ایران تریبون - ایران تریبون - سياست و ديدگاهها http://iran-tribune.com Sun, 22 Apr 2018 01:05:31 +0000 Joomla! - Open Source Content Management fa-ir سیلون سیپل: کابينه جنگي دونالد ترامپ http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67877:2018-04-18-04-10-17&Itemid=646 http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67877:2018-04-18-04-10-17&Itemid=646

دونالد ترامپ با گماردن مايک پمپئو به سمت وزير امور خارجه و جان بولتون به سمت مشاور امنيت ملي، گروه مسئول سياست خارجي ايالات متحده را عميقا ترميم کرده و به «بازها» نيرويي فوق العاده بخشيده است.

يا دونالد ترامپ قصد دارد جنگي عليه کره شمالي، يا به احتمال بيشتر ايران، به راه اندازد؟ با آن که نمي توان به اين پرسش پاسخ قطعي داد، يک چيز يقين است: اودرحال تدارک زمينه براي انجام احتمالي اين کار است. او با گماردن مايک پمپئو در راس وزارت امور خارجه و سپس جان بولتون به سمت مشاور امنيت ملي، دو چهره از جنگ طلب ترين هاي حزب جمهوري خواه را انتخاب کرده است. به ويژه، از سه دهه پيش بولتون تجسم گرايش به حل و فصل هرمسئله اي – ديروز عليه کوبا، امروز عليه ايران يا کره شمالي – با نيروي نظامي است. اين تا جايي است که او در محافل جمهوري خواه با لقب «استرنج لاو» - دکتر معروف فيلم استانلي کوبريک، که نماد ديوانگي هسته اي بود – خوانده مي شود.

با اين انتصاب ها ( و نيز گماردن جينا هسپل در راس سي آي اِي، زني که مستقيما مديريت يک پايگاه شکنجه آمريکا را پس از ١١ سپتامبر به عهده داشت و اجازه ازبين بردن نوارهاي مربوط به آن را داد)، ترامپ جنگ طلب ترين گروه عصر مدرن آمريکا را تشکيل داده است. گروهي که مبناي اعتقادي آن، دستکم درمورد دونفر اول، بسيار به راست افراطي نزديک است.

از ٤٠ سال پيش، بولتون تجسم ديدگاهي يک جانبه و به شکلي استثنايي ستيزه جو از سياست خارجي آمريکا است که «جنگ پيشگيرانه»، که حقوق بين المللي آنرا منع کرده، را مبناي راهبرد خود قرارداده است. او به مکتب فوق ملي گراي خشني در سنت داگلاس مک آرتور تعلق دارد. مردي که درسال ١٩٤٨ انداختن بمب روي چين را توصيه مي کرد تا جلوي پيشروي کمونيست ها را بگيرد، و سپس در ١٩٥١ مي خواست همين کار را در کره شمالي بکند. او تجسم کاريکاتور وار چيزي است که ريچارد هافستادتر، کارشناس سياست در اثري معروف درسال ١٩٦٥ (١) از آن به عنوان «شيوه روان پريشانه» راست راديکال آمريکايي يادکرده که در آن در همه جا نظريه توطئه ديده مي شود و نسبت به هرچه که بخواهد رسالت مشروع ايالات متحده براي سلطه بر دنيا را ازبين ببرد تنفري عميق دارد. اين چنين بود که بولتون در سازمان ملل متحد اعلام کرد: «بايد شوراي امنيت سازمان ملل را از نو به نحوي تشکيل داد که بيش از يک عضو دايمي نداشته باشد و آن عضو ايالات متحده باشد».

راست راديکال مورد مطالعه هافستادتر از پردازش هيچ گونه دروغ و جعلي براي توجيه بلندپروازي هاي خود پرهيز نمي کند. بولتون هم همين طور. زماني که درسال ٢٠٠٢، جرج دبليو بوش «محور شرارت» خود – کره شمالي، ايران و عراق صدام حسين – را مطرح کرد، بولتون بلافاصله اعلام کرد که «ارتباط هاي نيرومندي بين سه رژيم» براي ساخت سلاح هاي کشتار جمعي وجود دارد. زياده روي هايش زماني به اوج رسيد که بوش او را به سمت سفير ايالات متحده در سازمان ملل منصوب کرد که مدتي کوتاه درسال هاي ٢٠٠٦- ٢٠٠٥ در اين سمت بود. او به سرعت، حتي در محافل محافظه کار، به حاشيه رانده شد اما اين امر مانع از آن نشد که وال استريت ژورنال و فاکس نيوز، شبکه همه دست راستي ها، تا روز آخر با گرمي پذيراي او باشند. او آزادانه انتقادات تند و خشن خود عليه تهديدهاي پرشمار اسلام، اروپا، چين، دشمنان داخلي – که آنها نيز پرشمار بودند- نسبت به آمريکا را نثار اين دشمنان کرد و تنها وسيله اي که براي جلوگيري از آنها مي شناخت زدن ضربه هاي پياپي بود.

«ايران را بمباران کنيد»

حتي اگر فقط خاور نزديک را درنظر بگيريم، نقل قول هايي که مي توان از گفته هاي ديوانه وار بولتون يادآوري کرد از حد شمار بيرون است. کمي پيش از آن که توافق بين المللي درباره برنامه هسته اي ايران [برجام] نهايي شود، او در نيويورک تايمز مقاله اي با عنوان: «براي متوقف کردن ساخت بمب اتمي، ايران را بمباران کنيم» در ٢٦ مارس ٢٠١٦ منتشر کرد. اين درخواست صدها بار ديگر نيز تکرار شده بود. از سال ٢٠٠٢ تاکنون، بولتون بي وقفه اعلام کرده که تهديد هسته اي ايران «قريب الوقوع» است. در سال ٢٠٠٩، او در دانشگاه شيکاگو اعلام کرد: «مگر آن که اسراييل حاضر به استفاده از سلاح هسته اي عليه برنامه اتمي ايران باشد، ايران در آينده خيلي نزديک سلاح هسته اي خواهد داشت». همان طور که دوري فريدمن در ٢٢ مارس ٢٠١٨ در نشريه آتلانتيک با عنوان «مک مستر بيرون رفت و کوسه درنده تري جاي او را گرفت» نوشت، اين تنها مورد شناخته شده است که يک سياستمدار آمريکايي توجيه کرده باشد که کشوري بجز ايالات متحده «نه تنها بتواند از بمب اتمي استفاده کند، بلکه حتي آن را به اين کار تشويق کند».

اين به خاطر آن است که بولتون دوست اسراييل يا به عبارت دقيق تر جناح تندروي آن است. او همواره با تکرار کسل کننده يک مضمون قديمي اسراييلي اعلام کرده که: «راه حل وجود دو دولت بي معناست. يک حکومت فلسطيني به طور اجتناب ناپذير به صورت حکومتي تروريست در مرز اسراييل درخواهد آمد». به علاوه، گزينش او به سمت رييس شوراي امنيت ملي آمريکا با اشتياق دولت اسراييل روبرو شد. آيلت چاکد وزير دادگستري اسراييل و عضو حزب راست افراطي مستعمره سازي مذهبي گفت: «رييس جمهوري ترامپ همچنان به انتصاب دوستان واقعي اسراييل ادامه مي دهد و بولتون برجسته ترين آنهاست». درسوي مخالف، حنان ا شراوي، يکي از چهره هاي روشنفکر و ملي گراي فلسطين براين باور است که با حضور بولتون، دولت ترامپ «به صهيونيست هاي تندرو، بنيادگرايان مسيحي و نژادپرستان سفيدپوست مي گرود». درمورد اسلام، کافي است يادآوري شود که بولتون هوادار «شوک تمدن ها» است. در سال ٢٠١٠ از اثري با عنوان «پسا رياست جمهوري آمريکا»( The Post-American Presidency) که توسط دو تن از راديکال ترين اسلام هراسان، رابرت اسپنسر و پام گلر که بنيانگذاران جنبش «اسلامي کردن آمريکا را متوقف کنيد» بوده اند تمجيد کرده است. آنها در اين کتاب تاکيد مي کنند که باراک اوباما يک مسلمان نقاب دار است و مدعي هستند که دولت آمريکا «زير نفوذ» يک «دسيسه مخفي اسلامي» قرار گرفته است. چه کسي تعجب مي کند که پس از انتصاب بولتون، رند پل، سناتور جمهوري خواه او را يک « ديوانه » توصيف کرده است.

«ما مي دانيم که مسيح منجي ما است»

مايک پمپئو هم يک راديکال از نوعي ديگر ولي با عقايدي مشابه است. او که يک بنيادگراي مسيحي و سياستمداري حرفه اي است – که ٨ سال نماينده مجلس بوده – از نزديکان استيو بنن، نظريه پرداز جناح راست و يکي از رهبران مهم تي پارتي، جنبشي است که شديد و زننده ترين حملات نژادپرستانه را عليه باراک اوباما رييس جمهوري پيشين انجام داده است. به محض پيروزي ترامپ در نوامبر ٢٠١٦، پمپئو به انتقاد از توافق هسته اي امضاء شده با ايران توسط قدرت هاي بزرگ و تاييد شده توسط دو قطعنامه سازمان ملل پرداخت: «من براي لغو اين توافق فاجعه بار که با بزرگ ترين حامي تروريسم در جهان منعقد شده شتاب دارم». پمپئو که نزديک به نتانياهو است، درسال ٢٠١٤ در ويچيتاي کانزاس مي گفت که تروريسم اسلامي «ما را وامي دارد که دعا کنيم، بجنگيم و با فرياد اعلام کنيم که عيسي مسيح منجي ما است و به راستي او تنها راه حل براي دنياي ما است». ديدگاه آخرالزماني يک نبرد سهمگين بين «خير» (از ديد پمپئو آمريکا) و «شر» (همه ديگران و در درجه اول اسلام)، همواره تا زماني که به رياست «سيا» منصوب شد مرجع او بوده است. تعريف او از سياست ؟ «نبردي که هرگز پايان نمي گيرد... تا زماني که به پيروزي خير بيانجامد». اين موضوع «پيروزي خير» که بايد با بازگشت مسيح به زمين انجام شود، در مسيحيت آمريکايي نقشي خيلي برجسته دارد. سرانجام، پمپئو يک جايزه افتخاري از «اکت» براي آمريکا ! دريافت کرده است. انجمن ديگري که چهره هاي بزرگ اسلام هراسي راديکال در ايالات متحده را گرد هم آورده است.

چرا دو چهره چنين «شبيه به هم»، يکي از جناح راست ملي گراي افراطي و ديگري هوادار مسيحيت آمريکايي توسط ترامپ منصوب شده اند ؟ در ماه هاي اخير، ترامپ حرکات بسياري، از جمله در عرصه بين المللي، انجام داد که نشان مي داد در درجه اول نگران سياست داخلي است. از اظهارات تهديد کننده عليه ايران (وکره شمالي) تا درشت گويي در سازمان ملل و وضع عوارض گمرکي شديد بر فولاد وارداتي و نيز شناسايي بيت المقدس به عنوان پايتخت اسراييل، فهرست بالابلندي از تصميم هايي که اخيرا توسط ترامپ گرفته شده وجود دارد که در درجه اول هدف آنها آرام کردن راي دهندگاني است که بطور کلي از پيوستن ملي گرايان حمايت جو به مسيحيان بنيادگرا تشکيل شده اند. در هردو اين اردوگاه ها، وسواس دفاع از مرد سفيد پوست آمريکايي که هويتش مورد تهديد است، زيرا به تدريج موقعيت مسلط خود را از دست مي دهد، وجود دارد. با نزديک شدن به موعد انتخابات، به دست آوردن دل اين راي دهندگان با ميدان دادن به اميدهايشان، براي ترامپ امري حياتي است.

مثل رييس جمهوري نيکسون در ويتنام

اکنون از اين انتصاب هاي نگران کننده چه انتظاري مي توان داشت ؟ در ميان مفسران آمريکايي دو نظر وجود دارد. يا ترامپ به «ترامپ وار» رفتار کردن ادامه مي دهد، که به اين معناست که وارد مرحله اي تازه در دوره رياست جمهوري خود شده است. «ترامپ وار» رفتار کردن چيست ؟ بنياد بروکينگز در اکتبر ٢٠١٧ اعلام کرد که گفتگويي خصوصي در کاخ سفيد بين دونالد ترامپ و مشاورانش انجام شده است. اين گفتگو پيرامون دادن اخطار به کره شمالي بوده است. ترامپ در اين گفتگو گفته: «نه، نه، شما به آنها (براي پذيرش) سي روز مهلت نمي دهيد. به آنها مي گوييد که اگر فورا آنچه خواسته شده را انجام ندهيد، آن ديوانه درهر لحظه مي تواند موضوع را ملغي کند »! خلاصه، ترامپ خود را به «ديوانگي» زده تا بتواند از هول و هراس آنچه ممکن است بکند، چيزي را که مي خواهد به دست آورد و «نظريه مرد ديوانه»اي را زنده کند که رييس جمهوري نيکسون درسال ١٩٦٩ انديشيده بود تا به ويتنام شمالي ها وانمود کند که ممکن است براي پيروزي در جنگ برسرشان بمب اتمي بريزد. در اين ديدگاه، ترامپ در آستانه گفتگو با پيونگ يانگ، پيشنهاد «طرح صلح» در خاور نزديک که او درنظر دارد به فلسطيني ها تحميل کند و زير سئوال بردن توافق هسته اي با تهران، پمپئوو بولتون را با هدف به هول و هراس انداختن مخاطبان ناراحت خود منصوب کرده تا بتواند در موضعي مطلوب به گفتگو بپردازد.

برآيند نظر ديگر اين است که اين تحليل برپايه تنها روشي است که ترامپ براي هر موقعيتي بلد است – تحميل نظر خود با ايجاد هراس – اين امر پاسخگوي پرسش ها نيست، زيرا اگر نتيجه مطلوب نداشته باشد – چيزي که در هر سه مورد محتمل است -، تنها نتيجه براي به کار برنده اش اين است که يا به شکلي رقت انگيز عقب نشيني کند يا دست به عمل بزند.

در اينجا است که «سناريوي استرنج لاو» [کاربرد سلاح اتمي] موجه مي شود و چنان که باب کورکر، سناتور جمهوري خواه کميسيون امور خارجه سنا، آن را چهارچوب بندي کرده، اين خطر را دارد که ترامپ «ما را به سوي جنگ سوم جهاني بکشاند».

ازاين رو، تا جايي که به خاور نزديک مربوط است، به سختي مي توان دريافت که چرا ايراني ها، که ازنظر حقوق بين المللي در موضع قدرت هستند، مي بايد دادن کمترين امتياز براي تجديدنظر در توافقي را بپذيرند که دو قطعنامه سازمان ملل به آن اعتبار بخشيده است. تهران پيش از اين با ابراز تنفر نسبت به اعلام تشديد تحريم ها توسط ترامپ واکنش نشان داده است. با اين حال، با انتصاب پمپئو و بولتون، ناظران اتفاق نظر دارند که ١٢ ماه مه آينده، در سررسيدي که ترامپ تعيين کرده او از توافقي که سلفش امضاء کرده پا پس خواهد کشيد. از آن پس، گزينه هاي جنگ طلبانه عليه ايران از نو روي ميز خواهد بود. از سوي ديگر، درحالي که دولت ترامپ همچنان قصد دارد «توافقي» اسراييلي- فلسطيني را تحميل کند که در آن اسراييل بخش عمده مناطق اشغالي خود درساحل غربي رود اردن را حفظ مي کند و فلسطين تبديل به سرزميني از هم گسيخته با پايتختي در حومه بيت المقدس مي شود، کمک مالي همراه با اين «توافق صلح» واهي هرچه که باشد، نمي توان تصور کرد که يک رهبر فلسطيني – يا رهبر عرب – آشکارا به آن تن دهد.

در آن زمان، سياست «مرا بگيريد وگرنه مي زنم داغان مي کنم» به احتمال زياد دربرابر واقعيت هاي بين المللي مي شکند و فرومي ريزد و در آن موقع است که دهشتناک ترين گزينه ها ظاهر خواهد شد. زيرا اگر کيم جونگ اون رها کردن زرادخانه کوچک اتمي خود، که تنها سلاح بازدارنده اش براي بقا است، را رد کند، ترامپ دربرابر اين الزام قرارخواهد گرفت که سطح فشار را بالا ببرد. تا کجا ؟ به همين ترتيب، وقتي که توافق با ايران لغو شود و فشار هاي جديدي عليه تهران اِعمال گردد، تا چه زمان ايران خواهد پذيرفت به توافقي احترام بگذارد که طرف اصلي آن را زير پا نهاده است ؟ در اينجا است که، نيت واقعي ترامپ هرچه که باشد – اعم از اين که ديوانه باشد يا ديوانه بازي دربياورد - مسئله اهميت زيادي ندارد و وارد دوراني از تلاطم خواهيم شد که انتصاب پمپئو و بولتون مي تواند به آن قاطعيت بخشد.

عراق و سوريه ميدان هاي جديد رودررويي

به نظر بيشتر تحليل گران، حمله عليه پايگاه توليد [سلاح] اتمي کره شمالي غيرقابل تصور به نظر مي رسد. چين، ژاپن و کره جنوبي از ديرباز به واشنگتن درباره خطراتي که چنين حمله اي برايشان خواهد داشت هشدار داده اند. حمله عليه پايگاه هاي ايران گزينه اي است که گروه ترامپ- پمپئو- بولتون ترجيح مي دهد. اين حمله به صورت فعال يا ضمني از حمايت اسراييل، عربستان سعودي و امارات متحده عربي برخوردار خواهد بود و اين کار با سهولت انجام مي شود زيرا ايران سلاح هسته اي در اختيار ندارد. در اينجا است که بولتون و پمپئو به عنوان جنگ طلبان مصمم مي توانند چنان که ريچارد سيلورستين در نشريه ميدل ايست آي مورخ ١٤ مارس ٢٠١٨ نوشته «سياست امنيت ملي آمريکا را به سوي آب هاي ناشناخته برانند». حتي پيش از انتصاب آنها، رابرت مالي، رييس گروه بحران بين المللي و مشاور پيشين اوباما درمورد خاورميانه، به شدت نگران احتمال درگيري نظامي بين ايران و آمريکا در منطقه، مثلا در عراق، بود که موجب «وخامت» بالقوه و غيرقابل کنترل وضعيت شود. با قرار داشتن سکان در دست پمپئو و بولتون، بايد از بدترين ها ترس داشت.

البته، از نظر عملکرد ترامپ، کسي نمي تواند پيش بيني کند که نفوذ واقعي آنها تا چه حد خواهد بود. اما از نظر بسياري از تحليل گران، رفتار اروپايي ها، به ويژه آلمان و فرانسه، در برابر فرار به جلوي جنگ طلبانه دولت ترامپ قاطعانه خواهد بود. اگر آنها به طور قاطع حفظ توافق امضاء شده با تهران را برگزينند، بايد سياستي در پيش گيرند که هرچه بيشتر واشنگتن را منزوي کند تا اين اميد پديد آيد که دولت ترامپ به عوارض شوم رفتارش آگاهي يابد. در عين حال، اطميناني نيست که افرادي مانند ترامپ، پمپئو و بولتون دراين مورد حساسيتي داشته باشند. به عکس، مي توان انتظار داشت که اروپايي ها – که به ندرت جسارت وافي و به ويژه اتحاد خلل ناپذير دربرابر آمريکا در صحنه خاور نزديک داشته اند- از اين بترسند که چنين انزوايي ترامپ و نزديکانش را به سوي بيرون رفتن از مخمصه با درگير شدن مسلحانه با ايران سوق دهد. چنان که اين احتمال تحقق يابد، عوارض آن در سطح منطقه اي و شايد سراسر کره خاک مي تواند غيرقابل اندازه گيري باشد.

نکات ناشناخته بسياري باقي مي ماند. آيا بولتون نفوذي که به او نسبت داده مي شود را دارد؟ آيا ژنرال جيمز متيس در پنتاگون وژنرال هاي ستاد مشترک ارتش که مخالف يک ماجراجويي جنگي عليه ايران هستند، مي توانند درصورت صدور فرمان جلوي اجراي دستور کاخ سفيد را بگيرند ؟ بي گمان، جنگ طلبي ترامپ در ايالات متحده از اکثريت برخوردار نيست. اما مي دانيم زماني که يک درگيري آغاز مي شود، افکار عمومي تا چه حد مي تواند تغيير يابد. در پاريس، ايو اوبن مسوزير(Yves Aubin de la Messuzière)، مدير پيشين بخش آفريقاي شمالي و خاورميانه وزارت امور خارجه براين باور است که مي بايد ايالات متحده را در وضعيت انزواي حداکثري قرارداد. او مي گويد: «فرانسه اين افتخار را خواهد داشت که در اقدامي بلند پروازانه فراخوان مشترکي به اروپايي ها، چيني ها و روس ها با موضوع “احترام به توافق، فقط توافق، تنها توافق” تهران بدهد تا جلوي هرگونه رويداد جنگ طلبانه با عوارض غيرقابل پيش بيني گرفته شود». يک چنين فراخواني حتي از پشتيباني طبقه سياسي آمريکا نيز برخوردار خواهد شد، زيرا اگر ايالات متحده مستقيما به خاک ايران حمله کند، ايرانيان «مي توانند با بستن تنگه هرمز و حمله به مواضع آمريکا در عراق و سوريه واکنش نشان دهند و پيامد ماجرا ناشناخته است». اوبن براين باور است که رهبران آمريکا براين موضوع آگاهي دارند. او نتيجه گيري مي کند که بيشترين احتمال اين است که درصورت حمله ترامپ به نيروهاي ايران، او عمليات نظامي عليه آنها را در سوريه انجام خواهد داد: «اين کار سنگيني حمله به خاک ايران را نخواهد داشت، اما حتي در اين حالت نيز ، خطر از مسير خارج شدن غيرقابل کنترل و عوارض آن در سطح منطقه مهم خواهد بود».

١- The Paranoid Style in American Politics ; traduit en français en 2012 sous le titre Le style paranoïaque dans la politique américaine, François Bourin éditeur.

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Wed, 18 Apr 2018 04:08:03 +0000
پیرر پوچت: «وقتي کسي در مي زند...» http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67876:2018-04-18-04-05-34&Itemid=646 http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67876:2018-04-18-04-05-34&Itemid=646

٢١ ماه پس از کودتاي نافرجام سازماندهي شده توسط بخشي از ارتش، ١١٥ هزار تن از حقوق اجتماعي محروم شده اند. برخي در زندان مرده اند، برخي ديگر با خاطره شکنجه هايي که متحمل شده اند در انتظار محکوميت به حبس هاي سنگين به سر مي برند. شکاف بزرگي در جامعه ايجاد شده و قربانيان آن کساني هستند که از جامعه طرد شده اند.

شهرکي کوچک در يک محله دور افتاده استانبول که محل سکونت طبقه متوسط ترکيه است و در سراسر شهر صدها مانند آن وجود دارد. شش برج بتوني ٢٠ طبقه، که در آنها همه يکديگر را مي شناسند. همه در جريان بدبختي اي که به يکي از خانواده هاي ساکن برج سي، خانم راوزا ک. روآورده هستند. اين خانم که از ترس انتقامجويي با نام مستعار صحبت مي کند مي گويد: «ما در قلب جنگ رواني اي قرارداريم که دولت به ما تحميل مي کند». اين زن ٤٢ ساله که مادر دو نوجوان است مي افزايد: «وقتي کسي در مي زند، ازاين مي ترسيم که براي بازداشتمان آمده باشند. زندگي ما در هر لحظه مي تواند به خاطر يک بازرسي خياباني يا يک تلفن ساده زير و رو شود».

اين جوّ نتيجه تهاجمي است که دولت رجب طيب اردوغان عليه متحد پيشين خود، فتح الله گولن، ميلياردر، واعظ مسلمان و بنيانگذار جنبش «خدمت» به راه انداخته است. آقاي گولن که در سال هاي دهه ٢٠٠٠ براي کسب قدرت به آقاي اردوغان کمک کرده بود و در ايالات متحده سکونت دارد، اکنون «خائن» ناميده مي شود و از پايان دسامبر سال ٢٠١٣ هوادارانش تحت تعقيب قضايي قرارگرفته اند. حالا هم رييس جمهوري او را به تدارک کودتاي نافرجام ١٥ ژوييه متهم مي کند، بدون آنکه مدارک مستندي ارايه کند.

بگير و ببندي که اردوغان عليه هواداران گولن به راه انداخته دهها هزار قرباني داشته است. بازداشت، اخراج از بخش خدمات عمومي، ارتش و دستگاه هاي امنيتي و تعقيب و آزارهاي قضايي وضعيتي بي سابقه در جامعه به وجود آورده است. وضعيت اضطراري که پس از کودتاي نافرجام برقرار شده، براي آخرين بار در ٢٤ دسامبر ٢٠١٧ با دو فرمان تمديد شده است. حتي امواج سرکوب ناشي از کودتاهاي نظامي بين سال هاي ١٩٦٠ و ١٩٨٠ تا اين حد گسترده نبوده است. تنها هواداران گولن هدف قرار نگرفته اند. در فوريه گذشته، محکوميت نويسنده و روزنامه نگار احمد آلتان به حبس ابد به اتهام قصد سرنگون کردن مجلس بزرگ ملي، دولت و نظام قانون اساسي، واکنش هايي قابل ملاحظه در ترکيه و کشورهاي خارجي برانگيخت.

خانم ک. در ١٨ ژوييه ٢٠١٦، هنگامي که همراه با شوهرش به شهر زادگاهشان «کونيا» مي رفت، دريافت که همه کلاس هاي درس جنبش گولن، که پسر دومش نيز در يکي از آنها درس مي خواند، تعطيل شده است. همسرش به استانبول بازگشت تا فرزند نوجوان را در مدرسه اي ديگر ثبت نام کند. هنگامي که در راه بود، کارفرمايش با او تماس گرفت و اطلاع داد که از کار اخراج شده است. آقاي ک. که معلم تاريخ بود پيشتر در يک مدرسه وابسته به گولن کار کرده بود اما از ٤ سال پيش در يک موسسه دولتي کار مي کرد. چند ساعت بعد، به خانم ک. که در يک مدرسه دولتي ديگر معلومات ديني درس مي داد نيز اعلام شد که قراردادش لغو شده است. عصر همان روز، پليس ها به محل اقامت اين زوج آمدند. ماموران نقاب دار آپارتمان را بهم ريختند و آقاي ک. را دستبند زدند و به زمين انداختند. باران ضربه ها بر سر و رويش باريدن گرفت؛ از او خواسته شد که نام اعضاي «گروه تروريست» عامل کودتا را بگويد. بعد پليس ها او را با خود بردند. خانم ک. که به حزب رييس جمهوري يعني «حزب عدالت و توسعه» (AKP) راي داده مي گويد که او و همسرش همواره با شاگردان خود درباره «خوبي هاي ملت و جمهوري ترکيه» سخن گفته اند و اين که آنها را «تروريست» بخوانند برايش قابل تحمل نيست. مورد او نشان دهنده راهبرد قدرت حاکم است که همه از جمله حاميان گذشته و حال حزب عدالت و توسعه را زير فشار تهديد قراردهد.

خانم ک. پنج روز تلاش کرد از محل بازداشت شوهرش اطلاع يابد. شوهر او بيماري ديابت داشت و او مي ترسيد که پليس ها نگذارند آمپول انسولين مورد نياز خود را تزريق کند. او سرانجام فهميد که شوهرش در کلانتري مرکزي «وطن» زنداني است اما ديگر او را زنده نديد. پرونده پزشکي (که او را ديوانه و غيرمتعادل نشان مي داد) و گواهي بسياري از زندانيان ديگر حاکي از آن بود که تحت شکنجه هاي شديد و طولاني قرارگرفته است. ازآن پس، خانم ک. که سوگوار و بيکار است، براي گذران زندگي خود و دو فرزندش تنها مي تواند روي همبستگي معدودي از همسايگاني که از او رو نمي گردنند و نيز کارهاي خياطي کوچکي که در ماه ٧٠٠ لير (حدود ١٥٠ يورو) درآمد دارد حساب کند. پس از يک سال تلاش نوميدانه، روندي که براي روشن شدن حقيقت دنبال کرده بود در دستور کار قضايي قرار گرفت. در نيمه ماه مه ٢٠١٧، دستگاه قضايي پرونده تحقيقي را مورد بررسي قرارداد که او همچنان منتظر نتيجه آن است.

پس از سه روز، آقاي ن. – که اين نام نيز مستعار است – با همسر خانم ک. در کلانتري «وطن» يا «دوزخ ترور» برخورد کرد. اين دو کلمه مدام به زبان اين معلم ٣١ ساله هراسان که دايم ازترس اين که کسي به حرف هايش گوش کند به پشت سرش نگاه مي کند، جاري است. او که پيشتر در يک مدرسه جنبش گولن معلم بوده، توسط يکي از دانش آموزانش لو داده شده که خودش نيز توسط نگهبان ساختمان ديده شده بود که يکي از کتاب هاي آقاي گولن را در سطل زباله مي انداخته و دستگير شده بود. در حين بازداشت، دانش آموز جوان نام يکي از آموزگاران که دوست آقاي ن. بود را داده بود که اخيرا با او تماس هايي داشته است. اين دوست هم زير فشار ضرب و شتم مشخصات آقاي ن. را داده بود. پس از رسيدن به کلانتري «وطن» پنج پليس چندين ساعت به جان او افتادند تا وادارش کنند اعتراف کند که در يک «گروه تروريستي وابسته به گولن» مشارکت داشته است. او با بيان شکنجه هايي که تحمل کرده بود، درحالي که اشک به چشم دارد مي گويد: «من يک معلم ساده هستم، هيچ دخالتي در کودتا نداشتم». پس از ٨ روز بازداشت او را به دادگاه مي برند. با تاسف مي گويد: «به حرفم گوش ندادند. براي آنها محاکمه يک کار تشريفاتي ساده بود». او سپس به زندان منتقل شد و با ٣٠ تن ديگر در يک سلول که ظرفيت ٧ تن را داشت زنداني شد و سرانجام در ٢٨ دسامبر ٢٠١٦ موقتا آزاد شد. او که در انتظار راي قطعي دادگاه بسرمي برد، اکنون با والدينش زندگي مي کند. او که درهم شکسته، مي گويد «مطمئن» است که به ١٥ سال زندان محکوم مي شود. چرا مانند بسياري از کسان ديگر از دو سال پيش، به خارج از کشور نمي گريزد ؟ «من همه چيز را از دست داده ام و خانواده ام نيز رنج بسياري برده است. من مسلمانم و هنوز باورم اين است که خير بر شر پيروز خواهد شد».

امروز هزاران ترک مانند خانم ک. يا آقاي ن. در حالت بلاتکليفي به سر مي برند. از ماه اوت ٢٠١٦، روزنامه رسمي فهرست نام هاي آنان را منتشر مي کند. هرماه بين ٢ تا ٣ هزارتن متهم به تباني با سازمان هاي تروريستي مي شوند. رسانه هاي نزديک به قدرت حاکم اين نام ها را بازنشر مي کنند. به اين ترتيب، ١١٥ هزار شهروند از حقوق خود محروم شده اند: آنها نه مي توانند راي دهند، نه حقوق بازنشستگي دارند و گذرنامه خود را نيز از دست داده اند. ترس بر همه بخش هاي جامعه حکمفرما شده است. دهها تن از کساني که با آنها تماس گرفتيم، از ترس رفتن يا بازگشت به زندان با واهي ترين بهانه ها، نخواستند به ما پاسخ گويند. آقاي اکين ف. يک روانشناس جوان که از زماني که نامش در فهرست قرارگرفته بيکار است، مي گويد: «افرادي که نامشان در فهرست نوشته شده طرد مي شوند» او نيز مانند ديگران نه کار و گذرنامه دارد و نه از مقرري بيکاري و تامين اجتماعي برخوردار است. دوستانش ديگر به ديدارش نمي آيند. او هرطور مي تواند روزگار مي گذراند: «سخت ترين چيز انزوا است. من هنوز کمي براي مطب هاي خصوصي کار مي کنم، اما تنهايي و دوستاني که از ترس "آلوده شدن" رو مي گردانند... [سخت است]. خوشبختانه خود را با کساني که سرنوشتي مشابه خودمان دارند سازماندهي مي کنيم». آنها هفته اي يک بار دورهم جمع مي شوند تا تبادل نظر کنند و از شبکه هاي اجتماعي براي رسانه اي کردن وضعيت خود استفاده نمايند و اين کار هميشه با ترس از دستگير شدن انجام مي شود.

با گذر ماه ها، در وراي برچسب هاي سياسي، همبستگي هاي بي سابقه اي پديد آمده است. آقاي مصطفي گورکم دوغان، از سنديکاي چپ «اقيتيم سن»، که نماينده معلمان دبستان ها و دبيرستان ها است مي گويد: «اسلام گرايان هم براي گرفتن کمک به سراغمان مي آيند. ما به سرکوب عادت داريم، اما براي آنها اين چيز تازه اي است. تا جايي که مي توانيم کمکشان مي کنيم». با اين حال، تظاهرات سنديکايي افراد کمتري را جلب مي کند. در نيمه دسامبر ٢٠١٧، در گردهمايي هفتگي ميدان آلتيول، نزديک بندر کاديکوي، در ساحل آسيايي بسفور در استانبول، تنها ٩ تن گرد آمدند.

آقاي جهانگير اسلام، ٥٨ ساله تصميم گرفته به تنهايي به تقدير خود تن دهد. او که از دانشگاه کارس، که در آن ارتوپدي درس مي داده، اخراج شده ناگزير مطب خصوصي خود را گشوده است. ديگر هيچ بيمارستاني اين پزشک بنيانگذار سازمان غير دولتي «مظلوميت» که از نيمه سال هاي دهه ١٩٩٠ از قربانيان سرکوب، به ويژه زنان مورد تجاوز قرارگرفته دفاع مي کند، را استخدام نمي کند. او نيز در آخرين سال هاي دوران حرفه اي خويش نامش در فهرست قرارگرفته زيرا دو سال پيش توماري را به نفع بسياري از دانشگاهيان که تحت تعقيب قضايي قرارگرفته بودند، امضاء کرده است.

برخي از شخصيت ها مي کوشند دربرابر اقدامات جابرانه واکنش نشان دهند. آقاي مصطفي سزگين تانريکولو، نماينده کرد «حزب جمهوري خواه خلق» (CHP، چپ ميانه) از سال هاي دهه ١٩٨٠ براي واداشتن حکومت به رعايت حقوق مردم در سازمان هاي غيردولتي (ONG) مختلف مبارزه مي کند. برخي از رفقاي او به قتل رسيده اند. در ويديوهايي که او هر جمعه براي ٥١١ هزار مشترکش در توييتر پخش مي کند، مي کوشد آنچه که «وضعيت بي سابقه» مي نامد را تشريح کند. او نيز به استناد ماده ٣٠١ قانون جزا مورد تعقيب قرارگرفته است. مجازات مقرر در اين ماده که ٦ ماه تا ٢ سال زندان است شامل هرکسي مي شود که از «ملت ترک»، «دولت» و «نهادها» انتقاد کند. هر هفته او با يک گروه از وکلا گرد هم مي آيند تا از پرونده زندانياني مانند احمد شيک دفاع کنند. مجلس ديگر چيزي جز اتاق ثبت منويات کاخ رياست جمهوري نيست. آقاي آيهان بيلگن، نماينده «حزب دموکراتيک خلق ها» (HDP، چپ کرد) مي گويد: «ديگر هيچ فعاليت پارلماني اي که شايسته اين نام باشد انجام نمي شود». از يک سال و نيم پيش، دو تن از رهبران حزب او، آقاي صلاح الدين دميرتاش و خانم فيگن يوکسداغ که از پاييز سال ٢٠١٦ زنداني هستند، در خطر محکوميت به حبس سنگين قرار دارند زيرا دستگاه قضايي آنها را به حمايت از «حزب کارگران کرد ترکيه» (PKK) متهم کرده است (٢). آقاي بيلگن مي گويد: «قدرت حاکم هر مخالفي را زير پا له مي کند. اين روند بايد متوقف شود، در غير اين صورت به زودي جنگ داخلي در مي گيرد».

به نظر بسياري از ناظران، سابقه اين گسترش سرکوب را مي توان در بخش هاي ديگري از تاريخ ترکيه سراغ کرد. يک روزنامه نگار که در فرانسه در تبعيد به سرمي برد مي گويد: «قدرت حاکم همواره به يافتن يک دشمن نياز دارد. پيشتر علوي ها و ارمني ها را داشته ايم... امروز هواداران گولن هستند. اين بي ترديد به خاطر اين واقعيت است که ترکيه نه يک ملت يک دست، بلکه مجموعه اي از اقوامي است که مي بايد آنها را عليه يک دشمن مشترک کنار هم نگهداشت».

از ديدگاه روشنفکري اين ايده اي فريبنده است اما شاخصه استثنايي دوران کنوني را دستکم مي گيرد. به نظر احمد کوياش، استاد دانشگاه گالاتاسراي: «مسئله فقط برسر اين نيست که يک حزب سياسي پس از رسيدن به قدرت، کارگزاران موجود پيشين را برکنار مي کند، آنچنان که درسال هاي ١٩٠٨ تا ١٩١٣، سپس با مصطفي کمال [آتاتورک] در ١٩٢٣، در ١٩٥٠ زماني که دموکرات ها به قدرت رسيدند، يا پس از کودتاي نظامي سال ١٩٦٠ اتفاق افتاد. گولن و حزب عدالت و توسعه با هم قدرت را به دست گرفتند و امروز دولت او را حذف مي کند. اين کاملا چيز جديدي است. حتي در سال هاي بين ١٩٠٨ و ١٩١٣ مردم را بازنشسته مي کردند، اما مثل امروز نبود که پوست کساني که متهم به هواداري از گولن مي شوند را بکنند».

سليم کورو، مشاور انديشکده مرکز حقوقي وابسته به اتاق بازرگاني آنکارا مي گويد: «اتحاد با گولن براي حزب عدالت و توسعه سودمند بود. آنها از گولن استفاده کردند و حالا او را کنار مي زنند». در همين حال، احمد کوياش اين را فرارسيدن پايان «زمان فوق العاده»اي مي داند که همه «حذف شدگان» عليه حکومت به پا خيزند و خواستار اعاده حقوق از دست رفته خود شوند: «حزب عدالت و توسعه از هم اکنون شهرهاي بزرگ را ازدست داده است: در همه پرسي ١٦ آوريل ٢٠١٧، استانبول و آنکارا به "نه" راي دادند».

اقيتيم سن سنديکاليست مي پذيرد که حذف سبک تر شده اما براين نظر است که «حزب عدالت و توسعه هنوز امکان مانوور زيادي دارد و در هرزمان فهرست هاي تازه اي مي تواند منتشر شود». ترس هر روز بيشتر از روز پيش در ناخودآگاه ترک ها ريشه مي دواند زيرا هيچ کس نمي داند که دولت، که بر دستگاه قضايي و آخرين سنگرهاي ضد قدرت چيره شده، تا کجا مي خواهد پيش برود.

نويسنده
Pierre Puchot
خبرنگار در مدیاپارت و متخصص خاورمیانه و مغرب
برگردان:
Shahbaz NAKHAEI شهباز نخعي

https://ir.mondediplo.com/article2956.html

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Wed, 18 Apr 2018 03:51:46 +0000
امان کفا: ادامه جنگ در سوريه؛ نگاهي به اوضاع منطقه http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67825:2018-04-12-03-06-45&Itemid=646 http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67825:2018-04-12-03-06-45&Itemid=646

تصاوير جنگ در سوريه، اخبار و ضد اخبار در مورد استفاده از گازهاي شيميايي در مناطقي که تحت اختيار دولت سوريه نيست، از يک طرف، و حمله موشکي به نيروهاي هم پيمان با ارتش سوريه از طرف ديگر، همچنان ادامه دارد. امروز ديگر بي اعتباري آن اشک تمساح ريختن هاي دفاع از مردم سوريه و جنگ عليه ديکتاتوري بشار اسد، عروج داعش و سپس جنگ عليه داعش، و ده ها ادعا و خط قرمزهاي متعدد، نزد همه آشکار شده است. امروز کسي نيست که نداند که اين جنگ با حضور مستقيم قدرت هاي امپرياليستي، و يا توسط نيروهاي گوناگون محلي و منطقه اي شان، به پيش برده شده است و کوچکترين ربطي به مردم سوريه و زندگي و آينده آنها نداشته است. جنگي که با کشتار وسيع مردم، با تحميل بي خانماني و آوارگي بمراتب وسيعتر از جنگ خليج در عراق، منجر به از هم پاشيدن کل شيرازه جامعه سوريه شده است.

 داد و بيدادها و تشر زدن هاي امروز ترامپ عليه بشار اسد و نيروهاي ايران و بعضا روسيه را نيز، بايد همچون اظهارات کمي قبل تر او در مورد خروج نيروهاي آمريکا از سوريه را در ادامه همان پروسه جنگ در سوريه ديد.

 برخلاف تاکيد امروز بر لزوم تنبيه بشار اسد و نيروهاي ايراني، ديروز ترامپ خواهان خروج نيروهاي آمريکا و لزوم پايان دادن به مخارج ۷ تريليارد دلاري خزانه داري اين کشور بود! هزينه اي که به گفته ترامپ، حتا منجر به قرارداد هاي مشخص و يا دسترسي به منابع نفتي نشده است! ترامپ سعي داشت که هزينه هنگفت اين جنگ براي آمريکا را ناشي از سياست هايي معرفي کند که از قرار هيچ ربطي به او و هيئت حاکمه آمريکا ندارد. سياست هايي که ترامپ با پرچم دلسوزي و نجات مردم آمريکا، عليه آن وارد ميدان شده است تا از هدر رفتن بودجه دولت جلوگيري کند! گويي ترامپ هم از شاکيان لشگر کشي ها و نقش ژاندارمي آمريکا است!

اظهارات ترامپ را نبايد جدي گرفت. تناقضات و ضد و نقيض گويي هنر اين آدم است؛ وعموما توسط مسئولين و مقامات گوناگون هيئت حاکمه آمريکا، تغيير و تنظيم شده است تا آنچه مورد قبول کل استبليشمنت آمريکا باشد به پيش برده شود. پشيتباني از تحريم هاي عليه قطر، اعلام خروج کامل و عدم دخالت در افغانستان، دراز کردن دست دوستي و نزديکي به پوتين، و غيره از نمونه هاي آن  اظهاراتي بود که مورد بازنگري و تغيير و تنظيمات مربوطه قرار گرفت. مشکل اصلي نه ترامپ بلکه کل هيئت حاکمه امروز آمريکا در اين نيست که اظهارات ترامپ بطور کلي، متاثر از نياز پاسخگويي به اوضاع داخل خود جامعه آمريکاي امروز است، بلکه در اين است که بتواند همان سياست ژاندارمي و قدرت نظامي امپرياليسم آمريکا را در عرصه جهاني به پيش ببرد، ولي مخارج و هزينه آنرا نه خود آمريکا، بلکه ديگر کشورها و رقباي جهاني قرار است تامين کنند. اقدامي که  در خود، نيازمند نشان دادن ناامني در سطح جهاني است. نمايش قدرت نظامي کره شمالي، و بي ثبات کردن حياط خلوت چين، بخشي از همين سناريو بود که در آن آمريکا شکست خورد، و نتوانست حتا اتحاد ژاپن را تضمين کند. (ماليات بندي  بر واردات مثلا فولاد و کالاهاي مربوطه توسط چين، در پس اين شکست اعلام شد. البته هنوز و اينجا هم آمريکا محبور به عقب نشيني نشد و اروپا را از اين پروسه براي کوتاه مدت معاف کرد). ارائه تصوير هولناک از قدرت نظامي روسيه نيز، بخش ديگري از همين سناريو بود. نمي شود به کشورهاي عضو ناتو فشار آورد و آنها را مجبور کرد که بودجه و پرداختي هاي خود به اين سازمان را مرتبا و هرساله افزايش دهند، اگر روسيه عامل و مقصر "ناامني" معرفي نشود. تمام هياهوي استفاده از سموم بيولوژيکي و عصبي، که در رابطه با جاسوس دوجانبه و قديمي در انگليس کل ميديا را به خود اختصاص داد، بخشي از ارائه جلب افکار عمومي در اين سناريو است. جالب اينجاست که کل نيروي مسلح و نظامي روسيه، از نيروي نظامي و حي و حاضر بخش اروپاي ناتو کمتر است!

باز هم  مسلما روسيه و چين و اروپا و آمريکا و خلاصه تمامي قطب هاي جهاني سرمايه، هيچ کدام دست کمي از هم ديگر در کشتار و خشونت عليه مردم ندارند. امروز، اما، ديگر همچون گذشته جنگ هاي جهاني و نابودي براي حل رقابت هايشان عليه هم ممکن نيست. جنگ در سوريه، عرصه ديگري از همين رقابت بين قطب هاي جهاني است. عرصه اي که با نامعلومي مدل مورد قبول ميان قطب هاي جهاني سرمايه، عدم وجود بالانس و تعيين و تکليف در ميان اين قطب ها، هر باره و در اين دوره در خاورميانه و مشخصا اينجا در سوريه، بروز کرده است. جنگ امروز، ادامه همان سياست و رقابت هاي بين قطب هاي سرمايه جهاني، بصورتي قهر آميز است. رقابتي که تعيين و تکليف آن، همچون ديگر جنگ هاي ميان سرمايه داران، به کشتار و نابودي زندگي ميليون ها نفر دامن زده و مي زند. در حقيقت همين نامعلومي اين دوره است که امکان ايفاي نقش و قدرت دخالتگري را به بورژوازي و دولت هاي اين منطقه داده است. اما اين عصر،‌ همچنان عصر امپرياليسم است، بدين معني که نتيجه اين دخالتگري ها، بر خلاف ادعاهاي جنجالي و عاميانه، نه فقط و فقط منوط و ناشي از تصميم بورژوازي کشورهاي خاورميانه (مشخصا ايران و عربستان و يا ترکيه)، بلکه از مجراي همان توافقات و رقابت هاي قطب هاي سرمايه داري جهاني مي گذرد. براي نمونه، حملات ترکيه به عفرين بدون اجازه روسيه همانقدر پوچ است که مثلا حمله صدام به کويت بدون اطلاع امريکا ممکن بود.

در چنين شرايطي است که نزديکي و مذاکرات موجود ايران، ترکيه و روسيه ممکن شده است. اتحادي که خود نه دراز مدت، بلکه تنها متکي به شرايط کوتاه مدت امروز است. ترکيه و ايران، هر دو با وجود رقابت هاي سنتي شان، امروز به هم نيازمندند. نيازي که در مقابل عربستان سعودي و بورژوازي عرب، آنها را به نزديکي با يکديگر و همچنين اتکا به قدرت نظامي و حمايتي روسيه کرده است. اين همان بستري است که نيازمند پمپاژ امکان جنگ و حمله نظامي عربستان سعودي است. در عين حال کاملا مسلم است که هرگونه تغيير و امتياز دهي و امتياز گيري بين امريکا و روسيه، و يا آمريکا و ترکيه، ميتواند اين اتحاد سه جانبه را به همان سرعت متلاشي کند. اين خود بخشي از فرضيه اي است که جمهوري اسلامي به آن کاملا واقف است. در حقيقت، ادامه اين شرايط و سعي جمهوري اسلامي در عرصه هاي گوناگون براي پيدا کردن راه حل و يا پيشرفت براي امتياز گيري، همواره مبناي حرکت پي در پي حکومت در ايران بوده است. دوره اي اتکا به چين، دوره اي به روسيه، اروپا، و باز اروپا و روسيه با هم، ... همگي بخشي از پراگماتيسم دوره اي و روزمره جمهوري اسلامي بوده است. اما اين پروسه هم، هر بار با مشکل مواجه بوده است. چون اروپا هم، همچون ديگر قطب هاي سرمايه جهاني، آخر سر بنا به توافقات و بده و بستان هاي ماکرو تر، و نه کشوري و حتا منطقه اي، تصميم مي گيرد. همچنانکه در مذاکرات خود با امريکا، در کنار برجام، به تحريم ها به بهانه موشکي رضايت مي دهد.

به اين ترتيب، ‌مبنا قرار دادن تبليغات و عکس العمل هاي عاميانه ارائه شده نسبت به سخنراني هاي ترامپ در ايران ، توسط بخشي از اپوزوسيون، بيش از اندازه پوچ است. شکي نبود که مقامات جمهوري اسلامي،  مثلا از خروج نيروهاي امريکايي به وجد آمده و آنرا يکي ديگر از ابراز ندامت هاي امريکا در مقابل پيشروي هاي جمهوري اسلامي در سوريه معرفي کردند. پيشروي و پيروزي که لابد گواه بر قدرت جمهوري اسلامي، در مقابل آمريکا و فراتر از آن در مقابل ديگر رقباي منطقه اي قلمداد شد. پيروزي که لابد موجه بوده و مي بايستي که قابل قبول مردم ايران باشد.

 اما واقعيت عميق تر و چند جانبه اي در پس اين ماجرا، همچنان که در بالا اشاره شد، در جريان است. مدتي است که مسئله سوريه پاسخ خود را به درجه زيادي گرفته است و همه ادامه اين جنگ را پروسه پاياني آن مي دانند. بهرحال امروز مي توان باري ديگر بر نکاتي تاکيد گذاشت که قبلا هم چهارچوب اصلي روندهاي آنرا،‌حزب ما بيان کرده بود. آگاهي و شناخت درست از اين امر، براي ما کمونيست ها و طبقه کارگر، در پيشبرد مبارزات خود عليه کل جمهوري اسلامي، بسيار مهم و تعيين کننده است.

مبناي مشکل منطقه اي جمهوري اسلامي، به ميزان زيادي، براي ترکيه و يا عربستان هم صادق است. براي نمونه عربستان بدنبال و هم جوار آمريکا به زمين و زمان رضايت مي دهد، ولي در عين حال خوب مي داند که مي بايستي اروپا و چين را هم در کنار خود داشته باشد. سفرها و قراردادهاي اخير بن سلمان به اروپا، بخشي از همين نياز است. فراتر اينکه، شرايط امروز دنيا آنچنان است که همزمان، موقعيت اقتصادي هم عربستان و هم ايران و نياز هر دو به درآمدهاي نفتي، بيش از هر دوره گذشته، آنها را نيازمند همکاري با يکديگر کرده و مي کند. نمونه اخير همين رابطه در مورد جلوگيري از افزايش قيمت بشکه نفت در اوپک بود. هر دو کشور، با وجود نياز افزايش درآمدهاي نفتي خود، خواهان جلوگيري از افزايش قيمت نفت شدند تا امکان گسترش و مقرون به صرفه شدن توليد نفت بيشتر در آمريکا را محدود کنند!  يک دوره ترکيه با عربستان در مورد داعش هم سو بودند، در حاليکه بعد تر، بن سلمان بعد از تحريم قطر، اردوغان را محور شر اعلام مي کند. نامعلوم بودن اوضاع امروز، همه را به شدت پراگماتيست کرده است. بي جهت نيست که تقريبا همزمان با اعلام خروج نيروهاي نظامي آمريکا از سوريه، بن سلمان هم اعلام مي کند که در عرض ده يا پانزده سال آينده امکان تقابل نظامي و جنگ با ايران را تصور نمي کند! و يا ايران، ضمن تبليغات خود عليه عربستان، براي همکاري هاي منطقه اي، روابط و ديدارهاي با اين کشور را ادامه مي دهد.

 با در نظر گرفتن چنين متني، پيشروي هاي منطقه اي جمهوري اسلامي نظير ديگر رقبا در خاورميانه، بسيار کوتاه مدت تر از آن است که خودشان اذعان مي کنند. مضافا اينکه نا معلوم بودن اوضاع، آنهم در ادامه بحران هاي فعلي در کل سرمايه جهاني، براي جمهوري اسلامي به معناي ادامه اين شرايط و باز هم پا در هوا ماندن توافقات برجام مي باشد. به بياني ديگر، جمهوري اسلامي حتي در منطقه هم راه برون رفتي از اين شرايط ندارد. هر پيشروي جمهوري اسلامي در منطقه، خود مي تواند به همان اندازه مايه سرخوردگي و عدم پيشروي در عرصه ديگري (نظير برجام) را به همراه داشته باشد. و يا،‌ مثلا گسترش روابط جمهوري اسلامي با و يا در لبنان، فورا با تقابل هاي اسرائيل مواجه شده و مي تواند به از دست دادن برگه هاي امتيازي ديگري نه تنها با غرب، بلکه با روسيه بيانجامد. کل خاورميانه به همان اندازه بخشي از بن بستي است که جمهوري اسلامي در آن گير کرده است.

گرچه که بنيان اين بن بست، به معناي عدم امکان رشد و گسترش سرمايه گزاري، نه فقط محدود به جمهوري اسلامي ايران، بلکه در مورد ديگر کشورهاي خاورميانه هم صدق مي کند، ولي براي جمهوري اسلامي، بالاخص بعد از اعتراضات دي ماه، آنهم در کشوري که خاطره و تاثيرات انقلاب ۵۷ را با خود همچنان حمل مي کند، شکنندگي موقعيت جمهوري اسلامي امروز را بمراتب افزايش داده و بيش از پيش ممکن کرده است. اين موقعيت است که کل جمهوري اسلامي را تهديد مي کند. موقعيتي که بورژوازي ايران را و بخش ها و جناح هاي آنرا را به تکاپو انداخته است. بي جهت نيست که باز هم صفوف پوزيسيون و اپوزيسيون بورژوازي را بهم ريخته است. حتا ناسيوناليسم ايراني با خواست هاي عظمت طلبي اش در منطقه نيز خود دستخوش تغيير و تحول، و بازبيني در مورد جمهوري اسلامي شده است. اعتراضات دي ماه گذشته، و ابراز وجود جنبشي که عاري از هرگونه توهم به امکان خروج از اين بن بست توسط حتي بخش هايي از جمهوري اسلامي را نويد داد، سوت پايان دوره هاي قبلي را زد. امروز شرايط ديگري را در کل جامعه و تناسب قوا ايجاد شده است، تناسبي که شناخت و آگاهي به آن، براي ما کمونيست ها و طبقه اي که خواهان پايان دادن به جمهوري اسلامي و کل نظام کارمزدي است، نه تنها مهم، بلکه تعيين کننده است.

 

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Thu, 12 Apr 2018 03:06:04 +0000
آرش کمانگر: سقوط آزاد ارزشِ ریال، کارد به استخوان میرسد! http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67806:2018-04-10-02-10-25&Itemid=646 http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67806:2018-04-10-02-10-25&Itemid=646

نگاهی به دلایل اقتصادی، سیاسی، داخلی و خارجی این بحرانِ جدید

 توافقنامه برجام میان رژیم ایران و 5+1 ظاهرا رسالت داشت که بعد از اوراق کردن توان هسته ای رژیم و ناتوان سازی قابلیت بالقوه آن برای دستیابی به سلاح اتمی، به تدریج از ابعاد تحریمهای مالی و اقتصادی ایران بکاهد و به اصطلاح گشایش اقتصادی ایجاد کند. بسیاری از ما همان موقع در برابر شور و شعف مشتاقانِ دولت "تدبیر و امید" و توهم پراکنی آنها درباره موج رشد اقتصادی و پایان فلاکت و بیکاری وسیع، گفتیم و نوشتیم که نتایج برجام هنوز نه به دار است و نه به بار!! و به دلیل مجموعه ای از عوامل اقتصادی – سیاسی و منطقه ای و بین المللی ، چیز دندان گیری عاید رژیم ایران و یا اقتصاد کشور نخواهد شد. اکثریت شرکتها و دولتهای سرمایه داری تنها به صادرات کالا به ایران علاقه داشتند و از موج سرمایه گذاریهای خارجی در ایران و ایجاد اشتغال انبوه خبری نشد. نظام مالی بین المللی کماکان به دلیل و یا بهانه نیاز سیستم بانکی ایران به اصلاحات اساسی و فقدان شفافیت در ساز و کارهای آن ، برچیدن کلیه محدویتهای مالی در نقل و انتقال ارز و سرمایه را به تغییرات اساسی موکول کرده است. از سویی دیگر بزرگترین اقتصاد سرمایه داری جهان یعنی امریکا بخش قابل توجهی از تحریمهای اقتصادی و مالی خویش را که از دیرباز بر رژیم ایران – به دلایل سیاسی و غیر هسته ای - اعمال کرده بود به قوت خود باقی نگه داشته و از آنجا که غالب شرکتها و بانکهای بزرگ بویژه اتحادیه اروپا برای رابطه اقتصادی کلان خود با ایالات متحده بیش از رابطه محدودشان با ایران ارزش قائل هستند عملا خوف دارند که در ابعاد کلان وارد اقتصاد ایران شوند و یا به معامله با رژیم ایران بپردازند. آخرین موردی که یک شرکت بزرگ غربی مجبور شد در نیمه راه ، زیرآب توافق خود را با رژیم ایران بزند کمپانی توتال فرانسه بود.

بدین ترتیب دستاورد عمده برجام برای رژیم ایران در حد افزایش صادرات نفت خام و مشتقات آن باقی ماند. در همین راستا دولت حسن روحانی کلی گرد و خاک به پا کرد که رشد اقتصادی را از صفر در دوره احمدی نژاد به هفت درصد افزایش داده است. در حالیکه همه میدانند این رشد اقتصادی ربطی به بهبود فعالیتهای صنعتی و افزایش اشتغال زایی و کاهش بیکاری سرسام آور نداشته و صرفا محصول افزایش صدور نفت خام بوده است.

در این فاصله تحول مهمی در امریکا رخ داد. فردی به ریاست جمهوری انتخاب شد که یکی از شعارهای اصلی خود در کارزارهای انتخاباتی اش را نمد مالی برجام و افزایش فشار برای تغییر یا تعدیل رژیم ایران قرار داده بود. دونالد ترامپ آشکارا توافقنامه برجام را بدترین توافقنامه قرن دانست. با این همه، هم متحد عمده امریکا یعنی اتحادیه اروپا و هم برخی وزرا و دستیاران ترامپ – در راس آن وزیر خارجه برکنار شده تیلرسون- به او درباره عواقب خروج از برجام هشدار میدادند. به همین خاطر در یکسال گذشته دولت ترامپ تاکتیک ویژه ای اتخاذ کرد. از یکسو با اکراه هر سه ماه یکبار پایبندی به برجام را تمدید میکرد و از سویی دیگر روزبروز بر ابعاد تحریم اشخاص حقیقی و حقوقی به دلایل غیر هسته ای ( نظیر فعالیتهای موشکی و بالستیکی ، تخاصم با اسرائیل و دخالت در کشورهای عربی خارمیانه ) می افزود. کار به جایی رسید که خامنه ای گفت: آن چیزی را که او همواره به مقامات رژیم هشدار میداده عملا به وقوع پیوسته است و آن اینکه اگر از فعالیت هسته ای برای رفع تحریم ها کوتاه بیائیم، امریکا و متحدینش بهانه جدیدی برای حفظ تحریمها و حتی گسترش آن پیدا خواهند کرد.

اکنون ترامپ آشکارا اعلام میکند که اردیبهشت ماه دیگر به تمدید برجام رای نخواهد داد مگر اینکه اتحادیه اروپا و نیز روسیه و چین، رژیم ایران را در رابطه با فعالیتهای موشکی و دخالت در امور کشورهای خاورمیانه به چهارمیخ بکشند و به خاطر این فعالیتها تحریمهای جدی را علیه ایران اعمال نمایند. تا این لحظه روسیه و چین به عنوان دو متحد سیاسی اقتصادی رژیم اسلامی از پذیرش فشار جدید دولت ترامپ خودداری کرده اند اما اتحادیه اروپا – و در راس آنها بریتانیا و فرانسه – آمادگی خویش را برای وضع تحریمهای تازه به خاطر فعالیتهای موشکی و ... رژیم ایران ابراز داشته اند و دست به نقد کارهایی را در این زمینه به انجام رسانده اند.

کل حاکمیت جمهوری اسلامی تا این لحظه ، وضع هر گونه تحریم جدید و یا عدم برداشتن تحریمهایی که در جریان امضای برجام قولش را قدرتهای غربی داده بودند، برنتابیده اند. اما همه میدانیم که مصلحت حفظ نظام به هر قیمت به قول خمینی از واجب اوجبات است حتی اگر منجر به تعطیلی پاره ای از اصول دین نظیر نماز و روزه شود. یعنی معلوم نیست همچون تحریمهای مربوط به فعالیتهای هسته ای، رژیم ایران بتواند در رابطه با موج تحریمهایی که به واسطه فعالیت موشکی و یا دخالتهای سیاسی نظامی اش در سوریه و عراق و یمن و ... متوجه او می شود مقاومت کند و جام زهر سوم را نوش جان نکند.

واقعیت این است که در اقتصاد به شدت گلوبال و جهان گستر شده امروز، که اقتصاد سرمایه داری همه کشورها به هم پیوند خورده و رابطه وسیعی با هم دارند، خودبسندگی اقتصادی عملا امکان پذیر نیست، بویژه برای اقتصاد هشتاد میلونی ایران که به شدت به ارز حاصله از فروش نفت و مشتقات نفتی و نیز واردات وسیع کالاهای مصرفی و تکنولوژی وابسته است و حلقوم آن در دستان سیستم مالی جهان سرمایه و ارز جهانی دلار فشرده شده است. در چنین حالتی بر خلاف گرد و خاک برخی از نیروهای سیاسی درباره بروز یک جنگ دیگر و حمله نظامی امریکا و متحدینش برای تغییر رژیم ایران، اساسا امریکا و متحدینش نیازی به استفاده از حربه جنگ ( منظور جنگ کلاسیک و نه احتمال حملات موضعی معین به تاسیسات استراتژیک رژیم) ندارد آنها با حربه تحریمهای مالی و اقتصادی گسترده نیز میتوانند سیاست خود را به پیش ببرند. ضمن اینکه باز باید گفت بر خلاف تصور این بخش از نیروهای سیاسی و تحلیلگران ، سیاست راهبردی امریکا در قبال ایران فقط "رژیم چنج" نیست بلکه "رژیم رام" هم است.

دولت ترامپ و حتی وزیر خارجه برکنار شده اش نیز بارها خواست خود را برای رژیم چنج و سرنگونی رژیم ایران ابراز داشته اند. اگر چه بقای این رژیم هم منافع بسیاری برای امریکا بویژه شرکتهای تسلیحاتی و امنیتی آن دارد، زیرا دائما با بوق کردن خطر ایران و دخالتهای وسیع سیاسی و نظامی این رژیم در خاورمیانه، میتوانند هم دیرینه ترین بحران خاورمیانه یعنی بی حقوقی مردم فلسطین و جنایایت روزانه رژیم اسرائیل را به حاشیه برانند و هم با ایجاد هراس در رژیمهای مزدور عربی، سلاحهای بیشتری به آنها بفروشند و یا امتیازات و باج های سیاسی اقتصادی کلانی از انها بگیرند. با این همه، به عنوان یک دورنمای استراتژیک، امریکا بدش نمی آید همچون رژیم پهلوی، یک حکومت کاملا مطیع و وابسته در ایران سرِ کار بیاید. اما این سیاست راهبردی در راستای رژیم چنج عمدتا از طریق فشارهای سیاسی و نیز حمایت از نیروهای اپوزیسیون دست راستی سرنگون طلب ایران – نظیر سلطنت طلبان، مجاهدین خلق و نیروهای ناسیونالیست متعلق به اقلیتهای ملی و قومی – صورت میگیرد. حمایت علنی از خیزش دیماه مردم ایران یکی از جلوه های این سیاست بوده است. اما جهت عمده تحریمهای گسترده مالی و اقتصادی، اساسا در راستای رژیم رام صورت میگیرد . یعنی تنگ کردن حلقه محاصره به دور رژیم به گونه ای که احساس خفگی به آن بدست دهد اما نمیرد ولی به زانو درآید. در راستای سیاست رژیم رام، بعد از پیاده شدن یاتاقان ماشین هسته ای رژیم نوبت به موشکهای دوربرد و نیز منصرف کردن رژیم از رویای هلال شیعی میباشد. تا این لحظه گرچه امریکا و متحدینش در مهار فعالیت اتمی رژیم ایران موفق بوده اند اما هم در زمینه فعالیت موشکی و هم در زمینه توفیق هایی که این رژیم و متحدینش در سوریه و عراق و یمن بدست آورده اند نتوانسته است رژیم را به عقب نشینی وادار کند.

دور جدید تحریمها میخواهد به این اهداف برسد و همچون رژیم کره شمالی ، رژیم ایران را به سر میز مذاکره و نوشیدن جام زهری دیگر برگرداند. شوک ناشی از این عزم ، طبعا در اقتصاد کاملا وابسته ایران سبب بحران های دامنه دار می شود که یکی از جلوه های آن سقوط ازاد ارزش ریال و رسیدن بهای مبادله دلار به بیش از شش هزار تومان در روزهای اخیر است. این تحریمهای جدید و آمادگی اتحادیه اروپا برای همراهی با امریکا، سبب شده که بخشهایی از مردم دارای سرمایه و پس انداز، به سرعت پولهای ریالی شان را به طلا یا ارزهای خارجی بویژه دلار تبدیل کنند تا در برابر نوسانات بازار و سقوط هول انگیز ارزش برابری پول ملی از دارایی خود حفاظت نمایند . این مسئله سبب هجوم غیرعادی به بازار ارز برای خرید دلار و یورو و ... شده است.

دولت روحانی ابتدا سعی کرد این نوسان را ناشی از سفرهای نوروزی مردم به خارج معرفی کند و بعد که قضئیه جدی شد دولت پنهان ( اسم رمز سپاه پاسداران که بخش عمده ای از اقتصاد کشور را در دست دارد ) عامل بحران اخیر معرفی نمود و اینکه هدف آنها به زیر کشیدن دولت روحانی است. تردیدی نیست که فروکاستن بحران ارزی اخیر به نوسانات چهار راه استانبول تهران به بیراهه بردن کل ماجرا است و باز تردیدی نیست که اقتصاد موازی و خصولتی که با وجود بهره مندی از خزانه دولت ، نه مالیات میدهد و نه درامدش را نشان میدهد بخشی لایتجزا از بیماری مزمن اقتصاد سرمایه داری ایران محسوب می شود . اما سیاستهای بانک مرکزی و دولت روحانی را نیز نباید از دایره محاسبات خود خارج کنیم ضمن اینکه دولت سرانجام اعتراف کرده که بخشی از مشکل ناشی از عدم دسترسی رژیم به درآمدهای نفتی خود در بانکهای خارجی است که به خاطر تحریمهای مالی عملا موجبات فشرده شدن حلقوم رژیم را فراهم کرده است.

با این همه ، سقوط بی سابقه ارزش ریال را نباید فقط ناشی از سیاستهای اقتصادی دولتهای قبلی یا فعلی و نیز دولت پنهان و همچنین تداوم تحریم های اقتصادی – بانکی و بیمه ای امریکا و سایر کشورهای غربی دانست. خیزش انقلابی دیماه و عیان شدن خطر سرنگونی رژیم نیز به عنوان یک کاتالیزور سیاسی تاثیر جدی داشته است. یکی از نمایندگان مجلس اخیرا اعتراف کرده که در جریان خیزی دی و روزهای پس از آن حداقل سی میلیارد دلار از کشور خارج شده است. این نشانه آن است که مقامات رژیم و خانواده های آنها و نیز بخشی از اقشار مرفه و بورژوازی غیرحکومتی ایران احساس خطر کرده و از ترس واژگون شدن رژیم و یا بهم خوردن اوضاع داخلی در ایران ، تصمیم گرفته اند بخشی از سرمایه و دارایی نقد خود را به خارج منتقل کنند. وقتی در عرض چند هفته سی میلیارد دلار از کشور خارج می شود آنهم در کشوری که درامد ارزی آن از چند ده میلیارد دلار در سال تجاوز نمیکند یک شوک همچون برق سه فاز است و نباید پس لرزه های ناشی از خطر سرنگونی در جهلمین سال حاکمیت رژیم اسلامی را نادیده گرفت.

مجموعه این عواملِ سیاسی و اقتصادی – داخلی و بین المللی - سبب بحران اخیر شده است. بحرانی که با توجه به درماندگی و عدم کارآیی سیاستهای اقتصادی رژیم ، چشم انداز نمد مالی شدن بیشتر برجام و گسترش تحریمهای اقتصادی و بانکی و نیز چشم انداز واقعی بروز انفجارهای اجتماعی عظیم در ایران همچون خیزش دیماه ، به نظر میرسد قابل مهار شدن نباشد.

راه حل این بحران و البته رهایی از سرطان جمهوری اسلامی، تنها و تنها انقلاب اجتماعی کارگران و زحمتکشان برای سرنگونی این رژیم و استقرار آزادی و عدالت اجتماعی میباشد. صدای سوم در این راستا هم باید با بدیلهای متصل به رژیم چنج و رژیم رام ( سیاستهای امئریالیستی ) نه بگوید و هم به سیاستهای "رژِم سیو" که به بهانه خطر خارجی و یا بحران و جنگ داخلی، خواهانِ آتش بس با رژیم استبدادی سرمایه داری ایران و یا پائین کشیدن فتیله جنبشهای اجتماعی گوناگون علیه ان است .

 

9 آوریل 2018           

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Tue, 10 Apr 2018 02:09:33 +0000
اکرم بلکيد: ترکيه، اردوغان در کنار راست افراطي http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67793:2018-04-07-18-56-04&Itemid=646 http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67793:2018-04-07-18-56-04&Itemid=646

سرکوب همه جانبه و اتحاد با ملي گرايان افراطي

١٩ مارس، ارتش ترکيه شهر سوري عفرين، که از سال ٢٠١٢ تحت کنترل نيروهاي عرب- کرد «يگان هاي مدافع خلق» (YPG) بود را تصرف کرد. اين پيروزي تبليغات جنگجويانه آنکارا که تهديد مي کند عمليات خود را به شرق رودخانه فرات بسط دهد، را تقويت مي کند. آقاي رجب طيب اردوغان، که در تدارک انتخاب مجدد خود درسال ٢٠١٩ است، با اتحاد با راست افراطي، شرکاي غربي خود را به چالش مي طلبد.

مجلس ملي بزرگ ترکيه در ١٣ مارس گذشته يک تجديدنظر در قانون انتخابات را تصويب کرد. نشست شبانه مجلس شاهد نزاعي شديد بين نمايندگان ملي گراي افراطي متحد حزب حاکم عدالت و توسعه (AKP) رييس جمهوري و نمايندگان حزب جمهوري خواه خلق (CHP)، يکي از تشکل هاي اصلي اپوزيسيون بود. در فضايي سياسي مملو از سرکوب هاي سياسي به دستاويز کودتاي نافرجام ١٥ ژوييه ٢٠١٦ ، تدوين اين متن ٢٦ ماده اي گواه اين است که رييس جمهوري قاطعانه مصمم است قدرت خود را افزايش دهد و براي انتخابات آينده هيچ چيز را به عهده قضا و قدر نگذارد.

قرار است ٣ نوامبر ٢٠١٩ انتخابات مجلس قانونگذاري و رياست جمهوري برگزار شود. اين نخستين انتخابات پس از اصلاح قانون اساسي در ماه آوريل ٢٠١٧ است و پايان رژيمي پارلماني . آقاي اردوغان از شکست نسبي خود در اين همه پرسي قانون اساسي تجربه آموخته است: «آري» به نفع گذر از نظام پارلماني به رياستي تنها ٤.٥١ درصد راي کسب کرد و اين بسيار دور از انتظار او بود. در شهرهاي بزرگ اکثريت آراء به نفع «نه» بود. از اين رو، او انتظار دارد در انتخابات آينده با اکثريتي مهم تر انتخاب شود تا مشروعيت و اعتبار لازم براي برگزاري شکوفاي جشن يکصدمين سال جمهوري ترکيه در سال ٢٠٢٣ را به دست آورد. براي دستيابي به اين بلندپروازي او درعين حال از کنترل روند انتخابات و نيز تقويت اتحاد بي سابقه بين حزب اسلامي- محافظه کار عدالت وتوسعه خود (AKP) و يک تشکل ملي گراي افراطي يعني «حزب اقدام ملي» (MHP) استفاده مي کند. اين حزب که ضد کرد و ضد اروپايي است، در سال ٢٠١٧ از همه پرسي اصلاح قانون اساسي حمايت کرده بود.

در جستجوي يک مخزن راي

با تصويب قانون جديد انتخابات، معتبر شناختن راي هايي که فاقد مهر رسمي باشد ميسر مي شود. تاکنون براي جلوگيري از تقلب وجود اين مهر روي برگ راي الزامي بود. در آوريل ٢٠١٧، نزديک به ٥.١ ميليون برگ راي بدون مهر، به رغم مخالفت شديد اپوزيسيون، توسط شوراي عالي انتخابات معتبر شناخته شد. به علاوه، اپوزيسيون بي وقفه گوشزد مي کند که اين تعداد درست با تفاوت آراي موافقان و مخالفان نظام رياستي برابري مي کند. به نظر «حزب جمهوري خواه خلق» (CHP) و ٨ تشکل متحد با آن، اين کار «راه را براي تقلب مي گشايد و تهديدي جدي براي برگزاري انتخاباتي آزاد و منظم است» (١).

آقاي اردوغان براي آن که جلوي ريزش بخشي از آراي انتخاباتي خود را بگيرد، ناگزير از يافتن راه حل هايي است. با آن که بدنه سنتي حزب عدالت و توسعه به او وفادار است، اعضاء و هواداران جنبش «خدمت» آقاي فتح الله گولن به خاطر سرکوبي که متحمل مي شوند و نيز رسوايي هاي متعدد و مکرر رييس جمهوري و اطرافيانش، از او سلب اطمينان کرده اند. ريزش راي ها در ميان کردهاي محافظه کاري که پيشتر به حزب عدالت و توسعه راي مي دادند نيز ديده مي شود.

به نظر آقاي اردوغان، مخزن راي نزد ملي گرايان افراطي است. روز ٢١ فوريه ٢٠١٨ اودر کاخ رياست جمهوري با آقاي دولت باهچلي، نماينده مجلس و رييس «حزب اقدام ملي» (MHP) پيمان اتحاد بست. پس از چندين هفته گفتگو، دو طرف توافق کردند که در انتخابات سال ٢٠١٩ با يکديگر متحد باشند، [با قانون جديد انتخابات] اين نوع دسته بندي انتخاباتي ديگر ممنوع نيست. آقاي اردوغان که در تعارف و مجامله چندان ممسک نيست، از «موضع وطن پرستانه» حزب اقدام ملي در جريان کودتاي نافرجام ژوييه ٢٠١٦ تمجيد کرد و درباره اصل و مبناي پيمان خود «وقتي پاي کشور درميان است، جزييات ديگر اهميت ندارد» لاف زد. آقاي باهچلي هم به نوبه خود متعهد شد که حزبش در انتخابات رياست جمهوري از نامزدي آقاي اردوغان پشتيباني کند. اين حمايت شايد موجب فراموش کردن اين نکته شود که اين شخصيت دانشگاهي که به گروه هاي راست افراطي «کانون ايده آليست ها» («گرگ هاي خاکستري») وابستگي داشته، سال ها رقيب سرسخت حزب عدالت و توسعه بوده و از آن انتقادهايي خيلي شديد، گاه همراه با توهين، مي کرده است.

اصلاح قانون انتخابات، که راه را بر اتحاد دوحزب عدالت و توسعه و اقدام ملي مي گشايد، راه چاره اي براي بقاي حزب اقدام ملي است زيرا حزبي که عضو يک اتحاد است، حتي اگر مجموع آرايش کمتر از ١٠ درصد لازم براي کسب کرسي در مجلس باشد مي تواند نمايندگان خود را به مجلس بفرستد. اين درحالي است که بنابر نتيجه اکثر نظرسنجي ها، احتمال کمي وجود دارد که اين تشکل سياسي بتواند در سال ٢٠١٩ اين مقدار راي کسب کند. اتحاد با حزب عدالت و توسعه به اين حزب امکان مي دهد که صرفنظر از تعداد راي هايش در مجلس حضور يابد. اين امر موجب خشم اپوزيسيون شده است. خانم مرال دانش بشتاش، نماينده حزب دموکراتيک خلق ها (HDP)، يک تشکل پيشرو نزديک به کردها که به شدت از بازداشت و سرکوب ها آسيب ديده، مي گويد: «اين تغيير قانون انتخابات سبب استقرار فاشيسم در کشور ما مي شود». آقاي صلاح الدين دميرتاش، حريف غدر آقاي اردوغان از ماه نوامبر ٢٠١٦ به اتهام مظنون بودن به داشتن ارتباط با «حزب کارگران کرد ترکيه» (PKK) در زندان است و ممکن است به اين اتهام به ١٤٢ سال زندان محکوم شود (٢). او در ژانويه گذشته اعلام کرد که درسال ٢٠١٩ در انتخابات نامزد نخواهد شد.

نشانه گيري به سوي «ناتو»

اما، اپوزيسيون از اين نيز بيم دارد که سرعتي که در تصويب اصلاح قانون انتخابات به کار برده شد نشانه قصد برگزاري انتخابات زودرس باشد. براي انجام اين کار لازم است که مجلس وضعيت اضطراري که از تابستان سال ٢٠١٦ هرسه ماه يک بار تمديد مي شود (آخرين بار در ماه ژانويه) را تعليق کند. نمايندگان حزب هاي دموکراتيک خلق ها (HDP) و جمهوري خواه خلق (CHP) به اين بدگمانند که رييس جمهوري بخواهد از ضرورت کنوني اتحاد ملي بهره گيري کند. اين ضرورت هم در نتيجه کودتاي نافرجام و هم به خاطر مداخله ارتش عليه نيروهاي عرب- کرد «يگان هاي مدافع خلق» (YPG)، شاخه نظامي «حزب اتحاد دموکراتيک» (PYD) است که يک تشکل سوري مشهور به نزديکي با «حزب کارگران کرد ترکيه» (PKK) مستقر در شمال سوريه است. در نيمه ماه مارس، اردوغان داشتن قصد برگزاري انتخابات زودرس را تکذيب کرد اما اين تکذيب نه اپوزيسيون و نه حتي مطبوعات هوادار حزب عدالت و توسعه را متقاعد نکرد. يک روزنامه نگار روزنامه مليت مي گويد: «اگر امکان پيروزي وجود داشته باشد، رييس جمهوري انتخابات زودرس برگزار مي کند. چيزي که بيش از همه اورا نگران مي کند، اين است که راي دهندگانش به مقدار زياد از او روگردان شوند».

آيا راهنماي عمل آقاي اردوغان تنها محاسبات انتخاباتي است، يا بين باورهاي او و حزب اقدام ملي يک همگرايي وجود دارد؟ به طور تاريخي در اين جنبش ملي گراي افراطي عناصر مذهبي وجود داشته است. در سال هاي پاياني دهه ١٩٧٠، بنيانگذار آن آلپ ارسلان تورکش تاکيد مي کرد که ملي گرايي «سياست حزب اوست» درحالي که اسلام «روح آن است». اين امر مانع از انشعاب درحزب در سال هاي دهه ١٩٩٠ نشد و بسياري از هواداراني که از وجود گرايش هاي لاييک درحزب انتقاد مي کردند از آن جدا شدند. برخي از آنان به تشکل هاي مختلف اسلامي- ملي گرا مانند «حزب اتحاد بزرگ» (BBP) که نزديک به حزب عدالت و توسعه بود پيوستند. يک بازرگان اهل استانبول و نماينده پيشين حزب عدالت و توسعه، که از بيم انتقامجويي مي خواهد ناشناس بماند، تاکيد مي کند که: «گفتمان ضد اروپايي حزب اقدام ملي خيلي با ايده هاي رييس جمهوري فاصله ندارد و امروز هردو حزب درمورد ضرورت ازپادرآوردن کردها توافق دارند. اردوغان همواره گرايش هاي ملي گرايانه داشته، اگرچه ايده وجود امت (جامعه مومنان) که قايل به مرز نيست را نيز رد نمي کند. امروز همه هدف سخنان او اين است که ملي گرايان را متقاعد کند که از او حمايت کنند. به علاوه، حزب اقدام ملي براي بستن پيمان انتخاباتي هيچ گونه امتياز سياسي نداده بلکه عکس اين موضوع انجام شده است».

بجاست که اقدامات اخير رييس حزب عدالت و توسعه درمورد اين اتحاد تجزيه و تحليل شود. عمليات نظامي «شاخه زيتون» که در ٢٠ ژانويه گذشته در شمال سوريه آغاز شد، به اردوغان امکان مي دهد که يکه تاز عرصه ملي گرايي شود. نخستين هدف هاي او «تروريست هاي» «يگان هاي مدافع خلق» (YPG) ونيز «متحدان مزدور از غرب آمده آنها» هستند که اشاره به چندصد تن داوطلبان پيکارگري دارد که براي جنگ با «سازمان حکومت اسلامي»(داعش) با برخورداري از پشتيباني هوايي ائتلاف بين المللي آمده اند. در ١١ مارس آقاي اردوغان تا جايي پيش رفت که آشکارا از «سازمان پيمان اتلانتيک شمالي» (ناتو)، که کشورش از سال ١٩٥٢ عضو آن است انتقاد کرد. او در يک سخنراني دربرابر هوادارانش در بولو در شرق استانبول گفت: «هي، ناتو! با آنچه که در سوريه مي گذرد، شما کي به ما (...) مي پيونديد؟ شما در سومالي، افغانستان و بالکان ما را فراخوانديد و ما حضور يافتيم. اکنون که ما در مرزهايمان به طور مداوم مورد آزار گروه هاي تروريستي هستيم، شما کجا هستيد؟».

آقاي اردوغان از سال ٢٠١٠ خواستار کمک «ناتو» عليه پايگاه هاي «حزب کارگران کرد ترکيه» (PKK) در شمال عراق شده بود. او به خوبي مي داند که به اين درخواست ها توجهي نمي شود زيرا بسياري از اعضاي «ناتو» به ويژه ايالات متحده و فرانسه از «نيروهاي دموکراتيک سوريه» (FDS) – زير سلطه «يگان هاي مدافع خلق» (YPG) – با حملات هوايي، تجهيزات پيشرفته ونيروهاي ويژه حمايت مي کنند. اردوغان با مطرح کردن اين درخواست کمک مي خواهد که با رگ خواب ملي گرايي ترک ها بازي کند. در کشوري که يک داستان توطئه محور درباره جنگ با ايالات متحده در رديف پرفروش ترين کتاب ها قرار مي گيرد (٣)، بهره گيري از احساسات ضد آمريکايي سودآوري فراوان دارد. کورتولوش تياز، عضو تحريريه نشريه «آکشام»نزديک به دولت در ١٣ مارس ٢٠١٨ مي نويسد: «ناتو وايالات متحده پشت سر هر سازماني هستند که حاکميت وتماميت ارضي آن را تهديد کند. زمان آن است که روابط خود با ناتو وواشنگتن را زير سئوال ببريم». تغيير در روابط با متحدان گسستي عمده خواهد بود. در دوران جنگ سرد، ارتش ترکيه «نخستين خط دفاع» دربرابر اتحاد جماهير شوروي بود. نقشي کليدي که رهبران ترکيه هيچ فرصتي را براي يادآوري آن به رهبران اروپا وآمريکا ازدست نمي دهند. رييس جمهوري غالبا روي «حق ناشناسي» غرب تکيه مي کند. زماني که مطبوعات آمريکايي اعلام کردند که واشنگتن، نگران از تنش هايي که با ترکيه دارد، تدريجا از شمار بمب افکن هاي راهبردي مستقر در پايگاه «اينجرليک» (٤) مي کاهد، (خبري که پنتاگون آن را تکذيب کرد)، آقاي مولود چاوش اوغلو، وزير امور خارجه به سرعت يادآوري کرد که اين تاسيسات «پيش از هرچيز در مالکيت ترکيه و نه ناتو» است (٥).

«حزب اقدام ملي» (MHP) با تظاهر به فراموش کردن اين که سازمان شبه نظامي «گرگ هاي خاکستري» که در دهه هاي ١٩٧٠ و١٩٨٠ روابط تنگاتنگي با سازمان «سيا» و شبکه هاي مخفي ضد کمونيست «عقب بايستيد» سازمان يافته توسط «ناتو» داشته، از گفتمان دولت عليه اروپا و ايالات متحده حمايت مي کند. اين حزب همچنين از وعده هاي مکرر رييس جمهوري درباره بررسي موضوع ازسرگيري مجازات اعدام تمجيد مي کند. اما، نمايندگان حزب درمورد امکان نزديکي با مسکوو تهران با حزم و احتياط بيشتري رفتار مي کنند. به نظر آقاي باهچلي ايران «کشوري است که از مشکلات ترکيه در منطقه بهره مي برد» و چشم انداز يک «پيمان عدم تعرض» با روسيه، که در ١١ مارس ٢٠١٨ نشريه نزديک به دولت «صباح» آن را مطرح کرد «چندان برايش خوشايند نيست». درهردو مورد «حزب اقدام ملي» به يک سياست ترک – ميانه در روابط بين المللي پايبند است. واقعيتي که آقاي اردوغان بايد درنظر داشته باشد.

با اين حال، اين راهبرد خطرناک است. در درجه اول زيرا بخشي از جنبش اسلامي به چرخش ملي گراي اردوغان به ديده بدگماني مي نگرد. آقاي تمل کاراملا اوغلو، رييس «حزب سعادت» (SP)تشکل سياسي اسلامي اي که از سال ٢٠٠٢ زيرسايه حزب عدالت و توسعه کار مي کند، از دخالت نظامي ترکيه در شمال سوريه حمايت مي کند اما با نظر مسلمانان محافظه کار که چندان به حزب اقدام ملي خوشبين نيستند و آن را افراطي و ضد مذهب مي دانند موافق نيست. به علاوه، هيچ دليلي وجود ندارد که اين حزب واقعا مخزن راي هايي باشد که آقاي اردوغان در جستجوي آن است. شماري از هواداران آن به «حزب خوب» (IP) که در اکتبر ٢٠١٧ توسط خانم مرال اکشنر، از شخصيت هاي حزب اقدام ملي که منتقد اتحاد با حزب عدالت و توسعه بود، تاسيس شده پيوسته اند. او که خود را ملي گرا و لاييک مي خواند، درسال هاي ٢٠٠٩- ٢٠٠٨ وزير کشور و در سال هاي ١٩٩٧- ١٩٩٦ وزير دفاع بوده و بلندپروازي خود براي رسيدن به مقام رياست جمهوري را پنهان نمي کند. سخنان خيلي انتقادي او درباره دولت موجب حمايت بخشي از راست گراترين راي دهندگان حزب جمهوري خواه خلق (CHP) و نيز هواداران پيشين حزب عدالت و توسعه شده است. به ويژه آن که او با ابراز «معتقدات مذهبي» خود در سخنراني هايش به اين حمايت ها دامن مي زند. در فوريه گذشته، يک نظرسنجي انستيتو «گزيجي» با پيش بيني پيروزي او دربرابر آقاي اردوغان در دور دوم انتخابات رياست جمهوري آينده، سروصداي زيادي به پا کرد (٦).

هيچکس از نيات رييس جمهوري ترکيه پس از انتخاب مجددش خبر ندارد جز آنکه او سرسختانه مي خواهد که کشورش در رديف يکي از ١٠ کشور ازنظر اقتصدي قدرتمند دنيا درآيد. هدفي که به نظر او موجب مي شود که «مرد بيمار [اروپا] فراموش شود و جهش ترکيه به اثبات برسد» - تاکيد بر جهش اشاره اي به دوران انحطاط امپراطوري عثماني در نيمه قرن نوزدهم است. نماد اين بلندپروازي کارهاي بزرگي است که دولت در دست اجرا دارد: فرودگاه جديد استانبول، که در پاييز آينده افتتاح مي شود، ظرفيت ١٥٠ ميليون مسافر را خواهد داشت که يک رکورد جهاني است. «رييس»، چنان که طرفدارانش او را مي خوانند، آيا اگر تجديد انتخاب شود برنامه اي سنتي تر درپيش خواهد گرفت و چنان که حزب هاي دموکراتيک خلق ها (HDP) و جمهوري خواه خلق (CHP) يا حزب خوب (IP) بدگمانند به اسلامي کردن نهادهاي جمهوري دست خواهد زد؟ در اين صورت متحدان امروز تبديل به مخالفان و در نتيجه هدف حملاتش مي شوند. آيا او گشاده روترين رهبر ترکيه در گفتگو با کردها، پيش از آن که با خشونت با آنها رودررو شود نبوده است؟

١- Hürriyet, Istanbul, 14 mars 2018.

٢- مقاله « مردی که خود را یک سلطان می پندارد» ، لوموند دیپلماتیک ، ژوئیه ٢٠١٦ https://ir.mondediplo.com/article25...

٣- Orkun Uçar et Burak Turna, Metal Firtina (« tempête de métal »), Timas Yayınları, Istanbul, 2005.

٤- Gordon Lubold, Felicia Schwartz et Nancy A. Youssef, « US pares back use of Turkish base amid strains with Ankara », The Wall Street Journal, New York, 11 mars 2018.

٥- Hürriyet, 12 mars 2018. ٦- Ahvalnews.com, 25 février 2018.

نويسنده
Akram BELKAID
فرستاده ويژه، اکرم بلکيد
برگردان:
Shahbaz NAKHAEI

شهباز نخعي

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Sat, 07 Apr 2018 18:54:12 +0000
یان ورنر-مولر: منطق پوپولیسم http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67770:2018-04-07-18-24-21&Itemid=646 http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67770:2018-04-07-18-24-21&Itemid=646

«پوپولیسم»، به عنوان یک پدیده‌ی سیاسی و اجتماعی گسترده، چهره‌ی بسیاری از کشورها را دگرگون کرده و زمام آن‌ها را به دست «پوپولیست‌ها» داده است. پوپولیسم چیست و پوپولیست‌ها کیستند؟ یک استاد نامدار علوم سیاسی، در کتابی که اخیراً منتشر کرده، بحث‌های راهگشایی در این باره ارائه می‌دهد؛ ترجمه‌ی کامل این کتاب به شکل مقالات جداگانه در «آسو» منتشر می‌شود.


به عقیده‌ی من، پوپولیسم «تصور اخلاق‌زده‌ی خاصی از سیاست» است، شیوه‌ای از درک جهان سیاسی که مردمی کاملاً متحد و از نظر اخلاقی منزه (اما به نظرم، در نهایت موهوم) را در برابر نخبگانی قرار می‌دهد که فاسد، یا به هر حال از نظر اخلاقی پست‌تر، به شمار می‌روند.[1] منتقد نخبگان بودن شرط لازم اما نه کافی برای پوپولیست بودن است. در غیر این صورت، هر کس که از قدرتمندان و وضع موجود در هر کشوری انتقاد کند، بنا به تعریف، پوپولیست خواهد بود. پوپولیست‌ها علاوه بر نخبه‌ستیز بودن همیشه کثرت‌ستیز هم هستند: پوپولیست‌ها ادعا می‌کنند که آن‌ها، و تنها آن‌ها، هستند که مردم را نمایندگی می‌کنند.[2] پوپولیست‌ها وقتی خودشان قدرت ندارند، می‌گویند دیگر رقبای سیاسی فقط جزئی از نخبگان فاسد و هرزه‌اند؛ و وقتی حکومت می‌کنند، هیچ گروهی را به عنوان اپوزیسیون قانونی به رسمیت نمی‌شناسند. معنای ضمنی ادعای اصلیِ پوپولیست‌ها این است که هر کس که واقعاً از احزاب پوپولیست حمایت نکند اصلاً جزئی از مردمِ واقعی نیست. به قول کلود لوفور، فیلسوف فرانسوی، ابتدا باید مردمِ ظاهراً واقعی را از مجموع شهروندان واقعی «بیرون کشید.»[3] سپس، این مردمِ آرمانی را از نظر اخلاقی منزه و اراده‌ی آن‌ها را درست پنداشت.

پوپولیسم سایه‌ی دموکراسیِ نمایندگی است. پوپولیست‌ها در آرزوی چیزی هستند که نانسی روزِنبلام، نظریه‌پرداز سیاسی، «کل‌گرایی» خوانده است: عقیده به این که واحد سیاسی دیگر نباید دوپاره باشد، و مردم می‌توانند متحد باشند و – همگی – یک نماینده‌ی حقیقی داشته باشند.[4] بنابراین، ادعای اصلی پوپولیسم «شکل اخلاق‌زده‌ی از کثرت‌ستیزی» است. بازیگران سیاسی‌ای که چنین ادعایی ندارند پوپولیست نیستند.[5] پوپولیسم مستلزم «جزء را به جای کل گرفتن» و ادعای نمایندگی انحصاری است، آن هم به معنایی اخلاقی و نه تجربی.[6] به عبارت دیگر، اگر کسی به نام همه‌ی مردم سخن نگوید، پوپولیست نیست. سخنان شنیع جورج والاس در مراسم تحلیف خود به عنوان فرماندار آلاباما را به یاد آورید: «به نام بزرگ‌ترین مردمی که تا کنون روی زمین زیسته‌اند، با ستمگران اتمام حجت می‌کنم و آنان را به مبارزه می‌طلبم ... و می‌گویم ... امروز تفکیک نژادی ... فردا تفکیک نژادی ... همیشه تفکیک نژادی.»[7] تفکیک نژادی تا ابد دوام نیاورد، اما حرف والاس حیثیت او را تا ابد لکه‌دار کرد؛ حرف او آشکارا نژادپرستانه بود. با این همه، لفاظی‌ای که پوپولیست بودن والاس را برملا کرد این ادعا بود که تنها اوست که «به نام بزرگ‌ترین مردمی که تا کنون روی زمین زیسته‌اند» سخن می‌گوید. فرماندار آلاباما به چه حقی به نام همه‌ی آمریکایی‌ها (البته غیر از «ستمگران»، یعنی دولت کندی و همه‌ی مخالفان تفکیک نژادی) سخن می‌گفت؟ علاوه بر این، با چه مجوزی ادعا می‌کرد که «آمریکای واقعی» همان به قول او «جنوب کبیر آنگلوساکسون» است؟[8]  معلوم است که به نظر او هر چیز خوب و اصیلی در آمریکا جنوبی بود: «و شما پسران و دختران پرورش‌یافته در دامن میهن‌پرستی راسخ نیوانگلند کهن ... و شما اهالی مقاوم غرب‌میانه‌ی بزرگ ... و شما نوادگان روح مشتعل آزادی‌خواهی مهاجران غرب دور ... شما را دعوت می‌کنیم که بیایید و به ما بپیوندید ... زیرا شما ذهنی جنوبی ... روحی جنوبی ... و نگرشی جنوبی دارید ... شما هم جنوبی هستید و در این نبرد هم‌رزمِ مایید.» در اواخر این سخنرانی، والاس ادعا کرد که عملاً همه‌ی «پدران بنیان‌گذار آمریکا» جنوبی بوده‌اند.[9]

ادعای اصلی پوپولیسم این است: تنها بعضی از مردم واقعاً مردم‌‌اند.

ادعای اصلی پوپولیسم این است: تنها بعضی از مردم واقعاً مردم‌‌اند. به یاد آورید نایجل فاراژ را که، هنگام ابراز شادمانی از رأی آوردن «برگزیت»، ادعا کرد که این رأی «پیروزی مردم واقعی» بوده است (و در نتیجه 48 درصد از رأی‌دهندگان بریتانیایی‌ را که با خروج بریتانیا از اتحادیه‌ی اروپا مخالفت کرده بودند به نحوی از انحا جزئی از مردم واقعی نشمرد – یا، به عبارت صریح‌تر، ابراز تردید کرد که از اعضای واقعی جامعه‌ی سیاسی این کشور بوده باشند). به این اظهار نظر دونالد ترامپ توجه کنید، اظهار نظری که در بین انبوه حرف‌های زشت و به شدت اهانت‌آمیز این میلیاردر نیویورکی عملاً نادیده ماند: ترامپ در یکی از تجمعات انتخاباتی در ماه مه اعلام کرد که «تنها چیز مهم اتحاد این مردم است – چون بقیه‌ی مردم اصلاً اهمیت ندارند.»[10]

از زمان یونانی‌ها و رمی‌ها، «مردم» را حداقل به سه معنا به کار برده‌اند: اول، مردم به معنای کل (یعنی، همه‌ی اعضای واحد سیاسی، یا آن‌چه «پیکر سیاسی» می‌خواندند)؛ دوم، «مردم عادی» (بخشی از جمهور شامل آدم‌های معمولی، یا به معنای جدید: محرومان، ستم‌دیدگان، و فراموش‌شدگان)؛ و سوم، کل ملت، به معنایی فرهنگی.[11] آشکارا نادرست است که بگوییم هر کس از «مردم» سخن بگوید پوپولیست است. ارائه‌ی صورتی آرمانی از مردم ضرورتاً پوپولیسم نیست (به یاد آورید باکونین را که می‌گفت «مردم تنها خاستگاهِ حقیقتِ اخلاقی ‌اند ... منظورم آن تفاله‌ها و پس‌مانده‌های جامعه اند که به تمدن بورژوایی آلوده نشده‌اند»)، گرچه نارودنیک‌های روسی در اواخر قرن نوزدهم دقیقاً از پوپولیسم چنین تعبیری داشتند. آن‌چه تا این حد بدیهی نیست این است که حمایت از «مردم عادی» یا محرومان – حتی اگر با انتقاد صریح از نخبگان همراه باشد – شرط کافی پوپولیسم نیست. برای این که یک بازیگر یا جنبش سیاسی پوپولیست باشد، باید ادعا کند که «جزئی» از مردم همه‌ی مردم «است» – و ادعا کند که تنها پوپولیست می‌تواند این مردم واقعی یا حقیقی را به طور معتبر شناسایی یا نمایندگی کند. با استفاده از اصطلاحات رایج در رم باستان، می‌توان گفت که مبارزه در جهت منافع «عوام»، یا همان «مردم عادی»، پوپولیسم نیست. اما این که بگوییم «مردم رم» یعنی تنها «عوام» (و نه «اعیان»، بی‌خیالِ بردگان) – و این که بگوییم تنها نوع خاصی از سیاستمداران نماینده‌ی واقعیِ مردمِ واقعی اند: این پوپولیسم است. به همین ترتیب می‌توان گفت، در فلورانسِ دوران ماکیاولی، «مبارزه به نفع عوام علیه بزرگان» خودبه‌خود پوپولیسم نبود، اما اگر کسی می‌گفت که بزرگان، فارغ از گفتار و کردارشان، فلورانسی نیستند، این پوپولیسم بود.

پوپولیست‌ها خودشان اغلب اخلاقیات سیاسی را در چارچوب کار و فساد تعریف می‌کنند. این امر سبب شده است که بعضی از ناظران از پیوند میان پوپولیسم و ایدئولوژی «تولیدکننده‌گرایی» سخن بگویند.[12] پوپولیست‌ها مردم پاک، بی‌گناه، و همیشه سخت‌کوش را در تقابل با نخبگان فاسدی قرار می‌دهند که (غیر از پیشبرد منافع شخصی خود) واقعاً کاری انجام نمی‌دهند. در پوپولیسم دست‌راستی، مردم پاک، بی‌گناه، و همیشه سخت‌کوش را نه تنها در تقابل با نخبگان فاسد تن‌پرور بلکه در برابر پایین‌ترین قشر جامعه نیز قرار می‌دهند (یعنی آن‌هایی که واقعاً کار نمی‌کنند و مثل انگل از دست‌رنج دیگران ارتزاق می‌کنند). در تاریخ آمریکا، می‌توان به هواداران اندرو جکسون اشاره کرد که هم با «اشراف‌زادگان» در رأس جامعه مخالف بودند و هم با بومیان آمریکا و بردگانِ پایین‌تر از خودشان.[13] افزون بر این، پوپولیست‌های دست‌راستی معمولاً ادعا می‌کنند که میان نخبگانی که واقعاً جزئی از مردم نیستند و گروه‌های حاشیه‌نشینی که با مردم فرق دارند همزیستی وجود دارد. در آمریکای قرن بیستم، این گروه‌ها معمولاً عبارت بودند از نخبگان لیبرال از یک سو و اقلیت‌های نژادی از سوی دیگر. مناقشه بر سر شناسنامه‌ی باراک اوباما این منطق را به صورت تقریباً مضحکی آشکار کرد: به نظر دست‌راستی‌ها، رئیس جمهور در آنِ واحد، تجسم «نخبگان سواحل شرق و غرب» و «دیگریِ آمریکایی آفریقایی‌تبار»ی بود که هیچ‌یک واقعاً آمریکایی حقیقی نیستند.

به این ترتیب، می‌توان توضیح داد که چرا وسواس غیرعادی «معتقدان به توطئه‌ی جعل شناسنامه‌ی اوباما» این بود که اثبات کنند او نه تنها به طور نمادین بلکه آشکارا صاحب‌منصبی «نامشروع» و «غیرقانونی» بود – یک «غیرآمریکایی» که با شیادی بالاترین مقام کشور را غصب کرده بود. (این وسواس بسیار شدیدتر از گرایش دست‌راستی‌های دهه‌ی 1990 بود که بیل کلینتون را «رئیس جمهورِ شما» می‌خواندند – هرچند در هردو مورد رانه‌ی اصلی عبارت بود از اساساً نامشروع جلوه دادن عالی‌رتبه‌ترین مقام اجرایی کشور.)[14] همچنین، می‌توان به نخبگان پساکمونیستی و گروه‌های قومی‌ای مثل کولی‌ها در اروپای مرکزی و شرقی، یا «کمونیست‌ها» و مهاجران غیرقانونی (به قول سیلویو برلوسکونی) در ایتالیا اشاره کرد. در مورد اول، نخبگان لیبرالِ پساکمونیستی را واقعاً اهل کشور نمی‌دانند چون همدست قدرت‌های خارجی نظیر «اتحادیه‌ی اروپا» به شمار می‌روند و باورهایی بیگانه با میهن حقیقی دارند؛ کولی‌ها (محروم‌ترین اقلیت اروپا) اصلاً جایی در کشور ندارند. برای مثال، حزب پوپولیستی دست‌راستی افراطی موسوم به «جنبش برای مجارستان بهتر»، همیشه «جرم سیاسی» را به «جرم کولی‌ها» تشبیه می‌کند.[15]

اشتباه است که فکر کنیم پوپولیسم همیشه نوعی ملی‌گرایی یا میهن‌پرستیِ قوم‌محور است.

تصور اخلاق‌زده‌ی پوپولیست‌ها از سیاست آشکارا مبتنی است بر معیاری برای تمایز قائل شدن میان اخلاقی و غیراخلاقی، منزه و فاسد، مردمی که مهم اند، به قول ترامپ، و آن‌هایی «که هیچ اهمیتی ندارند.» اما لازم نیست که میان کار و متضاد آن تمایز قائل شوند. اگر «کار» نامشخص باشد، به آسانی می‌توان به نشانه‌های قومی متوسل شد. (البته اندیشه‌ی نژادپرستانه اغلب نژاد و تنبلی را برابر می‌پندارد، بی آن که مجبور باشد این معادله را صریحاً بیان کند: هیچ‌کس هرگز تصور نمی‌کند که سوءاستفاده‌کنندگان از نظام تأمین اجتماعی سفیدپوست باشند.) اما اشتباه است که فکر کنیم پوپولیسم همیشه نوعی ملی‌گرایی یا میهن‌پرستیِ قوم‌محور است. یک پوپولیست به شیوه‌های گوناگونی می‌تواند میان اخلاقی و غیراخلاقی تمایز قائل شود. همیشه باید نوعی تمایز میان مردم از نظر اخلاقی منزه و مخالفان‌شان وجود داشته باشد. آن‌چه پوپولیست‌ها را از دیگر بازیگران سیاسیِ کثرت‌ستیز متمایز می‌کند همین فرض وجود «مردم شریف» است. برای مثال، لنینیست‌ها و بازیگران مذهبیِ به شدت ناروادار تصور نمی‌کنند که مردم از نظر اخلاقی منزه‌اند و اراده‌ای مصون از خطا دارند. همه‌ی مخالفان کثرت‌گرایی پوپولیست نیستند.

پوپولیست‌ها دقیقاً مدعی نمایندگی چه چیزی هستند؟

برخلاف عقیده‌ی رایج، پوپولیست‌ها لزوماً با ایده‌ی نمایندگی مخالف نیستند؛ بلکه می‌توانند شکل خاصی از آن را تأیید کنند. پوپولیست‌ها با نمایندگی موافق‌اند، البته تا زمانی که نمایندگان راستین، با قضاوت صحیح و سپس عمل درست، مردمِ واقعی را نمایندگی کنند. بنابراین، پوپولیست‌ها نه تنها باید تعیین کنند که چه کسی واقعاً جزئی از مردم است بلکه باید درباره‌ی خواسته‌های حقیقیِ مردم واقعی هم اظهار نظر کنند.

پوپولیست‌ها معمولاً می‌گویند که خیر همگانیِ واحدی وجود دارد که مردم می‌توانند آن را تشخیص دهند و بخواهند، و یک سیاستمدار یا حزب (یا، حداقل، یک جنبش) می‌تواند به روشنی آن را در سیاست خود بگنجاند و محقق سازد.[16] به این معنا، همان طور که کَس مود و کریستوبال رویرا کالتواسِر، در اثر مهم خود درباره‌ی نمونه‌های تجربی پوپولیسم گفته‌اند، پوپولیست‌ها همیشه حداقل تا حدی «روسویی» به نظر می‌رسند، حتی اگر میان پوپولیسم و اندیشه‌ی دموکراتیک روسو تفاوت‌های مهمی وجود داشته باشد، امری که در ادامه به آن خواهم پرداخت.[17] به عبارت دیگر، پوپولیست‌ها تأکید می‌کنند که خیر همگانی واحدی وجود دارد که آشکارا می‌توان با عقل سلیم به آن پی‌برد و در سیاست درست واحدی آن را گنجانید، سیاستی که همه می‌توانند خواهانش باشند. چنین تأکیدی حداقل تا حدی نشان می‌دهد که چرا اغلب پوپولیسم را با ساده‌انگاریِ مشکلاتِ سیاست مرتبط می‌دانند.[18] برای مثال، ویکتور اوربان، رهبر پوپولیست دست‌راستیِ مجارستان، در مناظره‌های انتخاباتی در سال‌های 2010 و 2014 شرکت نکرد (و در هردو انتخابات پیروز شد). او در توضیح خودداری‌ از شرکت در مناظره‌ چنین گفت:

«حالا به بحث درباره‌ی سیاست احتیاج نداریم، آلترناتیوهای پیش روی‌ ما بدیهی‌اند ... مطمئن‌ام دیده‌اید که وقتی درختی وسط جاده می‌افتد و عده‌ی زیادی دورش جمع می‌شوند، چه اتفاقی می‌افتد. در چنین مواقعی، همیشه دو نوع آدم وجود دارد. آن‌هایی که درباره‌ی نحوه‌ی برداشتن درخت نظرات خیلی خوبی دارند و این نظرات را با دیگران در میان می‌گذارند و پند و اندرز می‌دهند. بقیه کسانی هستند که می‌فهمند بهترین کار این است که دست به کار شوند و درخت را از وسط جاده بردارند ... باید بفهمیم که برای بازسازی اقتصاد نه به نظریه بلکه به سی جوان قبراق احتیاج داریم که آستین بالا بزنند و همان کاری را که همه می‌دانیم، انجام دهند.»[19]

به نظر اوربان، سیاستِ درست همان چیزی است که عقل سلیم به آسانی می‌تواند تشخیص دهد. بدیهی است که چه باید کرد؛ لازم نیست که درباره‌ی ارزش‌ها بحث کنیم یا شواهد تجربی را بسنجیم. اما چنین کاری لازم است. دیدیم که پوپولیست‌ها وقتی برای دست‌یابی به قدرت تلاش می‌کنند هیچ رقیبی را مشروع نمی‌شمارند – به همین دلیل، شعار می‌دهند Abbasso tutti! («مرگ بر همه‌شون!»)، Que se vayan todos! («همه‌شون باید برن!»)، و Qu’ils s’en aillent tous! («همه‌شونو بندازین بیرون!»). بِپّه گریلو هم روزهایی را روز V نامیده است (حرف V اشاره‌ای است به vaffanculo ]گورتونو گم کنین![). به همین ترتیب، پوپولیست‌ها وقتی به قدرت می‌رسند هیچ اپوزیسیونی را قانونی نمی‌دانند. اما اگر پوپولیست‌ها تنها نمایندگان قانونی مردم‌اند، چرا از اول در قدرت نبوده‌اند؟ و وقتی به قدرت رسیدند، چطور ممکن است کسی مخالف آن‌ها باشد؟

آثاری که کارل اشمیت، نظریه‌پرداز حقوقی دست‌راستی، در فاصله‌ی دو جنگ جهانی نوشت بر چنین تصوری از «مردمِ» عاری از شکل‌های سیاسی به شدت تأثیر گذاشت.

این‌جا است که با وجه بسیار مهمی از فهم پوپولیست‌ها از نمایندگی سیاسی روبه‌رو می‌شویم: هرچند ممکن است چنین به نظر برسد که به نمایندگی دموکراتیکِ خواست و اراده‌ی مردم عقیده دارند، در عمل به نمایندگی «نمادینِ» همان «مردم واقعی» تکیه می‌کنند (مثل مفهوم «آمریکایی‌های واقعی»، اصطلاح محبوب جورج والاس). به نظر آن‌ها، «خود مردم» چیزی بیرون از رَویه‌های دموکراتیکِ موجود است، توده‌ای همگون و از نظر اخلاقی متحد که گویا اراده‌‌اش را می‌توان در تقابل با نتایج واقعی انتخابات در دموکراسی‌ها قرار داد. بی‌دلیل نیست که اصطلاح معروف (یا مفتضح) ریچارد نیکسون، «اکثریت خاموش»، تا این اندازه در بین پوپولیست‌ها محبوبیت دارد: اگر اکثریت خاموش نبودند، دولتی داشتند که نماینده‌ی واقعی آن‌ها بود.[20] اگر سیاستمدار پوپولیستی در انتخابات شکست بخورد، به این دلیل نیست که نماینده‌ی مردم نیست بلکه به این دلیل است که اکثریت هنوز جرأت نکرده‌اند که ابراز نظر کنند. پوپولیست‌ها تا وقتی که اپوزیسیون هستند، همیشه به مردمی همگون متوسل می‌شوند که «همان‌جا هستند» – در تقابلی هستی‌شناختی با صاحب‌منصبانی که در انتخاباتی واقعی، یا حتی فقط نظرسنجی‌ها، پیروز شده‌اند، انتخابات و نظرسنجی‌هایی که به نظر پوپولیست‌ها بازتاب اراده‌ی واقعی مردم نیست.

آثاری که کارل اشمیت، نظریه‌پرداز حقوقی دست‌راستی، در فاصله‌ی دو جنگ جهانی نوشت بر چنین تصوری از «مردمِ» عاری از شکل‌های سیاسی به شدت تأثیر گذاشت. آثار اشمیت، و جووانی جنتیله، فیلسوف فاشیست، همچون پلی بود که مفهوم دموکراسی را به نادموکراسی پیوند داد. این دو ادعا می‌کردند که فاشیسم می‌تواند بهتر از خود دموکراسی آرمان‌های دموکراتیک را عملی کند.[21] بر عکس، یکی از مخالفان اشمیت به نام هانس کِلسِن، حقوقدان و نظریه‌پرداز اتریشی دموکراسی، تأکید می‌کرد که اراده‌ی پارلمان با اراده‌ی مردم یکی نیست، و تشخیص اراده‌ی آشکار مردم در واقع ناممکن است. به نظر او، تنها می‌توان صحت نتایج انتخابات را بررسی کرد، و هر چیز دیگری (به ویژه وحدت ارگانیک «مردمی» دارای منافعی غیرحزبی) «توهمی فراسیاسی» است.[22]

این‌جا کاربرد واژه‌ی «توهم» موجه است. هرگز نمی‌توان همه‌ی مردم را فهمید و نمایندگی کرد – زیرا «مردم» هیچ‌گاه یکسان نمی‌مانند، حتی برای یک دقیقه: شهروندان می‌میرند، شهروندان جدیدی به دنیا می‌آیند. اما همیشه وسوسه‌ می‌شویم که ادعا کنیم می‌توان همه‌ی مردم را واقعاً شناخت.[23] روبسپیر کار خود را راحت کرد وقتی گفت که خودش مردم است (به همان معنای مورد نظر پادشاهانی که انقلاب فرانسه آن‌ها را از اریکه‌ی قدرت به زیر کشیده بود). معنادار است که انقلابیون فرانسوی هرگز نتوانستند به طور رضایت‌بخشی نشان دهند که نماد اصل حاکمیت مردمی هستند: نمی‌توان همه‌ی مردم را به معنای دقیق کلمه نشان داد، و نمادهای خاصی نظیر کلاه فریژی،[24] جوان تاجدار، یا هرکول هم بی‌تردید متقاعدکننده نبودند. ژاک لویی-داوید می‌خواست تندیس غول‌پیکر «مردم» را روی پون نوف نصب کند؛ قرار بود که در بنای این تندیس از مجسمه‌های خرد‌شده‌ی سلطنتی‌ استفاده کنند، و روی سطح مفرغی‌اش را با آثار آب‌شده‌ی «دشمنان مردم» تزئین کنند. (نقشه‌ی این کار تصویب شد اما فقط ماکتی ساخته شد.) این به اصطلاح مهم‌ترین بازیگر انقلاب (مردم حاکم) به «یهوه‌ی فرانسوی‌ها» تبدیل شد، یعنی اصلاً نمی‌شد آن را نشان داد. (تنها واژه‌ی «مردم» را می‌شد نشان داد: در جشنواره‌های انقلابی، پرچم‌های مزین به نقل‌قول‌هایی از کتاب قرارداد اجتماعی روسو را این سو و آن سو می‌بردند.)[25]

دست بر قضا، حالا می‌توانیم تفاوت‌های عمده میان نمایندگیِ پوپولیستیِ مردم و اراده‌ی عمومیِ روسو را مشخص کنیم. شکل‌گیری دومی مستلزم مشارکت واقعی شهروندان است؛ اما پوپولیست می‌تواند بر اساس معنای، مثلاً، «آمریکایی واقعی» حدس بزند که اراده‌ی حقیقی مردم چیست. چنین چیزی بیش از آن که «اراده‌ی عمومی» باشد، «روح ملی» است: برداشتی از دموکراسی که در آن عامل تعیین‌کننده «جوهر»، «روح»، یا، صریح‌تر بگویم، «هویت حقیقی» است و نه تعداد بیشتر. در نگاه اول، ممکن است چنین به نظر برسد که پوپولیست‌ها ادعا می‌کنند که نماینده‌ی اراده‌ی عمومی‌اند، اما در واقع ادعا می‌کنند که نماینده‌ی امری نمادین‌اند. با این همه، ممکن است کسی به نشانه‌ی مخالفت بپرسد مگر پوپولیست‌ها اغلب خواهان همه‌پرسی‌های بیشتر نیستند؟ بله. اما باید معلوم کرد که منظور واقعی پوپولیست‌ها از همه‌پرسی چیست.

پوپولیستها نمی‌خواهند مردم به طور مداوم در سیاست مشارکت کنند. قرار نیست که همه‌پرسی آغازگرِ فرایند بی‌پایان مشورت با شهروندان واقعی برای دست‌یابی به داوری‌های عمومیِ سنجیده باشد؛ هدف از همه‌پرسی تأیید همان نظر رهبر پوپولیست درباره ی مصلحت عمومیِ واقعی است، و نه تأمین مصالحی که به طور تجربی اثبات‌شدنی باشد. کاملاً منطقی است اگر از «پوپولیسم عاری از مشارکت» سخن بگوییم. در واقع، اگر نخبه‌ستیزی را معادل با لزوم توزیع هرچه گسترده‌تر قدرت بدانیم، در این صورت پوپولیست‌ها حتی ذاتاً نخبه‌‌ستیز نیستند. همان طور که پیشتر گفتم، پوپولیست‌ها تا زمانی که خودشان نماینده باشند، هیچ مشکلی با نمایندگی ندارند؛ به همین ترتیب، تا وقتی که خودشان نخبگان راهبر مردم باشند، با نخبگان مخالف نیستند. بنابراین، خام‌اندیشانه است که فکر کنیم پشت کسی مثل ترامپ را به خاک می‌رسانیم، اگر بگوییم خودش در واقع یکی از نخبگان موجود (البته نه نخبه‌ی سیاسی در معنای خاص کلمه) است؛ این امر در مورد سیاستمداران تاجرتبار در اروپا، از جمله کریستف بلوشه، پوپولیست سوئیسی، هم صادق است. آن‌ها می‌دانند که جزئی از نخبگان‌اند، حامیان‌شان هم می‌دانند؛ مهم این است که وعده می‌دهند که به عنوان نخبه‌ی واقعی از اعتماد مردم سوءاستفاده نخواهند کرد، و دستور کار سیاسی شفاف مردم را صادقانه اجرا خواهند کرد.

بنابراین، تصادفی نیست که پوپولیست‌های در قدرت (که در فصل بعد بیشتر به آن‌ها خواهم پرداخت) اغلب خود را «سرپرست» مردمی ذاتاً منفعل می‌شمارند. به حکم‌رانی برلوسکونی در ایتالیا توجه کنید: کمال مطلوب این بود که حامی برلوسکونی آسوده‌‌خاطر در خانه بنشیند، تلویزیون (ترجیحاً شبکه‌های متعلق به برلوسکونی) را تماشا کند، و کشورداری را به «شوالیه‌ای» بسپارد که کشور را مثل یک شرکت تجاری بسیار بزرگ اداره می‌کرد (که گاهی آن را «شرکت ایتالیا» می‌خواندند). لازم نبود که به عرصه‌ی عمومی وارد شد و مشارکت کرد. دومین کابینه‌ی اوربان در مجارستان، از سال 2010 به بعد، را در نظر بگیرید که (پس از فرایند فریب‌کارانه‌ی «مشورت ملی» از طریق پرسش‌نامه) قانون‌ اساسیِ ظاهراً معتبری را تدوین کرد، اما احساس نکرد که باید آن قانون اساسی را به رأی مردم بگذارد.

حالا می‌توان بهتر فهمید که چرا پوپولیست‌ها اغلب با «مردم» «قرارداد» می‌بندند (برلوسکونی و هایدر و «حزب مردم سوئیس»، که به شدت پوپولیست است، چنین کرده‌اند؛ شاید برخی به یاد آورند که در آمریکا هم نیوت گینگریچ از «قرارداد با آمریکا» سخن می‌گفت).[26] پوپولیست‌ها تصور می‌کنند که «مردم» می‌توانند با یک صدا سخن بگویند و حکمی لازم‌الاجرا صادر کنند که سیاستمداران صاحب‌منصب دقیقاً بر اساس آن (و نه بنا به تشخیص خود) عمل کنند. بنابراین، واقعاً احتیاجی به بحث نیست، چه رسد به مذاکرات پیچیده و طولانی در کنگره یا دیگر مجالس ملی. بنا به این ادعا، پوپولیست‌ها همیشه سخنگویان صادق مردم واقعی بوده‌اند و به شروط قرارداد پی برده‌اند. اما واقعیت این است که این حکمِ لازم‌الاجرا را اصلاً مردم صادر نکرده‌اند؛ دستور کارهای ظاهراً مفصلِ آن مبتنی بر تفسیر سیاستمداران پوپولیست است. متخصصان علوم سیاسی مدت‌ها است که نشان داده‌اند «اراده‌ی عمومیِ» واحد و کاملاً منسجم، خواب و خیالی بیش نیست،[27] و نباید این ادعای خوان پرون را باور کرد که «رهبر سیاسی کسی است که بنا به خواسته‌ی مردم عمل می‌کند.»[28] افزون بر این، وانمود کردن به این که چنین اراده‌ای وجود دارد مسئولیت‌پذیری دموکراتیک را تضعیف می‌کند. پوپولیست‌ها همیشه می‌توانند به مردم پشت کنند و بگویند، «ما دقیقاً همان کاری را کردیم که می‌خواستید، شما به ما اختیار دادید؛ اگر اشتباهی رخ داده، تقصیر ما نیست.» بر عکس، اگر نمایندگان آزادانه بنا به تشخیص خود عمل کنند، در این صورت باید هنگام انتخابات (یعنی زمان پاسخ‌گویی) مسئولیت تصمیم‌های خود را به گردن بگیرند. پوپولیست‌ها دوست دارند بگویند که آزادی عمل سیاستمداران به نوعی غیردموکراتیک است؛ اما واقعیت خلاف این است، و تصادفی نیست که قوانین اساسی دموکراتیکی که نقش نمایندگان را مشخص می‌کنند بر آزادی عمل آن‌ها، و نه پیروی از حکمی لازم‌الاجرا، تأکید می‌کنند.

کثرت‌ستیزی اخلاق‌زده‌ی اصولی پوپولیست‌ها و اتکای آن‌ها بر مفهوم بی‌اساس «مردم» نشان می‌دهد که چرا وقتی در انتخابات شکست می‌خورند، نتیجه‌ی «از نظر اخلاقی درستِ» رأی‌گیری را در تقابل با نتیجه‌ی واقعی انتخابات قرار می‌دهند. مثلاً ویکتور اوربان، پس از شکست در انتخابات سال 2002 مجارستان، ادعا کرد که «ملت نمی‌تواند در موضع اپوزیسیون باشد»؛ اندرِس مانوئل لوپز اوبرادور، بعد از ناکامی در انتخابات ریاست جمهوری مکزیک در سال 2006، گفت که «پیروزی دست‌راستی‌ها از نظر اخلاقی ناممکن است» (و خود را «رئیس جمهور قانونی مکزیک» خواند)؛[29] سازمان محافظه‌کار آمریکایی «میهن‌پرستان تی پارتی» هم ادعا کرد که رئیس جمهوری که اکثریت آرا را به دست آورده، دارد «برخلاف نظر اکثریت حکومت می‌کند.»[30] خیرت ویلدرز هم مجلس نمایندگان هلند را «پارلمانی قلابی» با «سیاستمداران قلابی» خوانده است. سرانجام، باید به دونالد ترامپ اشاره کرد که پس از هر شکست در انتخابات مقدماتی ریاست جمهوری آمریکا، این اتهام را تکرار می‌کند که رقبایش تقلب کرده‌اند و کل نظام انتخاباتی (از جمله خود «همایش ملی جمهوری‌خواهان») «دستکاری‌شده» است. به اختصار می‌توان گفت که، گویا هرگز مشکل این نیست که پوپولیست به اندازه‌ی کافی صلاحیت ندارد تا اراده‌ی مردم را نمایندگی کند؛ بلکه همیشه نهادها هستند که نتیجه‌ی انتخابات را خراب می‌کنند. بنابراین، حتی اگر این نهادها کاملاً دموکراتیک به نظر برسند، باز هم حتماً کاسه‌ای پشت نیم‌کاسه بوده که به نخبگان فاسد اجازه داده است تا به خیانت به مردم ادامه دهند. در نتیجه، توطئه‌‌پنداری جزئی از حشو و زوائد عجیبِ لفاظیِ پوپولیستی نیست بلکه جزء ناگسستنیِ پوپولیسم است و با منطقِ آن همخوانی دارد.

برگردان: عرفان ثابتی


یان ورنر-مولر پژوهشگر و استاد علوم سیاسی در دانشگاه پرینستون در آمریکا است. آن‌چه خواندید برگردانِ بخشی از فصل اولِ این کتاب اوست:

Jan-Werner Müller, What is Populism?, (Philadelphia: University of Pennsylvania Press, 2016).


[1]  همان طور که بعداً خواهم گفت، پوپولیست‌ها با نمایندگی مخالف نیستند؛ به همین دلیل، با تحلیل‌هایی که «دموکراسی پوپولیستی» را در تقابل با «دموکراسی نمایندگی» قرار می‌دهند، موافق نیستم؛ برای مثال، نگاه کنید به مقاله‌ی زیر که از دیگر جهت‌ها بسیار خوب است:

Koen Abts and Stefan Rummens, ‘Populism versus Democracy’, in Political Studies, vol. 55 (2007), pp. 405-24.

[2]  بعضی شواهد تجربی حاکی از آن است که رأی‌دهندگان به احزاب پوپولیستی از نارواداری و کثرت‌ستیزی آشکار هم حمایت می‌کنند. نگاه کنید به:

Agnes Akkerman, Cas Mudde and Andrej Zaslove, ‘How Populist Are the People? Measuring Populist Attitudes in Voters’, in Comparative Political Studies (2013), pp. 1-30.

[3] Claude Lefort, Democracy and Political Theory, trans. David Macey (Cambridge, UK: Polity, 1988), p. 79.

[4] Nancy L. Rosenblum, On the Side of the Angels: An Appreciation of Parties and Partisanship (Princeton, NJ: Princeton University Press, 2008).

[5]  همچنین نگاه کنید به:

C. Vann Woodward, ‘The Populist Heritage and the Intellectual’, in The American Scholar, vol. 29 (1959-60), pp. 55-72.

[6] Andrew Arato, ‘Political Theology and Populism’, in Social Research, vol. 80 (2013), pp. 143-72.

[7] ‘The Inaugural Address of Governor George C. Wallace, January 14, 1963, Montgomery, Alabama’, http://digital.archives.alabama.gov/cdm/ref/collection/voices/id/2952, accessed April 28, 2016.

[8]  در این بخش از سخنرانی والاس، برابر شمردن آمریکای واقعی با «جنوب» این کشور کاملاً آشکار است: «به من گوش کنید، جنوبی‌ها! شما پسران و دخترانی که به شمال و غرب این کشور رفته‌اید ... از زادگاه‌تان شما را فرا می‌خوانیم تا در سراسر کشور از ما حمایت کنید و به ما رأی دهید ... و می‌دانیم ... هر جا که باشید ... دور از قلب جنوب ... به ندای ما پاسخ خواهید داد زیرا گرچه شاید در دوردست‌ترین نواحی این کشور پهناور باشید ... قلب‌تان همیشه در جنوب است.» نگاه کنید به همان منبع.

[9]  همان منبع.

[10]  از دِیمون لینکِر سپاس‌گزارم که این نقل قول را به من نشان داد. نگاه کنید به:

‘CBS Weekend News’, Internet Archive, May 7, 2016, https://archive.org/details/KPIX_20160508_003000_CBS_Weekend_News#start/540/end/600.

[11] Margaret Canovan, The People (Cambridge, UK: Polity, 2005).

[12]  تولیدکننده‌گرایی صرفاً اقتصادی نیست بلکه مفهومی اخلاقی است که تولیدکنندگان را ارزشمند می‌شمارد. اندیشه‌ی سیاسی ژرژ سورِل مثال بارز این امر است.

[13] Michael Kazin, The Populist Persuasion: An American History (Ithaca, NY: Cornell University Press, 1998).

[14]  خوشبختانه، اکنون آثار پژوهشی فراوانی درباره‌ی معنای «شهروند بالفطره» وجود دارد. برای مثال، نگاه کنید به:

Paul Celement and Neal Katyal, ‘On the Meaning of ”Natural Born Citizen,”’ in Harvard Law Review, March 11, 2016, http://harvardlawreview.org/2015/03/on-the-meaning-of-natural-born-citizen.

[15]  در این مورد از ایوان کراستِف و ژولت انیِدی سپاس‌گزارم.

[16]  این‌جا ناگهان ممکن است که پوپولیست‌ها مدافع استنباط‌های معرفت‌شناختی از دموکراسی به نظر برسند.

[17] Cas Mudde and Cristobal Rovira Kaltwasser, ‘Populism’, in Michael Freeden et al. (eds), The Oxford Handbook of Political Ideologies (New York: Oxford University Press, 2013), pp. 493-512.

[18]  پی‌یِر رزانوالون گفته که پوپولیسم ساده‌سازی سه‌گانه‌ای را دربردارد: اول، ساده‌سازی سیاسی- جامعه‌شناختی‌ای که مردمی همگون را در تقابل با نخبگان فاسد قرار می‌دهد؛ دوم، ساده‌سازی رَویه‌ای و نهادیِ دنیای آشفته‌ی قوای میانجی؛ و سوم، ساده‌سازی پیوند اجتماعی که آن را به پیوند میان افرادی با هویت همگون فرو می‌کاهد. نگاه کنید به:

Pierre Rosanvallon, ‘Penser le populisme’, in La Vie des idees, September 2, 2011, http://www.laviedesidees.fr/Penser-le-populisme.html

[19]  به نقل از

Zsolt Enyedi, ‘Plebians, Citoyens and Aristocrats, or Where is the Bottom of the Bottom-up? The Case of Hungary’, in Hanspeter Kriesi and Takis S. Pappas (eds), European Populism in the Shadow of the Great Recession (Colchester, UK: ECPR Press, 2015), pp. 235-50; here pp. 239-40.

[20]  همان طور که جیل لِپور گفته، قبلاً این اصطلاح حسن تعبیری برای درگذشتگان بود، اما نیکسون آن را در اشاره به اکثریتی به کار برد که به ادعای او از جنگ ویتنام حمایت می‌کردند:

Jill Lepore, The Whites of Their Eyes: The Tea Party’s Revolution and the Battle over American History (Princeton, NJ: Princeton University Press, 2010), pp. 4-5.

[21]  برای مثال، نگاه کنید به:

Giovanni Gentile, ‘The Philosophic Basis of Fascism’, in Foreign Affairs, vol. 6 (1927-28), pp. 290-304.

[22] Hans Kelsen, Vom Wesen und Wert der Demokratie (1929; repr. Aalen: Scientia, 1981), p. 22.

کلسن همچنین نتیجه گرفت که دموکراسی مدرن ناگزیر باید دموکراسی حزبی باشد.

[23]  تصویر نمادین پوپولیستی مردم چیز کاملاً جدیدی نیست. بالدوس، از نظریه‌پردازان قرون وسطا، عقیده‌ای شبیه به نظریه‌ی «دو بدن پادشاه» داشت، که بر اساس آن مردم دو نوع بودند: از یک سو، مردم تجربی و همواره متغیر همچون گروهی از افراد و، از سوی دیگر، «مردم» جاودانی همچون «پیکری غیبی». نگاه کنید به:

Ernst H. Kantorowicz, The King’s Two Bodies: A Study in Medieval Political Theology (1957; repr. Princeton, NJ: Princeton University Press, 1997), p. 209.

«پیکر غیبی» خصلتی جمعی دال بر شخصیت (جمعی) تخیلی یا حقوقی داشت؛ به همین دلیل، مترادف با «پیکر خیالی»، «پیکر تخیلی»، و «پیکر مثالی» به کار می‌رفت. درست همان طور که همیشه امکان تمایز پیکر سیاسی پادشاه از پیکر طبیعی او وجود داشت، می‌شد پیکر سیاسی مردم (به قول بالدوس، «مردمی به‌هم‌پیوسته در پیکری غیبی») را از پیکر نهادیِ مردم جدا کرد. و درست همان طور که متناقض نبود که مخالفان چارلز اول «برای دفاع از شاه با شاه بجنگند»، پوپولیست‌ها ادعا می‌کنند که برای دفاع از مردم واقعی و بنابراین دموکراسی با نخبگانی که به طور دموکراتیک انتخاب شده‌اند، می‌جنگند. جملات یکی از پیروان چاوز نشان می‌دهد که دو بدن پادشاه همچنان سالم و سرحال است: «این که به ما هواداران چاوز بگویید که چاوز مرده است مثل این است که به مسیحیان بگویید که مسیح مرده است.» نگاه کنید به:

Carl Moses, ‘Bildersturm in Caracas’, in Frankfurter Allgemeine Zeitung, January 8, 2016, http://www.faz.net/aktuell/politik/ausland/amerika/venezuela-bildersturm-in-caracas-14004250-p2.html?printPagedArticle=true#pageIndex_2

[24]  کلاهی دوکی‌شکل و نرم که بردگان آزادشده در قلمرو امپراتوری رم می‌پوشیدند. پس از انقلاب فرانسه این کلاه به نماد رهایی مردم از نظام فئودال تبدیل شد. ماریان، نماد ملی آزادی در فرانسه، این کلاه را بر سر دارد. م.

[25] Pierre Rosanvallon, ‘Revolutionary Democracy’, in Pierre Rosanvallon, Democracy Past and Future, ed. Samuel Moyn (New York: Columbia University Press, 2006), pp. 79-97; here pp. 79-82.

زمانی جان کوئینسی آدامز گفت: «دموکراسی هیچ یادمان یا نشان و مدالی ندارد. نمی‌توان نقش و نگارش را روی سکه حک کرد. دموکراسی ذاتاً شمایل‌شکنانه است.» به نقل از:

Jason Frank, ‘The Living Image of the People’, in Theory & Event, vol. 18, no. 1 (2015), https://muse.jhu.edu/article/566086.

در واقع، پیش از دوران دموکراسی، تندیس‌های دموکراسی وجود داشت که اغلب لباسی ساده بر تن و ماری در دست داشتند (نمادی از عامی و، احتمالاً، بالقوه بدخواه بودن مردم). نگاه کنید به:

Uwe Fleckner et al. (eds), Politische Ikonographie: Ein Handbuch (Munich: C. H. Beck, 2011).

[26]  برای مثال، نگاه کنید به «قرارداد» حزب مردم سوئیس،

http://www.svp.ch/de/assets/File/positionen/vertrag/Vertrag.pdf

[27] Christopher H. Achen and Larry M. Bartels, Democracy for Realists: Why Elections Do Not Produce Responsive Government (Princeton, NJ: Princeton University Press, 2016).

[28]  به نقل از:

Paula Diehl, ‘The Populist Twist’.

نسخه‌ی دست‌نویس این اثر را دارم.

[29] Kathleen Bruhn, ‘”To Hell with Your Corrupt Institutions!”: AMLO and Populism in Mexico,’ in Cas Mudde and Cristobal Rovira Kaltwasser (eds), Populism in Europe and the Americas: Threat or Corrective for Democracy? (New York: Cambridge University Press, 2012), pp. 88-112.

[30] Mark Meckler and Jenny Beth Martin, Tea Party Patriots: The Second American Revolution (New York: Holt, 2012), p. 14.

http://www.aasoo.org/fa/articles/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%D9%BE%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Sat, 07 Apr 2018 18:20:25 +0000
محمد فتاحی: جنگ در کردستان سوریه؛ واقعیت چیست؟ http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67749:2018-04-04-03-36-19&Itemid=646 http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67749:2018-04-04-03-36-19&Itemid=646

با جنگ عفرین توصیف نیروهای مدافع این منطقه از دو طرف به اوج خود رسید؛ یگان های مدافع خلق به عنوان نیروی مدافع این منطقه از طرفی در کنار بقیه نیروهایی اسم برده میشود که هدف شان همه چیز جز جان انسان است. از طرف دیگر، همین نیرو با کموناردهای پاریس مقایسه میشود. واقعیت در این وسط گم شده است.  نه فقط این بلکه در این وسط ماهیت جنگ در سوریه هم همان عنوان را دارد که ژورنالیسم غربی از روز اول بدست داد؛ جنگ داخلی سوریه! در هشتمین سال جنگ در سوریه ضمن نگاهی مجدد و مختصربه آن، وقایع کردستان این کشور را آنطور که هست و نه آنطور که در موردش گفته میشود، می شکافیم.

علل شروع جنگ در وسوریه؛
تعریف ژورنالیسم هوادار قدرتهای غرب از روز اول فرمولی بدست داده که توسط اکثریت غالب قلم بدستان و "صاحب نظران" در اینمورد تکرار میشود؛ داستان ساده چنین است که در سوریه همزمان با بقیه کشورهای منطقه شروع انقلاب در بهار عربی، مردم به میدان آمدند و با سرکوب دولت این کشور مواجه شدند. در ادامه اعتراض مردم و سرکوب خونین دولتی، گروههای مسلح ضد دولتی هم مقاومت مسلحانه سازمان دادند و جنگ داخلی شروع شد.

طبق این داستان، دخالت کشورها و قدرت های بزرگ به بعد از این مرحله برمیگردد...

آنها که داستان شروع "جنگ داخلی" در لیبی را پیگیری کرده باشند، متوجه این واقعیت میشوند که تصویر مدیای غربی تقریبا چیزی مشابه است؛ آنجا هم به دنبال اعتراضات مردمی کشتار وسیع دولتی رخ میدهد و نهایتا نیروهای مخالف دولت دست به اسلحه می برند و جنگ دوطرفه میشود...!

ژورنالیسم رسمی غرب بطور اتوماتیک سیاست قدرت های غالب غربی را تعقیب و تبلیغ میکند. نتیجتا لازم به گرفتن ایراد به کار آنها نیست، چون اینها برای همین کار استخدام شده و ایجاد شده اند. اینکه گویا فقط در ایران اسلامی صدا و سیمای دولتی، ولایت فقیهی است، لطف بالایی هم هست نسبت به بقیه صدا و سیماهای جهان و منجمله "جهان آزاد"، که گویا نه فقط ولایت فقیهی نیستند که صدا و سیمای عین وقایع جهان اند. چیزی که کل این مدیای رسمی مخفی میکند، واقعیت بزرگتری است نه در سوریه و لیبی، که در سرتاسر جهان امروز.

شروع اعتراضات مردمی در سوریه و لیبی و خیلی کشورهای دیگر، همه جا بدون چون و چرا با سرکوب روبرو شد. در تمام تاریخ هم چنین بوده و هر تعرض مردمی برای سرنگونی حاکمان با سرکوب خونین پاسخ گرفته است. تفاوت تقریبا همه آنها با اعتراضات و انقلابات خاورمیانه در این بوده و هست که این یکی ها در دوره تقسیم مجدد جهان توسط قدرت های قلدر جهان رخ میدهند و این قدرت ها، همان روز و به دنبال هر اعتراضی، توسط دار و دسته های هم جنس خود، نیروی حاضر در صحنه اند. غرب و ناتو در مورد انقلاب همزمان مصر و تونس غافلگیر شدند، اما فرصت کردند برای لیبی و سوریه نقشه ریخته و برایش پول خرج کنند. در سوریه، طبق حتی اطلاعات قابل دریافت از ویکی پیدیا، طرح رژیم چنج در سوریه در سال ٢٠٠٥ توسط امریکا به نقشه عمل روز تبدیل شده بوده است. این یعنی دولت و دستگاههای جاسوسی امریکا از بدو اتخاذ سیاست رژیم چنج سراغ یارگیری و سازماندهی گروهها و باندهای تبهکار هم جنس خویش رفته و اقدامات لازم را به عمل آورده اند. بیخودی نیست که در شهر محافظه کار و مذهبی مرزی "درعا" در سوریه که ظاهرا مرکز شروع انقلاب در سوریه عنوان میشود، طبق  گزارشات مستند مدیای محلی، تعداد کشته های پلیس در همان تظاهرات های اولیه از تعداد کشته های مردم حاضر در تظاهرات بیشتر است. کشیش کلیسای حمص گواهی میدهد که گروههای اسلامی از بدو شروع اعتراضات مردمی، به هدف خونین کردن وقایع و قطبی کردن جامعه حول اهداف خویش، در درون تظاهرات ها، مردم و سربازان و پلیس را به رگبار بسته و کشتار کرده اند. تقریبا چیزی از نوع آتش زدن سینما رکس آبادان توسط تبهکاران اسلامی، به هدف قطبی کردن جامعه حول اهداف سیاسی خویش.

قدرت های غربی، در هر دو کشور لیبی و سوریه، دقیقا سراغ خونخوارترین های موجودات در اپوزیسیون آن کشورها رفتند و کارشان را پیش بردند. از لیبی که پیروزمند عبور کردند، در سوریه هم  آماده تر و با نقشه تر شروع کردند. چیزی که سناریوی سوریه را متفاوت کرد، نقش روسیه و ایست آن به امریکا و ناتو بود، که نقطه شروع عروج آن به عنوان قطب رقیب این دوره است.

در دنیای واقعی اوضاع این دو کشور اخیر، برعکس مصر و تونس، محصول تناسب قوای نیروهای داخل در درون آن کشورها نیست، بلکه محصول دخالت ویرانگر همین قدرت هایی است که در دل بحران جهانی امروز، مشغول تقسیم مجدد جهان اند. نتیجتا جنگ در سوریه مطلقا نه یک جنگ داخلی، که جنگ قدرت های رقیب جهانی در داخل خاک سوریه است. به همین دلیل عنوان "جنگ داخلی" برای وقایع این کشور بسیار گمراه کننده است.

واقعیات جنگ در کردستان سوریه

شکل گیری حزب اتحاد دمکراتیک و حکومت کردستان سوریه؛

به دنبال هجوم وسیع نیروهای سناریوی سیاه هوادار غرب در سوریه، رژیم بشار اسد مطمئن بود که توانایی رویارویی با چنین هجومی را ندارد. لذا با مشاورت متحدین اولیه اش یعنی روسیه و جمهوری اسلامی، وارد نقشه ای برای سنگربندی در مقابل اوضاع بحرانی افتاد. تحویل منطقه کردستان آن کشور به پ ک ک یکی از راههای آزاد کردن نیروی خود از آن مناطق و تمرکز در مناطق استراتژیک سیاسی نظامی بود. پ ک ک که قبلا سالها در سوریه مستقر و جنگ با ترکیه را از همانجا سازمان میداد، در متن رابطه تنگاتنگ با خانواده اسد، یک نیروی مورد اعتماد رژیم سوریه بود. شرط این معامله دور کردن آن بخش از سوریه از پیوستن به نیروهای هوادار غرب علیه رژیم حاکم بود.

پ ک ک همانطوریکه در مقطع حضور علنی و قانونی نیروهایش در شهرهای ایران زمینه های شکل گیری یک جریان طرفدار خود در کردستان ایران را فراهم آورده بود، که بعدها به اسم پژاک اعلام موجودیت کرد، در مقطع حضور در سوریه نیز همین زمینه را فراهم آورده بود، که محصول تشکیلاتی آن، بعدها حزب اتحاد دمکراتیک سوریه شد.

رژیم سوریه در آن دوره، با سیاست باز گذاشتن دست پ ک ک در جذب نیرو در کردستان آن کشور، سه هدف را تعقیب میکرد؛ از طرفی پ ک ک یک نیروی فشار سوریه به دولت ترکیه در متن اختلافات این دو کشور بود، از طرفی هم نیرویی بود که در دایره بلوک شرق که سوریه در آن حضور داشت، علیه دولتی از بلوک غرب یعنی ترکیه اقدام نظامی میکرد. یک نقش دیگر پ ک ک برای رژیم سوریه، امن کردن کردستان آن کشور برای رژیم حاکم بود. حضور پ ک ک و جنگ با ترکیه، با شعار کردستان بزرگ در آن مقطع، هر جوان ناسیونالیست کرد سوری را جذب واحدهای نظامی خود برای عملیات در ترکیه میکرد. به همین دلیل، در کردستان سوریه، علیرغم تمام بی حقوقی ها و ستم های رژیم حاکم و حتی خودداری از ثبت بخش زیادی از مردمان کردستان به عنوان شهروندان سوری و خودداری از صدور حتی شناسنامه، هیچ تحرک و جنبش سیاسی معترضی به رژیم حافظ اسد شکل نگرفت. در عوض، هر کس هوای کردایتی و پیوستن به جنبش ناسیونالیستی کرد را داشت، مستقیما جذب پ ک ک و در خدمت جنگ این سازمان با ترکیه، راهی واحدهای نظامی پ ک ک برای عملیات در خارج کشور سوریه می شد.

نتیجتا پ ک ک در مقطع تحویل گرفتن کردستان سوریه از بشار اسد، خمیرمایه و اسکلت لازم برای سازماندهی اداره امور در همه شهرهای کردنشین این کشور را داشت. اگر کسی در تاریخ پ ک ک سراغ نقطه مثبتی باشد، آن نقطه اتخاذ تصمیم دور کردن کردستان سوریه از جنگ وحوش متحد غرب با رژیم حاکم و تامین امنیت آن بخش از آن کشور است. علت چنین تصمیمی ابراز وجود این سازمان نه فقط به عنوان یک نیروی خارجی که در شکل حزب اتحاد دمکراتیک سوریه و در موقعیت نمایندگی طبقه حاکم در آن منطقه است. در هیچ جای این جهان نمیشود دولت و دم و دستگاه حاکم بر مملکتی را یافت که با سناریوی سیاه در آن کشور توافق کند. به این دلیل ساده که برای طبقه سرمایه دار هم لازم است جامعه ای باشد تا بر آن حاکمیت کند.

پ ک ک می توانست فریب قول های دولت اردوغان را در متن مذاکرات آن دوره بخورد و در کردستان سوریه به عنوان متحد غرب و ناتو ظاهر شده و آن مناطق هم سرنوشتی مثل بقیه مناطق آن کشور پیدا کنند. خوشبختانه پ ک ک منطقه نقد کردستان سوریه را در ترازوی معامله با قول دولت ترکیه نگذاشت. تصمیم به دفاع از امنیت و زندگی در کردستان سوریه، در متن سناریوی سیاه در کشوری که یک نقطه سالم در جغرافیای آن یافتنی نیست، سیاستی است که مثل مروارید در عمق این باطلاق می درخشد. تسلیح عمومی و مقاومت در مقابل داعش و بقیه حوش غرب، که محصول این سیاست درخشان است، به درست و به حق مورد حمایت بشریت آزاده در چهارگوشه جهان است. این سیاست به بشریت امکانی داد تا در دل ویرانی و کشتار میلیونی یک کشور، نقطه روشنی را از دور ببیند و برای حفظ آن تقلا کند.

انتقادات از پ ک ک

اولین انتقادات زمانی شروع شد که این سازمان منطقه کردستان سوریه را نه از طریق "قیام" که با پیشنهاد دولت مرکزی و به اصطلاح آن زمان مخالفین و منتقدین، از طریق معامله با رژیم بشار اسد در اختیار گرفته بود. پیشرفت های سریع در تسلیح عمومی و دفاع از امنیت و زندگی در آن منطقه، امکان بروز علنی بیشتری به این انتقاد ضداجتماعی و پروناتویی نداد.

این انتقاد جبهه هوادار غرب و متحدین آن بویژه حزب مسعود بارزانی و بخشی از ناسیونالیسست های کرد ایرانی بود که اساسا به دلیل عدم پیوستن پ ک ک به جبهه وحوش هوادار ناتو و امریکا در سوریه شکل گرفت. انتقاد بعدی این جبهه از سرکوبگری پ ک ک در مقابل مخالفینش در کردستان سوریه بود که هوادار پیوستن به جبهه ناتو و غرب بوده و توسط مسعود بارزانی مسلح شده بودند. پ ک ک اجازه حضور مسلح اینها در کردستان سوریه را نداد، اساسا به این دلیل که سیاست اینها کشیدن جنگ به کردستان سوریه بود و بعلاوه حزب بارزانی در جنبش ناسیونالیسم کرد به عنوان حریف پ ک ک قرار دارد.

انتقادات اخیر از پ ک ک و حزب اتحاد دمکراتیک ظاهرا تحت عنوان سکوت آنها در مقابل جمهوری اسلامی و یا کنار آمدن پ ک ک با جمهوری اسلامی در منطقه است. این ادعا کاملا درست است که پ ک ک موقعیت خود را در همراهی با هلال شیعه ترسیم کرده است، اما خود صاحبین این انتقاد جزو دایره ترکیه و عربستان و امریکا در منطقه اند و فراموش میکنند که کل اردوی ناسیونالیسم کرد بین قطب های درگیر در خاورمیانه تقسیم شده و آرزوی قلبی شان پیروزی ترکیه در کردستان سوریه و نابودی نیروی یگان های مدافع خلق در کردستان سوریه اند.

برای ما کمونیست ها، ارزش کار پ ک ک و حزب اتحاد دمکراتیک سوریه در اتخاذ سیاست کارت سفید در دل سناریوی سیاه سوریه است، که در خدمت حفظ امنیت و مدنیت و زیرساخت های جامعه در مناطق تحت کنترل شان است. در کنار اتخاذ چنین سیاستی، البته آنها سیاست خویش را برای چند و چون اداره جامعه در پیش گرفته اند و با دولت های مختلفی هم در ارتباط و هماهنگی به سر می برند. اینها به خودشان مربوط است و میتواند مورد نقد هر طرفی قرار بگیرد. سیاست ما در مورد نقش پ ک ک و حزب اتحاد دمکراتیک در سوریه، ماورای ماهیت ایدئولوژیک و یا سیاست ساخت و پاخت شان با این و آن به عنوان احزاب ناسیونالیست در این منطقه است. برای ما در این مقطع که سوریه در دل یک سناریوی سیاه کاملا ویران شده و امکان زندگی از تمام آحاد جامعه گرفته شده، مسئله مهم حفظ امنیت و مدنیت و امکان زندگی برای مردم در هر جای ممکن در چهارچوب آن جهنم است. به همین دلیل، صرفنظر از ماهیت سیاسی طبقاتی آنها، و صرفنظر از تعلق آنها به این و آن قطب امپریالیستی در منطقه، مادام که حافظ امنیت و مدنیت مناطق زیر کنترل خویش اند، از سیاست مسئولانه آنها دفاع کرده و دفاع شان در مقابل حمله وحوش اسلامی و جنایتکاران ترکیه را انسانی، برحق و شایسته دفاع از طرف تمام بشریت آزاده میدانیم.

انتقاد از ما!

در یک مورد از ما انتقاد شده که دفاع بی قیدوشرط ما از سیاست یک حزب ناسیونالیست و معامله گر و حاضر در جمع یک قطب ارتجاع منطقه ای در کنار جمهوری اسلامی، توهم پراکنی نسبت به ماهیت سیاسی ایدئولوژیک شاخه ای از ناسیونالیسم کرد است.

راستش چنین انتقادی از جنس انتقاد به سیاست ما در دفاع از رفراندوم کردستان عراق به بهانه قرار گرفتن شخصیت مرتجعی مانند مسعود بارزانی در راس آن بود. اگر چنین نقدی را کش بدهیم، لابد حمایت ما از کشور مستقل فلسطین به این دلیل که به حاکمیت دولتی دستگاه  اداری خودمختار فاسد فعلی ناسیونالیست ها و اسلامیون فلسطینی می انجامد، قابل نکوهش و محکوم است. با چنین سیاستی چرا می بایست کمونیست ها از جنبش بورژوایی افریقای جنوبی علیه آپارتاید نژادی حمایت کنند، مگر نه این است که به دنبال پیروزی آن جنبش، امروز کارگر سیاه پوست افریقایی بدست پلیس بورژوازی سیاهپوست کشتار میشوند؟ چنین نقدی از سر ایدئولوژیک، مانع روئیت نقش سیاسی یک نیروی معین در یک شرایط سیاسی اجتماعی مشخص است.  در کردستان سوریه، سیاست ما دفاع از یک سیاست معین است که به دفاع از مدنیت و امنیت انجامیده است، نه دفاع از یک نیروی سیاسی. نقدی که نگاهش نه از زاویه منافع آنی و آتی یک جامعه چندین میلیونی، که از سوراخ ایدئولوژی خود میگذرد، صرفنظر از هر ماهیت و نیتی، نمیتواند مسئولانه و اجتماعی باشد. نظیر چنین نقدی در جریان بحث احتمال سناریوی سیاه در ایران به منصور حکمت هم گرفته شد، چون گفته بود در دل سناریوی سیاه یک جامعه، آنچه قبل از هر چیزی اهمیت دارد، حفظ جامعه و مدنیت و امنیت است، که برای تامین آن هم کمونیست ها و هم بورژوازی میتوانند به موازات هم نقش ایفا کنند. در غیبت اینها جامعه ای هم وجود ندارد تا در آن، طبقات اجتماعی مبارزه و کشمکش طبقاتی خود را یکسره کنند. آنروز مورد نقد کمونیست ها و چپ های فرقه ای و نامسئول قرار گرفتیم که گویا در دل سناریوی سیاه چرا فکری به "مبارزه طبقاتی" نکرده و "فاصله طبقاتی" را فراموش کرده ایم!

در عراق دیروز، در غیبت یک نیروی مسئول حافظ امنیت، مردم ناچار بودند به نزدیک ترین کانگسترها و تبهکاران محلی پناه ببرند. امروز در سوریه نه از محلات و نه از امنیت و نه از زندگی خبری نیست؛ همه جا و وجب به وجب آن کشور را دستجات به اندازه کافی جنایتکار ویران کرده اند. در دل چنین اوضاعی، نیرویی که سیاست حفظ امنیت و جان مردم و زیرساخت های جامعه را در پیش گرفته باشد، تنها نیرویی است که برای انسان محروم در آن جهنم یک چطر امنیتی برافراشته است. ما از این چطر، صرفنظر از ماهیت سیاسی ایدئولوژیک  نیروی اتخاذکننده آن سیاست، دفاع بی قیدوشرط مان را از روز اول اعلام کرده ایم. و روز اول، تمام ناسیونالیست های چپ و راست ایرانی و کرد هوادار امریکا و ناتو، خواهان پیوستن نیروهای کردستان سوریه به "ارتش آزاد سوریه" بودند و برای شروع آن سناریو در ایران هم روزشماری میکردند. به همین دلیل هم، تمام ناسیونالیست های کردی که امروز "روژآوا" را قبله خود کرده و در حمایت از آن صف جلوتر از ما را هم اشغال کرده اند، آنروزهای اول، شرمنده موضع مسئولانه در سیاست حزب اتحاد دمکراتیک، در بارگاه اردوی وحشی دنیای دمکراسی و "جهان آزاد" بودند.

تعاریف غیر واقعی از پ ک ک و یگان های مدافع خلق

توصیف نیروهای ی پ گ به عنوان نیروهای آزادیخواه و برابری طلب، مقایسه آنها با کموناردهای پاریس، دادن پیشوند و پسوندهای اغراقی در تعریف نقش و فعالیت و هویت سیاسی شان، توصیف نیروهای چپ ناسیونالیست از این سازمان است. در حالیکه هیچکدام از این دو نیرو، یعنی نه پ ک ک و نه حزب اتحاد دمکراتیک سوریه، حتی در ادعای صوری و تبلیغاتی، جایگاهی برای خود به عنوان سوسیالیست و کمونیست و چپ تعریف نکرده اند، چسپاندن این عناوین به آنها، بیش از اینکه چیزی در مورد آنها در سوریه بگوید، گویای هویت ناسیونالیستی خود مدعیان این تعاریف و توصیفات است. به لحاظ سیاسی، پ ک ک نیرویی است که برای پذیرش در همین ساختار سیاسی زیر رهبری همین اردوغان ناسیونال فاشیست ترک می جنگد. در مقطع مذاکرات پ ک ک و اردوغان، سرتاسر ترکیه را اعتراضات توده ای فراگرفته بود، اما در مناطق تحت نفوذ پ ک ک در کردستان ترکیه، یک سکوت غیرقابل تصور به نفع همین حاکمین جانی حاکم بود. اگر دولت وقت ترکیه آنروز این سازمان را پذیرفته بود، امروز پ ک ک جزو حاکمیت همین دولت فعلی ترکیه بود. در تمام سالهای قبل تر زندگی پ ک ک در سوریه دوران حافظ اسد، به یمن نقش سیاسی آن در آرام کردن کردستان آن کشور، دولت سوریه حتی از دادن شناسنامه هم به مردمان مناطق کردنشین پرهیز کرده بود. در مقطع حضور علنی و رسمی پ ک ک در ایران هم، حتی مردمانی که در اعتراض به ربوده شدن عبدالله اوجلان به خیابان آمده بوده و هزینه اعتراض شان در سنندج را با خون داده بودند را به عنوان عوامل صهیونیسم نام برده و کارشان را محکوم کرد. صرفنظر از همه اینها، سیاست رسمی این حزب در تمام مناطق کردنشین چهار کشور منطقه، مدارا و کنار آمدن با دولت و حکومت های حاکم بر آن کشورهاست. در حالیکه تک تک این حاکمیت ها جزو جنایتکارترین های منطقه خاورمیانه اند. مانیفست اوجلان تحویل دست بسته تمام اپوزیسون در کردستان های مختلف به دولت های حاکم است. اسم بردن از چنین حزب و صاحب چنین برنامه و نقشه ای به عنوان های افراطی مثبت، نه فقط غیرواقعی که حقیقتا نشان ناسیونالیست عریان بودن تمام عیار مدعیان آن است.

اینها مقاومت جانانه این نیرو در مقابل داعش و ترکیه در سوریه را نشان کنار دست شان میدهند و شاهد می آورند که آزادیخواه ترین های زمان اند. هیچ آدم منصفی منکر نقش بالای ی پ گ در مقاومت و دفاع از مناطق خویش نیست، به همین دلیل هم این مقاومت مورد حمایت بشریت آزاده هست. اما کسی که  جایگاه ایدولوژیک و طبقاتی یک نیروی نظامی را با اشاره به کیفیت جنگی اش تعیین میکند، فراموش میکند که تاریخ پر است از نیروهای فاشیست و ناسیونالیست و سوسیالیست و کمونیست و مذهبی و اسلامی و مسیحی، که نقش نظامی بالایی ایفا کرده و کیفیت نبردهای شان از مهارت و توانایی های جدی برخوردار بوده است. مگر همین داعشی ها در جنبش خویش کم مقاوم و فداکار و از جان گذشته و سازش ناپذیرند؟ خلبانان فدایی ژاپنی در جنگ جهانی فداکاری ها و عملیات های انتحاری کمی برای حفظ قدرت ژاپن آن روز داشتند؟ سربازان ارتش سرخ و امریکا و انگلیس در مقابل آلمان هیتلری بد جنگیدند؟ و در همین ایران مگر میدان های مین ارتش عراق توسط قوه ایمان بسیجی و پاسدار خمینی پاک نشدند؟ این نیروها همه ایدئولوژیک و فداکار بودند، ولی فداکاری و قهرمانی تک تک شان در جهت منافع دولت و حزب و قدرت و جنبش خودشان بود. پیشمرگان حزب دمکرات کردستان ایران مگر واحد، واحد، فداکارانه برای عملی کردن پروژه عربستان در جنگ نیابتی با ایران به مناطق عملیاتی در کردستان نرفتند و جان شان را فدای آن سیاست نکردند؟ آیا آنها در میان همقطاران شان کم قهرمان و فداکار بودند؟ حالا چطوری کسی میتواند درجه فداکاری این قربانیان را نشان ایدئولوژی و باور مثبت و انسانی شان ارزیابی کند؟ کسی فدایی ناسیونالیست و اسلامی فلسطینی در مقابل وحوش اسرائیل را به دلیل میلیتانسی اش سوسیالیستی و کمونیستی ارزیابی میکند؟ معلوم است که نه! اما ظاهرا وقتی به فداکاری و میلیتانسی از نوع کردی میرسد، قضیه متفاوت میشود! آیا در این استاندارد دوگانه به جز دلایل قومی و ملی و یا "خونی" معیار دیگری نهفته است؟

ولت کردی؛
چیزی که آرزو بود و حالا باید سرنگون شود!
محمد فتاحی
تظاهرات های صدها هزار نفر در شهرهای کردستان عراق برای نان، برای دستمزد و حقوق های پرداخت نشده، برای آزادی و حرمت، علیه فساد و تبعیض و... مدتهاست صحنه های تکراری در سرتاسر آن منطقه است. و حالا که این یادداشت را می نویسم، بطور غریبی صحنه های وقایع تاریخی نزدیک به سه دهه گذشته به مانند فیلم فشرده ای در ذهن من رژه میروند؛ اعتراض نیروهای کوردایتی در شهر سلیمانیه سال ١٩٩١، علیه تظاهرات شوراها که شعار میدادند، "شورا شورا بس کنید، ملت از شما متنفر است "(شورا شورای چیتانه، میلله ت رقی لیتانه).  بعدها، اسم دولت اقلیم کردستان، ساختمان دولت اقلیم کردستان، اربیل پایتخت کردستان، کاک مسعود کردستان، مام جلال کردستان، همه و همه چه شادی و شوری، چه افتخاراتی و چه عظمت و غنیمتی شده بود برای ناسیونالیسم و طبقه حاکمه، تا سمفونی روزهای پیروزی اش را بنوازد.
آن روزها وسیعا از ناسیونالیست ها شنیده می شد که "فکر میکردند دولت و کشورداری فقط برای فارس و ترک و عرب آمده است، ما نشان میدهیم که کرد از آنها تواناتر و موفق تر جلو خواهد رفت..."  البته این را حقیقتا درست می گفتند. به زودی ثابت شد که دولتمدار و حاکم و رئیس و وزیر و وکیل "کرد"، دست برادران "فارس و ترک و عرب" خویش را از پشت بسته اند، در فساد، در جارو کردن پول و ثروت جامعه، در باز کردن حساب های بانکی بیشمار در غرب و شرق، در تبعیض و تحقیری که همه جا و به همه روا می بینند.... "دولت فارس" تنها در عدم پراخت دستمزدها به کارگران از آنها جلو بود. در سالهای اخیر، دولت کرد با عدم پراخت دستمزد کارگر و حقوق معلم و دکتر و پرستار و دانشگاهی و کارمندان بخش های مختلف، دست رقیب "فارس" خود را از پشت بسته است. با حذف وظیفه تامین آب و برق و خدمات اولیه شهری از لیست وظایف دولت "کرد"، انصافا اینها دست تقریا هر دولت بی وظیفه ای را در این جهان از پشت بسته اند.
همین "پیشروی" های دولت کردی اما البته کار دستش داده است؛ اگر روزی ساختمان پارلمان و بارگاه احزاب و رئیس و روسا و وکیل و وزیر مایه افتخار خیلی ها بود، امروز همان مردمی که روزی جهالت ملی و قومی طوق گردن شان برای بندگی سران قوم بود، حالا اگر دست شان برسد، خشت خشت دیوار آن افتخارات کذایی را در می آورند. آتش زدن مقرات و بارگاههای احزاب در ماه گذشته به هر رهگذر ساده ای میرساند که آن روزها که خرافه ناسیونالیستی و افتخار ملی و حاکمیت "کردی"  و "کرد" بودن میتوانست "ملتی" را دست بسته پشت سر مرتجعترین ها و فاسدترین های سیاستمداران و احزاب ناسیونالیست کرد ببرد، امروز اوضاع چیز دیگریست.
ما این واقعیت را در تمام دوران زمامداری ناسیونالیسم کرد بیان کرده ایم که دولت "خودی" همانطوریکه خود شاهدیم، تفاوتی با دول دیگر همین منطقه ندارد. دولت "کردی و فارسی و ترکی و عربی" و آن دیگری، هیچوقت به معنی دولت خودی برای "فارس و ترک و عرب و عجم" زبان نیست. دولت در تمام دنیا دولت طبقه حاکمه است. عنوان دولت خودی یک حقه بازی در روز روشن از طرف ناسیونالیست هاست. دولت فارس(ایرانی) دولت یک طبقه است همانطوریکه دولت ترک و عرب و آن دیگری است. به همین دلیل، صرفنظر از تفاوت های زبانی و احتمالا فرهنگی، سیستم سیاسی اقتصادی تمام آنها در پایه ای ترین شکل خود دقیقا مشابه هم اند. در همه آنها سرمایه دار استثمار کننده کارگر است. در همه آنها حرمت و کرامت و زندگی مردمان زحمتکش جامعه نزد حاکمان پشیزی ارزش ندارد.
گفتن این واقعیت به تنهایی اما دردی دوا نمیکند. تاکید بر این واقعیت آشکار تاکید است به ضرورت ایجاد صف متفاوت از طبقه سرمایه دار و ناسیونالیسم مدافع و ایدئولوژی آن. تاکید است بر ضرورت اتحاد کارگری برای رسیدن به دولت و قدرت خویش. تاکید است بر ضرورت حزب سیاسی متفاوت و مستقل و قدرتمند کردن جنبش خویش برای به دست گرفتن قدرت برای خود. بدون در پیش گرفتن چنین جهتی، چرخ زمان بر همان دور قبلی می چرخد و نسل بعداز نسل می آیند و مروند و تازه بعداز دوره ای طولانی از استثمار و تبعیض و ستم توسط دولت "خودی"، تازه باید به این واقعیت برگردیم که منظور از دولت خودی برای کارگر فقط دولت کارگری میتواند باشد و بس.

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Wed, 04 Apr 2018 03:35:13 +0000
ابراهیم تابت: سوریه: آغاز پایان یا پایان آغاز؟ http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67740:2018-04-02-21-30-17&Itemid=646 http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67740:2018-04-02-21-30-17&Itemid=646

پس از پیروزی در نبرد العلمین (۳ نوامبر ۱۹۴۲ در مصر) وینستون چرچیل اعلام کرد: «این پایان کار نیست، حتی آغاز پایان کار هم نیست، بلکه شاید پایان آغاز کار باشد.» همین جملات را می‌توان در مورد جنگ سوریه گفت.

ویرانه‌های غوطه شرقی

داعش گروهی بود که همه را می‌شد علیه آن بسیج کرد و امتیاز جنگیدن با آن در همین بود؛ با نابودی “دولت اسلامی” اما اکنون فاز تازه‌ای از جنگ آغاز شده است.

فابریس لانش، جغرافی‌دان و کارشناس مسائل سوریه، در مصاحبه‌ای به تاریخ ۱۴مارس با “رادیو اروپا ۱”، این طور ماجرا را خلاصه می‌کند: «تا وقتی مچ‌اندازی میان روسیه و آمریکا، و همچنین میان ایران و عربستان سعودی ادامه دارد، سوریه رنگ صلح را نخواهد دید. هر یک از این بازیگران در صحنه سوریه خواهد کوشید نفوذ منطقه‌ای خود را تضمین کند. این یک جنگ جهانی است که از طریق نیروهای وابسته هم‌اکنون دارد اتفاق می‌افتد.»

تداوم جنگ نفوذ

رژیم سوریه و متحدانش مصمم‌اند که آخرین سنگرهای جهادگرایان مخالف را تسخیر کنند. ترک‌ها حضور “حزب اتحاد دموکراتیک (پ‌ی د) به عنوان حزبی کرد را در نزدیکی مرزهایشان نمی‌توانند تحمل کنند. به بهانه حضور ایران و حزب‌الله در سوریه، احتمال مداخله اسرائیل را نیز نباید منتفی دانست. برخلاف وعده ترامپ، آمریکا نیز بعید است به این زودی خاک سوریه را ترک کند، و طرح ایجاد یک نیروی مرزی سی هزار نفری کرد و عرب تحت فرماندهی آمریکا خود مؤید همین امر است. هدف آمریکایی‌ها مشخص است، جلوگیری از تولد دوباره دولت اسلامی و البته ممانعت از نفوذ بیشتر ایران در منطقه. آن‌طور که از سخنان وزیر امور خارجه سابق آمریکا، رکس تیلرسون، در دانشگاه استنفورد در نیمه ژانویه برمی‌آید، آمریکایی‌ها همچنین درصدد ایجاد شرایط برای خروج اسد از قدرت هستند.

آمریکا مشخصاً روی کردها برای فشار علیه رژیم سوریه، ایران و روسیه شرط بسته است، و این شرط‌بندی البته نصفه نیمه، پرخطر و بسیار نامطمئن است. همزمان، حضور کردها در شهرهایی مثل رقه و منبج رفته رفته خشم ساکنان عرب این مناطق را برانگیخته است. همه اینها نشان می‌دهد که جنگ نفوذ میان بازیگران اصلی نبرد ادامه دارد و هنوز مانده که فصل درگیری نظامی پایان یابد.

>

ابراهیم تابت، روزنامه‌نگار و تاریخ‌نگار لبنانی، نویسنده کتاب «تاریخ مختصر خدا»

همین تازگی رژیم سوریه و ترکیه دور تازه‌ای از حملات را ترتیب دادند. رژیم اسد کوشید وارد منطقه نفتی ثروتمند استان دیرالزور، در شرق فرات شود، و البته در آنجا به سد نیروهای آمریکایی برخورد و توفیقی نیافت. ارتش سوریه همچنین با تکیه بر متحدانش عملیاتی را در استان ادلب آغاز کرد، که آخرین پایگاه شورشیان است، و سپس در فوریه، به غوطه شرقی هجوم برد.

به بهای بمباران گسترده و مرگباری که قربانیان آن صرفاً نظامیان نخواهند بود، اسد سرانجام خواهد توانست کنترل این منطقه را به دست بگیرد. آنکارا نیز در این مدت بیکار نبوده است. نیروهای ارتش آزاد سوریه، تحت حمایت ترکیه، پس از هجوم به کانتون کردی عفرین، توانستند این شهر را تصرف کنند. و البته این امر محقق نشد، مگر با موافقت ضمنی و تاکتیکی روس‌ها که پیش از آغاز عملیات موسوم به “شاخه زیتون”، نیروهایشان را از عفرین خارج کردند. ترکیه پس از تصرف عفرین، تهدید کرده که دامنه عملیاتش را تا رود فرات گسترش دهد و اعلام کرده که درصدد پاکسازی تمام منطقه مرزی، و تبدیل آن به منطقه امن برای اسکان پناهندگانی است که هم‌اکنون در خاک ترکیه به سر می‌برند. با توجه به عدم حمایت آمریکایی‌ها، چنین اقدامی از جانب ترکیه ممکن است کردها را مجبور به گردش به سمت روسیه و ایران کند.

به فهرست درگیری‌ها پس از داعش، مورد دیگری را نیز باید اضافه کرد: در ماه فوریه، در جریان حمله هوایی به پایگاه‌های ایران در سوریه، سامانه دفاعی سوریه یک جنگنده اف-۱۶ اسرائیلی را سرنگون کرد. نشانه‌ای دیگر حاکی از این که فصل جنگ هنوز تمام نشده و بازیگران همچنان درصدد تعیین قلمروی خویش‌اند.

یک سوریه تقسیم شده

حتی اگر تقسیم سوریه به لحاظ حقوقی و قانونی (به اصطلاح “دو ژور”) منتفی باشد، و حاکمیت دولت مرکزی روی کاغذ بر تمام کشور تسری یابد، باز هم احتمالاً سوریه در عمل و به صورت دوفاکتو به سه منطقه نفوذ روسی-ایرانی، آمریکایی و ترک تقسیم خواهد شد.

بخش بزرگی از جمعیت سوریه تحت نفوذ و کنترل روسیه و ایران خواهد بود. ترکیه قیمومیت خود را بر قلمرویی در امتداد مرزش با سوریه، از استان ادلب تا غرب فرات گسترش خواهد داد. و البته این باعث افزایش تنش میان آنکارا و واشنگتن خواهد شد، مگر آنکه آنها در غیاب و پشت سر کردها با هم توافق کنند. در این صورت حوزه نفوذ آمریکا محدود به منطقه تحت کنترل کردها در شرق فرات خواهد بود. توافق آمریکایی‌ها و ترک‌ها البته رویای خودگردانی کردها را در سوریه بر باد خواهد داد. در چنین وضعیتی، به لطف حمایت روسیه و ایران، اسد در قدرت خواهد ماند. امروز شرایط به گونه‌ای است که او حاضر به دادن امتیازات لازم برای امکان طرح‌ریزی یک راه‌حل سیاسی برای سوریه نیست.

در این سناریوی احتمالی، نمایندگان مخالفان “میانه‌رو” به شرط آنکه خواستار خروج اسد از قدرت نباشند، بر سر سفره او خواهند نشست و در حکومت سوریه سهیم خواهند شد.

هر اتفاقی بیفتد، ساده‌انگارانه خواهد بود اما، اگر فکر کنیم حاصل کار نظامی دموکراتیک خواهد بود. تا وقتی که بشار اسد در قدرت است، مطمئناً در آینده نزدیک، رژیم سوریه مورد تأیید غرب و پادشاهی‌های نفتی قرار نخواهد گرفت. آنها بدون تغییر سیاسی بنیادی سوریه، برای بازسازی این کشور هیچ کمک مالی‌ای نخواهند کرد.

یک مسأله مهم دیگر به پیامدهای جمعیت‌شناختی جنگ (جابه‌جایی‌های اجباری و بعضاً پاکسازی‌های قومی-مذهبی) مربوط می‌شود. سرنوشت هفت میلیون پناهنده سوری در کشورهای دیگر را نیز نباید فراموش کرد. بعید است که اکثر آنها در آینده نزدیک بتوانند به خانه‌های خویش بازگردند. بسیاری از این خانه‌ها ویران شده، و البته خود رژیم نیز در پذیرش دوباره آنها محتاط است. رژیم سوریه منفعت خود را در کاهش وزن جمعیتی سنی‌هایی می‌بیند که اکثرشان مخالف اسد هستند.

https://www.radiozamaneh.com/388618

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Mon, 02 Apr 2018 21:29:00 +0000
نگاهی به بحران تأمین اجتماعی ایران: ورشکستگیِ‌ نظام http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67737:2018-04-02-21-23-55&Itemid=646 http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67737:2018-04-02-21-23-55&Itemid=646

۱۳۹۶ سال عیان شدن و از پرده بیرون افتادن بحران‌ها و ناکارآمدی‌هایی بود که پیشتر به لطف اندوخته‌های ارزی و دستگاه چاپ پول بانک مرکزی پنهان می‌شد. این بار اما حتی وعده‌های «بهبود اوضاع» پس از برجام نیز رنگ باخت. لغو بخشی از تحریم‌ها، بازگشت به بازار نفت، معاف ماندن از کاهش سهمیه تولید روزانه، افزایش قیمت نفت و رفت و آمد چند ده جین هیئت تجاری و بازرگانی هم کارساز نشد و بحران پنهان شده از پرده بیرون افتاد و ایران را تکان داد.

https://www.radiozamaneh.com/u/wp-content/uploads/2018/01/bazneshastegan-160x97.jpg 160w">

ناتوانی صندوق‌های بازنشستگی در پرداخت مطالبات به اعتراض‌های متعدد در سال‌های گذشته انجامیده است.

به روایت آمارهای رسمی صادرات نفت پس از توافق هسته‌ای بیش از ۲ برابر شده، بیش از ۵۰۰ هیئت اقتصادی و تجاری میهمان چند روزه مقام‌های عالیرتبه نظام بودند، سرمایه‌گذاری داخلی و خارجی افزایش یافت و رشد اقتصادی از ۶ درصد پیش‌بینی شده هم عبور کرد. دستاورد این همه اما خشم عمومی سپرده‌گذاران موسسه‌های مالی و اعتباری ورشکست شده، کارگران شرکت‌های ناتوان از تولید، دستمزد و مستمری‌بگیران صندوق‌های بازنشستگی و جویندگان کار بود که خیابان‌های بیش از ۸۰ شهر را برای چند شب تسخیر کردند.

برپایه اعلام وزارت کشور جمهوری اسلامی شمار تجمع‌های اعتراضی نزدیک به ۲ برابر یکسال قبل بوده و معترضان بیشتر و وسعت جغرافیایی اعتراض‌ها گسترده‌تر شده است.

انباشت بحران

ریشه اعتراض‌های دی را باید در سال‌ها و حتی دهه قبل جستجو کرد. از آغاز دهه ۷۰ خورشیدی که دولت وقت شرکت‌های دولتی را به بخش خصوصی – بخوانید دیگر نهادهای حکومتی – واگذار  و تحت عنوان کاهش تصدی‌گری و حذف قوانین و مقررات مانع تولید و سرمایه‌گذاری زمینه را برای تضعیف بزرگترین نهاد تامین اجتماعی – سازمان بیمه تامین اجتماعی- فراهم کرد.به گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی سازمان تامین اجتماعی در آستانه ورشکستگی دارد. صندوق‌های بازنشستگی ورشکسته شده و بدون کمک دولت توان پرداخت حقوق بازنشستگان را ندارند و بازنشستگان تشکیل دهنده بخش زیادی از اعتراض‌های امسال بودند.


بخشی از گزارش‌های زمانه در باره وضعیت بحرانی تامین اجتماعی را بخوانید:

«ورشکستگی سازمان تامین اجتماعی را تهدید می‌کند»

بدهی دولت به تامین اجتماعی؛ ۱۱۰ هزار میلیارد تومان

حل بحران مالی سازمان تامین اجتماعی در گرو رونق تولید یا همت دولت؟

تامین اجتماعی، نولیبرالیسم روحانی و برنامه ششم توسعه

سه گزارش از وضعیت صندوق‌های بازنشستگی و سیاست‌های دولت دوازدهم برای بازنشستگان را بخوانید:

دو صندوق بازنشستگی ایران ورشکست شدند

در دولت دوازدهم، در برای بازنشستگان بر همان پاشنه می‌چرخد؟

 


دلیل ورشکستگی و وضعیت بحرانی صندوق‌های بازنشستگی و تامین اجتماعی به روایت کارشناسان دولتی افزایش تعداد دریافت کنندگان مستمری و خدمات به نسبت بیمه شدگان است. واقعیت اما بدهی انباشت دولت به صندوق‌ها و تهاتر بدهی‌های دولتی با شرکت‌های در آستانه ورشکستگی است.

بدهی دولت به سازمان تامین اجتماعی هر دو سال یک بار دو نیم برابر بیشتر و کسری نقدینگی سازمان برای امسال ۱۱ هزار میلیارد تومان برآورد شده است.

میزان بدهی دولت به سازمان تامین اجتماعی در شش ماه نخست امسال به ۱۴۱ هزار میلیارد تومان رسید و سازمان برای جبران کسری بودجه ناچار به استقراض ۲۵ هزار میلیارد تومان از نظام بانکی شد.

دولت در قانون بودجه سال آینده پیش‌بینی کرد: ۵۰ هزار میلیارد تومان از بدهی به سازمان تامین اجتماعی را با استفاده از راهکارهای زیر پرداخت کند:

۱ـ ارائه حق‌الامتیاز، انحصارات و حقوق مالکانه پس از محاسبات دقیق کارشناسی توسط کارشناسان خبره‌ای که به تایید هیات وزیران می‌رسد، با اولویت مالکیت و حقوق مالکانه در سواحل و جزایر به شرط اجرای پروژه‌های توسعه‌ای در مناطق مذکور. ۲ـ تامین خوراک انرژی، ایجاد و ارائه امتیازات منطقه ویژه انرژی در مناطق نفت‌خیز با اولویت بالا بردن بازدهی نفت در داخل کشور و با قیمت‌های ترجیحی. ۳ـ واگذاری پروژه‌ها و طرح‌های تملک دارایی‌های سرمایه‌ای مهم در دست اجرای کشور.

در همین حال سازمان تامین اجتماعی به واگذاری بنگاه‌هایی که سود‌ده نیستند، مکلف شده است. مدیرعامل سازمان سرمایه‌گذاری تامین اجتماعی از واگذاری ۱۵۸ بنگاه تحت مالکیت این مجموعه در دو سال آینده خبر داده است.

چرخه تحمیل بدهی به تامین اجتماعی

مقصر اصلی بحران کٌشنده تامین اجتماعی دولت در مقام بزرگ‌ترین کارفرما است. دولت جمهوری اسلامی طی سال‌های گذشته بیش از ۱۶ مورد بیمه تکلیفی را به سازمان تامین اجتماعی تحمیل کرده بدون آنکه سهم خود را در حق بیمه این گروه بپردازد. مجلس شورای اسلامی شمار بیمه شدگان تکلیفی که دولت باید حق بیمه آنان را بپردازد، بیش از چهار میلیون تن اعلام کرده است.

دولت همچنین از پرداخت حق بیمه سهم دولت نیز خودداری کرده و با انباشت بدهی‌، شرکت‌های دولتی را به تامین اجتماعی واگذار کرده است تا این سازمان به یکی از بزرگترین بنگاهداران تبدیل شود. صورت‌های مالی تامین اجتماعی نشان می‌دهد سهم بدهی دولت از مجموع مطالبات سازمان از ۲۸ درصد به بیش از ۷۰ درصد رسیده است.

سهم درآمدهای سازمان از محل سرمایه‌گذاری – یا همان شرکت‌های تحت مالکیت- نیز به حدود یک سوم ( از ۳۰ درصد به ۱۱ درصد) کاهش یافته است.

با این حال دولت که بزرگترین بدهکار تامین اجتماعی است، همچنان به تهاتر مطالبات با سازمان اصرار می‌ورزد و پیش‌بینی کرده است یک سوم مطالبات این سازمان را با واگذاری سهام دولتی و یا حق انحصار واردات و توزیع تسویه کند.

تیر آخر

در چنین وضعیتی هیئت دولت به کاهش هزینه‌های تامین اجتماعی اصرار دارد. یکی از راهکارهای پیشنهادی که به نظر می‌رسد سال آینده در دستور دولت و مجلس قرار گیرد، کاهش پرداخت به مستمری بگیران و بازنشستگان است. معاون اقتصادی وزارت کار پیشنهاد کرده است: حقوق بازنشستگان از ۳۰ روز به ۱۶ روز کاهش یابد، یعنی معادل نصف مبلغی که تا به حال پرداخت شده است.

دیگر تصمیم جنجالی دولت و مجلس واگذاری منابع درآمدی حاصل از حق بیمه درمان تامین اجتماعی به وزارت بهداشت و درمان تحت عنوان طرح تحول سلامت است. طرحی که تا به دلیل کمبود منابع مالی حاصل از فساد اقتصادی خدمات آن کاهش یافته و مسعود پزشکیان نماینده مجلس آن را «گند دولت» توصیف کرده است.

دولت اما در قانون بودجه سازمان تامین اجتماعی را موکلف کرد درآمدهای بیمه درمان را به سازمان بیمه سلامت – که در آستانه ورشکستگی قرار دارد- انتقال دهد. به‌رغم اعتراض تشکل‌های کارگری مجلس به این پیشنهاد رای مثبت داد تا اختلاف چند ساله وزارت کار و بهداشت به نفع وزیر بهداشت پایان بگیرد.

بیمه سلامت هم پیش از تصویب این پیشنهاد در مجلس بسته خدماتی را کوچک‌تر کرد و خدمات دهی به بیمه شدگان را تنها به مراکز درمانی دولتی محدود کرد. همزمان وزارت بهداشت و درمان با اجرای طرح خودگرانی، بیمارستان‌ها و مراکز درمانی دولتی را به تامین منابع مالی با فروش خدمات و کاهش هزینه – از طریق خرید خدمات- مکلف کرده است.


بیشتر بخوانید: مجموعه‌ای از گزارش‌های زمانه در باره طرح تحول سلامت

پایان بیمه سلامت، شروع خصوصی‌سازی درمان

نشانه‌های شکست بیمه سلامت: خدمات محدودتر می‌شود

فساد مالی در «طرح تحول سلامت»


طرح‌های چندگانه دولت برای کاهش خدمات تامین اجتماعی صندوق‌های بازنشستگی را نیز نشانه گرفته. دولت صندوق‌ها را به واگذاری بنگاه‌هایی که پیشتر به‌ازای مطالبه از دولت به آنها واگذار شده بود، مکلف کرده است.

این طرح‌ها که در راستای اصلاح قانون کار و تحت عنوان حمایت از تولید به صورت تدریجی تدوین و اجرایی خواهد شد، راهکار دولت برای جلوگیری از ورشکستگی کامل صندوق‌های تامین اجتماعی و بازنشستگی است که به براساس اعلام مرکز پژوهش‌های مجلس ۶۹ درصد جمعیت را تحت پوشش دارند.

بحران بزرگ در راه است

اعتبار مالی صندوق‌ها برای پرداخت حقوق و مزایای بازنشستگان در سال‌های آینده ۹۰ هزار میلیارد تومان برآورد می‌شود. آنهم در شرایطی که شمار بیمه شدگان شاغل روز به روز به دلیل تداوم رکود اقتصادی کاهش می‌یابد، شرکت‌های تامین اجتماعی و صندوق‌های بازنشستگی به مرز ورشکستگی رسیده‌اند و دولت هم همچنان سهم خود به صندوق‌ها را نمی‌پردازد.

همزمان با این وضعیت امید به بهبود وضعیت اقتصادی ناشی از افزایش تجارت جهانی پس از لغو تحریم‌ها و حضور سرمایه‌گذارن بین‌المللی در ایران رو به خاموشی است و چه بسا صادرات نفت نیز محدودتر شود که معنای جز کاهش درآمدهای ارزی و ذخیره ارزی ندارد.

در چنین شرایطی دولت همچنان باید به استقراض از بانک مرکزی و بانک‌ها ادامه دهد. وضعیت شکننده نظام بانکی که به توقف بخشی از فعالیت‌های بانکی انجامیده، راهکاری غیر از استقراض از بانک مرکزی و تزریق نقدینگی بدون پشتوانه برای جبران هزینه‌ها که به معنای رشد نقدینگی، کاهش ارزش پول و در نهایت افزایش نرخ تورم خواهد بود، نخواهد داشت. وضعیتی که به گفته معاون اقتصادی وزیر کار جمهوری اسلامی نشانه بحرانی عظیم در آینده نزدیک است که می‌تواند به اعتراض‌های گسترده‌تر از آنچه که در دی ۹۶ رخ داد، بیانجامد.

https://www.radiozamaneh.com/386939

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Wed, 04 Apr 2018 21:22:29 +0000
ثریا شهابی: آقای شایگان در زندگی و در مرگ http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67705:2018-04-02-01-47-41&Itemid=646 http://iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=67705:2018-04-02-01-47-41&Itemid=646

تاریخ زنده اپوزیسیون “ناسیونال سوسیالیسم خلقی”
درگذشت داریوش شایگان در سن هشتاد و سه سالگی٬ از چهره های ملی - مذهبی دنیای سیاست در ایران٬  بار دیگر نظرات او در مورد تغییر نظام پادشاهی به جمهوری اسلامی٬ نقش روشنفکرانی چون او٬  و “آموزش” های زندگی سیاسی او را زیر نورافکن رسانه های اصلی فارسی زبان در داخل و خارج از کشور٬ قرار داد.
مرگ او فرصتی بدست داد که همه رسانه های راست٬ در قدرت و در اپوزیسیون٬ موخرترین اعترافات او علیه جنبش سیاسی که شایگان به آن تعلق داشت را بعنوان یک سلسله “حقایق٬ ” علیه چپ و “چپ زدگی” بطور کلی در سیر انقلاب ۵۷ تا به امروز٬ در بوق و کرنا کنند و آخرین “دستاورد” های آقای شایگان در پایان زندگی را بعنوان آموزش های “معقول” سیاسی چهل سال گذشته به خورد نسل انقلاب ۵۷ و نسل های بعدی آن دهند.  تلاش میکنند٬  تا به این ترتیب سهم گذاری او  در زندگی را٬ با آخرین اظهارات یا “اعترافات” پیش از مرگ او٬ تکمیل کنند! به این امید که در شرایط متحولی که جنبش محرومان میرود جمهوری اسلامی ایران را هم به یک “رژیم سابق” دیگر تبدیل کند٬ در مقابل تجدید حیات “خطر چپ زدگی” در دل تحولات امروز “مصونیت” ایجاد کنند.
هرچند که  طول عمر این تلاش ها چند روز و چند هفته بیشتر نیست٬ با این وجود پرداختن به این تلاشها لازم است. هرچند که امروز٬  تحرکات و شعارها و ابتکارات جنبش کارگری٬ دانشجویی٬ زنان٬ و محرومین در سراسر ایران٬ فی الحال مهر چپ و کارگری بر تحولات آینده ایران زده است!  و اگر اسلحه و پول و معاملات و توطئه ها از بالا در حاکمیت و در محافل قدرت های جهانی و منطقه ای مانع ایجاد نکند٬ این چپ کارگری - کمونیستی راه پیشروی خود را باز میکند! با این وجود توضیحی کوتاه به این تبلیغات “ضدچپی” لازم است. لازم است ادعاها٬ اعتراف ها٬ حقایق و دروغ ها٬ بخصوص برای نسل و نسل های جدید و جوانی در ایران٬  که به دلیل اختناق حاکم دسترسی محدودی به منابع و ماخذ دیگر دارند٬ هرچند کوتاه توضیح داد.  به رسانه ها و انعکاس خبر درگذشت آقای شایگان بازگردیم.
آخرین اظهارات آقای شایگان در مورد انقلاب ۵۷ و نقش متفکرینی چون او٬ دستمایه تبلیغات وسیعی در مورد “حقانیت” رژیم سابق در مقابل “موجودیت امروز” جمهوری اسلامی٫  و به موازات آن دستمایه اعلام بی اعتباری  عمومی “چپ”  در مقابل “راست”شد ه است!  از آقای شایان بعنوان “روشنفکری” که در مقطع انقلاب ۵۷ “هوادار تغییر نظام پادشاهی بود” و امروز پشیمان شده است نقل میکنند که او در گفتگو هایش “به سختی از خود و همفکران همدوره اش انتقاد کرده است و در بخش هایی از این گفتگوها گفته است که:
”می‌توانم این را به عنوان یک اعتراف بگویم که ما روشنفکران جایگاه خود را ندانستیم و جامعه را خراب کردیم. یکی دیگر از آسیب‌های جامعۀ ما در آن هنگام چپ‌زدگی شدید بود که با اتفاقات بیست‌وهشتم مرداد هم تشدید شد، ..
ما باید گام نهادن در مسیر صنعت و پیشرفت را از مونتاژ آغاز می‌کردیم. جالب بود که روشنفکران آن دوره از این مونتاژ به بورژوازی کمپرادور یاد می‌کردند.
… باید اعتراف کنم شرمنده‌ام که نسل ما گند زد!”
و نقل میشود که: تحقیقات شایگان او را به این نتیجه رسانده است که: روشنفکران ایران غرب را بد فهمیده است! نتیجه نگاهِ شکسته و بدفهمی اش یک  «اسکیزوفرنی فرهنگی» است و درماندگی  بین سنت و مدرنیته!  و بیشترین کسانی که در این مسیر مورد انتقاد شایگان قرار می‌گیرند، روشنفکران چپ‌گرای دوره پهلوی هستند که بیش از همه دچار این اسکیزوفرنی بوده اند.
تجسس و تحقیقات زیادی نمی خواهد که متوجه شد که آقای شایگان چه چیزی را نقد کرده است!  در زندگی و مرگ کدام تغییر و بهبود را دنبال میکرده٬از کجا به کجا رسیده و از چه چیزی پشیمان است. به سادگی میتوان متوجه شد که چرا آقای شایگان٬  امروز جمهوری اسلامی ایران را محصول “گند زدن” چپ سنتی دوران انقلاب میداند٬ چپی که او خود نیز به آن تعلق داشت.  چرا میخواهد نشان شکست خود و هم خانوادگی هایشان در سنت چپ ناسیونالیست شرق زده ایران را برگردن آرمان های چپ طبقه کارگر٬ کمونیسم و سوسیالیسم در ایران٬ در بطن انقلاب ۵۷٬ ٬ و در شرایط کنونی٬ بیآویزد.  
برای آشنایی بیشتر با آقای شایگان خوب است بدانید که آقای شایگان پیش و دوران انقلاب ۵۷  یکی از نظریه پردازان دفاع از “فرهنگ شرقی” و “سنتگرایی” در مقابل “مدرنیه” و مدافع عقب ماندگی فکری و فرهنگی  و  حفظ آن در مقابل دست درازی و  “هجوم فرهنگ غربی” است. او  ادامه دهنده گرایش و سنت غرب ستیزی  جلال آل احمد بود. سنت و جنبش عقب گرایی که در مقابل تغییر مناسبات تولیدی٬  تغییر از فئودالیسم و مناسبات پیشآسرمایه داری به مناسبات سرمایه داری٬ و در مقابل هجوم سرمایه داری که از بالا و توسط بورژوازی غرب و در مناسبات استعماری و “وابستگی” شکل گرفته بود٬ با یک پرچم بشدت عقب گرا٬  در همه عرصه ها٬ هنر و ادبیات و سیاست و نوع محصولات تولیدی و شرایط تولید و ..  ٬ مقابله میکرد.  
شادیگان٬  همچون آل احمد ها و احسان نراقی ها و سایر چهره های اپوزیسیون ملی ـ مذهبی٬ از نظریه پردازان جنبشی بود که  عقب گرایی در تولید و عقب گرایی در فرهنگ و سیاست و روبنا٬ پرچم اعتراض اش به مصائب کاپیتالیسم بود. جنبشی که هرچند بخشی از روشنفکرانش اساسا خود مذهبی نبودند٬ اما نوستالژی بازگشت به گذشته و “کشت و برداشت” روستایی٬ “اقتصاد خودکفا” پیشاسرمایه داری و مناسبات عقب مانده و احیا مناسبت مرده گذشته٬ همه آمال و آرزوی آنها برای تغییر را شکل میداد.  جنبشی که متحد هر حرکت مذهبی و شرق زده قرون وسطایی بود٬  که به حاکمیت از زاویه گذشته پرستی و عقب ماندگی نقد دارد!  آرمان تولیدی و اجتماعی  شان با ارتجاع مذهبی یکی بود٬ مهم  نبود و نیست که تا چه اندازه خود غیر مذهبی٬  فوکول کراواتی و تحصیل کرده فرانسه یا آمریکا بوده باشند!
آقای شایگان هم سنت و از جنس جلال آل احمد است! او متعلق به سنت گذشته پرستی در اپوزیسیون ایران است  که نقدشان به نظام پادشاهی و ساواک و سرکوب٬ حضور اجنبی در رابطه شاه و ملت بود٬ نقدشان حضور اجنبی در رابطه کارگر و کارفرما٬ حضور غریبه و “غرب” در رابطه محکومین و حاکمان٬ حضور “خارجی” در بهرکشی و سرکوب بود! جنگ شان با محصولات مادی و  فرهنگی کاپیتالیستی بود٬  که دنیای کهن را مورد تعرض قرار میداد!  مشکل شان فرهنگ به بیان آنها  “منحط” غربی بود که ارزش ها و مناسبات و روبنای قدیم را٬ بخصوص مذهب را٬  مورد تعرض قرار داده بود! مشکل شان در مناسبات تولیدی٬ انتظارات و  توقعات و پدیده هایی نبود که کاپیتالیسم با خود متولد کرده بود. توقعاتی چون حق و حقوق کارگر و زمان و ساعت و شرایط کار و زندگی طبقه کارگر و بی مسکنی و بی دارویی خانواده های محروم جامعه و وضع اسفبار زنان و کودکان در آلونک های حاشیه شهرهای بزرگ و بخش های محروم تر شهروندان٬ اساسا در دستگاه فکری آنها جایی نداشت. مشکل شان  نوع مالکیت٬  “ملیت”٬ “نژاد”  و “مذهب” صاحب کار و صاحب کارخانه٬  و نوع محصوات تولیدی بود! ساعت کار٬ طول روز کار٬ میزان فراعت و حق استراحت و تفریح و مرخصی زایمان و حق اعتصاب و تشکل و .. در دستگاه نقادانه و “روشنفکرانه” آنها٬ نشان “بی هویتی“ و “غرب زدگی” بود و اساسا در دستگاه فکری شان جایی نداشت! جنبش شان انعکاس احساس حقارت سرمایه کوچک “خودی”  در مقابل تعرض سرمایه بزرگ “خارجی” بود. به قدرت رساندن آن سرمایه “ملی” و کوچک٬ همه فلسقه اقتصادی جنبش سیاسی و فرهنگی و دانشگاهی شان را شکل میداد.
در این سنت و گرایش سیاسی اگر از “فقر و بدبختی” گفته میشد و در باره آن مقالات و تحقیقات “آکادمیکی” صورت میگرفت٬ همه و همه دستمایه نشان دادن انگشت اتهام٬  نه به سمت مناسباتی که این فقر و بدختی را بازتولید میکند٬ نه به سمت طبقه ای که نماینده اش در حاکمیت است٬ خواه در شکل پادشاهی یا جمهوری٬ مذهبی یا غیرمذهبی٬ مکلا یا معمم٬ که انگشت اتهام به سمت عامل “خارجی” و بیرون از مناسبات تولیدی و بیرون از مناسبات طبقاتی در جامعه بود!
در دستگاه فکری شان٬ متهم حکومتی نبود که این مناسبات را حفط میکرد و میکند٬ که “وارداتی” بودن صنایع و مناسبات سیاسی قدرت در ایران با “بیگانگان” و  با “غربی” ها٬ بود!  در این سنت٬ صحبت از حق و حقوق کارگر و زحمتکش و شهروندی که در مقابل تعرض همه جانبه سرمایه له میشود٬ صحبت از آزادی احزاب و اعتصاب و  آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان و … یا اساسا جایی نداشت یا در خدمت شکایت از  “وابستگی” سرمایه و صنایع و با ترم های آن روزها “کمپرادوری” سرمایه و “خارجی” ٬ “آمریکایی” و “انگلیسی” بود! تعرض شان به یک نوع سرمایه و سرمایه داری بود که در آن “چهارچوب” بهرکشی میکرد.  بهرکشی در چهارچوب حجره بازار و تولیدات با ابزار  و در شرایط بسیار عقب مانده تر و بدوی تر٬ محیط خوش “خلقی” شان بود!  
در آن سنت حاج آقا حجره چندم بازار تهران و اصفهان و ... که به کارگر حجره اش٬ به بیان آن سنت به “شاگرد”حجره اش٬  حتی دستمزد نقدی نمی پرداخت و هرنوع بهره وری از او برای “نوکری” خانواده تا سرایداری و .. مشروع بود٬  و ساعت کار برای بهره کشی از او اساسا در رابطه کاری او با صاحب کار موضوعیت نداشت٬ دوست و در صف “خلق قهرمان”  بود!  و سرکارگر  کارخانه ایران ناسیونال٬ چون در خدمت صنعت مونتاژ و “وارداتی” بود٬ دشمن و “ضدخلق”! حتی اگر کارگر ایران ناسیونال از حداقلی چون چهل ساعت کار در هفته و مرخصی و بیمه و پراخت دستمزد نقدی و سرویس حمل و نقل و ... برخوردار بود!  این سیمای چپ خلقی و روشنفکری است که  تعلق خود به جنبش ناسیونالیسم شرق زده و مذهب زده٬ عقب گرا  و گذشته پرست  در مقطع انقلاب ۵۷ و بعد از آن را٬ میخواهد به سیمای سوسیالیسم و طبقه کارگر و کمونیسم و چپ تعمیم دهد.   
اگر از چپ٬ منظور ناسیونالیسم “ملت تحت ستم” جهان سومی باشد که فلسفه وجودی اش ضدیت با خارجی است٬ آقای شایگان درست میگوید٬ نه نسل که طیف روشنفکری که ایشان به آن تعلق داشت و خود یکی از شخصیت های ممتاز آن بود٬  در انقلاب ۵۷ “گند زد” . اما مگر ایشان و طیف ضدامپریالیست ملی - مذهبی چون آل احمد چه چیز بیشتری میخواستند! قطع وابستگی اقتصادی به غرب٬ یا به زبان فولکور که این طیف علاقه ویژه ای به آن دارند٬ “کوتاه کردن دست اجنبی”٬ حمایت از “تولید داخلی” با “مدیریت خودی” ٬ تمام آرمان “آزادیخواهانه”  آنها را نمی ساخت؟ آرمانی که جمهوری اسلامی محصول مستقیم جنبش اش است!  آقای شایگان حقیقت را میگوید که “گند” و  “گندیدگی” سنت سیاسی شان٬ بخصوص امروز و پس از چهل سال حاکمیت آن٬ بیش از آن هوای تنفسی را مسموم و آلوده کرده است که کسی بتواند به آن افتخار کند! سیر چهل سال گذشته حاکمیت جمهوری اسلامی ایران٬ سیر عروج و افول سنت یک جنبش سیاسی در ایران است که نه تنها کمترین ربطی به طبقه کارگر٬ چپ مارکسیست٬ کمونیست در ایران ندارد٬ که بر جامه اش کمترین و “اپسیلونی”  زنگ  آرمان های انسانی و آزادیخواهانه  وجود ندارد.   
آمال و آروزهای جنبش آقای شایگان٬ جنبش ناسیونالیسم شرق زده٬ توسط جریان اسلامی٬ با به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی٬ متحقق شد! امروز پس از چهار دهه٬ همه شان از مقام معظم رهبری تا مخملباف ها و گنجی ها و .. از محصولات عفومی خود پیشمان اند!  طبعا هر شخصیت شان حق دارد بگوید که “گند زده اند”.  هرچند که این داده همگانی است که اعتراف به  واقعیت را تعرض پایین به آنها تحمیل کرده است! این اول و آخر آمال ناسیونالسیم در ایران٬ در دل انقلاب ۵۷ بود.  اما نوشتن این شکست به پای چپ بطور کلی٬ خاصیت های رو به آینده دارد تا چیزی در مورد گذشته بگوید. واقعیت این است که چپ سنتی٬ نه کارگری بود و نه مارکسیست و نه سوسیالیست٬ هرچند با این عناوین ابراز وجود میکرد. به قدرت رسیدن ارتجاع اسلامی بر شانه های آن “چپ پوپولیست” و شرق زده اسلامی را امثال شایگان ها ممکن کردند!  و امروز تلاش میکنند که شکست خود را شکست چپ بطور کلی در انقلاب ۵۷ و در شرایط کنونی٬ اعلام کنند. این واقعیت ندارد! این دروغ بزرگی است!

چپ ناسیونال شرقی
و
چپ مارکسیست ایران

دروغ میگویند وقتی که اعلام میکنند که سنت آل احمد ها و شایگان ها و چپ خلقی٬ ناسیونال اسلامی٬  اول و آخر تاریخ چپ و چپگرایی در جامعه ایران بود! مقابله با جنبش آقای شایگان و ال احمد ها و انواع سازمانهای چپ سنتی٬ پوپولیست و خلقی٬  در همان دوران انقلاب ۵۷  بسرعت در میان سازمانهای چپ بالا گرفت! هرچند بستر اصلی چپ در شکل سازمانی٬ چپ خلقی نوع اقای شایگان بود٬ اما جنبش کارگر صنتعی  که اعتصابات بزرگ را در مراکز کاری سازمان داده بود٬ جنبش شورایی که همه مراکز کاری در سراسر ایران را اشغال کرده بود٬  ازادی و برابری و حرمت انسانی میخواست نه صنایع “غیر کمپرادور”٬  حجره بازار و بازگشت به روستا و تولید روستایی! سنت آقای شایگان٬ یک گرایش فکری  متعلق به طیفی از روشنفکران و تحصیل گردگان ملی - مذهبی بود تا یک جنبش مادی قوی در بطن جامعه! شایگان ها٬ یک تعلق فکری و فرهنگی بودند که در حاشیه تعرض طبقه کارگر و مردمی که دهه ها سرکوب شده بودند٬ ابراز وجود میکردند. در حاشیه جنبش انقلابی ارتزاق میکردند٬ که  در انقلاب ۵۷ به مصاف  یکی از قدرتمندترین نمایندگان بورژوازی حاکم در منطقه رفته بود! این سنت آقای شایگان و آل احمد و  دوستان شان بنود که مکانیزم تعرض پایین به بالا در دل انقلاب ۵۷ را شکل میداد و آن را نمایندگی نمی کند!  
چشم آن سازمان ها و آن روشنفکران٬ چشم امثال آقای شایگان ها٬  نه به این  جنبش انقلابی و  خواست ها و آرمان های انقلابی آن٬ نه به جنبشی که بشدت رنگ چپ و کارگری داشت٬ نه به جنبشی که در اعماق جامعه غلیان داشت٬ که تماما به دهان رهبران ملی- مذهبی چون طالقانی ها  و خمینی ها و شریعتمداری ها دوخته شده بود!  در انتظار بودند تا دریابند که ارتجاع اسلامی چگونه میخواهد در مقابل پیشروی آن انقلاب صف و سد  ببندد٬  تا آنها برایش ٬ تیوری و نظریه و تحقیقات و فلسفه “مدرنیه یا سنت” و “گفتگوی تمدن ها” و راه کار “شرقی و آسیایی” و ..  کشف و تولید کنند و بنام چپ به خورد جامعه بدهند! این تمام هنر آن طیف روشنفکر گذشته پرست و عقب گرایی است که در مقطع انقلاب ۵۷ بنام چپ٬ بستر اصلی را اشغال کرده بود.
اما این تمام واقعیات مربوط به سوخت و ساز طبقاتی٬‌ انقلابی و ضدانقلابی٬ کارگری و ضدکارگری٬ چپ و ضدچپ٬ در انقلاب ۵۷ نبود. فروریختن توهم چپ خلقی و ناسیونالیست سنتی ایران به اینکه گویا  مرگ  “کمپرادوریسم” مساوی “رشد و توسعه”  است٬ امری که آقای شایگان پس از تاخیری چهل ساله به آن رسیده است٬ منتقد و عنصر پشیمان را باز به سرمنشا حیات سیاسی اش بازگردانده است.  آقای شایگان پس از اعتراف به شکست٬ امروز باز پرچم گذشته پرستی و عقب گرایی را برآفراشته است و حسرت همان صنعت مونتاژی را میخورند که چهل سال قبل به مصاف اش رفته بود! این رفت و برگشت و گوشه بازی سیاسی بین “یا شاه یا خمینی”٬   چیز زیادی در مورد حقایق آن انقلاب٬ بخصوص تقابل های فکری و طبقاتی در صف چپ و چپ گرایی را بازگو نمی کند.
همان چهل سال قبل توسط چپ مارکسیست در ایران٬ توسط “مارکسیسم انقلابی”٬ چپ گرایی امثال آقای شایگان٬ مورد نقدی وسیع و همه جانبه قرار گرفت.  جدال با چپ خلقی شرق زده اسلامی٬ بلافاصله در دل انقلاب ایران٬ توسط “مارکسیسم انقلابی” و در راس آن منصور حکمت٬  آغاز شد! در دفاع از انقلاب و دستآوردهای آن٬ تعرضی همه جانبه تیوریک٬  به فلسفه و سیاست و اقتصاد جنبش آقای شایگان ها٬  توسط “مارکسیسم انقلابی” بسرعت رشد کرد! همه حقایق مربوط به جنبش ایشان٬ از جمله:  اسطوره بودن بورژوازی ملی و مترقی٬  نقد محکم تٖئوری که ایران را نه  یک نظام سرمایه داری که نظامی پیشاسرمایه داری  “نیمه فئودال نیمه مستعمره” می دانست٬ و با این رویکرد طبقه کارگر را فرامیخواند که  که در جدال  با استعمار و “وابستگی” با  بخشی از بورژوازی علیه بخش دیگر متحد شود٬ و بالاخره  اعلام سرمایه داری بودن نظام اقتصادی در ایران٬ و بورژوایی بودن ضدانقلاب اسلامی تازه به قدرت رسیده در مقابل خلقی دانستن سنت آقای شایگان و .. همه و همه  دستاوردهای فکری چپ مارکسیست در دل انقلاب ۵۷ ایران بود. علاوه بر این پیشروی های فکری٬ در جدال های طبقاتی و اجتماعی٬ مارکسیسم انقلابی راه گشا فعالیت و مبارزه هزاران هزار کمونیست و چپ ای بود که با هیچ تئوری حاضر به تسلیم در مقابل ضدانقلاب اسلامی تازه به قدرت رسیده نبودند.
هرچند که بحران های خرداد شصت و جنگ ایران و عراق و .. فرصت کافی برای پیشروی بیشتر چپ مارکسیست در مقابل محصولات چپ ناسیونالیست جنبش اقای شایگان را بدست نداد ٬ اما و با این وجود در مقابل تعرض نماینده تمام و کمال آن آرمانهای “گندیده”٬  که خمینی  و جریان اسلامی “بهتر” و“با اشتهاتر” آن را نمایندگی میرد٬ مقاومتی وسیع و سراسری در سراسر ایران شکل گرفت!  چپ مارکسیست ایران٬  از جمله دومین حزب کمونیسیی تاریخ معاصر ایران را تشکیل داد!  ده سال در سراسر ایران  مقاومت کرد!  در کردستان در دل یک  مبارزه وسیع و سراسری نظامی - مردمی٬  ده سال با محصولات “گندیده” سنت آقای شایگان ها مبارزه کرد! نهایتا نه بن بست آقای شایگان و پشیمانی ایشان از “جنگ با صنعت مونتاژ” و  “پیشروی” مجدد آقای شایگان به عقب  و به سمت  “آشتی” با صنعت مونتاژ٬  که  یک سرکوب وسیع و یک هالوکاست تمام عیار اسلامی٬ آن چپ مارکسیست و کمونیست٬ و آن نسل انقلابی را عقب نشاند!
آن انقلاب محصول تعرض انقلابی بود که٬  آرمان آزادی و برابری و احیا حرمت انسانی داشت! به شکست اش کشاندن! آنهم نه به سادگی و در جنگ “صنایع غیرمونتاژ” با “صنایع مونتاژ”! که با سرکوبی خونین و قتل عامی وسیع از یکی از انقلابی ترین نسل های جهان. سنت اپوزیسیون ناسیونالیسم شرق زده و اسلامی دیروز٬ باید  امروز با اعترافات اش“گند زدن خود” را با خود به خاک بسپارد!  کمونیسم ایران٬ چپ ایران٬ در تعرض بعدی بی تردید جنبش ناسیونالیسی ایران٬ شرق زده و مذهب زده٬ عظمت طلب آریایی یا غیرآریایی٬ را در جدال خود با جمهوری اسلامی ایران٬ برای همیشه  دفن خواهد کرد.  

آموخته های تاریخ یک زندگی سیاسی
درسی که از تجربه عروج و افول جنبش آقای شایگان میتوان آموخت٬  علاوه بر “گندیدگی” آرمان های ملی ایشان٬  این واقعیت است که: آنچه که جوهر واقعی آن چپ و همه چپ ها را معلوم میکند٬  نه ادعاها و شعار ها و عنوان ها٬ که نقدی بود و  نقدی است که این چپ به جهان موجود٬ به جهان معاصر دارد!  راه  و روش و ابزاری است که این چپ در مقابل طبقه کارگر و شهروندان برای پیشروی و برای پیروزی قرار میدهد. منافعی است که این چپ دنبال میکند!  امروز و در فردای تحرکات نظامی بین ایران و یکی از کشورهای منطقه٬ بخشی از چپ ناسیونالیست٬ بی تردید طبقه کارگر و همه شهروندان را به شرکت در جنگی که جنگ آنها نیست٬ تحت نام دفاع از میهن٬ فرامیخواند! همانگونه که در جنگ ایران و عراق فراخواند! در این زمینه رجوع به ادبیات مارکسیسم انقلابی در مورد جنگ ایران و عراق٬ میتواند در مقابله با تحرکات چپ ناسیونالیسم در شرایط کنونی٬ بسیار آموزنده باشد. امروز و در شکاف حاکمیت با غرب و غرب با حاکیمت٬ این چپ ناسیونالیست٬ اسلامی یا عظمت طلب ایرانی٬ مجددا همان پرچم گندیده دفاع از حاکمیت تحت نام دفاع از ایران و ایرانی گری٬ را بلند خواهد کرد!   
آن روزها٬ اعتبار سوسیالیسم و چپ و کمونیسم٬ هر منتقدی را ناچار میکرد به نوعی خود را به اعتبار چپ و کمونیسم و سوسیالیسم وصل کند. جایی که “مارکسیسم اسلامی” و ترهات جامعه بی طبقه توحیدی و اسلام مستضعف پناه حتی٬  دست در کیسه ترمها و عناوین چپ و مارکسیستی میکرد تا در تحرک چپ و کارگری در انقلاب ۵۷ برای خود اعتباری دست و پا کند!
بعلاوه شکست انقلاب بلشویکی و  سیطره تولیدی “سرمایه داری دولتی” و اعلام آن بعنوان اقتصاد سوسیالیستی٬ در کشورهای تحت سلطه بازتاب عقب گرایانه ای داشت. اقتصاد دولتی و “ملی شدن صنایع” به آرمان ناسیونالیسم و “خودگردانی اقتصادی” بخشی از بورژوازی ناراضی در کشورهای تحت سلطه تبدیل شد! ملی کردن صنایع٬ اگر در غرب٬ به معنی نوعی دولت رفاه و کنترل دولتی بر افسار گسیخته سرمایه و تامین و حمایت از برخی نیازهای اولیه مردم٬ چون  نان و مسکن و بهداشت و ترانسپورت و ... پیدا کرد٬ در کشورهای تحت سلطه و عقب مانده٬ تماما به عکس خود تبدیل شد. این “ملی کردن” ها در جوامع عقب مانده٬ چون ایران٬  به معنی “کوتاه کرده دست خارجی ها” و افزودن بر  قدرت انحصاری اقتصادی بیشتر دولت های مستنبد٬ فربه تر شدن دستگاه سرکوب و .. تبدیل شد!  بدون اینکه این “ملی کردن ها”  منشا کمترین بهبودی در زندگی مردم و شهروندان و بخصوص طبقه کارگر شود٬ از طرف طیف ناسیونالیست شرق زده چون شایگان ها بنام چپ و چپ گرایی مورد حمایت قرار گرفت و طبقه کارگر و شهروندان را٬ علیرغم تحمیل فقر و فلاکت به مراتب بیشتر٬  به حمایت از آن فراخواندند!
دفاع از آزادی و آزادیخواهی برای ناسیونالیسم٬ به اندازه حجم پول کیف و بانک و جیب مبارک شان است! له شدن انسان زیر چرخه نظام کاپیتالیستی و تلاش برای نجات انسان از این ماشین آدم کشی بیست و چهارساعته٬ هرگز امر هیچ بخشی از ناسیونالیسم نیست.  اگر صاحب کار و صاحب سرمایه صددرصد “وطنی” و “ملی” باشد٬ آرمان و “آزادیخواهی” شان تامین شده میشود!  همه تلاش شایگان در گشودن باب “گفتگو تمدن ها” و “کم کردن” فاصله “مدرنیته و سنت”٬ برای حفظ سنت و کندیدگی بود که در جامعه رو به زوال داشت و مقتضیات سودآوری سرمایه  آن را پس میزد!
مدرنیته٬ مذهب زدایی و حقوق برابر شهروندی در مقابل قانون و پارلمان و احزاب سیاسی و .. همه و همه  روبنا سرمایه داری بود که از غرب شروع شده بود و بسرعت میرفت که مناسات سرمایه را به سراسر جهان گسترش دهد و جهانی شود و روبنا گذشته فئودالی و مذهب و سلطنت و .. یا از منظر سنت اقای شایگان “سنت” را کنار بزند. این روند در ایران از پس از انقلاب مشروطه راه خود را در ساختار سیاسی و فرهنگی جامعه باز کرده بود. “سنت” فرهنگ پیشاسرمایه داری در مقابل “مدرنیته”  فرهنگ بورژوایی در ایران٬ در دل انقلاب مشروطه شکست خورده٬ مذهب و سنت و عقب ماندگی پیشاسرمایه داری تماما  به حاشیه پرتاب و به انزوا کشانده شده بود. تقابلی بین “سنت با مدرنیته” در سوخت و ساز اصلی جامعه موجود نبود.  
این امثال آل احمد ها و  شایگان ها بودند که  پس از کودتا بیست و هشت مرداد٬ ناسیونالیسم شکست خورده٬ اخته و عقیم  خود را به تنها پرچم موجود جنبش شان٬ یعنی پرچم عقب گرایی٬ مذهب و سنت٬  تجهیز کردند و با آن بعنوان منتقد حاکمیت٬ به میدان آمدند. میدان داری روشنفکران ملی - مذهبی در ده ساله قبل از انقلاب ۵۷٬ نتیجه این تحرک است. تلاش برای پوشاندن لباس ناسیونالیسم شرقی و مذهبی بر پیکر اعتراض طبقه کارگر صنعتی و مردم شهری در ایران٬ اول و آخر فلسفه وجودی این طیف است. تلاش برای “سازش” میان “مدرنیته و سنت” ٬ همان چیزی است که امروز محصول مستقیم اش تناقض پدیده ای است بنام جمهوری اسلامی ایران. حاکمیت یک حکومت تا مغز استخوان بورژوایی٬ بر یک نظام تا مغز استخوان کاپیتالیستی٬ با روبنای عقب مانده قرون وسطایی! این گندآب٬ محصول آن تلاش است! نه محصول تعرض طبقه کارگر و چپ و چپ زدگی در انقلاب ۵۷! این گندیدگی٬ محصول همان آرمانی است که دهه ها امثال ال احمد ها و نراقی ها و شایگان ها برای آن مجاهدت کردند.  
کارگر ساده یا ماهر یا صنعتی٬  باسواد یا  بی سود و کم سواد٬ پیش از انقلاب پایش به مسجد نمی رسید. درحالی که این طیف در ضدیت با شاه “نوکر اجنبی”  و در دفاع از “فرهنگ خلقی” و “شرقی” مشغول آب و جارو کردن مساجد و تکیه ها و امام زاده ها بودند! کارگر ساده ساکن آلونک های حاشیه تهران٬ چند ساعت بیکاری اش را در لاله زار و مشروب فروشی و  .. صرف میکرد و حاضر نبود که  پای موعظه آخوند محل بنشیند! آخوند موجودی موضوع جوک و تمسخر توده و همان عوامی بود که علیه حاکمیت انقلاب کردند.  این درد امثال شایگان ها بود که مردم با دسترسی به  فرهنگ غربی و خواندن مجلات مدرن و تماشای برنامه های تلوزیونی سرگرم کننده٬  میراث “شیرین” گذشته را خراب کرده اند و فرهنگ غربی محصول امپریالیستی در جامعه٬  دست بالا را پیاد کرده است!
در دستگاه فکری این سنت٬ سرمایه و کار هم پدیده های غربی و “وارداتی” اند!  باید آنها را دور انداخت! یا با   توصیه های رفیق هم جنبش اقای شایگان٬ آقای احسان تراقی اقتصاد خودکفا روستایی را  جایزگزین اقتصاد شهری کرد. صنفت موتتاز و اتوموبیل سازی را باید تخریب و به جای آن از طب و ساختمان و وسیله نقیله سنتی استفاده کرد.  مشکل شان اقتصاد سرمایه و کاپیتالیسم بود٬ نه از زاویه منافع طبقه کارگر شهری و صنعتی که از زاویه زمین داری که رعیت اش   از زمین کنده شده و بدنبال کار به شهر رفته است.
اسکیزوفرنی٬ بیماری است که ریشه آن سوخت و ساز شیمایی متفاوت در انسان است. بیمار اسکیزوفرنی٬ بی گناه است!  بیماری اقای شایگان و روشنفکرانی که او به آن طیف تعلق دارد ریشه اجتماعی -  طبقاتی دارد. منافع طبقه شان برآورده شده است٬ همه محصولات  پیروزی جنبش آقای شایگان را می بینند. آرمان ایران مستقل از آمریکا متحقق شد! سرمایه داری خودی٬ چیزی جز عفونتی که جاری است٬ نیست!  این گند٬ محصول آن ارمان و نشان گندیدگی آن آرمان است.  آرمانی که در آن روحانی و خامنه ای و خمینی و گنجی و .. همه هم سرنوشت اند.
نوشتن آن به پای کمونیسم و سوسیالیسم و طبقه کارگری٬ به پای چپ کارگری و مارکسیست٬ از طرف رسانه ها٬ شخصیت ها و فعالین ملی - مذهبی٬ در قدرت یا در اپوزیسیون٬ رندی زیادی میخواهد! این آخرین خدمتگذاری مرحوم شایگان را٬ باید بی تردید پاسخ داد. برای ما کمونیست ها٬ این امر تنها در خدمت بازگو کردن حقایق گذشته تاریخی نیست! بعلاوه ارزش مصرف امروزی در تحولات آتی هم دارد.

۲۵ مارس ۲۰۱۸

http://www.hekmatist.com/2018/Hekmatist-203-Soraya.html

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Mon, 02 Apr 2018 01:47:03 +0000