور ۱۸, ۱۳۹۸
در جایی دیگر : محمد شریعتمداری در نامه خود نوشت: انتشار خبر صدور احکام سنگین برای برخی کارگران شرکت نیشکر هفت‌تپه شوک‌آفرین بود و اشاره کرد که در نشست هیات وزیران قرار شده بود کمیته ای از دو وزیر کار و دادگستری همراه با معاون حقوقی رئیس‌جمهوری، موضوع را پیگیری کند.
محمد شریعتمداری با اشاره به آنچه «ضرورت رویکرد منصفانه و مشفقانه با مسائل و اعتراض‌های کارگران از سوی متولیان امر» خواند، اعتراض کارگران را حق آنان دانست.
منبع رادیو فردا
 
همه این ها نشانگر یک واقعیت است که حاکمیت فاشیست ازترس اوج گیری مبارزات کارگری خدم و حشم خودرا بخط کرده که با اینکار خشم عمومی را پایین آورند. زیرا در چند روز اخیر اعتراضات گسترده تر شده و کارگران و مردم آزادیخواه به احکام قرون وسطی قوه قضاییه که بلند گوی رژیم فاشیست اسلامی است شدیدا اعتراض کرده اند و خواستار آزادی بیقید و شرط رهبران کارگری و فعالین جنبشهای اجتماعی هستند.
اینها نشانه های بارزی است از تغییر توازن قوا به نفع جنبش کارگری و فعالین جنبش اجتماعی است. اینها نمونه هایی است که مبارزات مردم زمین را زیر پای فاشیسم اسلامی داغ کرده است و این عالجنبانی که به حکم اعتراض کرده اند از ترسی سرنگونی و نابودی فاشیسم اسلامی دارند به همقطاران فاشیست خود ایراد میگیرند. اینجاست که ماشاهد هستیم از دیماه ۱۳۹۶ خورشیدی تا حال جنبش کارگری و مبارزاتی یک گام جدی به جلو رفته است. احکام قوه قضاییه سمبل نمایان ترس حاکمیت را به نمایش میگذارد. ما کارگران و مردم آزاده که اکثریت جامعه را تشکیل میدهیم میدانیم که رژیم فاشیست چقدر از اتحاد و همبستگی ما ضربه میبیند. ما علیرغم تمام اجحافات و ترور ها و شکنجه رهبرانمان به مبارزات خود ادامه میدهیم و برای سراسری کردن آن تلاش می نماییم. دلسوزی مسولین و جیره خواران فاشیسم اسلامی برای ما ارزشی ندارد. ما کارگران و مردم آزاده تا سرنگونی فاشیسم اسلامی در تلاش هستیم. مجازات رهبران کارگری و فعالین اجتماعی که در زندان هستند به اشد مجازات در حالی است که رژیم اسلامی در ایران زیر ضربه جنبش سرنگونی است و عکس العمل عصبی قوه قضاییه از زاویه ضعف و ترس از سرنگونی است و دست به اعمالی میزند علیه خود. این برای جنبش کارگری یک پیروز ی و یک قدم به پیش است.
این دوران برای جنبش کارگری اگر چه دورانی سخت است که تعدادی از رهبرا ن کارگری زیر تیغ دشمن هستند ولی موفقیتی روشن برای مبارزات و جنبش رو به آینده ماست. ما میدانیم که سرمایه داری به راحتی تسلیم نمیشود و هر دفعه با ترفندی وارد میشود اگر قوه قضاییه احکام قرون وسطی به رهبران کارگری و جنبش اجتماعی صادر میکند. عده دیگر را راه انداخته اند که خودرا نرمتر نشان دهند. اما این روباه بازی های سرمایه داری برای جنبش اعتراضی و سرنگونی طلبی آشکار و عیان است. ما تلاش میکنیم با اتحاد و گستردگی مبارزات خود هر حلیه گری سرمایه را با اتحاد خود جواب دهیم. ما تلاشما ن برای اتحاد سراسری کارگران و مردم مبارز ایران علیه فاشیسم اسلامی سرمایه در ایران است. ما هستیم تکلیف فاشیسم حاکم را روشن میکنیم نه دارو دسته های نیولیبرال آمریکا یی، چینی، روسی، و اروپایی. مردم ایران است که حاکمیت رژیم اسلامی را به زیر میکشد. تنها نیروی تشکل و اتحاد ماست که سرنوشت مارا رقم میزند.
 
امروز در ایران دهها و صد ها اعتراضات کارگری و اجتماعی وجود دارد و نمایانگر عزم راسخ طبقه کارگر و مردم آزادیخواه است. برای نمونه به چند اعتراض اساسی اشاره میکنم.
کارگران کارخانه کنتورسازی الوند، اعتراض 100 کارگرلوله کشی بارانی ورمهنگ اطراف کامیاران، اعتراضات کارگران پروژه سد مخزنی عمارت در استان اردبیل، اعتراض کارگران و تکنیسین های تراکتور سازی تبریز، اعتراض به عدم پرداخت 2ماه حقوق کارگران شهرداری زابل، بیانیه کانون صنفی معلمان ایران (تهران) در اعتراض به صدور احکام سنگین برای فعالان مدنی، ادامه اعتراضات کارگران شهرداری یاسوج نسبت به عدم پرداخت ماه ها حقوق، ادامه اعتراضات کارگران کارخانه آذرآب نسبت به بلاتکلیفی شغلی ومعیشتی ، اعتراضات کارگران نگهداری خط و ابنیه فنی راه آهن کشور نسبت به عدم اجرای طرح تجمیع و طرح طبقه‌بندی مشاغل وپرداخت نشدن بموقع حقوق ادامه دارد، اعتراض رانندگان ماشین امداد و اتفاقات گاز استان فارس نسبت به پایمال شدن حق و حقوقشان، سندیکای کارگران شرکت واحد صدور احکام قرون وسطایی شلاق، زندان و تبعید علیه بازداشت شدگان روز جهانی کارگر را قویاً محکوم می کند، سندیکای کارگران فلزکارمکانیک ایران:از مبارزه دست نخواهیم کشید، بیانیه کانون نویسندگان ایران پیرامون احکام متهمان پرونده‌ی هفت تپه،
 
اینها نمونه هایی است که مبارزات مردم زمین را زیر پای فاشیسم اسلامی داغ کرده . این نقطه قوت ماست زیرا همین نمونه هایی که اشاره کردم نمونه ای برای شروعی که شعار« نان، کار، آزادی» که شعار رهبران اول می امسال بود، را به پرچم مبارزات خود تبدیل کنیم. زیرا این شعار در برگیرنده خواست اکثریت قریب به اتفاق مردم فقیر و مزدبگیر در جامعه ایران است. اینجاست باید به اهمیت شعار و نقش متحد کننده آن در جنبشهای اعتراضی و سرنگونی طلبی اهمیت داد. شعار «نان، کار، آزدی»
الف: خواست سرنگونی طلبی در بر دارد زیرا فاشیسم حاکم از هر نوع ندای آزادیخواهی در جامعه وحشت دارد.
ب: حاکمیت سرماه داری با توجه که وضعیت بیکاری که در جامعه در تمام سطوح وجود دارد، نمیتواند برای اکثریت مردم جامعه کار بیابد.
ج: با همه فساد و چپاولهایی که بین مسولین در جامعه هست، رژیم حاکم امکان تهیه مسکن مناسب برای اکثریت مردم جامعه را ندارد.
بهمین خاطر است که این شعار زبان گویا و روشن خواست دهها میلیون انسان ندار و مزدبگیر در جامعه امروز ایران است.
زنده با اتحاد و همبستگی ما تحت شعار «نان، کار، آزادی»

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت