ایران تریبون - ایران تریبون - ادب و هنر http://www.iran-tribune.com Thu, 18 Apr 2019 17:14:28 +0000 Joomla! - Open Source Content Management fa-ir آرزوهای بربادرفته‌‌ی دختران مصری http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=70565:2019-03-10-20-39-34&Itemid=760 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=70565:2019-03-10-20-39-34&Itemid=760

گای لاج-دِیمون وایز

برای اکثر نوبالغان، به سن قانونی رسیدن همچون مبارزه با سکون است. چون جسم، احساسات و نظرات آنها ماه به ماه به سرعت تغییر می‌کند، احساس می‌کنند که دنیا آرام‌تر و راکدتر از آن است که با نفس سرکش و پویای آنها سازگار باشد. اما اَمَل، شخصیت اصلیِ مستند موجز و هوشمندانه‌ی محمد صیام، در وضعیت متفاوت و گیج‌کننده‌تری به سر می‌برد: انقلاب سال 2011 مصر تأثیر ماندگاری بر نوجوانی‌اش دارد، و رشد شخصیِ او‌ و تحولات خشونت‌آمیز کشورش بر تلاطم و ناآرامی‌اش می‌افزایند.

فیلم تلخ و شیرینِ صیام، تحولات پیش‌بینی‌ناپذیرِ امل طی پنج سالِ دشوارِ متوالی را دنبال می‌کند و بدون توسل به ترفندهای بی‌خود، نوعی روایت دوگانه‌ی شخصی و سیاسی را ارائه می‌دهد. حاصل کار، اثری جذاب و غم‌انگیز است که امسال جشنواره‌ی «ایدفا» (IDFA) با نمایش آن گشایش یافت و-همان طور که از یک محصول مشترک انتظار داریم- به احتمال زیاد در جشنواره‌های دیگری در گوشه و کنار دنیا هم به نمایش درخواهد آمد. در عین حال، چون این فیلم به موضوعات داغی مثل هویت جنسی، سیاسی و دینی می‌پردازد، برای پخش تلویزیونی، ویدیویی و اینترنتی هم مناسب است.

اولین باری که املِ پانزده ساله را در فیلم می‌بینیم، بی‌پروا به یک مأمور خشن می‌گوید، «فکر می‌کنی دشمنی‌ام بی‌دلیله؟» عصبانیت بسیاری از بچه‌های بدخلق و مضطربِ هم‌سنِ امل بی‌دلیل، و البته تا حدی ناشی از غلیان هورمون‌هایشان است. اما امل چیزهایی را دیده و از سر گذرانده که اکثر نوجوانان با آن بیگانه‌اند. سال 2012 است و او هنوز از درد و رنج شرکت در تظاهرات پارسال در میدان تحریر علیه حکومت استبدادیِ حسنی مبارک رهایی نیافته است، تظاهراتی که در آن نیروهای پلیس او را کتک زدند و روی زمین کشاندند. امل همچنین سوگوار دوست پسرش است که در سال 2012 در اغتشاشات استادیوم پورت سعید کشته شده؛ پدرش هم نابهنگام از دنیا رفته و او را داغدار کرده است.

بله، این درد و رنج خارق‌العاده به دشمنیِ امل انجامیده اما در عین حال سبب شده که به اعتقادات سیاسیِ چپ‌گرایانه‌اش یقین داشته باشد: امل، به قول جوانان اوایل قرن بیست و یکم، «حساس» یا هشیار است، هر چند این امر نه متظاهرانه بلکه پیامد آسیب دیدن در مبارزه است. او ادای پسرها را درمی‌آورد تا با محیط غالباً مردانه‌ی انقلابیون جوان مصری سازگار باشد-به او هشدار می‌دهند که «تحصن جای دخترها نیست...اذیتت خواهند کرد». او به بزرگ‌ترهای خانواده که عقاید سیاسی متفاوتی دارند، پرخاش می‌کند. امل با لحنی سرزنش‌آمیز به مادرش، که دادستان نظامیِ میانه‌روتری است، می‌گوید: «اگه به نامزد نظامی‌ها رأی بدی، ازت سلب نسبت می‌کنم.» ممکن است مخاطبان غیرمصری هم با این بگومگوی خانوادگی آشنا باشند: اکنون در آمریکا هم اختلاف‌نظرهای سیاسی به اختلافات خانوادگی می‌انجامد.

او ادای پسرها را درمی‌آورد تا با محیط غالباً مردانه‌ی انقلابیون جوان مصری سازگار باشد-به او هشدار می‌دهند که «تحصن جای دخترها نیست...اذیتت خواهند کرد».

این فیلم موفق می‌شود که جنبه‌ی خاص و در عین حال کاملاً عام سیاسی‌شدن امل را نشان دهد: ممکن است که آزادی‌خواهیِ امل ناشی از شرایط حاد او بوده باشد اما بگومگوهای او با مادرش حاکی از حالت حق‌به‌جانبِ بی‌آلایش همه‌ی نوجوانانی است که طوری حرف می‌زنند که انگار اولین کسانی هستند که چنین خالصانه به باورهای به‌حق خود عقیده دارند. صیام (که فیلم‌بردار این مستند نیز هست و اغلب از نماهای نزدیکِ صریح و روشنگر استفاده می‌کند) به قهرمان مقاوم و جذابش علاقه دارد و این علاقه را به بیننده هم منتقل می‌کند اما در عین حال آن‌قدر شوخ‌طبع ‌و خبره است که نشان دهد امل هم-مثل هر نوجوان 15 ساله‌ی دیگری-می‌تواند گاهی کفر آدم را درآورد.

در 17 سالگی، امل تا حدی از آرمان‌هایش کوتاه آمده است، و این ضرورتاً به نفعش نیست. حالا او آرایش کرده و ظاهری زنانه و دوست پسری مخالف برابریِ جنسیتی دارد که می‌گوید امل باید ازدواج را مقدم بر تحصیل در دانشگاه بداند؛ جزم‌اندیشیِ سیاسیِ او، اگر نگوییم از بین رفته، کاهش یافته است. یک سال بعد، او باز هم تغییر کرده است: محجبه و درس‌خوان شده، هرچند ممکن است که بیننده با ناراحتی احساس کند که دیگر گزینه‌های چندانی در دسترس این دختر باهوش و آینده‌دار نیست. ورونیک لاگوارده-سِگو در لابه‌لای این تصاویر، بریده‌فیلم‌های خانگی‌ای را گنجانده که دوران خوش کودکیِ امل را به تصویر می‌کشد؛ تدوین سریع و روان او ماهرانه نشان می‌دهد که دوران بلوغ به سرعت برق و باد می‌گذرد: این مستند تقریباً مثل فیلم مهیج نفس‌گیری است که هر لحظه منتظر و امیدواریم که امل پیش از آن که به دوران بلوغ رسد و از تغییر بازایستد، به خود آید.

اما بی‌عدالتی‌های سیاسی و اجتماعی فراوان در مصر بلندپروازی و اراده‌ی او را تضعیف می‌کند، تا حدی که حتی به این فکر می‌افتد که به نیروی پلیس بپیوندد، همان پلیسی که قبلاً او را وحشیانه کتک زده است. او با بی‌میلی می‌گوید که می‌خواهد اوضاع را از داخل قدرت تغییر دهد. در 18 سالگی می‌گوید، «نمی‌دانم آیا بهتر است که جزئی از نظام بود یا همیشه مطرود ماند.»-این حرف هم می‌تواند وصف حال به بلوغ رسیدن هر نوجوانی باشد. این مستند عاری از امیدهای مشروط نیست اما متأثرکننده‌ترین وجه فیلمِ صیام این است که هر چه امل بزرگ‌تر می‌شود، از دستیابی به پاسخی برای این پرسش دورتر می‌شود.[1]

محمد صیام پیش از این تنها چند مستند کوتاه ساخته بود. به همین دلیل، وقتی نخستین مستند بلندش، «امل»، به عنوان فیلم افتتاحیه‌ی این دوره از جشنواره‌ی «ایدفا» برگزیده شد مضطرب شد. او می‌گوید، «باورنکردنی است. کمی نگران‌ام اما امیدوارم مردم از فیلم خوششان بیاید. شنیده‌ام که این سینما 1700 صندلی دارد و همه‌ی بلیت‌ها را فروخته‌اند. بنابراین، اگر از فیلم بدشان بیاید، ممکن است خطرناک باشد!» با وجود این، باربارا ویسِر، مدیر هنریِ موقت ایدفا، به کارِ صیام کاملاً اعتماد دارد و نه تنها جنبه‌های فنیِ فیلم را تحسین می‌کند بلکه خوشحال است که صیام تصمیم گرفته تا موضوع مناسبی-رویدادهای پس از انقلاب 2011 مصر-را از نگاهی زنانه ارائه دهد.

ویسر می‌گوید، «این مسئله اهمیت دارد و نشانه‌ی بسیار مهمی از سمت و سوی آینده‌ی ما است.»

فیلم صیام، که ساختنش 6 سال طول کشیده و حاصل تدوین 25 ساعت بریده‌فیلم است، صحنه‌هایی از زندگی یک دختر مصری به نام امل را نشان می‌دهد. اولین بار که او را می‌بینیم، سال 2012 است و 15 سال دارد. املِ جوان و پسرنما در ناآرامی‌های میدان تحریر آسیب دیده و عصبانی و تندخو است زیرا هم نخستین دوست پسرش را در اغتشاشات همان سالِ استادیوم فوتبال پورت سعید از دست داده و هم پدرش بر اثر بیماری از دنیا رفته است (هرچند معلوم نیست که علت مرگش دقیقاً چه بوده است). صیام در فواصل منظمی به سراغ امل می‌رود و تغییرات غیرمنتظره‌ی این دختر پسرنمای منضبط در مسیر زنانگی را تا همین امسال ]2017[ دنبال می‌کند-این امر سبب شده است که ویسر «امل» را با «پسرانگی» (2014)، فیلم بدیع و موفق ریچارد لینکلِیتِر، مقایسه کند.

امل خودش، به علت همان شرایطی که در صحنه‌های پایانیِ فیلم می‌بینیم، نتوانست در جشنواره‌ی ایدفا شرکت کند اما در آستانه‌ی نخستین نمایش جهانیِ فیلم با صیام گفت‌وگو کردم.

دیمون وایز: چه شد که به فکر ساختن این فیلم افتادید؟

محمد صیام: ابتدا دنبال پسر جوانی می‌گشتم که عضو یکی از گروه‌های اوباش هوادار فوتبال باشد. 99.9 درصد از اعضای این گروه‌ها مرد هستند. دو نفر از آنها را دنبال کردم تا این که روزی در بین این گروه بزرگ مردانه دخترِ واقعاً ریزنقش و بسیار کوتاه‌قامتی را دیدم که قدش شاید تقریباً یک متر و نیم بود. امل بود، همین بلوز گرم‌کنِ کلاه‌دارِ بنفش‌رنگی را پوشیده بود که در فیلم می‌بینیم. خیلی پرسروصدا و بددهن بود. در عین حال از نظر ظاهری نه شبیه دخترها بود و نه شبیه پسرها. حتی صدایش هم زنانه یا مردانه نبود. اما واقعاً فوق‌العاده بود و همه را به حرف‌شنوی از خود وامی‌داشت. او سردسته‌ی این همه مرد قدبلند بود، مثل نوک پیکان.

وایز: آیا خیلی طول کشید تا امل را به شرکت در فیلم متقاعد کنید؟

او آیینه‌ی تمام‌نمای همه‌ی تغییراتی است که در مصر رخ می‌دهد.

صیام: نه. برای شروع فیلم‌برداری عجله نکردم چون می‌خواستم ببینم بدون دوربین چطور رفتار می‌کند تا بعد ببینم آیا رفتارش جلوی دوربین تغییر می‌کند یا نه. بنابراین، می‌خواستم قبل از فیلم‌برداری کمی او را وارسی کنم. باورنکردنی است که رفتارش جلوی دوربین عوض نشد. خودِ خودش بود.

وایز: فیلم چه وقتی شکل گرفت؟

صیام: خب، اول واقعاً نمی‌دانستم که می‌خواهم با او چه کار کنم و چه چیزی را از او بیرون بکشم. قبلاً بازی‌گردان فیلم‌های داستانی بودم، و می‌فهمیدم که نقشش خوب است-یعنی شخصیتش روی پرده جذاب است. اما فکر می‌کردم که فقط می‌خواهم یک سال از زندگی‌اش را نشان دهم، یا چیزی شبیه به آن. مطمئن نبودم که چه کار می‌خواستم بکنم. بعد دیدم که او آیینه‌ی تمام‌نمای همه‌ی تغییراتی است که در مصر رخ می‌دهد. احساس کردم که این می‌تواند داستان بسیار خوبی درباره‌ی به بلوغ رسیدن باشد: این که تغییرات عاطفی و جسمانی او را سال به سال دنبال کنیم. بنابراین، فهمیدم که ساختن فیلم بیش از یک سال طول خواهد کشید اما نمی‌دانستم که سرانجام شش سال خواهد شد.

وایز: او فوق‌العاده آسیب‌پذیر است. اما در عین حال خیلی شجاع است. علتش چیست؟

صیام: پدرش همیشه به او می‌گفت اگر از چیزی نترسی، مردم حرفت را گوش خواهند کرد. به نظر امل، حرف پدرش نوعی پیش‌گویی بوده است. او واقعاً به این حرف عقیده دارد-برایش مثل نوعی دین است، و شجاعت و بی‌باکی‌اش ناشی از همین است. بنابراین، هر چند ممکن است که آسیب ببیند و به دردسر بیفتد اما در عمق وجودش احساس می‌کند که چنین اتفاقی رخ نخواهد داد. احساس می‌کند که محفوظ است چون پدرش مواظبش است. زیباییِ رابطه‌ی آنها در همین است، در ایمان به پدرش.

وایز: تصاویر مربوط به میدان تحریر هولناک است. آیا فیلم‌برداری این بخش هم بر عهده‌ی خودتان بود؟

صیام: بله. می‌خواستم چیز متفاوتی را به تصویر بکشم، یعنی نمی‌خواستم در حال دویدن به این طرف و آن طرف فیلم‌برداری کنم. سه‌پایه را زمین گذاشتم، عدسی‌های مناسب را انتخاب کردم و سرِ فرصت فیلم‌برداری کردم. همه‌جا پر از گلوله و گاز اشک‌آور بود. اما کمال‌گرایی به خرج دادم. خودم و همکارانم را به خطر انداختم. کار احمقانه‌ای بود. اما واقعاً به این تصاویر افتخار می‌کنم.

وایز: این کار چقدر خطرناک بود؟

صیام: خیلی خطرناک بود. یک گلوله درست از کنار گردنم عبور کرد-کمی به گردنم آسیب رساند. تیری به مچ‌پای دستیارم خورد و خودش هم دستگیر شد. خیلی وحشیانه بود. چند نفر جلوی دوربین کشته شدند. اما نمی‌خواستم این تصاویر را در فیلم بگنجانم. فقط از تصاویری استفاده کردم که کمی مبهم و خیالی به نظر می‌رسید چون می‌خواستم نشان دهم که داریم داخل سرِ امل را نشان می‌دهیم و همه چیز سورئال به نظر می‌رسد. این تصاویر کاملاً واقع‌گرایانه نیست. به نوعی زیبا و کمی مرموز است.

وایز: آیا امل آیینه‌ی تمام‌نمای جوانان امروزیِ مصر است؟

صیام: مسلماً این طور است. قطعاً. یکی از انگیزه‌های اصلی‌ام برای ساختن این فیلم همین بود چون نمی‌خواستم فقط درباره‌ی زندگیِ شخصیِ امل حرف بزنم. به نظرم، امل نماینده‌ی همه‌ی جوانان عربی است که این تجربه‌ی امیدوارکننده و آرمان‌شهرباورانه را از سر گذراندند. اما سرانجام مجبور شدند که از رؤیاهای خود صرف‌نظر کنند. وادار شدند که از امیدهای بربادرفته‌ی خود دست بردارند و به واقع‌گرایی روی بیاورند. دنبال کار بگردند، تحصیلاتشان را به پایان برسانند و ازدواج کنند. اما بیش از هر چیز می‌خواستم نشان دهم که حالا چقدر گزینه‌های این نسل محدود است، و چقدر در کشور خودشان احساس تنهایی می‌کنند. آنها بین دو قطب متضاد گیر افتاده‌اند-اخوان‌المسلمینِ متعصب و دیکتاتوری‌های نظامی. آنها دارند سعی می‌کنند که بین این دو قطب برای خود جایی دست و پا کنند، و اگر در این کار موفق نشوند کشور را ترک می‌کنند و به اروپا یا آمریکا می‌روند. بنابراین، در نهایت چیزی که می‌خواهم بگویم این است که جوانان عرب نه تنها به مایه‌ی نگرانی، یا گاهی، مشکلِ کشورهای عربی بلکه به مایه‌ی نگرانی کل دنیا بدل شدند.[2]

برگردان: عرفان ثابتی


[1]  گای لاج منتقد سینما است. آن‌چه خواندید برگردان این نوشته‌ی او با عنوان اصلیِ زیر است:

Guy Lodge, ‘Film Review: Amal’, Variety, 19 November 2017.

[2] دیمون وایز روزنامه‌نگار حوزه‌ی سینما و مشاور جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم لندن است. آن‌چه خواندید برگردان این نوشته‌ی او با عنوان اصلیِ زیر است:

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) ادب و هنر Sun, 10 Mar 2019 20:36:57 +0000
"متولد اوین"، تلاشی برای شکستن سکوت • گفت‌وگو با مریم زارعی http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=70264:2019-02-11-00-20-19&Itemid=760 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=70264:2019-02-11-00-20-19&Itemid=760

دویچه وله فارسی: مریم زارعی، بازیگر و کارگردان ایرانی-آلمانی را در شهر محل سکونتش، برلین ملاقات می‌کنم. فیلم او درباره بچه‌هایی که در زندان اوین متولد شده‌اند در برلیناله اکران شد. این فیلم، قصه زندگی او هم است. گفت‌وگو را بخوانید.

    
مریم زارعی، کارگردان فیلم متولد اوین

مریم زارعی، کارگردان فیلم "متولد اوین"

مریم زارعی را در کافه‌ای در یکی از محله‌های چند فرهنگی برلین می‌بینم. زارعی بازیگر و کارگردان ۳۵ ساله ایرانی-آلمانی است که مستند "متولد اوین" او امسال در جشنواره فیلم برلین (برلیناله) حضور دارد.

مستند "متولد اوین" نگاهی دارد به کسانی که در نخستین دهه پس از انقلاب در زندان‌های ایران به دنیا آمده‌اند. با این‌همه این فیلم همانقدر که مربوط به فرزندان زنان زندانی سیاسی آن سال‌هاست، همان‌قدر هم مربوط به خود این زنان است.  زارعی در این‌باره می‌گوید مثل تولد که مادر و فرزند هر دو در آن شریک و درگیرند، در این مساله هم جدایی‌پذیر نیستند.

با این‌همه آنچه زارعی در پی آن است یافتن روایتی مختص به خود "بچه‌های زندان" است، روایتی که متعلق به نسل مادران نباشد، بلکه "با احترام به رنج آن‌ها" از درد فردی حرف بزند که در زندان متولد شده است و مدت زمانی را آن‌جا بوده و اگرچه ممکن است حتی زندان را به خاطر نیاورد، اما آن را تجربه کرده و به کرامت انسانی‌اش تعرض شده است. آنچه در پی می‌آید حاصل گفت‌وگویی است که ساعاتی قبل از حضور مریم زارعی روی فرش قرمز برلیناله ۲۰۱۹ انجام گرفته است.

دویچه وله: ظاهرا ابتدا قصد نداشتید خودتان در فیلم ظاهر شوید و بعد تصمیم‌تان را عوض کردید و نقش محوری فیلم را برعهده گرفتید. آیا سخت بود که ایفای نقش اصلی فیلمی را برعهده بگیرید که قصه‌اش قصه زندگی شخصی‌تان است؟

بله خیلی مشکل بود. بخاطر اینکه اگر به عنوان هنرپیشه زندگی و کار کرده باشی ولی بخواهی کاری را کنی که بسیار حقیقی و اصیل است این خطر وجود دارد که مورد قضاوت قرار بگیری که مثلا خواسته‌ای خودت را نمایش دهی یا در مرکز توجه قرار دهی و من از اینکه کارم بخواهد اینطور برداشت شود وحشت داشتم. اما بعد متوجه شدم که اینکه نمی‌خواهم در فیلم ظاهر شوم بخشی از فرایند انکار در من است که خودم را بیرون بکشم و با خودم فکر کردم اگر می‌خواهم یک فیلم بسازم که بخشی محوری آن درباره فرایند انکار در افراد است نمی‌توانم خودم دقیقا همین کار را انجام دهم.

فرایند ساخت فیلم از نظر شخصی چه تاثیری بر شما داشت؟

این فیلم از یک رویکرد شخصی به عنوان ابزار برای نمایش فرایند داستان استفاده می‌کند اما اگر پیش از ساخت فیلم، شخصا از نظر روانی به موقعیت باثباتی در رابطه با موضوع نرسیده بودم غیرممکن بود بتوانم فیلم را بسازم. این فیلم نتیجه فرایندی از کنار آمدن شخصی با ماجرا است که این فرایند هم‌زمان با فیلمبرداری انجام نشده است بلکه پیش از آن انجام گرفته بوده است. در عین حال اینکه کارگردان فیلم بودم و هم‌زمان شخصیت اصلی فیلم هم بودم، به من امکان داد که اتفاقا کمی از قصه شخصی خودم فاصله بگیرم تا یک قدم به عقب بردارم و از یک منظر بیرونی نگاه کنم به قصه‌ای که روایتش برای ایجاد تغییر ضروری است.

آیا امیدوار هستید که این فیلم بتواند تاثیری بر زندگی کسانی که همانند شما در زندان متولد شده‌اند بگذارد؟

من به ماجرا اینطور نگاه می‌کنم که چه می‌شود اگر نسل دوم که تجربه زندان و خشونت را داشته است بتواند از سیطره روایت والدین آزاد شود و صدا و روایت خودش را بیابد. و این تجربه که توی تاریکی نگاه کنی و توی حفره‌های سیاه سکوت نگاه کنی و به آن نزدیک شوی چطور است. و در نهایت چه چیزهایی به این طریق تغییر می‌کند. بنابراین این فیلم یک دعوت است برای حرف زدن و یافتن صدای خود اما هیچ انتظار دیگری ندارم.

در فیلم می‌بینیم که کسانی که مثل شما در زندان متولد شده‌اند حاضر نمی‌شوند مقابل دوربین شما بیایند و صحبت کنند. آیا شما توانستید کسی را پیدا کنید که بدون اینکه جلوی دوربین بیاید با شما صحبت کند؟ فکر می‌کنید چرا این افراد حاضر نشدند در پروژه شما مشارکت فعال‌تری داشته باشند؟

 من با سه نفر از این "بچه‌ها" توانستم مصاحبه کنم. یعنی توانستم کسانی را بیابم که حرف می‌زنند. اما در فیلم بسیاری از آن‌ها حاضر نبودند صحبت کنند (مثلا آن کسی که برای من پیغام  گذاشت که این کار برایش خیلی سخت است و قرارش را با من لغو کرد) نمایش دادن این موضوع دلالت بر چیزی دیگر داشت. قصد داشتم  سکوت را به عنوان نشانه ومعلول این موضوع نمایش دهم. اینکه کنار آمدن با این موضوع و پیدا کردن زبانی برای گفتن اینکه چه بر آن‌ها گذشته آنقدر برایشان سنگین است که تصمیم می‌گیرند ساکت بمانند. و من هیچ قضاوتی ندارم یا هیچ نظر روانشناسانه‌ای درباره افراد ندارم. فکر می‌کنم تبعات زندان و خشونت آنقدر سخت بوده که نمی‌شود جان‌به‌دربردگان را بیش‌تر تحت فشار قرار دهیم و مثلا بگوییم این یا آن رویکرد برای مواجهه با این موضوع درست است. برای همین خواستم نشان دهم که بسیاری حرف نمی‌زنند و من احترام می‌گذارم.

 مستند متولد اوین، ساخته مریم زارعی در برلیناله اکران شد

مستند "متولد اوین"، ساخته مریم زارعی در برلیناله اکران شد

من شخصا هم تجربه زندانی بودن در اوین را دارم و هم تجربه مادر شدن را. البته مادر شدن در شرایط عادی در بیمارستان. این دو تجربه برای من به هیچ عنوان قابل پیوند نیستند. برای همین وقتی فیلم را می‌دیدم برایم سخت بود تصور کنم که چه بر مادر شما گذشته است و اتفاقا اگرچه مادر شما در فیلم حاضر به صحبت خیلی مستقیم درباره ماجرا نیست اما حضور قوی در فیلم دارد. آیا این فیلم درباره مادرتان است یا خودتان یا بهتر بپرسم آیا این فیلم درباره مادران است یا فرزندان؟

فکر می‌کنم خیلی سخت است که این دو را از هم بشکافی و جدا کنی. دقیقا مثل تولد که هم مادر در آن دخیل است و هم فرزند. ما به عنوان نسل دوم همیشه خواسته‌ایم با نسل مادر و پدرهایمان با احترام و خصوصا احساس محافظت برخورد کنیم. خواسته‌ایم از آن‌ها محافظت کنیم تا از رنجی که برده‌اند آزادشان کنیم. ولی در حال نفی تجربه شخصی خودمان بوده‌ایم. در این فیلم نسل دوم می‌خواهد دریابد که چطور خواهد بود اگر با صدای خودش بگوید که شان و کرامت من هم زیر سوال رفته است، من هم در این زندان بوده‌ام، من هم چیزهایی دیده‌ام حتی اگر به خاطرشان نیاورم. بنابراین مسلما این فیلم درباره مادران است ولی درباره فرزندان هم است.

شما در فیلم دارید درباره تاریخ ایران گزارش می‌دهید ولی درباره هولوکاست هم صحبت می‌کنید. فیلم شما آیا این‌ها را به هم وصل می‌کند؟

من همانقدر که نمی‌توانم ادعا کنم که صدای ایران کنونی هستم چون حتی هیچ وقت بوی شهر تهران به مشامم نرسیده و از بچگی دیگر آنجا نرفته‌ام، همانقدر نسل دومی در آلمان هستم. من نسل دوم خانواده‌ای مهاجر در این کشور هستم و فیلم به جامعه آلمان و اینکه چطور با ضربه روحی گذشته کنار می‌آید هم ربط دارد. قصه، قصه نسل دومی‌هاست و نگاهشان به خشونتی که به نسل اول در ایران اعمال شده و این موضوع خیلی هم به تجربه اروپا متصل است. این فیلم بنابراین ضرورتا فیلمی برای ایران نیست این فیلمی برای این بچه‌هاست که در حال حاضر هویت‌های چندگانه دارند.

آیا با پایان یافتن کار ساخت "متولد اوین" کار و جستجوی شما هم در این رابطه پایان می‌گیرد؟

موضوع فیلم از نظر جمعی پایان‌پذیر نیست چرا که با چهل سال جرایم غیررسیدگی‌شده رو به روییم و خشونت هم همچنان در ایران ادامه دارد. این فیلم اما از نظر هنری برای من همین جا پایان می‌گیرد. به کمی فراغت خصوصا از موضوعی که چند سال من را عمیقا درگیر کرد نیاز دارم.

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) ادب و هنر Sun, 10 Feb 2019 23:52:05 +0000
«واعظ تلویزیونی»، فیلمی که سینماهای مصر را تسخیر کرد http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=70182:2019-02-03-23-00-55&Itemid=760 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=70182:2019-02-03-23-00-55&Itemid=760

 

 
دبرا یانگ

در سال 2017 دو فیلم آمریکایی جو مانجی: به جنگل خوش آمدید و سرنوشت خشمگین‌ها در صدر جدول پرفروش‌ترین فیلم‌های نمایش داده شده در مصر جای گرفتند. اما هیچ فیلم آمریکایی دیگری نتوانست به اندازه‌ی فیلم مصری واعظ تلویزیونیتماشاگران را به سینماها بکشاند. نگاه انتقادی این فیلم به رابطه‌ی دین و سیاست خشم بسیاری از روحانیون را برانگیخت و برخی از آنان خواهان توقف نمایش آن شدند. یکی از درون‌مایه‌های اصلی فیلم، نقش روحانیون سنّی در دامن زدن به شیعه‌ستیزی و مسیحی‌ستیزی در مصر است. عجیب آن که تنها یک روز پس از نخستین نمایش این فیلم در این کشور، یک بمب‌گذار انتحاری با حمله به کلیسای جامع مسیحیان قبطی در قاهره 28 نفر را به قتل رساند. آن‌چه در ادامه می‌خوانید نگاهی به این فیلم و گفت‌وگویی با کارگردان آن است.

تنها معدودی از فیلم‌های عربی مثل واعظ تلویزیونی آن‌قدر شهامت داشته‌اند که به تأثیرات زیان‌بار رابطه‌ی میان حکومت و اسلام بپردازند. مجدی احمد علی موفق شده تا اوضاع تیره و تار زمانه را به تصویر کشد و رمان مولای ما (2012) اثر ابراهیم عیسی را با شور و شوق و شوخ‌طبعی خوشایندی به فیلم برگرداند. این فیلم به درستی از سوءاستفاده‌ی سیاست از دین انتقاد می‌کند، و ربط داشتن آن به مسائل روز می‌تواند سبب شود که علاوه بر جشنواره‌ها در نمایش‌های عمومی هم به موفقیت دست یابد. نخستین نمایش جهانی نسخه‌ی کوتاه‌نشده‌ی این فیلم در جشنواره‌ی دوبی مایه‌ی افتخار مسئولان این جشنواره‌ی لیبرال بود.

معلوم است که مخاطب اصلی این فیلم دنیای عرب است و می‌توان تصور کرد که نمایش آن در خاورمیانه مناقشه‌انگیز شود. خشونت دو صحنه‌ی بمب‌گذاری تروریستی در کلیسای مسیحیان قبطی و پرتاب بمب آتش‌زا به محل تجمع صوفیان توسط گروهی از محافظه‌کاران تندرو تکان‌دهنده است. حتی پیام رواداری مذهبیِ فیلم هم جسورانه به نظر می‌رسد و به این فیلمِ هوشمندانه و رک‌وراست لحنی مدرن می‌بخشد. تنها اشتباه کارگردان تغییر عجیب مسیر داستان در پایان فیلم است.

فیلم با ارائه‌ی شرح حال یک واعظ تلویزیونیِ محبوب شروع و به تدریج به یک فیلم پرهیجان تبدیل می‌شود زیرا فیلم‌نامه‌نویس وقت تلف نمی‌کند. اولین بار که شیخ حاتمِ جوان را می‌بینیم، چشم‌های شوخ و لبخندش، که شبیه به آگهی‌های تبلیغاتی خمیر دندان است، توجه ما را به خود جلب می‌کند. معلوم است که هواداران پر و پا قرصی دارد. سخنرانی هیجان‌انگیزش در یک مسجد دولتی («قدرت مسئولیتی است که در روز قیامت باید نسبت به آن پاسخ‌گو باشیم») سبب می‌شود که به یک برنامه‌ی تلویزیونی دعوت شود. او در این برنامه به سؤالات از پیش تعیین‌شده‌ی تماشاگرانِ دست‌چین‌شده‌ی حاضر در استودیو جواب می‌دهد.

حاتم، که زندگی پرریخت‌وپاشی دارد، با تهیه‌کننده و حامیان مالی برنامه راه می‌آید. عمر سعدِ جذاب، که بازیگری را با فیلم‌های یوسف شاهین («دیگری») و یُسری نصرالله («شهر») شروع کرد، فصاحت و متانتی دلنشین به حاتم می‌بخشد. تماشاگر انتظار دارد که حاتم خشکه‌مذهب و اُمّل باشد اما در کمال تعجب این طور نیست. او شناخت بسیار خوبی از قرآن دارد و به حضرت محمد احترام می‌گذارد اما رویکرد واقع‌بینانه‌ای به تعالیم سنتی اسلامی دارد و سطحی‌نگر نیست. جانِ کلام او این است که در نهایت، معیار داوری درباره‌ی افراد رفتار آنها است و نه دینشان.

حاتم نواندیش و روادار است و همچون روان‌شناسی زیرک به پرسش‌های دشوار پاسخ می‌دهد. او با فروتنی می‌گوید کارش مثل «نجات غریقی است که با صدای زمخت بر سرِ شناگرانی که بیش از حد در دریا جلو می‌روند، فریاد می‌کشد.» او در گفت‌وگوهای خصوصی از آزار و اذیت اقلیت‌هایی مثل مسیحیان و صوفی‌ها انتقاد می‌کند اما در تلویزیون یا در صحبت با مسئولان کشور چنین حرف‌هایی نمی‌زند.

فکر می‌کنم که دولت و روشنفکران، مخصوصاً روشنفکران چپ‌گرا، به اندازه‌ی کافی با این پدیده مخالفت نمی‌کنند، پدیده‌ای که به نظرم نوعی فاشیسم دینی است.

افزایش شهرت و نفوذ حاتم بر مردم سبب جلب توجه دولت می‌شود. نقطه‌ی عطف داستان وقتی رخ می‌دهد که او را به بازی فوتبال شبانه‌ای با پسران رئیس جمهور دعوت می‌کنند. یکی از پسران رئیس جمهور، جلال، از او می‌خواهد تا برادرزنِ سرکشش، حسن، را به راه بیاورد. حسن وارث یک کمپانی بزرگ نفت و گاز است و می‌خواهد به مسیحیت بگرود. حسن، با نقش‌آفرینی احمد مجدی، هیپی موبلندی است که ذهنی بی‌قرار دارد و به نظر می‌رسد که حاتم قادر به اقناعش نیست. در اواخر فیلم دوباره با حسن روبه‌رو می‌شویم، آن هم در نوعی گره‌گشایی نامطلوب که چندان چیزی به داستان نمی‌افزاید.

اما تنها خواسته‌ای که از حاتم دارند این نیست که حسن را به آغوش اسلام بازگرداند. تهیه‌کننده‌ی برنامه از او می‌خواهد که به او جواز شرعی دهد تا «دختران برده» را به کار گیرد (به نظر می‌رسد که منظورش چند روسپی است) و به او فشار می‌آورد تا جلوی دوربین ]علیه اقلیت‌های دینی[ نفرت‌پراکنی کند. حاتم نمی‌پذیرد؛ اما طرف‌های مقابل از خواسته‌های خود دست برنمی‌دارند. پس از این که یک شیخ ریش‌قرمز علیه افراد مرتد دادِ سخن می‌دهد، گروهی از اوباش، در صحنه‌ای هولناک، به خانه‌ی دوست و معلم حاتم، شیخ مختار، روحانی صوفی، بمب آتش‌زا پرتاب می‌کنند.

در خانه‌ی حاتم اوضاع مساعد نیست. او به همسر مستقلش، اُمَیمه، و پسری که بعد از سال‌ها انتظار به دنیا آمده، دلبستگی عمیقی دارد اما دل‌نگرانیِ وسواسی‌اش جان پسر را به خطر می‌اندازد. در چشم به هم زدنی، خانواده‌ی عزیزش از هم می‌پاشد. یک دانشجوی زن الهیات با حیله و نیرنگ او را در معرض بدنامی قرار می‌دهد. علاوه بر این، آدم‌های متنفذ هم او را تهدید می‌کنند. واقعاً به نظر می‌رسد که خدا دارد او را امتحان می‌کند.

عمر سعد به طیف گسترده‌ای از احساسات و انگیزه‌های حاتم جان می‌بخشد، از حاضرجوابی‌های طنزآمیز گرفته تا اشک و آه، و از حرف‌های نیشدار گرفته تا بندگی و سرسپردگی. حاتم منطقی حرف می‌زند و در قلب مخاطب نفوذ می‌کند اما در عین حال استاد بهانه‌تراشیدنِ توخالی است.

کار همه‌ی بازیگران و عوامل فنی چشمگیر است. فیلم‌برداری احمد بیساری، به لطف استفاده از رنگ‌های گرم و روشن مدیترانه‌ای، چشم‌نواز است. تدوین‌گر فیلم، سُلَفا نورالدین، حس ششم دارد و با حذف جزئیات زائد توانسته داستانی پرپیچ‌وخم را در دو ساعت روایت کند. موسیقی خوش‌آهنگ و محزون عادل حَکّی نوای فلوت و صدای زنانی را به کار می‌گیرد که به آرامی ترانه‌های سنتی می‌خوانند.[1]

محمد عاطف: چرا تصمیم گرفتید که رمان ابراهیم عیسی را به فیلم برگردانید؟

مجدی احمد علی: نفوذ وعاظ جدید بر جامعه‌ی مصر یکی از دل‌مشغولی‌های همیشگی من بوده است. در تمام فیلم‌های قبلی‌ام، از جمله ای دنیا ای عشق من، همیشه دست‌کم صحنه‌ای وجود داشت که در آن یک نفر با یک شیخ یا یکی از مراجع دینی مقابله می‌کند. من اغلب از این وضعیت ناراحت‌ام چون فکر می‌کنم که دولت و روشنفکران، مخصوصاً روشنفکران چپ‌گرا، به اندازه‌ی کافی با این پدیده مخالفت نمی‌کنند، پدیده‌ای که به نظرم نوعی فاشیسم دینی است.

عاطف: پس ایده‌ی اولیه‌ی شما این بود که از وعاظ جدید انتقاد کنید؟

احمد علی: می‌خواستم به طور کلی از گفتمان دینی رایج انتقاد کنم. اما برای این کار باید راه‌حل‌هایی هم ارائه داد. نمی‌خواستم از آدم‌های مذهبی که ادعا می‌کنند حقیقت در چنگشان است چهره‌ای اهریمنی ارائه دهم بلکه می‌خواستم تناقض‌ها و درد و رنجشان را نشان دهم.

عاطف: اداره‌ی ممیزی درباره‌ی فیلمتان ملاحظاتی داشت، این طور نیست؟

احمد علی: اکثر نظراتشان درباره‌ی تصویری بود که از بخش‌های مختلف دولت ارائه داده‌ام. درباره‌ی تصویر شیخ در فیلم هم نظراتی داشتند. با این همه، این اداره در کل مخالفتی اساسی نداشت. بنابراین، نمایش عمومی فیلم برای تماشاگران 12 سال به بالا مجاز است.

عاطف: آیا این فیلم صریحاً حکومت مبارک را به دست داشتن در بمب‌گذاری سال ۲۰۱۱ در کلیسای قدیسین در اسکندریه متهم می‌کند؟

من خودم را هم در این انفجار مقصر می‌دانم زیرا مثل بسیاری از دیگر روشنفکران مصری بیش از حد با جنبش‌‌های اسلام‌گرا مدارا کردم. نمی‌توانیم منتظر بمانیم که فاجعه رخ دهد و بعد واکنش نشان دهیم.

احمد علی: این فیلم حکومت مبارک را متهم نمی‌کند بلکه تأکید می‌کند که همه‌ی ما در قبال این اتفاق غم‌انگیز مسئول‌ایم: آن‌هایی که ایدئولوژی‌های جزم‌اندیشانه را ترویج می‌کنند، آن‌هایی که با این ایدئولوژی‌ها مقابله نمی‌کنند یا عمداً آنها را نادیده می‌گیرند، و صاحب‌منصبانی که به افراطیون اجازه دادند تا از مساجد به عنوان تریبونی برای اشاعه‌ی نظرات خود استفاده کنند. به طور مختصر، می‌توان گفت همه‌ی آن‌هایی که ساکت ماندند یا با افراطیون همراهی کردند. من خودم را هم در این انفجار مقصر می‌دانم زیرا مثل بسیاری از دیگر روشنفکران مصری بیش از حد با جنبش‌‌های اسلام‌گرا مدارا کردم. نمی‌توانیم منتظر بمانیم که فاجعه رخ دهد و بعد واکنش نشان دهیم.

عاطف: این فیلم به منازعه‌ی قدرت میان چند نفر می‌پردازد. اکثر شخصیت‌های اصلی مرد هستند...

احمد علی: من به ماهیت این منازعه علاقه داشتم. نمی‌خواستم چند خط فرعی داستانی دیگر را هم دنبال کنم. اگر قرار بود که از این رمان یک مجموعه‌ی تلویزیونی بسازم شاید می‌شد جزئیات بیشتری را در آن بگنجانم. ابتدا می‌خواستم یک مجموعه‌ی تلویزیونی بسازم اما بعداً بودجه‌ی لازم برای تهیه‌ی فیلم را به دست آوردم و رمان را به فیلم برگرداندم.

عاطف: چرا بعضی از شخصیت‌های فیلم کمی مبهم به نظر می‌رسند؟

احمد علی: احتمالاً دارید به شخصیتی اشاره می‌کنید که صبری فَواز نقش‌اش را بازی می‌کند. این نوع اشخاص، که به قدرت یا رئیس جمهور نزدیک‌اند، اغلب در زندگی واقعی هم نقش نسبتاً مبهمی دارند. آنها هیچ عنوان رسمی‌ای ندارند اما خیلی قدرتمند هستند.

عاطف: چطور عمر سعد را برای این نقش آماده کردید، نقشی که با تمام دیگر نقش‌هایش خیلی فرق دارد؟

احمد علی: او به عنوان یک هنرمند همیشه از نزدیک با مردم و مشکلاتشان آشنا بوده است. از همه‌ی وقایع جاری به خوبی آگاهی دارد و اهل مطالعه است. علاوه بر این، بی‌تردید هنرپیشه‌ی بسیار خوبی است. سعد ابتدا از پذیرفتن این نقش و انتقاد از یک شخصیت مذهبی می‌ترسید چون نگران بود که با اعتراضات گسترده‌ای روبه‌رو شود. با این همه، موفق شدم که به او اطمینان خاطر دهم.

عاطف: این فیلم بازیگران مشهوری دارد و باید بودجه‌ی هنگفتی صرف آن شده باشد. چطور توانستید که این هزینه را تأمین کنید؟

احمد علی: بعضی از بازیگران متقاعد شدند که این فیلم مهم است و بنابراین بدون دریافت دستمزد یا در ازای مبلغی نمادین در فیلم مشارکت کردند.

عاطف: آیا این فیلم آغاز همکاری شما با ابراهیم عیسی است؟

احمد علی: بله، ما توافق کرده‌ایم که چند اثر او را به فیلم برگردانیم. آثار ادبی عیسی خیلی جذاب‌اند. ویژگی اصلی آنها عبارت است از صراحت، شهامت و شوخ‌طبعی شدید. او واقعاً می‌تواند رویدادهای تاریخی را بگیرد و به داستان‌هایی جذاب تبدیل کند، و این یکی از ویژگی‌های کمیاب در ادبیات عرب است.[2]

برگردان: عرفان ثابتی


[1] دبرا یانگ منتقد سینمایی نشریات ورایتی و هالیوود ریپورتر است. آن‌چه خواندید برگردان این نوشته‌ی او با عنوان اصلی زیر است:

Deborah Young, ‘The Preacher (Mawlana): Film Review’, The Hollywood Reporter, 10 December 2016.

[2]  محمد عاطف نویسنده‌ی هفته‌نامه‌ی الاهرام در مصر است. آن‌چه خواندید برگردان گزیده‌هایی از این نوشته‌ی او با عنوان اصلی زیر است:

Mohamad Atef, ‘Mawlana: Mindsets of religious preachers captured in new Egyptian film’, Ahram Online, 4 January 2017.

 

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) ادب و هنر Sun, 03 Feb 2019 22:57:26 +0000
برتولوچی؛ تانگوی مارکس و فروید، سیمایِ کارگردان درگذشته http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=69623:2018-11-26-23-04-53&Itemid=760 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=69623:2018-11-26-23-04-53&Itemid=760

یوسف لطیف‌پور

برناردو برتولوچی، کارگردان و فیلمنامه‌نویس ایتالیایی و خالق آثاری مثل "آخرین تانگو در پاریس"، "دنباله‌رو" و "آخرین امپراتور" در ۷۷ سالگی درگذشت.

 

او که از سال ۱۹۷۹ با کلر پِپلو، فیلمنامه‌نویس و فیلم‌ساز انگلیسی، ازدواج کرده بود، در رم زندگی می‌کرد و بعد از یک بیماری طولانی در همانجا درگذشت.

برتولوچی کارگردان ۱۶ فیلم بلند داستانی، دو اپیزود از فیلم‌های اپیزودیک ساخته شده توسط کارگردانان مختلف و چند مستند بود و جوایز متعددی در طی شش دهه فعالیتش در سینما دریافت کرد که شامل شیر و نخل طلای فستیوال‌های ونیز و کن برای دستاوردهای یک عمر می‌شود. او در حال تدارک ساخت فیلمی تازه بود و آخرین اثرش، "من و تو"، در سال ۲۰۱۲ اکران شد.

 

او در دوره‌ای سر رسید که گفتند سینمای ایتالیا دیگر چیزی برای گفتن ندارد؛ شاهکارهای نئورالیستی‌اش را ساخته، دوره کمدی‌های محبوبش به سر رسیده و اساتید مدرن‌اش - آدم‌هایی مثل فدریکو فلینی - افتاده‌اند روی دور تکرار خودشان. آمدن برتولوچی و هم‌نسل‌هایش نشان داد که این یک نتیجه‌گیریِ عجولانه بوده است.

نسل برتولوچی، چیزهایی با ارزش از گذشته - به خصوص میراثِ نئورالیستی و سینمای مدرن دهه ۵۰ ایتالیا - را نگه داشت و به آن چیزهایی اضافه کرد که نیازهای دهۀ تازه بودند. بزرگترین افزودۀ برتولوچی به دنیای آشنای مارکس و تجربه فاشیزم در سینمای ایتالیا، افزودن فروید بود.

برتولوچی در شهر پارما در استان امیلیا رومانیا به دنیا آمد، منطقه‌ای که نه فقط محل تولد بعضی از مهم‌ترین‌ نام‌های سینمای مدرن ایتالیا مثل پیرپائولو پازولینی و مارکو بلوکیو بود، بلکه گویی در خاکش، تصویر، شعر و مارکسیزم نسبتی نزدیک داشتند. (او بعدها این منطقه را چند بار در فیلم‌هایش تصویر کرد، به خصوص زندگی کشاورزانش را در "۱۹۰۰".)

پدر برتولوچی، آتیلیو، شاعر و مورخی شناخته شده بود که به چاپ اولین کتاب پازولینی جوان کمک کرد. در عوض، پازولینی، فرزند شاعر، برناردو را به عنوان دستیارش در فیلم "آکاتونه" (۱۹۶۱) استفاده کرد.

یک بار دیگر با کمک پازولینی و با فیلمنامه‌ای‌ از او، برتولوچی اولین فیلم‌اش "مظهر مرگ" را در ۱۹۶۲ ساخت، داستان کشته شدن فاحشه‌ای در پارکی در رُم و فلاش‌بک‌های متعدد برای کشف حقیقت. برتولوچی در زمان ساخت این فیلم فقط ۲۱ سال داشت.

اگر "پیش از انقلاب" (۱۹۶۴) و "شریک" (۱۹۶۸) دو نمونه اولیه از پیوند مارکس و فروید بود و نام برتولوچی را بر سر زبان‌ها انداخت، این مجموعه فیلم‌های دهۀ ۱۹۷۰ کارگردان بودند که او را به یکی از مهم‌ترین و جنجالی‌‌ترین کارگردانان تاریح سینما مبدل کرد.

Lorenzo Burlando

جنجالی‌ترین نمونه، "آخرین تانگو در پاریس" (۱۹۷۲) بود، فیلمی با شرکت مارلون براندو (در همان سال "پدرخوانده")، ماریا اشنایدر و ژان پیر لئو. فیلم داستان دو غریبه را می‌گوید - یک مرد و یک زن - که به آپارتمانی خالی در پاریس می روند، با هم معاشقه می‌کنند، به یکدیگر اعتراف می‌کنند و سرانجام یکی دیگری را می‌کشد. "آخرین تانگو" به خاطر بی‌پروایی و صداقت‌اش در نشان دادن سکس، بارها منع و سانسور شد. نمایش فیلم برای ۱۵ سال در ایتالیا ممنوع بود و دستور داده شد تمام کپی‌های فیلم را به جز سه تا در آن کشور نابود کنند، با این شرط که آن سه نسخه هم بدون داشتن اجازۀ نمایش فقط در کتابخانه ملی نگهداری شوند.

فیلم شاید با معیارهای سینمای امروز چندان جنجالی نباشد، اما چیزی که احتمالاً هنوز برای تماشاگر تکان‌دهنده باقی مانده ، آن مکاشفۀ شخصی‌ای است که به موازات سکس جریان دارد؛ انگار آدم بی‌اجازه برگی از دفتر خاطرات کسی را خوانده باشد. براندو و دیگران در سر صحنه برای بداهه‌پردازی دست‌شان باز بود. بیشتر چیزها تا حق واقعی بودن واقعی بود.

امروز شاید مضحک به نظر برسد، اما این تنها نمونه گرفتاری‌های برتولوچی در ایتالیا نبود. در آخر همان دهۀ هفتاد، فرزند یا نوادۀ پوچینی آهنگساز قصد داشت با ماشین‌اش برتولوچی را که از موسیقی پوچینی در فیلم جنجالی "ماه" (۱۹۷۹) (مطالعه‌ای در گرایش جنسی بین یک پسر نوجوان و مادرش در پس‌زمینه‌ای اُپراوار) استفاده کرده بود زیر بگیرد.

تقریباً تمام آثار برتولوچی در دهۀ هفتاد حداقل یک دسته، گروه، اقلیت یا اکثریت را آزرده‌اند. این به خصوص با در نظر گرفتن گرایش برتولوچی در بازنگری تاریخ و کندکاو آن روشن می‌شود، کندوکاوی که در آن آدم می‌بیند قهرمان بزدل بوده و شاید این بزدل بوده که در اصل قهرمان بوده است. دوره فاشیستی ایتالیا حداقل دوبار با این نگاه در سینمای برتولوچی زیر ذره‌بین رفته است: "دنباله‌رو" بر اساس داستانی به همین نام از آلبرتو موراویا و "استراتژی عنکبوت" بر اساس داستان "مضمون خائن و قهرمان" نوشتۀ خورخه لوییس بورخس.

در هردو فیلم پیچیدگی تاریخ، حافظه و یادآوری با پیچیدگی خود فرم فیلم موکد می‌شود. هر دو فیلم در فلاش‌بک‌های متعدد روایت می‌شوند. در هردو، و در بسیاری از فیلم‌هایی که برتولوچی پس از آن دو ساخت، دوربین شناور است. دوربین او می‌توانست مثل نسیم از پنجره به داخل یک اتاق بوزد یا مثل باد سرد در گورستان تاب بخورد، و این را در شکل استعاری و یا به خاطر جنبه احتمالاً شاعرانه کلمات نمی‌گویم؛ دوربین به شکلی عینی و فیزیکی چنین نقشی را بازی کند. در واقع دوربینش خودش را درقلب یک موقعیت می‌گذاشت و حرکت‌اش و طول نمایش بر آن اساس تعیین می‌شد. "دنباله‌رو" نمونه‌ای است اعلا از دوربینی که به جای نشان دادن آدم‌ها آن‌ها را تفسیر می‌کند؛ اگر آنچه جلوی دوربین رخ می‌دهد نثر باشد، دوربین آن را به نظم در می‌آورد.

برتولوچی نگاه حماسی به تاریخ داشت، اما برای او کلیات - حرکت توده‌ها، تاریخ شاهان و فئودال‌ها - به موازات جزییات - سکس، وسوسه‌ها، یک خط عاشقانه - پیش می‌رفت و یکی، دیگری را تقویت می‌کرد.

تغییرات اساسی سیاسی و طوری که یک سرزمین را دگرگون می‌کند موضوع دو ساختۀ حماسی برتولوچی بود: "۱۹۰۰" (با طول زمانی ۵ ساعت و ده دقیقه) با شرکت رابرت دنیرو، ژرار دوپاردیو و برت لنکستر و "آخرین امپراتور" (نزدیک به سه ساعت، برنده نه جایزۀ اسکار، شامل بهترین فیلم و بهترین کارگردان سال) با شرکت پیتر اتول و جان لون. فیلم اول شرح نزاع طبقاتی در بستر تاریخ ایتالیای قرن بیستم بود و فیلم دوم داستان آخرین امپراتور چین پیش از استحالۀ آن کشور به سرزمینی کمونیستی.

Bernardo Bertolucci

"آخرین امپراتور" تنها فیلم برتولوچی نبود که توجه سازنده‌اش به شرق را نشان می‌داد. دو فیلم بعدی او "آسمان سرپناه" و "بودای کوچک" نیز درجه‌های دیگری از فرهنگ غیراروپایی را نشان می‌دادند. اما یکی از مهم‌ترین - و قطعاً نخستین - نگاه سینمایی او به شرق به ایران گره خورد، وقتی که برای ساخت بخش اول مستند نفتی سه قسمتی‌اش "مسیر نفت" (۱۹۶۷) به تهران، اصفهان، آبادان، خلیج فارس و کوهستان زاگرس سفر کرد.

"مسیر نفت" با نمایی از سر درِ یک مسجد شروع می‌شود. از دوردست، مسجد و بچه‌هایی را که مقابل آن بازی می‌کنند می‌بینم. مثل نمونه‌های دیگری از سینمای مارکسیستی که در دهه شصت برتولوچی به آن اراداتی آشکار داشت، بینِ بیان گفتار متن و تصویر تضادی عامدانه وجود دارد: وقتی اسم پادشاهان ایرانی مثل سیروس و داریوش می‌آید، تصویر صورت بچه‌ای تراخمی و سالک‌زده در جنوب ایران را نشان می‌دهد.

در بخش اول، فیلم با فاصله از مردم گرفته شده است و برتولوچی خودش را در ماشینی زندانی کرده که از توی آن بازی بچه‌ها را شکار می‌کند. در پس‌زمینه فقر بیداد می‌کند. صدای گفتار متن فیلم را به کودکان ایران تقدیم می‌کند که با چشمان درشت‌شان حضور برتولوچی را در آن‌جا به پرسش می‌گیرند.

آن‌چه در ادامه می‌آید بدون شک مهر آثار ابراهیم گلستان و مستندهایی که بین ۱۹۵۸ تا اواسط دهۀ ۱۹۶۰ میلادی دربارۀ موضوعات مشابه ساخته بود را در خود دارد. برتولوچی و گلستان در طی این سفر با همدیگر دیدار کردند و احتمال دیدن آثار گلستان توسط برتولوچی در طی ساخت این فیلم از یک فرض فراتر است. (برتولوچی در همین سفر فروغ فرخ‌زاد را برای مصاحبه‌ای مقابل دوربینش نشاند.)

گفتار متن که به شعر نزدیک‌تر است، مقایسه‌های تاریخی و اساطیری را با لبۀ تیز کنایه در هم می‌آمیزد. بعضی جمله‌ها انگار از "یک آتش" (ابراهیم گلستان، ۱۹۶۱) وام گرفته شده‌اند، مثلاً وقتی که می‌گوید «گله گوسفندان، آتش [چاه نفت] را با حسی از آشنایی و تقدس نظاره می‌کنند».

کمی بعد او سکوهای نفتی را به وال سفید، موبی دیک، و مهندسان را به ناخدا ایهب تشبیه می‌کند. وقتی زمستان موزیانه به سوی زاگرس نزدیک می‌شود، دوربین برتولوچی در جمع مهندسان ایتالیایی است و گفتار متن می‌گوید که در آستانۀ سرما، «ایتالیایی‌ها رویای ایتالیا می‌بینند و بختیاری‌ها، رویای اصفهان».

در فیلم، وقتی پیت‌های خالیِ نفت، از آب پر می‌شوند و روی سرِ زنانِ کبربسته به زاغه‌های بی‌آب می‌روند، برتولوچی به خوبی می‌داند که سهم مردم از این ثروتِ عظیمِ مدفونِ زیر خاک چیست.

با آن‌که دنباله‌روی، به خصوص در کشاکش همیشگی بین آرمان با زندگی بی‌خطر، یکی از مضامین کلیدی سینمای برتولوچی است، خود او و سینمایش از همان آغاز کار هر شکلی از تقلید، پیروی و سر تأیید تکان دادن را معمولاً به بهایی سنگین دور راندند. این نوع از سینما در عصرِ جهانی شدن دنباله‌روی جایش بس خالی خواهد بود.

Bernardo Bertolucci

دویچه وله فارسیبرناردو برتولوچی؛ یک زندگی هنری قابل اعتنا

 

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) ادب و هنر Mon, 26 Nov 2018 22:51:53 +0000
شمی صلواتی: سلام بر تو- ای عفرین ! http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67576:2018-03-19-20-50-33&Itemid=760 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67576:2018-03-19-20-50-33&Itemid=760

سلام بر تو - ای  عفرین !

ای شهر آغشته بخون

گرچه  جهان غرق  شده

در سکوتی ناعادلانه و بی دریغ !

امًا این به معنی  مرگ عشق و  عواطف نیست

هر چند قصدم  انکار  انسانیت  نیست

ولی شعور  انسانی  را 

در درون  هر دلی  بدور از فکر تو  کشته اند

گلهای  عواطف  و عشق را بدور از تو هرس کرده اند

٭٭٭     ٭٭٭   ٭٭٭

عفرین، شهر آغشته به زخم و درد

صدایت را می شنوم

صدای  کودکان  زخمی  بیدفاع ات را

صدای زنان و مردان پیری که دلشان ترک برداشت است

صدای غرور  زنان  جوان صلاح بدست ت

صدای مردان  فداکار و برابری طلب ت

عفرین،  شهری که آسمانش پر ازستاره هاست

عفرین -  آینه زندگی - آینه چگونه زیستن

عفرین - هیچ کجای این کره خاکی  مثل  تو

سرشار  از رنج و درد نیست

مثل تو چشمه عواطف نیست

مثل تو  در اوج جسارت  نیست

سلام برتو عفرین 

ای - شهر آغشته بخون

نوروز خونین ات  را جشن میگیرم

نوروز خونینی  که سنندج را رنگین کرد

سنندج سرخ   با برافراشتن پرچم انسانیت- با عشقی از غرور -

مقاومت را در برابر جهل به یادگار گذاشت!

عفرین  این  اولین  نوروز  خونین 

و آخرین  نوروز  خونین  تو نیست

نوروز  در سنندج و عفرین  معنی می شود

در سنندج سرخ و عفرین آغشته به خون

واژه  تازه  برای  فتخ!

و پیشرفتند به سوی  روز نو ،زندگی نو

ای عفرین -  نماد  جسارت  و انسانیت

جوانانان ت  قویتر  از هر قدرتند

دختران ت  زیباترین   گلهای  این جهانند

عفرین - با تو بودن  را دوست دارم

صدای خونین  کودکان ات را  می شنوم

بگذار   پس مانده های  جهل عثمانی  در نهایت قدرت بتازند

بگذار شیخان آدمخوار  صفویه  از  ریختن خون  جوانانت شاد و مسرور شوند

بگذار   قدرتهای  بزرگ  خود فروشی کنند

بگذار  این دنیای بی رحم و نالایق   نسبت  به  ریختن  خون کودکانت   چشمهایشان را ببندند

آنچه  جلای  خون جوانان توست

فریاد انسانهای  صاحب  وجدان است

در این جهان بیکران  هنور  اندکی  انصاف هست

هنوز  شعور   نمرده است

هنوز قلبهای هستند  که  برای  عفرین می زنند

هنوز  صدای  هر چند ضعیف  برای اعتراض  به ناعادلاتی  وجوددارد

هنوز فریادهای  "های عفرین تو شمع  روشنائی  شعور در این جهانی"  شنیده می شود

هنوز امید  ها به تو  باورند

نه تنها  من  -  هنوز بشمارند   آنانی که  رهای  از شوم

طغیان چشمه  عدالت را در این جهان   ناپاکیها

در  پیروزی  تو   می ببیند

و شکست تو  را آغاز شروع دوباره  جهان کهنه!

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) ادب و هنر Sat, 17 Mar 2018 20:43:19 +0000
مینا اسدی: بمباران http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67569:2018-03-18-13-01-04&Itemid=760 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67569:2018-03-18-13-01-04&Itemid=760

کودک فرصت نیافت  

که آخرین قطره ی چایش را بنوشد  

فرصت نیافت  

که کفش های کوچکش را به پا کند

فرصت نیافت  

که دفتر هایش رادر کیف مدرسه اش جا دهد  

فرصت نیافت  

که کودکی های تابستانی اش را تکرار کند  

و فرصت نیافت  که جوان شود  

به ناگاه  برقی در آسمان نیمه روشن سحرگاهی

صدایی بی مانند  

و توقف زمان و زندگی

*    *   *

اینک  

کفش کوچکی بر درگاه  

فنجان معلق چای  

کیف وارونه دفترهای پاره ی مشق  

گواه آنست  

که دقایقی پیش از این سکوت مرگبار  

شوق زندگی و عشق  

آفتاب این ویرانه بوده است.

از دفتر شعر: دریا پشت تردیدهای توست

Mina.assadi@yahoo.com

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) ادب و هنر Sun, 18 Mar 2018 12:49:07 +0000
برای غلامرضا_محمدی که در میدان_آزادی_کرمانشاه به مرگ لبخند زد ... http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67079:2018-01-24-04-36-05&Itemid=760 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67079:2018-01-24-04-36-05&Itemid=760
های عفریت تقلید با توام با تو،
من از دیار سرزمین عاشقانم،
اگر نمیدانی پس خوب گوش کن،
من فریاد سرزمین فرهادم،
پتک به دست به جنگ تو آمده ام۰
مرا از مرگ نترسان،
چون در آنروز که بی محابا
در میدانی به وسعت یک دریایی مواج پای نهادم 
مرگ را به سخره گرفتم۰
عهد کردم بر زانوانم راست قامت بایستم
تا که عفریت زمان که تو باشی را بزیر کشم۰
آری، من از دیار کرماشانم، 
آنجایی که عاشقانش پهلوانانی هستند
تنها و تنها برای یک رزم نابرابر۰
 
حالا من را شناختی؟!
آره من اسپارتاکوسم،
با هزاران هزار همراه
در شاهراههای (کاپوا) و (اپیان)۰
من آمده ام تا خواب را
برایتان کابوس کنم۰
 
من حلاجم،
آنکه معراجش را بر سر دار بست۰
گوش کن،
این صدای من است،
صدای هزاران هزار جانباخته خاورانم،
فریادم همه جا موج میزند،
در دانشگاه، نیشکر هفت تپه،
مدارس، خیابان،
من ناقوس مرگ توام ای اهرمن۰
حالا من رو شناختی؟!
من فریادم، فریاد ازادی ...
 
هاواری_گەل
 ***********************************
 
من زندگیم را انچان دوست خواهم داشت که عاشقانه در اغوشش گیرم،نه انچنان که تو برایم رقم زنید!میدانم دیر یا زود زندگیم رو به پایان است،اما نخواهم گذاشت بی هیچ تاثیری ،دریک شب محزون در بستری خاموش، خاموش گردم۰طوفانی در راه است،طوفانی که امید است و امید به درهم شکستن ناباوریهای نامیدی!!!!
من باردگر بازخواهم گشت،هر چه زود،زودتر از انکه تو باور کنی۰!
باز خواهم گشت،تاکه بار دگر مرگ بر دیکتاتور را بر لبان نحیف کودکان سرزمینم جاری سازم و مرگ دیکتاور را یقین بخشم۰
من بر میگردم،پیش از انکه مرگ در اغوشم گیرد،تا که مرگ را با اغوشتان اشنا گردانم۰
من برمیگردم دنیایی زیباییم،سرزمینم،گلم،کوهم،دلم،
درصبح پیروز فردا۰
این است معنی زیستن،
رفتن و رفتن و از پای نایستادن،
تا صبح پیروز فردا۰
 
هاواری گه ل
]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) ادب و هنر Wed, 24 Jan 2018 04:33:53 +0000
علی اشرف درویشیان درگذشت http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=66092:2017-10-27-03-07-01&Itemid=760 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=66092:2017-10-27-03-07-01&Itemid=760

دویچه وله فارسی: علی اشرف درویشیان، نویسنده‌ و پژوهشگر نامدار ایران روز پنجشنبه (۴ آبان) در سن ۷۶ سالگی درگذشت. او نویسنده آثار گوناگونی از جمله "از این ولایت"، "آبشوران"، "فصل نان" و "روزنامه دیواری مدرسه‌ی ما" بود.

رسانه‌های ایران خبر دادند که علی اشرف درویشیان، داستان‌نویس و پژوهشگر حوزه‌ی ادبیات عامه، روز پنجشنبه (۴ آبان/ ۲۶ اکتبر)، در سن ۷۶ سالگی بر اثر بیماری درگذشته است. همسر او، خانم شهناز دارابیان، در گفت‌وگو با خبرگزاری ایسنا، این خبر را تایید کرده است.

علی اشرف درویشیان زاده‌ی سوم شهریور ۱۳۲۰ در کرمانشاه بود. در سال ۱۳۳۷ دانشسرای مقدماتی را گذراند و سپس برای معلمی به روستاهای اطراف کرمانشاه رفت. در سال ۱۳۴۵ به تحصیل در رشته‌ی ادبیات در دانشگاه تهران پرداخت و آن را تا مقطع کارشناسی ارشد در رشته‌ی روان‌شناسی تربیتی ادامه داد.

درویشیان عضو کانون نویسندگان ایران بود و در دهه‌ی ۵۰ برای نگارش کتاب "از این ولایت" چند بار دستگیر و ممنوع‌القلم شد. در پی آن از دانشگاه اخراج و از معلمی نیز منفصل شد.

علی اشرف درویشیان در داستان‌های خود به مردم تهیدست می‌پردازد و زندگی آنان را تصویر می‌کند. داستان‌های او بیانگر ناملایمات انسان‌های محروم و محنت‌زده است.

بیشتر بخوانید: گفت‌وگو با علی‌اشرف درویشیان درباره فعالیت‌ کانون نویسندگان

از مهم‌ترین آثار او می‌توان به مجموعه داستان‌هایی چون "از این ولایت"، "از ندارد تا دارا"، "آبشوران"، "فصل نان" و نیز رمان‌های چهار جلدی "سال‌های ابری" و "سلول ۱۸" اشاره کرد.

در دهمین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی هوشنگ گلشیری، از علی اشرف درویشیان برای "تعهد بی‌چون و چرا به آزادی بیان و در امان نگاه داشتن حریم قلم از دستبرد قدرت" ستایش شد.

او افزون بر آن "جایزه‌ی ادبی مهرگان" و جایزه‌ی هردی جشنواره‌ی فرهنگی گلاویژ و جایزه‌ی حقوق بشر هلمن ـ همت سازمان دیدبان حقوق بشر را به دست آورد.

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) ادب و هنر Fri, 27 Oct 2017 03:35:52 +0000
مینا اسدی: توده ی میلیونی رای می دهد.شما از کنار گود خفه شو! http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64671:2017-05-22-14-59-09&Itemid=760 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64671:2017-05-22-14-59-09&Itemid=760

*توده ی میلیونی رای می دهد.شما از کنار گود خفه شو!*

این پیام آدمهای سیرخورده و سیر پوشیده به منست.پیام کسانی ست که از هر آخوری خورده اند و برای پاسداری از زندگی حقیرشان به هر دری زده اند و با هر کس و ناکسی دست داده اند و نشست و بر خاست کرده اند و به خاطرحفظ موقعیت ،لام تا کام نگفته اند و روزگار به ترس و سکوت گذرانده اند پیام من به آنها اینست: من به نظر مردمی که مار کش را می ستایند و مار نویس را می کشند.احترام نمی گذارم ...نه می گویم رای به دهند و نه می گویم رای ندهندواین و ظیفه ی بزرگ و تاریخی را به صحنه گردانان و مدعیان دانش و خرد و سردمداران احزاب و سازمانها می سپارم که به اقتضای سیاست روز حرفشان را پس بگیرند و با هم متحد ، و یا از هم جدا شوند . من هنوز، فریادمردم آلمان را از تاریخ میشنوم: زنده باد هیتلر . هنوز صدای مردم ایتالیا در سر م می پیچد: زنده باد موسیلینی. هنوز صدای مردم ایران تنم را می لرزاند : ما همه سرباز تواییم خمینی . گوش به فرمان تواییم خمینی...با دو چشمی که همه ی این سالها را دیده است،دیده ام که چگونه در یک لحظه نقش ها عوض می شود .باگوشهایی که همه ی این سالها شنیده است شنیده ام که چگونه در چشم بر هم زدنی رای آدمها تغیر کرده است .چون که هرگز در برابر رهبری ...قهرمانی...پیامبری سرخم نکرده ام و مدیحه سرای هیچ پادشاهی ...حاکمی ....سرداری نبوده ام و به در یوزگی کفی نان ،بردر خانه ی اغنیا نرفته ام و به خاطر نام و نشان هر دم به رنگی در نیامده ام ...و سر بر آستان هیج جنایتکاری نه ساییده ام...نه تنها خفه نمی شوم بل که با صدایی که شما هم به شنوید می گویم :باهمین توان اندک برای رهایی مردم و آزادی آنها به جان می کوشم اما هرگز با جهل مردم بیعت نمی کنم.

 مینا اسدی

جمعه....نوزدهم ماه مای دوهزار وهفده- استکهلم

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) ادب و هنر Mon, 22 May 2017 14:55:34 +0000
پيامد پيام‌ها؛ خطر پوپولیسم ديجيتال http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=63621:2017-02-03-01-05-39&Itemid=760 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=63621:2017-02-03-01-05-39&Itemid=760

دویچه وله فارسی: شبكه‌های اجتماعی به ميانبر سياستمداران در مسير رودررويی با توده مردم تبديل شده‌اند. فيليپ فِلش، نويسنده مقالات فلسفی درباره تويیتِر پراكنی ترامپ با ناديا اوربيناتی، استاد علوم سياسی دانشگاه کلمبیا گفت‌وگو كرده است.

نخستين بار در سال ۲۰۱۱ "انديشکده دِموس" Think tank Demos پژوهش‌ها و بررسی خود را از حضور عوامگرايان دست راستی در اروپا منتشر كرد. اين تحقيق داده‌های ۱۲ هزار كاربر كه هوادار يا عضو حزب‌های دست راستی بودند را بررسی كرد و به اين نتيجه رسيد كه اكثر هواداران حزب‌ها و شخصيت‌های عوام‌گرا و فعال در شبكه‌های اجتماعی، مردان جوان بيكار هستند و افزون بر حضور در شبكه‌های مجازی در تظاهرات و اجتماعات عوام‌گرايان هم شركت می‌كنند.
 
با حضور دونالد ترامپ به صحنه سياست از قرار برگ تازه‌ای در استفاده از شبكه‌های اجتماعی به ويژه تويیتِر برای جذب توده‌ها گشوده شده است. 

فيليپ فِلش Felsch نويسنده مقالات فلسفی برای "مجله فلسفه" چاپ برلين درباره تويیتِر پراكنی دونالد ترامپ و پندار دموكراسی مستقيم از طريق شبكه‌های اجتماعی، با ناديا اوربيناتی Urbinati گفت‌وگو كرده است. خانم اوربيناتی استاد علوم سياسی در دانشگاه کلمبیا در نيویورک است و سال‌هاست كه به پژوهش در زمينه سازوكارهای نوين دموكراسی می‌پردازد. 

فلش: خانم اوربيناتی، رئيس جمهور تازه آمريكا، دونالد ترامپ، نام خود را "ارنِست هِمينگوِی ۱۴۰ حرفی" گذاشته و افكار عمومی بين‌المللی را يكپارچه به پيام‌های تويیتری خود متوجه ساخته است. معنی و اهميت اين پديده برای دموكراسی در غرب چيست؟ 

اوربيناتی: اين‌كه سياستمداری از طريق تويیتر به مردم پيام بفرستد، تازه نيست. آغازگر اين كار باراک اوباما بود كه با دور زدن حزب خود و رسانه‌های سنتی، با مردم تماس برقرار كرد. اگرچه اين مفهوم جمع اضداد است، ولی من اسم اين را "نمايندگی بی‌واسطه" می‌گذارم، چون مقصود از اين كار و پديده، برپايی دموكراسی مستقيم نيست. با اينكه نمايندگان سياسی هنوز به عنوان واسطه‌های ما عمل می‌كنند، اما به تازگی تماسی مستقيم ميان ما و ايشان برقرار شده كه گويی هويت نوينی برای ما پديد می‌آورد و به ما تلقين می‌كند كه ما در روند تصميم‌گيری‌های مهم نقش و دخالت داريم. با حضور ترامپ اين احساس و گرايش فقط شديدتر شده است. 

بیشتر بخوانید: شبح پوپولیسم و بحران دموکراسی‌های‌غربی

فلش: آيا به اين ترتيب ما شاهد دگرديسی بنيادين نهادهای دموكراتيک هستيم؟ 

اوربيناتی: اين درست است كه اِعمال دموكراسی از سوی نمايندگان به گونه‌ای كه پس از جنگ جهانی دوم پديد آمده، هم اكنون دچار دگرگونی شديدی شده است. البته اين بدان معنا نيست كه عوام‌گرايان امروزی بر اصل نهادهای تاكنونی بتازند زيرا آنها نيازی به چنين تاخت و تازی نمی‌بينند. 

دگرگونی‌هايی كه هم اكنون مشاهده می‌شود، بيشتر در حيطه زبان رخ می‌دهد. ترامپ برای اين از تويیتر خوشش می‌آيد كه در اينجا مجبور نيست زياد حرف بزند بلكه از يک شيوه زبانی استفاده می‌كند كه فرصت ژرفكاوی و سبك سنگين كردن به كاربر نمی‌دهد و او را مجبور می‌كند كه بی‌درنگ موافق يا مخالف باشد. درست شبيه میدان‌های روم باستان كه در آنها مردم موافقت خود را مستقيما با بالا بردن دست نشان می‌دادند. به اين ترتيب عوام‌گرايی نوين، ما را به همان روزها و حالات جمهوری روم باستان بازمی‌گرداند. يعنی همان فريادها يا هو كشيدن‌ها يا همان شور و ولوله‌ای كه رهبران سياسی در مردم ايجاد می‌كردند. 

فلش: نقش و وضعيت كنونی حزب‌ها در اين ميان چیست و چگونه است؟
 
اوربيناتی: حزب‌های سياسی هم اكنون با بحران‌های شديدی دست و پنجه نرم می‌كنند. نخستين اين بحران‌ها فسادهای مالی هستند كه جنجال آنها در دهه ۱۹۹۰ در ايتاليا برپا شد. همان دوره‌ای كه سيلويو بِرلوسكونی بر سر كار آمد. ولی امروزه همين تغيير و تحول‌های حزبی در فرانسه، انگليس و به ويژه در ايالات متحده هم رخ داده است. 

جمهوريخواهان آمريكا به راستی نمی‌دانند با نامزد خودشان كه از خارج بر سرشان فرود آمده چه رفتاری بايد داشته باشند. ترديد شديد و انشعاب درونی كه در حزب‌ها می‌بينيم، همه نشان از تحولات بنيادين دارند و اين در حالی است كه هسته اصلی دموكراسی‌های ما را حزب‌ها تشكيل می‌دهند و به اين خاطر ما هم اكنون به سوی آينده ناروشنی پيش می‌رويم. 

رهبران و شخصيت‌های برجسته جای حزب‌ها را گرفته‌اند و مانند شهرياری كه ماكياولی ترسيم می‌كرد، می‌توانند هواداران خود را بدون هيچ واسطه و ضابطه نهادينی بسيج كنند و به جنب و جوش وادارند. ما هم اكنون شاهد دگرديسی دموكراسی كه بر پايه نمايندگان انتخابی استوار بوده هستيم كه به سوی عوام‌گرايی پيش می‌رود.

بیشتر بخوانید: سقوط آمریکا به دسته «دموکراسی‌های معیوب» جهان
 
فلش: چه تحولاتی حزب‌های ما را گرفتار اين بحران‌های بنيادين كرده‌اند؟ 

اوربيناتی: نخست اينكه حزب‌ها ديگر جذاب نيستند. دوم امكان‌های تازه رسانه‌ای هستند كه رهبرانی پر ابهت و جذاب می‌طلبند و اهميت آنها را برجسته می‌كنند و حزب‌ها را بيش از پيش دچار بحران و كاهش هوادار می‌سازند. رهبران عوام‌گرا هيچ علاقه‌ای به سازمان‌های نظارتگر ندارند كه ايشان را مجبور به رعايت اساسنامه‌ها و نظامنامه‌های دست و پاگير كنند. آنها در واقع حزب شخصی خودشان را می‌خواهند. بِرلوسكونی به همين خاطر در آن دوره حزب فورتسا ايتاليا را برپا كرد. حالا ترامپ هم تقريبا همين كار را می‌كند، منتها به همراه گروهی درون حزب جمهوريخواه. 

فلش: پس ما به عنوان شهروندان بالغ و نگران، در اين وضعيت پيچيده چه بايد بكنيم؟
 
اوربيناتی: از آنجا كه تقريبا غيرممكن است بتوان مردم را متقاعد کرد پيام‌های ترامپ را نخوانند و ناديده بگيرند، ايراد اول متوجه رسانه‌های عادی تاكنونی مانند روزنامه‌ها و فرستنده‌های تلويزيونی است كه نقش بزرگی در پيروزی ترامپ داشتند و دارند. اين‌ها دانه دانه نظرها و پيام‌های ترامپ را تشريح و تفسير می‌كنند و به اين ترتيب برای او تبليغ و او را مطرح می‌كنند. در صورتی كه به جای توجه به حرف‌های ترامپ بايد كارهای او را آشكار كرد و به بحث كشيد. بايد توضيح دهيم او چه میكند و چه تصميم‌هايی میگيرد. ما بايد ترامپ را كنار بگذاريم و به بررسی مسائل و موضوع‌های سياسی بازگرديم. افزون بر اين ما بايد باز به حزب‌های سياسی رو كنيم. چالش بزرگ زمان ما اصلاح حزب‌های ما است. 

حقوقدان اتريشی هانس كِلزِن Hans Kelsen در دهه ۱۹۲۰ به درستی می‌گفت، آن دموكراسی كه از ميليون‌ها رأی دهنده ولی بدون هيچ حزبی تشكيل شده باشد، به بار نخواهد نشست. اين سخن ربطی به نخبه‌گرايی ندارد. نخبه‌گرايی واقعی آن است كه ما نتوانيم آن را كنترل كنيم. درست مانند مورد ترامپ. 

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) ادب و هنر Fri, 03 Feb 2017 01:05:01 +0000