ایران تریبون - ایران تریبون - سياست و ديدگاهها http://www.iran-tribune.com Tue, 30 May 2017 12:59:52 +0000 Joomla! - Open Source Content Management fa-ir و. ا. لنین: یادبود کمون http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64704:2017-05-28-22-23-19&Itemid=646 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64704:2017-05-28-22-23-19&Itemid=646

به نقل از : پیام فدایی ، ارگان چریکهای فدایی خلق ایران شماره 215 ، اردیبهشت ماه 1396

 چهل سال از زمان اعلام موجودیت کمون پاریس می گذرد. پرولتاریای فرانسه به شیوه سنتی از طریق تظاهرات و تجمعات، یاد مردان انقلاب 18 مارس 1871 را گرامی می دارد و اواخر مه، باز هم دسته گل هائی به آرامگاه شهیدان کمون و قربانیان هفته مه وحشتناک نثار می گردد و بر مزار آن‌ها بار دیگر سوگند یاد می‌شود که تا پیروزی قطعی ایده‌های آن‌ها و تحقق کامل وصیت‌نامه شان آرام نگرفته و مبارزه خواهند کرد. راستی به چه مناسبت است که نه تنها پرولتاریای فرانسه بلکه پرولتاریای تمام جهان با یادبود کمون پاریس به بزرگداشت پیشگامان خود می پردازند؟ و میراث کمون پاریس از چه چیز تشکیل می گردد؟ کمون یک پدیده خود بخودی بود ، هیچ‌کس آن را آگاهانه و با نقشه قبلی تدارک ندیده بود. شکست در جنگ بر ضد آلمان، مصائب ایام محاصره (پاریس) شیوع بیکاری در میان پرولتاریا و اضمحلال خرده بورژوازی، خشم توده ها نسبت به طبقات بالا و مقامات دولتی - که بی‌کفایتی کامل خود را به اثبات رسانده بودند -  غلیان آرام در صفوف طبقه کارگر - که از وضع خود ناراضی بود و نظام اجتماعی دیگری را جستجو می کرد - ترکیب ارتجاعی مجلس ملی - که موجب نگرانی نسبت به سرنوشت جمهوری شده بود - همه این‌ها و خیلی چیزهای دیگر ، دست در دست هم دادند تا اهالی پاریس را به انقلاب 18 مارس تحریض نمایند، (انقلابی )که قدرت را به نحو غیر منتظره ای به دست گارد ملی و خرده بورژوازی -که به طبقه کارگر ملحق شده بود - سپرد. این واقعه‌ای بود که تا آن زمان در تاریخ رخ نداده بود.  تا آن وقت ، قدرت معمولاً در دست مالکین زمین و سرمایه داران یعنی در دست افراد مورد اعتماد آن‌ها قرار داشت که به اصطلاح حکومت را تشکیل می دادند. اما بعد از 18مارس وقتی دولت آقای تیرس همراه با قوای نظامی و پلیس و کارمندان دولتی از پاریس گریختند، خلق بر اوضاع مسلط شد و قدرت به دست پرولتاریا افتاد. البته در جامعه مدرن، پرولتاریائی که از نظر اقتصادی تحت یوغ سرمایه در آمده است نمی تواند بدون پاره کردن زنجیر هائی که آن را به سرمایه وصل کرده است ، حکومت کند و درست به همین جهت جنبش کمون به طور گریز ناپذیری می بایستی رنگ سوسیالیستی به خود می گرفت به این معنی که می بایستی شروع به کوشش  برای سرنگون ساختن حکومت بورژوازی و سلطه سرمایه  نموده و شالوده نظام اجتماعی موجود را نابود می ساخت. این جنبش در ابتدا کاملاً ناهمگون و غیر مشخص بود و عده‌ای از متعصبین میهنی نیز به امید آن که کمون جنگ علیه آلمان را از نو آغاز کرده و به فرجامی نیک سوق خواهد داد، به آن ملحق شدند. جنبش مورد پشتیبانی کاسب کاران خرده پا قرار گرفت. این ها اگر سفته های شان باطل نمی شد و اجاره های شان بخشیده نمی گشت، وضع شان در معرض خطر قرار می گرفت (دولت تصمیم نداشت که سفته ها را باطل اعلام کند و اجاره ها را ببخشد ولی کمون برعکس این کار را انجام داد.) و بالاخره در ابتدای کار، بخشی از جمهوری خواهان بورژوا - که می ترسیدند مبادا مجلس ملی ارتجاعی (جوجه پونکر ها و مالکین خشن) بار دیگر رژیم سلطنتی را روی کار بیاورد - نسبت به آن‌ها سمپاتی نشان می دادند. البته طبیعتاً نقش اصلی را در این جنبش، کارگران بازی می کردند (مخصوصاً صنعتگران) - که در سال های آخر امپراطوری دوم تبلیغات سوسیالیستی موثری در میان شان صورت گرفته بود، یطوری که عده‌ای از آن‌ها به عضویت انترناسیونال در آمده بودند. فقط کارگران بودند که تا آخر به کمون وفادار ماندند. جمهوری خواهان بورژوا و خرده بورژوا ها بزودی از آن بریدند. عده ای از خصلت انقلابی - سوسیالیستی - پرولتری جنبش هراسناک شده بودند و دیگران وقتی دیدند که جنبش محکوم به یک شکست غیر قابل پیشگیری می باشد، کنار کشیدند.  فقط پرولتاریای فرانسه بود که بدون بیم و هراس و بطور خستگی ناپذیری از حکومت خود پشتیبانی کرد . فقط آن‌ها بودند که بخاطر آن مبارزه کردند و جان سپردند، یعنی در راه رهائی طبقه کار گر و به خاطر آینده بهتری برای همه زحمتکشان. کمون پاریس - که از طرف متحدین دیروزی خود تنها گذاشته شده بود و از جانب هیچ‌کس پشتیبانی نمی شد - بطور اجتناب‌ناپذیری محکوم به شکست شده بود. مجموعه بورژوازی فرانسه، تمام مالکین، بورس بازان، کارخانه داران، تمام دزدان بزرگ و کوچک و تمام استثمار گران بر ضد او متحد شدند. این ائتلاف بورژوازی که از طرف بیسمارک پشتیبانی می شد (او برای سرکوب ساختن انقلاب پاریس صد هزار سرباز فرانسوی را که در  اسارت آلمان بودند، آزاد ساخت)، موفق شد که دهقانان و خرده بورژوا های ناآگاه ایالات را بر ضد پرولتاریای پاریس برانگیزد و نیمی از پاریس را در حلقه آهنین محاصره در آورد (در نیمه دیگر، قشون آلمان اردو زده بودند) در چندین شهر بزرگ فرانسه (مارسی ،لیون ،سنت آتین ،دیژون و برخی دیگر) کارگران به همین منوال برای قبضه کردن قدرت، کمون هائی تشکیل دادند و برای کمک به پاریس تلاش کردند. اما این تلاش ها به سرعت با ناکامی مواجه شدند. به این ترتیب پاریس که ابتدا درفش قیام پرولتری را برافراشته بود، مجبور شد که روی پای خود بایستد ولاجرم به سقوط حتمی محکوم شود.

انقلاب پیروزمند اجتماعی لااقل مستلزم دو پیش شرط می باشد: تکامل نیروهای مولده باید به سطح بالائی رسیده باشد و پرولتاریا باید آماده شده باشد. ولی در 1871 این دو پیش شرط موجود نبودند. سرمایه داری فرانسه هنوز رشد ناچیزی داشت و فرانسه در آن زمان یک کشور خرده بورژوائی بود (سرزمین پیشه وران، دهقانان وخرده فروشان و غیره)، از طرف دیگر یک حزب طبقه کارگر وجود نداشت، آمادگی و تعلیم دراز مدت طبقه کارگر - که در مجموع هنوز حتی تجسم روشنی از وظایف خود و راه حل های آن نداشت - موجود نبود. نه یک تشکیلات جدی سیاسی پرولتری وجود داشت و نه اتحادیه های کارگری و سازمان های تعاونی وسیع... البته چیزی که بیش از همه کمون فاقد آن بود، فرصت لازم برای غور و تأمل بلامانع بر روی کارهای خودش و پرداختن به تحقق برنامه هایش بود .کمون تازه به زحمت دست بکار شده بود که دولت مسقر در ورسای با پشتیبانی کل بورژوازی، عملیات نظامی بر ضد پاریس را آغاز کرد و کمون مجبور بود که در وحله اول از خود دفاع نماید و تا آخر کار - 21 تا 28 مه - فرصت آن را پیدا نکرد که به طور جدی بکار دیگری بپردازد. ضمناً علیرغم این شرایط نامساعد و با وجود کوتاه بودن طول حیاتش کمون موفق به انجام اقداماتی شد که مفهوم حقیقی و اهداف آن را به اندازه کافی مشخص می سازند. کمون تسلیح عمومی خلق را جانشین ارتش سنتی - این ابزار بلا اراده طبقات حاکمه - نمود. کلیسا را از دولت جدا کرد و بودجه های مذهبی (یعنی مستمری ای را که دولت به کشیش ها می پرداخت) حذف کرد، به تعلیم و تربیت خلق خصلت خالص جهانی بخشید و به این وسیله به ژاندارم هائی که به لباس کشیش در آمده بودند، ضربه حساسی وارد ساخت. کمون بعلت ضیق وقت موفق نشد تا در زمینه های صرفاً اجتماعی کارهای زیادی انجام بدهد ، اما همان مقدار کمی هم که انجام داد، با وضوح کامل خصلت آن را به عنوان حکومت خلق و حکومت کارگران نشان داد: کار شبانه  نانواها موقوف شد، سیستم جرایم پولی یعنی این تاراجگری که بصورت قانون در آمده بود، ملغی گردید و بالاخره آن تصویب نامه معروف صادر گردید که بر مبنای آن تمام کارخانه ها، کارگاه ها و موسساتی که صاحبان قبلی شان آن‌ها را رها کرده و یا تعطیل نموده بودند، به سازمان های تعاونی سپرده شدند تا آن‌ها را دوباره برای امر تولید بکار بیاندازند. و در عین حال کمون برای آن که خصلت خود را بعنوان یک حکومت واقعاً دمکراتیک و پرولتری به اثبات رسانده باشد، مقرر داشت که حقوق هیچیک از کارمندان اداری و دولتی نباید بیش از دستمزد عادی کارگران بوده و تحت هیچ عنوان نباید بیشتر از 6000 فرانک باشد (کمتر از 200 روبل در ماه). تمام این اقدام‌ها به اندازه کافی شهادت از آن می دادند که کمون برای دنیای قدیم - که بر اساس به نوکری گرفتن و استثمار بنا شده بود - خطر مرگباری می باشد، به این جهت جامعه سرمایه داری تا زمانی که پرچم سرخ پرولتاریا بر فراز شهر پاریس در اهتزاز بود، خواب راحتی نداشت و وقتی که سرانجام قهر متشکل دولتی موفق شد بر قدرت انقلاب - که سازماندهی خوبی نداشت - تفوق حاصل نماید، آن وقت ژنرال های بناپارتی که در مقابل آلمان ها به زانو در آمده بودند و فقط در برابر هموطنان مغلوب خود رجز خوانی می کردند، کشت و کشتاری که تا آن وقت پاریس هرگز شاهد آن نبود، به راه انداختند. تقریباً سی هزار پاریسی بدست نظامیانی که به صورت حیوان درآمده بودند، به قتل رسیدند و در حدود چهل هزار نفر دستگیر گشتند که تعداد زیادی از آن ها بعدا اعدام شدند. هزاران نفر به زندان ها و یا تبعید گاه ها فرستاده شدند و پاریس مجموعاً در حدود صد هزار نفر از فرزندان خود را از دست داد و از آن جمله بهترین کارگران از همه حرفه ها. بورژوازی خوشحال بود و رهبر آن، فسقلی خون آشام تیرس، بعد از قتل عامی که بوسیله ژنرال هایش از مردم کرد، اعلام داشت که: "حالا برای مدت زیادی از شر سوسیالیزم خلاص شده‌ایم!" ولی این شعار بیشرمانه بورژوازی بی‌معنا بود. هنوز شش سال از سرکوبی کمون نگذشته بود و هنوز عده زیادی از رزمندگان آن در زندان ها و تبعید گاه ها بسر می بردند که جنبش کارگری نوینی در فرانسه بوجود آمد. نسل سوسیالیستی جدیدی که از تجارب پیشینیان خود درس گرفته ولی به هیچ وجه از شکست آن دچار هراس نشده بود، درفشی را که از دست رزمندگان کمون بیرون آورده شده بود، بدست گرفت و تحت شعار "زنده باد انقلاب اجتماعی!" و "زنده باد کمون" متهورانه و ثابت قدم بسوی پیش به حرکت درآورد. و باز چند سال بعد حزب کارگری جدید و آژیتاسیونی که بوسیله او گسترش یافته بود طبقات حاکمه را مجبور کرد که آن عده از اعضای کمون را که هنوز در زندان ها بسر می بردند، آزاد نماید. نه تنها کارگران فرانسه بلکه پرولتاریای تمام جهان، یاد رزمندگان کمون را گرامی می دارند ، زیرا کمون به خاطر یک وظیفه ملی نمی جنگید ، بلکه برای آزادی کلیه انسان های زحمتکش و تمام زجردیدگان و محرومین مبارزه می کرد، در هر کجا که پرولتاریا رنج می کشد و مبارزه می کند، به کمون پاریس به عنوان پیشتاز انقلاب اجتماعی احترام می گذارد. تصویر زندگی و مرگ او، دورنمای دولت کارگریش - که در یکی از پایتخت های جهان، قدرت را قبضه کرد و بیش از دو ماه در دست داشت، سرنوشت رزمندگان پر شهامت پرولتاریا و مصائب بعد از شکست آن - همه این‌ها بر جرأت میلیون ها کارگر افزود، امیدهای آن‌ها را زنده کرد و موجب جلب علاقه آن‌ها به سوسیالیزم گردید. غرش توپ های پاریس عقب افتاده ترین اقشار پرولتاریا را نیر از خواب عمیق شان بیدار کرد و در همه جا موجبات تشدید تبلیغات انقلابی -سوسیالیستی را فراهم آورد. درست به همین جهت است که کمون نمرده است و تا به امروز در وجود هر یک از ما زنده است. امر کمون امر انقلاب اجتماعی است، امر رهائی کامل سیاسی و اقتصادی زحمتکشان است، امر پرولتاریای جهانی است و به این مفهوم کمون نیستی ناپذیر است.

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Sun, 28 May 2017 22:22:32 +0000
بيژن نيابتی: ترامپ ـ ترکیه ـ ایرانِ http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64703:2017-05-28-22-22-22&Itemid=646 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64703:2017-05-28-22-22-22&Itemid=646

bijanniabati@hotmail.com

ششم خرداد 1396

 تحولات جدیدی در حول و حوش ما درجریان است که دامنه آن بی تردید به ایران نیز کشیده خواهد شد. شعله های آتشی که در اطراف ما  شراره  می کشند با وزش یک باد نابهنگام به دامن ما نیز شرر خواهند زد. سیزده سال پیش درمقاله ای  تحت عنوان چشم انداز نوشتم  که ایران آبستن تحولاتی است که شايد بسيار خونين باشند. به این تحلیل رسیده بودم که نوبت ایران اندک اندک می رسد. فکرمی کنم که خود رژیم هم به این جمعبندی رسیده بود که 2005 بسراغش خواهند آمد. از اینرو رژیم جمهوری اسلامی برای حفظ خود می بایست صحنه یک جنگ محتوم را به خارج مرزهایش منتقل کند و کرد. عمق استراتژیک ایران را می بایست هرچه دورتر از مرزهایش می برد و برد. ابتدا تصاحب حاکمیت درعراق ، بعد پیروزی حزب الله  در مقابل ارتش اسرائیل طی جنگ سی و سه روزه در لبنان ، بعد هم غزه  و بحرین و سپس یمن  و دست آخرهم  سوریه خون چکان و هزارپاره  و حکایتی که همچنان باقی است. بیرون آمدن احمدی نژاد در این مقطع از صندوق هم  حاصل همین جمعبندی بود. در آنزمان احمدی نژاد مناسبترین مهره ای بود که می شد با او این استراتژی را به پیش برد و بردند. خاتمی مهره متناسب با بیل کلینتون بود و احمدی نژاد مهره متناسب با جرج دبلیو بوش. با همان بلاهت و با همان جهالت نسبت به سیاست بین الملل  و قواعد بازی صحنه دیپلماسی و با همان توهمات نارسیستی  نسبت به خود  و رسالت ! خود.

اوباما اما سیاست متفاوتی را در پیش می گیرد. وظیفه ای که "سیستم" برعهده او گذاشته است بالانس دوباره قدرت در خاورمیانه بزرگ است که سلف او برهم زده بود. سبک کردن کفه قدرت بازها در اسرائیل و رادیکالیسم وهابی درعربستان   در مقابل سنگینترکردن کفه اسلام به اصطلاح مدره  در ایران  شیعه و ترکیه سنی. احمدی نژاد اصلأ مهره متناسب با اوباما نیست اما مشکل ایران آن است که بدلیل شدت و حدت تضادها میان جامعه و حاکمیت از یکسو و بافت ایدئولوژیک نظام از سوی دیگر حمایت از رفرم  راه  به انقلاب می برد ، چرا که رژیم جمهوری اسلامی رفرم پذیر نیست. این همان چیزی است که ما یعنی مجموعه نیروهای معتقد به سرنگونی قهرآمیز تام  و تمام رژیم  پس از سی خرداد برآن بی اعوجاج پای فشرده ایم. نه فقط رژیم ایران که اساسأ هیچ رژیم ایدئولوژیکی رفرم پذیر نیست.  به همین دلیل است که از درون جنبش یا حسین ، میرحسین که خواهان بازگشت به دوران طلایی امامشان بودند قیام عاشورای 88 بیرون می آید تا نشان دهد که موسوی و موسوی ها تنها بهانه بودنند ، هدف قیام کل نظام بوده است. به همین دلیل هم هست که دستگاه سیاسی اوباما پشت بهار کذایی عربی می رود ولی پشت انقلاب مخملی در ایران نمی رود. او آگاهانه پشت جنبش کذایی سبز را خالی می کند چرا که بخوبی فهم کرده بود حاصل و برآیند آنچه که درایران هشتاد و هشت جریان یافته بود چیزی  جز یک جنبش انقلابی و به عبارت بهتر "جنبش سرخ" نخواهد بود و آن کدام ابلهی است که از باراک اوباما  انتظار حمایت از انقلاب  داشته باشد ؟

و چنین بود که با هدف سرکوب جنبش هشتاد و هشت  و دور کردن تهدید قیام، احمدی تژاد برای یک دوره دیگر، هم بر رژیم ، هم بر مردم ایران و هم بر آن جامعه جهانی کذایی تحمیل می شود. در حالیکه مهره متناسب با باراک اوباما از همان آغاز در واقع  حسن روحانی بود. رژیم با روحانی خود را به تعادل می رساند. تعادل میان اصول گرایی و اصلاح طلبی در داخل و تعادل میان ایزولاسیون  کامل  و بازگشت به صحنه بین المللی در خارج و از همه مهمتر خنثی کردن تهدید عاجل گزینه جنگی که دولت اسرائیل اکیدأ بدنبال آن بود . بیخود نبود که روحانی و دار و دسته اش خود را به تبعیت از مرادشان رفسنجانی نه ادامه حرکت شکست خورده اصلاحات که جنبش اعتدالی می نامند. هسته مرکزی این حرکت سرکوب انقلاب و منزوی کردن رفرم  در قالب سیاسی آن است. اینکه اصلاح طلبی با تمام قوا خود را به روحانی سنجاق کرده به خاطرنزدیکی سیاسی نیست ، به این دلیل است که زورش نمی رسد آن اقلیت اصولگرایی را که درحاکمیت است کنار بزند. استراتژی سنجاق کردن خود به جنبشی که هدف اعلام شده اش نه اصلاح نظام مقدس  که متعادل کردن آنست در اساس همان استراتژی بقاست.

پایه اجتماعی اعتدال طلبی اما همان پایه اجتماعی اصلاح طلبی است. اعتدال گرایان بدون حمایت بدنه جریان خواهان رفرم اساسأ توان پایداری در مقابل اصولگرایی در قدرت را ندارند. این از درون دیالکتیک بقا در مقابل قدرت برتر در حاکمیت بر می آید ، خاص اصلاح طلبی و یا اعتدال طلبی و یا حتی انقلابی گری هم نیست ، یعنی اگرصرفأ درعالم فرض  در ایران کنونی یک حاکمیت اصلاح طلب اما اقتدارگرا ( مثل حاکمیت کنونی درترکیه)  کل قدرت را دردست می داشت آنوقت گرایش جنبش اعتدالی برای حفظ تعادل به سمت ائتلاف با اصولگرایان بود و اصولگرایان نیز برای حفظ خود چاره ای جز رفتن به زیر چتر سیاسی جنبش مذکورنداشتند. این یعنی استراتژی بقا. به غیرازاین چیزی بنام حرکت اعتدالگرا  از اساس موضوعیتی نمیداشت. 

حالا دوباره روحانی با حمایت کامل نیروی اجتماعی اصلاح طلب و یک رأی 22 میلیونی امت همیشه درصحنه ایران که برای  فراخوانهای تحریم اپوزیسیون بیرون نظام اسلامیش تره هم خورد نمی کند ، دوره دوم ریاست جمهوریش را آغاز میکند. اینبارهم  رسالت دولت او حفظ تعادل درپهنه سیاست داخلی و بالانس قدرت در صحنه بین المللی بویژه  در مقابل ترامپ  و تیمش میباشد. بازی درمقابل ترامپ البته کارساده ای نیست ، زیرا برای اولین بار درتاریخ معاصر پس ازجنگ جهانی دوم کسی پست ریاست جمهوری تنها ابرقدرت موجود را اشغال کرده که متعلق به الیت سیاسی درون ساختار قدرت در ایالات متحده  نیست ، در یک کلام غیرخودی به شمار می رود. دونالد ترامپ نه عضو جناح بازهاست و نه متعلق به جناح کبوترها. او خود کلان سرمایه داری است که برای تصاحب منصب ریاست جمهوری نیازمند پول کلان سرمایه یهود نبوده است. چون از درون سیستم بیرون نیامده پس تشخیص تمایلات و تحلیل مواضعش و به تبع آن پیش بینی گامهای آتیش برای تحلیلگران درون سیستم آسان نیست. تنظیم رابطه با او درسطح سیاسی و دیپلماتیک هم برای سران کشورهای دنیا شامل همین قاعده کلی است. بسیاری که به او امید بسته بودند امیدشان نقش برآب شده  و می شود و برخی دیگر که اصلأ روی او حساب بازنکرده اند نیزغافلگیر شده  و خواهند شد.   رجب طیب اردوغان یکی از آن دسته رهبرانی است که پس از سرخوردگی بسیار درمقابل اوباما به تغییرسیاست آمریکا در زمان ترامپ به نفع رابطه با ترکیه بسا دخیل بسته بود. ازسال 2013 که روابط ترکیه با دولت اوباما وارد یک پروسه سردی متقابل سیاسی گردیده بود ، دولت ترکیه علاقمند بود که آمدن ترامپ را به مثابه یک فرصت تلقی کند. مدیای حامی اردوغان خود را چنین تسلی می داد که حتمأ ترامپ هر چه باشد بهتراز اوباما خواهد بود ! و حالا روز سه شنبه شانزده ماه مه اردوغان به دیدار ترامپ میرود. او پیش از حرکت به سمت واشینگتن در یک کنفرانس مطبوعاتی صحبت از یک آغاز جدید در مناسبات دو کشور کرده  و می گوید که این دیدار نه یک ویرگول در ادامه مناسبات با ایالات متحده که یک نقطه خواهد بود. این البته بیشتر مصرف داخلی دارد چرا که از ماه ها پیش از این دیدار، مقامات مختلف دولت ترکیه به آماده سازی این دیدار مشغول بودند و درمجموع به این نتیجه باید می رسیدند که تا آنجا که به مسائل حیاتی مورد علاقه ترکیه برمی گردد ازاین امامزاده جدید نیز آبی گرم نخواهد شد.  در این سفر برای اردوغان طرح سه موضوع  کلیدی  از اولویت برخوردار بود ، حمایت آمریکا از کردهای سوریه ، عدم همکاری آن کشور با ترکیه در رابطه با استرداد فتح الله گولن و خلاصه تقاضای آزادی رضا ضراب  و درکنار او البته محمد هاکان آتیلا یکی  از مدیران بانک خلق ترکیه در آمریکا. مسئله اخیر رابطه مستقیم با شخص  اردوغان  و  داستان رشوه گیری از دولت احمدی نژاد  در جریان سوراخ کردن تحریمهای وقت شورای امنیت سازمان ملل متحد دارد.

و اما مهمترین و حیاتی ترین موضوع  روی میز دولت ترکیه اول ازهمه مسئله تهدید  پ ک ک  و تشکیلات  پ ی د  در سوریه می باشد. طیب اردوغان که خود در آغاز یکی از بازیگران اصلی طرح خاورمیانه بزرگ بوده است بخوبی می داند که "سیستم" هژمون در جهان کنونی بدنبال تغییر مرزها و شکل دادن به یک ترکیب قومیتی جدید در خاورمیانه بزرگ بوده  و در این شکل بندی جدید مسئله تشکیل دولت کردی در صدر این طرح قرار دارد. نیروهای میدانی طرح دولت کردی هم البته درابتدا اساسأ نیروهای حزب دمکرات و عشیره بارزانی بوده اند ، نیروهایی که از آغاز هم تحت حمایت فعال ترکیه بوده  و پس از تشکیل دولت اقلیم کردستان نیز روابط گرم دو طرف تا همین امروز ادامه داشته است.

اما آمدن کبوترها بر سرکار درآمریکا آرایش صحنه را هم درعراق  و هم بویژه  در سوریه برهم می زند. اوباما با خودداری از حمله به سوریه بررویاهای اردوغان دررابطه با طرح خاورمیانه بزرگ نقطه پایان میگذارد. درکردستان سوریه با قدرت گیری داعش نیروی جدیدی پا به صحنه می گذارد که معادله قدرت را در کل بخشهای کردستان بزرگ تغییر می دهد. مقاومت حماسی کادرهای پ ی د و نیروهای مردمی سازمان یافته توسط آنان در چارچوب تشکیلات ی پ گ  و ی پ ژ یعنی یگانهای مدافع خلق  و یگانهای مدافع زنان درکوبانی ورود یک آکتور جدید به صحنه را به ثبت میرساند. از سوی دیگر درعراق نیز نیروهای پ ک ک به کمک ایزدیهای شنگال رفته و منطقه را از دست داعش آزاد می کنند. بدین ترتیب با حمایت گسترده ایزدیها از آنها منطقه شنگال نیز که از یک ارزش استراتژیک برخوردار است تبدیل به یک پایگاه ارزشمند برای  پ ک ک می گردد.

تهدید ایجاد یک کریدور کردی که وصل بخشهای مجزای کردستان سوریه به یکدیگر و از طریق شنگال به کردستان عراق را میسرمیکند ، زنگ خطر را برای دولت ترکیه به صدا در می آورد. علائم تشکیل یک دولت کردی اینباراما  تحت رهبری نیروهای  پ ک ک و پ ی د  در طول 920 کیلومتر مرزمشترک با سوریه به اضافه بخشهایی از مرز مشترک با عراق  و تأثیرات بلافصل آن بر کردستان ترکیه به ناگهان تبدیل به کابوس شبانه روزی  اردوغان و ناسیونالیزم  وحشی ترک می گردد. طیب اردوغان پس از آزادسازی کوبانی علیرغم همکاری آشکارش با داعش در محاصره شهر و جلوگیری از انجام هرگونه کمک رسانی حتی از سوی پیشمرگان حکومت اقلیم کردستان و حزب دمکراتیک خلقها و جامعه مدنی ترکیه به نیروهای محاصره شده  درکوبانی، به ناگاه  میزمذاکره  با کردها را در ترکیه به هم می ریزد ، پروژه موسوم به حل مسئله کرد را منجمد می کند و سرکوب وحشیانه نیروهای شبه نظامی پ ک ک، مردم  و نیروهای سیاسی کردستان به شمول حزب دمکراتیک خلقها با نزدیک به شصت نماینده در پارلمان این کشور را کلید می زند ، سرکوبی که هنوز با شدت و حدت ادامه دارد.

اما این مهمترین مسئله روی میز ترکیه در واشینگتن به دیواری سختتر از دیوار اوباما برمی خورد. دونالد ترامپ اینبار حمایت غیررسمی سالیان اخیرایالات متحده از پ ی د را  رسمی کرده  و با گذراندن لایحه تسلیح این گروه از کنگره  و سنا  و امضای آن توسط خودش که بدان جنبه قانونی و بازگشت ناپذیر می دهد آنهم  درست در آستانه ورود طیب اردوغان به آمریکا پاسخ او را  پیشاپیش می دهد. این مسئله آنقدرمهم است که حزب جمهوری خلق به مثابه اپوزیسیون اصلی در پارلمان ترکیه از اردوغان می خواهد که سفر به آمریکا را ملغی کند ، اما او همچنان با  خواست نقطه گذاری در مناسبات سفرش را پی می گیرد. حاصل این سفر البته تا آنجا که به انعکاسات بیرونی آن مربوط می شود نقطه گذاری به کنار با ویرگول گذاری هم  قرابت چندانی نشان نمی دهد. مدیای طرفدار حاکمیت به جز انعکاس خوش آمد گویی گرم دونالد ترامپ که تا دم در !  به استقبال آمده بود و تعریف  و تمجید از ترکیه به ویژه در زمان جنگ کره ! و مناسبات گرمش با آمریکا چیز دندانگیری برای ارائه به افکارعمومی ترکیه نداشت. اردوغان درکنفرانس مطبوعاتی مشترک که البته بدون سوأل و جواب برگذارشد فقط گفته بود که اگر پ ی د تسلیحاتی را که از آمریکا دریافت می کند بخواهد در آینده علیه ترکیه بکار ببرد آنکشورازحق خود برای پاسخ مناسب استفاده خواهد کرد و ترامپ هم ضمن تروریست خواندن پ ک ک گفته بود که پ ی د از این سلاح ها برعلیه ترکیه استفاده نخواهد کرد. والسلام !

اما این تمام داستان نیست. به باورمن این دیدار و مذاکرات یک بخش غیرعلنی هم دارد که طبیعتأ انعکاس بیرونی نمی تواند داشته باشد و از آنجا به بعدش دیگر کار تحلیل است. می خواهم بگویم که مقولاتی همچون خواست مبرم تروریست قلمداد کردن پ ی د ، ضرورت خاتمه دادن به فعالیتهای فتح الله گولن درآمریکا و اخراج  و یا استردادش به ترکیه ، همینطور مسئله آزادی رضا ضراب و هاکان آتیلا خواستهای مطرح شده یک طرف مذاکرات است، طرف دیگریعنی ترامپ هم حتمأ خواستهایی داشته است که بخشی از آن اعلام بیرونی داشته ولی بخش اعظم آن هنوزسربه مهرمانده است. آمریکا و ترکیه اما یک مخرج مشترک دارند و آن ایران است. من فکرمی کنم که ترامپ یک گزینه را درمقابل اردوغان باید طرح کرده باشد. گزینه ای که که مسئله تسلیحات سنگین گذاشته شده دراختیار پ ی د را هم در آینده و پس از حل و فصل معضل داعش حل خواهد کرد. اشتراک در تعیین تکلیف رژیم ایران. ترکیه اگر وارد این بازی شود آنوقت تسلیحات مذکوربجای آنکه در اختیار پ ک ک قرارگیرند میتواند در اختیار پژاک و برعلیه جمهوری اسلامی گذاشته شود.

معظل ناتمام جمهوری اسلامی ایران

رژیم جمهوری اسلامی چونان زخمی گشاده همچنان بر پیکره "سیستم" و "نظم نوین" جلوه می کند. قیام بهمن با هر تحلیل و تفسیری یک نظام موزون و در خدمت "سیستم" را برداشت و بجای آن یک نابهنگامی تاریخی را بر گرده  جامعه ایرانی  و نظم نوین جهانی سوار کرد. این معضل اگر در دوران امپریالیسم  و جنگ سرد قابل توجیه بود ، در عصر گلوبالیسم  و ضرورت گردش آزاد کلان سرمایه داری  وحشی و بدون مرز هیچ توجیه موجهی  نمی توانست داشته باشد. پس از شعبده بازی یازده سپتامبر تحلیل من در رابطه با ایران بر دو پایه اساسی استوار بود و هست. اول آنکه تضاد میان این رژیم و آمریکا ماهیت آنتاگونیستی داشته ولاینحل خواهد ماند. دودیگرآنکه جابجایی قدرت سیاسی درایران خصلت مسالمت آمیز نخواهد داشت.  

بازتاب این تحلیل در مواضع سیاسی راه  بدانجا می برد که نه آن سیاست باصطلاح مماشات با رژیم در سطح بین المللی را باید جدی گرفت و نه برای شارلاتانیزم اصلاح طلبی و توهم رفرم به لحاظ داخلی باید ارزشی قائل بود. حالا این دو پایه را وقتی در دستگاه ضرورت عاجل سرنگونی تام و تمام رژیم قرار دهیم  به دو راهکار عملی می رسیم. اول آنکه جدای ضرورت سرنگونی که یک مقوله آرمانی است ، امکان تحقق آن نیز به لحاظ  مجموعه شرایط داخلی و بین المللی موجود است. به این اعتبار پافشاری بر ایده  سرنگونی یک راهکار ایده الیستی و ذهنی نیست. دوم اینکه علیرغم آنکه نمی بایست در مقابل خواست قوی رفرم در بدنه جامعه ایستاد اما شارلاتانیزم عملی بودن رفرم در باغ وحش جمهوری اسلامی را هم باید زیر ضرب برد. 

و اما در رابطه با بحث شیرین ! "رژیم چنج" در ایران اسلامی ! آنهایی که با مواضع من در سالهای پس از یازده سپتامبر آشنایی دارند می دانند که من همواره  بر طرح  تغییر رژیم در ایران به مثابه یکی از پایه های طرح خاورمیانه بزرگ درهیچ مقطعی  تردید نکرده ام ، حتی در زمان باراک حسین هم که ظاهرأ بهترین روابط را با رژیم اسلامی از زمان روی کار آمدنش در بهمن پنجاه و هفت تا کنون داشته است در این رابطه گفتم و نوشتم که فریب اوباما را نباید خورد. او هم بدنبال براندازی جمهوری اسلامی البته از نوع نرم آن می باشد. یعنی تصوراو این بود که با حمایت از مدعیان رفرم در ایران و بازکردن راهشان در صحنه بین المللی تعادل قدرت را در ایران به ضرردستگاه ولایت فقیه برهم زده و مسیر فروپاشی کل سیستم را هموار می کند. برای جلوگیری از تکرار جنبش هشتاد وهشت و سوء استفاده ! رادیکالیسم سرنگونی طلب در روند فروپاشی نیز باید امکان مداخله آنانرا ازدستشان گرفت. در رأس طرح بستن راه مداخله جنبش سرنگونی در روند فروپاشی ، بستن دست و پای اصلیترین سازمان سرنگونی طلب و دور کردن هرچه بیشترشان از صحنه تحولات داخلی قرار داشت.

این طرح البته با پایداری همزمان دو نیروی مسلط بر قدرت و بدنبال کسب قدرت یعنی نیروی ولایت فقیه در قدرت  و مجاهدین خلق در بیرون ساختار قدرت به نتیجه نمی رسد و یکبار دیگر ثابت می شود که با وجود این دو نیرو نه امکان رفرم در ایران وجود دارد و نه از درون فروپاشی نظام، راست میانه یا همان لیبرال دمکراسی کذایی بیرون می آید که طرح خاورمیانه بزرگ بدنبال محقق کردن آن در کشورهای منطقه بوده است. خامنه ای با سرکوب رادیکالیسم ساختارشکن  و ایزوله کرده نیروی اصلاح طلبی ، راه اعتدال گرایی را باز می کند و رژیم را دوباره به تعادل می رساند. در سوی دیگر نیز رهبری مجاهدین با اتکاء به لابیگری قابل تحسینی درمیان الیت سیاسی ایالات متحده در زیر پنجه های خون چکان دولت ولایت فقیه درعراق فرجه بقا می خرد و از قفس می پرد. استراتژی موازی  یا سیاست سنجاق شدن به نئوکانها  برای مجاهدین هم همان استراتژی بقاست.

سناریوهای ممکن در تحولات ایران و منطقه

خوب حالا ترامپ برسرکار آمده  و دوباره همه آنهایی که در رابطه با تهدید جنگ آیه انشاالله گربه هست می خواندند دوباره به صرافت افتاده اند که مبادا این تهدید واقعیت پیدا کند. بویژه پس از سفر اخیر ترامپ به عربستان و رقص شمشیر با شیوخ عرب دیگر بسیاری ناباوران یواش یواش به این نتیجه می رسند که نه انگار این تو بمیری از آن تو بمیریهای دوران بوش پسر و یا سالهای 2013 ـ 2012  که  دولت حرامزاده با تمام توش و توان بدنبال کشیدن آمریکا به جنگ علیه ایران بود نیست. البته جنگ در ایران شباهتی به هیچ کجا نخواهد داشت. نه عراق و افغانستان قابل تکرارند و نه سوریه و لیبی و نه مصر و تونس  و یمن. من این سناریو را که ارتش آمریکا در یک جنگ منظم  به سبک عراق بسراغ  رژیم برود را واقعی نمی دانم. جنگی اگر در راه  باشد یک جنگ نامنظم خواهد بود که تلفیقی از جنگ آزادیبخش و قیامهای شهری می تواند باشد. نقش آمریکا نه در زمین که تأمین پوشش هوایی در آسمان خواهد بود. عناصرمیدانی جنگ نا منظم مذکور بسته به سناریویی که انتخاب شود متفاوت است ، این نیروها شامل ارتش آزادیبخش دوباره سازماندهی شده مجاهدین ، نیروهای بخوبی تسلیح شده پژاک ، احزاب عشیرتی کردی و نیروهای منزوی  و کم شمارتجزیه طلب متشکل  در ملغمه ای بنام کنگره ملیتهای ایران و آن بخش از مردمی که برای نجات از دست جمهوری اسلامی  به استقبال شیطان نیز می روند.

سیاهترین سناریوی ممکن فعال کردن گرایشات ناسیونالیستی  و رفتن پشت دامن زدن به درگیریهای قومی می باشد. نیروهای این سناریو اگرچه فاقد توان مادی  و تشکیلات پرشمار و کارامد هستند اما پتانسیل بالقوه  بسیار خطرناکی را نمایندگی می کنند که در صورت بالفعل شدن فاتحه آنچه که امروز نامش ایران است خوانده خواهد شد. اشاره من به این سناریوی فرضی نه بدلیل اهمیت جایگاه و توان مادی این مجموعه چرکین و یا بلافصل بودن تهدید آن است بلکه ضرورت هشیاری هرچه بیشتر درمقابل نیروهای سیاسی حامی آن و تلاش در راستای ایزوله کردن آنهاست. این سناریوی مطلوب دولت مرتجع سعودی و راسیستهای نشسته در حاکمیت اسرائیل است. دوپاره کردن فلسطین ، سه پاره کردن عراق ، چهارپاره کردن سوریه و پنج پاره کردن ایران طرح جدیدی نیست، پیش ازطرح خاورمیانه بزرگ طرح صهیونیستی دهه هشتاد میلادی یعنی سالها پیش ازیازده سپتامبر است. پلاس شدن شبکه گسترده موساد در آذربایجان و اقلیم کردستان عراق تنها از سر دلسوزی برای خلقهای کرد و آذری حتمأ نبوده است !  سالها سرمایه گذاری بی حاصل اما همچنان ادامه دار دولت مرتجع سعودی  بر روی  مجموعه ای بنام کنگره ملیتهای ایران هم حکایت ازهمین طرح  و برنامه  رذیلانه دارد.

سناریوی ارتش آزادیبخش 

پیش از ورود به بحث می خواهم دو حیطه را طبق معمول از هم جدا کنم. اینکار یعنی جدا کردن حیطه ها را من همیشه رعایت کرده  و می کنم. این باعث می شود که درتحلیل دچار تخیل نشد و آنالیز واقعی را فدای ارزش گذاریهای ایدئولوژیک نکرد. در این تحلیل هم تلاش می کنم بدون آنکه وارد بحثهای ارزشی شوم به ارزیابی آنچه که ممکن است رخ دهد و من می بینم بپردازم. این البته بدان معنا نیست که نباید مواضعی شفاف داشت و از تیزی درموضعگیری خودداری کرد. نه ! اما برای من همواره فرق است میان برخورد با دوست  و برخورد با دشمن. یکی را می توان و باید نقد کرد اما آن تنها دشمن است که باید آماج حمله قرار داده شود ولاغیر، وگرنه عجیب نخواهد بود که در تهاجم بی دنده  و ترمز به دوست خود را بیکباره درصف دشمن بیابی ، رو به دوست و پشت به دشمن ! آنگاه که دیگر کار از کار گذشته باشد. اما در تحلیل هردو چه دوست و چه دشمن باید منصف بود. ارزش انسانی هرکس درمبارزه به باورمن اصلأ درهمین ویژگی نهقته است ، منصف بودن. مواضع تند و تیزی که منصفانه نباشند حتی اگراز چپترین و انقلابیترین جایگاه نیز ابراز گردند ارزش یک پاپاسی را هم ندارند. درنگاه من تفاوت میان یک مدعی انقلابیگری بی انصاف با یک مرتجع  بی انصاف اصلأ ماهوی نیست ، شکلی است. انصاف چسب عدالت است  اگر که خود عدالت نباشد. آزادی بدون عدالت هم  که در باورمن فریبی بیش نیست.

حالا درتحلیل سمت و سوی حرکت مجاهدین و لابی "رژیم چنج" تا آنجا که به مواضع  تیز و شفاف برمی گردد من تبهکارانی چون جان بولتن ، جولیانی ، رزلهتینن ، لیبرمن ، جان مک کین و صف پرشمار صهیونیستهای لابی "رژیم چنج" مجاهدین را برخلاف تفسیر اعلام شده آنها انسانهای شریفی که بدنبال مقصد بزرگ آزادی مردم ایران روان هستند نمی دانم. اما اینرا هم  بروشنی می بینم  و می دانم که بدون لابیگری بی همتای آنان پرواز تشکیلات مجاهدین بویژه رهبری آن از میان دایره آتش عراق  و رهاییشان ازچنگال خون آلود ولایت مطلقه نیزازاساس امکان پذیرنمی بود. پس درعین حال که فریب افسانه شرافت اینها را نباید خورد اما بیان سپاسگذاری مجاهدین را دراین قالب شاید بتوان فهم کرد. بیرون آمدن از لیست تروریستی هم همینگونه بود. استقرارتشکیلاتی درآلبانی هم همینطور! بدون این لابی اصلأ استراتژی بقا عاقبت خوبی نمی داشت. بازهم تا آنجا که به مواضع  تیز و شفاف و اعلام شده  برمی گردد من استراتژی جنگ آزادیبخش نوین را پس ازعملیات فروغ جاویدان نه درست و نه عملی می دانستم اما اینرا بروشنی می بینم و می دانم که جدای نظر و تبلیغات خود مجاهدین ، تصاحب قدرت سیاسی درایران آنهم بدون داشتن یک پایگاه گسترده اجتماعی و یک حضورمادی  پرشمار در ایران آخوند زده به غیر از این شق برای آنان هیچ راه حل دیگری درشرایط کنونی متصور نیست.  اینرا هم باید فهم کرد.

آری بازهم تا آنجا که به مواضع  صریح و بی شکاف برمی گردد من تشکیلات هرمی و مناسبات شبه فرقه ای حاصل انقلاب ایدئولوژیک حاکم بر آنرا از اساس رد می کنم اما اینرا بیش ازهمه می فهمم که در زیر آن سرکوب بی مثال ، بدوراز خاک خودی و در سرزمین بیگانه، بی هیچ چشم اندازی نزدیک و در دسترس  و بدور از خانه و خانواده  و ... باری بدون آن انقلاب ایدئولوژیک و بدون آن شکل ویژه تنظیم رابطه با رهبری خاص الخاص سی سال به کنار، سه ماه هم نمیشد که این تشکیلات را  پس از فروغ  جاویدان بر سر پا نگه داشت چه رسد که  سی و اندی سال بی شکاف بدنبال سرنگونی تام و تمام دشمن مشترک ایران و ایرانی هم روان بود. به این می گویند دیدن پدیده در ابعاد گوناگون آن ، یعنی فهم شرایطی که یک نیروی سیاسی جدی در چارچوب آن عمل می کند و یا مجبور است که اینگونه عمل کند. یعنی امکان نزدیکی سیاسی علیرغم افتراق جدی در تئوری  و جهانبینی ، در یک کلام  یعنی منصف بودن و منصف ماندن در رابطه با همه آن نیروهایی که در بیرون تو  قرار دارند.

حالا با این مقدمه لازم می پردازم  به تحلیل سناریوی ارتش آزادیبخش. در سوریه برای اولین بار پس از یازده سپتامبر ارتش ایالات متحده وارد یک همکاری مشترک عملی با یک نیروی ترقیخواه می شود که از درون یک جنبش بزرگتری می آید که در آغاز یک ایدئولوژی استالینیستی بر آن حاکم بوده است. گروه بزرگی از کادرهای بالای  پ ک ک از کردهای سوریه تشکیل شده اند که اکنون در رابطه با پ ی د قرار دارند.  فراتر ازهمکاری عملی ، مسلح کردن این نیرو به سلاح سنگین که  درضمن از یک پشتوانه قانونی هم برخوردار باشد یک پدیده نوین درتاریخ معاصراست. تأکید می کنم تسلیح یک نیروی ترقیخواه که در آغاز پیدایش گرایشات غلیظ انقلابی ، ضد امپریالیستی و ضد آمریکایی هم داشته است به سلاح سنگین و نه سلاح های معمولی.

در سه دهه اخیرالبته تحولات بسیاری در ایدئولوژی و ساختار تشکیلاتی این جریان بوجود آمده  و وزنه ناسیونالیسم کردی حداقل تا آنجا که به برخورد با مردم منطقه برمی گردد سنگینترشده است. اما در دسته بندی مجموعه نیروهای مسلح کرد این جنبش نماینده مترقی ترین نیروی سیاسی درتمام بخشهای کردستان بزرگ بشمار می آید که از یک رابطه مثال زدنی با توده مردم بویژه زنان و جوانان برخورداراست. ازهمه مهمترتنظیم رابطه این جنبش با دیگرنیروها چه درسوریه و درغالب نیروهای دمکراتیک سوریه متشکل از کردها و عربها  و اقلیتهای دیگر و چه مهمترین و چشمگیرترین آن در ترکیه و در غالب "حزب دمکراتیک خلقها" HDP  یک تنظیم رابطه قابل تحسین بشمارمی رود. بدیهی است که این ارزیابی البته در کادر معیارهای حاکم در منطقه خاورمیانه است که معنا می یابد.

تشکیل "کودار" توسط پژاک هم ناشی ازهمین سیاست کلی است که بانی  و معمار آن "عبدالله اوج آلان" رهبر ایدئولوژیک جنبش مورد اشاره  در تمام بخشهای کردستان می باشد. بدیهی است که اشاره به پژاک  به دلیل اهمیت کمی و کیفی این نیرو درشرایط کنونی نسبت به نیروهای سنتی مثل حزب دمکرات  کردستان  و یا بخشهای مختلف کومله نیست ، اهمیت پژاک  و یا کودار تنها در کادر جنبش بزرگتری قابل فهم است که آینده منطقه کردی  را در تمامیتش و به تبع آن معادله قدرت در خاورمیانه را تحت تأثیر قرارخواهد داد وگرنه بدون این جنبش خود پژاک به خودی خود ازهیچ  وزنی برخوردار نیست. پایان عملیات رقه و تعیین تکلیف با داعش در سوریه آغاز یک مرحله جدید در این رابطه خواهد بود. مرحله ای که در مرکز آن شاید تعیین تکلیف رژیم حاکم بر ایران قرار داشته باشد. درآن نقطه دیگر مناسبات  پ ی د  و بتبع آن پژاک و پ ک ک با آکتورهای سیاسی موجود از جمله رژیم حاکم بر ایران  و نیروهای  مقابل آن ، آنی نخواهد بود که هست.

خوب اینجا ما با یک ترکیب جالب و درعین حال پیچیده در صحنه روبرو هستیم. پ ک ک در تقابل با  رژیم ترکیه از سالها پیش بویژه  پس از رفتن عراق به جیب جمهوری اسلامی همواره یک رابطه پنهان و غیررسمی با این رژیم داشته است که مدار آن  در بالاترین نقطه با یکی ازمهمترین چهره های  پ ک ک  یعنی "مراد کارا یلان" بسته می شده است. عین همین رابطه را  پ ی د  درسوریه و ازطریق تعامل با ارتش و حکومت بشار اسد داشته است. درروزهای پایانی عملیات ارتش ترکیه در سوریه موسوم به سپرفرات که ترکها قصد رفتن به ممبج و بیرون راندن نیروهای دمکراتیک سوریه به رهبری پ ی د  را داشتند ، پ ی د  علاوه بر آوردن آمریکاییها و حتی روسها به ممبج به ارتش سوریه نیزاجازه میدهد که با ورود به منطقه کردی تحت حاکمیتشان در یک نوار باریک میان نیروهای ارتش ترکیه و نیروهای پ ی د  در ممبج مستقر گردند. بدینترتیب ارتش ترکیه دمش را روی کول گذاشته و پایان عملیات سپرفرات را اعلام می کند. پس ایالات متحده  نیرویی را به سلاح های سنگین مسلح می کند که در یک ارتباط  مستمر و تعامل با بزرگترین تهدید امنیتی در خاورمیانه و حتی جهان ! از دید ترامپ می باشد.  یا آمریکا عقلش را از دست داده است و یا پیش از ورود به مرحله قانونی کردن تسلیح  پ ی د به سلاح سنگین قرار و مدارهای دیگری در پشت پرده  گذاشته شده است. قرار و مدارهایی که مبنای ائتلافهای سیاسی و نظامی نوینی در ماه ها  و سالهای پیش رو علیه جمهوری اسلامی ایران خواهد بود. در این چارچوب البته نقش ترکیه برجسته خواهد شد.

من درتمامی این سالهای سیاهی که بر ایران حاکم بود هیچگاه فِلش کارعملی و تئوریکم را از سمت ایران و مسائل مربوط به آن منحرف نکردم الا یکی دو سال گذشته که جدای کار بر روی کتابم بیشتر بر روی ترکیه تمرکز کرده بودم. آخرین مطالبی هم که نوشتم  تمامأ در این رابطه بود. جدای از اهمیت ترکیه برای ایران به مثابه یک رقیب پانصد ساله مذهبی و سیاسی که اروپا و بویژه دولت فخیمه تلاش بسیار اما ناموفقی را در بجان هم انداختن آنان کرده بود ، برای خود من هم با تحلیلی که بدان رسیده بودم ترکیه حائزاهمیت فراوانی بود. استقرارموفق مجاهدین در آلبانی درهیئت تشکیلاتی و پافشاری آنان بر حفظ و ادامه تئوری جنگ آزادیبخش علیرغم از دست دادن خاک و سلاح به مثابه دو ستون اصلی استراتژی جنگ آزادیبخش نوین نشان می داد که آنها پس از حل و فصل مسئله بقا بی تردید بدنبال بدست آوردن این دو ستون اساسی خواهند رفت ، ضمن آنکه ستون مهم  دیگر این استراتژی یعنی ساختار ارتش آزادیبخش را نیز همچنان حفظ خواهند کرد. در تحلیل من تنها امکان در این رابطه ترکیه بود.

دو سه ماه پیش خبری روی آنتن ها رفت مبنی بر آنکه  دو نفر از اعضای فعال لابی مجاهدین در آمریکا یعنی رودلف جولیانی شهردار سابق نیویورک در زمان شعبده بازی یازده سپتامبر و مایکل موکیزی  وزیرسابق دادگستری در زمان جرج  دبلیو بوش وارد هیئت وکلای رضا ضراب میلیونر ایرانی همکار بابک زنجانی شده اند. رضا ضراب که در آن واحد تابعیت دو کشور آذربایجان  و ترکیه را نیز داراست درعین حال همسر ابرو گوندش ستاره آواز ترکیه و رفیق کسب و کار طیب اردوغان هم هست. از بابک زنجانی هم بعضأ در مطبوعات ترکیه به عنوان رئیس او نام می بردند. کار ایندو در زمان دولت احمدی نژاد که در یک محاصره جدی اقتصادی و تحریم گسترده بین المللی بود ، سوراخ کردن تحریمها  و خرید مواد مورد نیاز رژیم جمهوری اسلامی و در رآس آنها پرکردن انبار طلای رژیم  در مقابل فروش  نفت و گاز تحریمی ایران بود. یعنی رضا ضراب با استفاده از پول بی زبان حاصل از فروش غیرقانونی نفت و گاز در ابعاد میلیاردی طلا می خرید و به ایران می فرستاد.

اینکارالبته با نظارت شخص اردوغان و تأمین مالی و اعتباری بانک خلق ترکیه انجام می شد. در این معاملات میلیاردها دلار از جیب ملت ایران خرج شد که بخش بزرگی از آن بدون وارد شدن به چرخه مالی قانونی در ترکیه مستقیمأ به حساب اردوغان و پسرش بلال و دامادش "برات آل بایراک" واریز می شد. سه وزیر نزدیک به طیب اردوغان هم دراین معاملات شرکت دارند که پس از افشای این معاملات توسط  جریان فتح الله  گولن و کشیده شدنش به مطبوعات ترکیه مجبور به استعفا می گردند. بخش دیگر این پول بی زبان هم به میلیاردرشدن یکشبه بابک زنجانی و میلیونرشدن رضا ضراب می انجامد. برای احمدی تژاد هم دلیل محکمی برای اثبات کاغذ پاره بودن قطعنامه های شورای امنیت سازمان ملل و ارتباطش با امام زمان ! بدست می دهد. القصه یکی از دلایل سردی روابط  آمریکا و ترکیه پس از مسئله کلیدی سوریه یکی هم همین موضوع بود.

پس از پایان دولت مرتبط  با امام زمان  و روی کار آمدن دولت اعتدال ، بابک زنجانی  دستگیر و برای  بازگرداندن آن پولهای بی زبانی که از کشور خارج کرده بود تحت فشار قرار می گیرد ، بعد هم حکم اعدامش صادرمی شود. رضا ضراب هم که به آمریکا رفته است به حکم دادگاه دستگیر و به زندان میرود. بعد هم پلیس آمریکا محمد هاکان آتیلا معاون اجرایی مدیربانک خلق را هم که درهمین رابطه به آمریکا می رود دستگیر و  پیش رضا ضراب می فرستند. معلوم می شود  که دستگاه قضایی اوباما قصد ندارد یقه رئیس جمهور اقتدارگرای ترکیه را که بعضأ ساز خارج از"سیستم" هم می زند رها کند. اینجاست که لابی مجاهدین برای رها کردن این یقه وارد کار می شوند. جولیانی اعلام می کند که این یک موضوع سیاسی است و قابل معامله  و اینکه مقام های آمریکا و ترکیه هر دو به دنبال راه حل دیپلماتیک برای پرونده آقای ضراب هستند تا هم به اهمیت ژئوپلتیک اتحاد ترکیه و آمریکا ضربه نخورد و هم منافع آمریکا حفظ شود. تردید ندارم که یکی از این راه حلهای دیپلماتیک جدای از نتیجه آن بحث بر سر امکان استقرار مجاهدین  و استفاده ارتش آزادیبخش دوباره سازماندهی شده  از خاک ترکیه می باشد. این گزینه تنها زمانی جواب دارد که دولت ترامپ تسلیم راه حل نئوکانها درمقوله رژیم چنج شده و تمام قد درست مثل مورد  پ ی د  پشت وارد کردن مجاهدین به پروسه تغییر در ساختار سیاسی ایران برود. تا آنموقع  البته هنوز راه  زیاد است.

بیش از این در این رابطه به عمق نمی روم فقط به یادداشت اخیر ظریف  وزیر خارجه روحانی در نیویورک تایمز بعد از اجلاس ریاض تحت عنوان پیامی به ترامپ و عربستان اشاره میکنم که نوشته است :

"اتفاقات بسیاری بدی در این بخش از جهان در حال رخ دادن است".

بیژن نیابتی ، شش خرداد 1396 http://niabati.blogspot.de/          سایت بیژن نیابتی bijanniabati@hotmail.com ;     ای ـ میل بیژن نیابتی

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Sun, 28 May 2017 22:21:13 +0000
اشرف دهقانی: پرسش هائی بعد از "انتخابات" اخیر و پاسخی به آن ها http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64702:2017-05-28-22-20-43&Itemid=646 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64702:2017-05-28-22-20-43&Itemid=646

postmaster@ashrafdehghani.com

نمایش انتخاباتی رژیم "ولایت مطلقه فقیه" در 19 اردیبهشت ماه امسال ، همچون هر رویداد اجتماعی دیگر باعث شد که نیروهای مختلف با اتخاذ موضع در رابطه با آن نشان دهند که در کجا ایستاده و منافع و مصالح کدام اقشار و طبقات اجتماعی را منعکس می کنند. این مواضع پرسش هائی را هم دامن زده که پرداختن به آن ها می تواند روشنگر برخی مسایل در رابطه با مضحکه انتخاباتی اخیر جمهوری اسلامی ، این رژیم وابسته به امپریالیسم گردد. در این نوشته سعی می شود برخی از آن پرسش ها مطرح گشته و مورد بررسی قرار گیرند. آیا مردم، روحانی را دوباره سر کار آوردند ؟ روشنفکرانی هستند که در موضع مخالفت با رژیم جمهوری اسلامی بی هیچ درنگی به سئوال فوق پاسخ مثبت می دهند و آن گاه خشم خود را متوجه مردم رأی دهنده کرده و آن ها را نادان و بی شعور و احمق و غیره می خوانند و در آخر هم با حکم های قلابی ای از این قبیل که "خلایق هر چه لایق" خود را تسکین می دهند. این دسته از روشنفکران که خیلی راحت به مردم توهین می کنند ، خود از فهم این واقعیت - که برای اکثریت مردم از میان کارگران و زحمتکشان ایران به قول معروف اظهر من الشمس است - عاجزند که در ایران حکومت در واقع ادای انتخابات را در می آورد والا انتخاباتی در کار نیست. در این جا رئیس جمهور ، قبلا از طرف رأس دیکتاتوری حاکم تعیین و انتصاب می شود و پس از برگزاری یک نمایش که اسمش را انتخابات گذاشته اند وی از طرف ولی فقیه به عنوان رئیس جمهور تأئید و به مردم معرفی می شود. این ها موقعی که مردم را به خاطر روی کار آمدن مجدد روحانی سرزنش می کنند فراموش می نمایند که در این مملکت درست همانند سیستم های استبدادی قرون گذشته ، کسی به عنوان سایه خدا بر روی زمین در رأس دیکتاتوری حاکم نشسته و هیچ فردی بدون خواست و اجازه او امکان جلوس به "تخت" ریاست جمهوری را پیدا نمی کند. بنابراین حتی به فرض این که در صدی از مردم – صرف نظر از بزرگی یا کوچکی آن - به کاندیدی رأی بدهند ، در صورتی که آن کاندید مورد تأئید این دیکتاتور قرار نگیرد ، همه آن رأی ها باطل شده و کسی به عنوان رئیس جمهور معرفی می شود که وی (ولی فقیه) صلاح را بر روی کار آمدنش تشخیص داده است.  اتفاقا در این مورد اگر نخواهیم راه دور برویم نمونه کاملاً عیانی هم وجود دارد و خیلی ها هنوز فراموش نکرده اند که در سال 1388 ، احمدی نژاد در شرایطی به عنوان رئیس جمهور اعلام شد که اکثریت رأی دهندگان می دانستند که به موسوی رأی داده اند. آیا با در نظر گرفتن چنین واقعیت هائی شایسته نیست که به این قبیل روشنفکران گفت که به جای توهین به شعور مردم و آن ها را شایسته قرار داشتن تحت حاکمیت رژیم دزد و فاسد و جنایتکاری چون جمهوری اسلامی دانستن ، اندکی فهم و شعور خود را ارتقاء دهند و بکوشند تحلیل خود از نتیجه به اصطلاح انتخابات اخیر را بر واقعیات استوار سازند؟  همین روشنفکران اغلب به راحتی فریب آمار سازی های رژیم را می خورند و به جای آن که فکر کنند که آن ارقام از زبان مشتی دزد و فاسد و دروغگو اعلام شده ، آن ها را عین واقعیت تلقی کرده و بر سر مردم می کوبند. این ها هنوز از درک و دیدن این واقعیت عاجزند که جمهوری اسلامی صرف نظر از این که تا چه حد بتواند مردم را به پای صندوق های رأی بکشاند ، همواره از حضور "میلیونی" مردم در انتخابات دم زده و می زند. کدام مردمان و تحت چه شرایطی در انتخابات شرکت کردند ؟ برخی از روشنفکران مخالف رژیم که عمق دیکتاتوری در ایران را درک می کنند ، می دانند که عده ای را الزامات سیستم دیکتاتوری مثلا رفتن به دانشگاه و گرفتن مجوز برای کاری و شغلی ، مجبور به رفتن به پای صندوق های رأی می کند. عده ای به خاطر ترس از دیکتاتوری و حساب و کتاب هائی که در این مورد دارند به جهت مهر خوردن شناسنامه های شان ، رأی می دهند. عده ای که اغلب متعلق به اقشار مرفه و نیمه مرفه جامعه هستند ، آگاهانه با این توجیه که آلترناتیو دیگری وجود ندارد و چه بسا که سیل گرسنگان و بی چیزان ، انقلاب راه بیاندازند و خون جاری شود ، خود را سرگرم انتخابات و شرکت در آن می کنند. عده ای تحت تأثیر تبلیغات و مکانیسم های خاصی که رژیم هر بار برای کشاندن مردم به پای صندوق ها به کار می برد به شرکت در انتخابات تن می دهند. این ها و واقعیت هائی از این قبیل ، دلیل حضور عده ای یا به گفته رژیم جمعیت "میلیونی" در پای صندوق های رأی را بیان می کنند. اما روشنفکران مورد بحث ما ، چنین واقعیت هائی را نادیده گرفته و در رابطه با مضحکه انتخاباتی اخیر تحت تأثیر تبلیغات و ارقام ارائه شده و گوئی که انتظار شرکت هیچ کس جز مزدوران شناخته شده را در آن نداشتند ، زبان شکایت به سوی "مردم" گشوده و به همین قانع اند که آن ها را ناآگاه و نادان و جاهل بخوانند و دیگر در صدد بر نیایند که ببینند که "مردم" مورد نظر این دسته از روشنفکران ، اولا متعلق به چه گروه های اجتماعی هستند و ثانیا نسبت به چه امری ناآگاه می باشند ، چه را نمی دانند و جهل شان چیست؟  این دسته اگر چنین کنند ، خواهند دید که خودشان چه چیزهائی را نمی دانند و نسبت به چه مسایلی ناآگاهند.  مسلم است که روی کار غلط و نادرست "مردم" از هر قشر و طبقه ای که بوده باشند نباید صحه گذاشت ولی تا آن جائی که بحث نه در مورد مزدوران و خائنین ، بلکه بر سر واقعا مردم با همه رنگارنگی طبقاتی شان می باشد ، برخورد درست آن است که باید سعی در درک آن ها نمود و دید در چه شرایطی و چرا به این یا آن کار دست می زنند. باید دید دشمنان مردم با چه شگردهائی درصدی از توده هائی که با همه وجود خواهان سرنگونی این رژیم و انقلاب علیه سیستم ظالمانه حاکم هستند را به کجراه می برند.  آن شگرد ها ، آن ایده ها و تبلیغات ضد خلقی را باید شناخت و خود را موظف به افشاء و مبارزه با آن ها نمود. از این طریق است که به جای تحقیر مردم می توان هم آگاهی خود را ارتقاء داد و هم در همین رابطه به وظیفه خود به عنوان روشنفکر مبارز که برای وی افشاگری و روشنگری از کارهای مهم و اساسی به شمار می رود، عمل نمود. اساساً چرا تعدادی در انتخابات رژیم شرکت می کنند ؟ اگر به تاریخ نه چندان دور نمایشات انتخاباتی جمهوری اسلامی نظری بیافکنیم ، خواهیم دید که صرف نظر از سال و سال های اول که جریانات سیاسی سازشکار با انکار ماهیت وابسته به امپریالیسم و لذا دیکتاتور این رژیم مردم را دعوت به بازی در بساط مضحکه های انتخاباتی می کردند ، پس از حمله سراسری جمهوری اسلامی به مردم و سازمان های سیاسی در سال 60 ، در سراسر دهه 60 و تا نیمه اول دهه هفتاد ، کسی انتخابات رژیم را جدی نمی گرفت و شرکت کنندگان تنها کسانی بودند که ملزومات دیکتاتوری حاکم ، آن ها را به پای صندوق ها می کشید. اما این واقعیتی است که از دوره خاتمی مبلغین جمهوری اسلامی با "پروژه کلان اصلاحات" سعی کرده اند که گفتمان اصلاح طلبی و از جمله "تغییر" از طریق انتخابات را در جامعه جا انداخته و رواج دهند. اصلاح طلبان در همان زمان ، خود اعتراف کردند که تا چه حد از رشد گرایش توده ای به مبارزه قهر آمیز و امکان شروع "جنگ چریکی" (به قول حجاریان ، یکی از بنیانگذاران ساواک جمهوری اسلامی و تئوریسین "اصلاحات") بیمناک اند؛ و لذا اتاق های فکر و نظریه سازان جمهوری اسلامی با نشر و رواج گسترده ایده های به اصطلاح اصلاح طلبی و امکان پذیر بودن اصلاح جمهوری اسلامی کوشیدند انرژی مبارزاتی جوانان را به کانال های مورد دلخواه خویش کانالیزه کنند. با تبلیغ علیه هرگونه مبارزه قهر آمیز تحت عنوان تقبیح خشونت و رواج ایده هائی علیه ضرورت انقلاب ، آن هم با سرمایه گذاری روی نفرت توده ها از خودشان (جمهوری اسلامی با گردانندگانش) که گویا مردم ایران با انقلاب خود ( و نه امپریالیست ها در کنفرانس گوادولوپ) در سال 1357 ، جمهوری اسلامی را سر کار آورده اند، با نشر و رواج گسترده ایده های تقسیم حاکمین تا مغز استخوان جنایتکار ، به مهره های "خوب" و "بد" و حتی "بد" و "بدتر" و به طور کلی با کوشش در غالب کردن گفتمان اصلاح طلبی در جامعه ، سعی وافری صورت گرفته تا راه رهایی و یا تغییر اوضاع جهنمی حاکم در اصلاح رژیم اصلاح ناپذیر جمهوری اسلامی دانسته شود. کانالیزه کردن انرژی ها به بساط انتخابات های مهندسی شده و مشارکت در خیمه شب بازی های انتخاباتی و کانال های بی خطر درست در همین راستا در دستور روز حاکمین قرار گرفته است.  برای این منظور است که می بینیم دشمنان مردم از دیر باز با صرف انرژی و منابع مالی هنگفت و انتشار هزاران جلد نشریه و کتاب و مقاله و غیره با محتوای ضدیت با انقلاب و مبارزه قهر آمیز سعی کرده اند تمامی نیروهای وابسته به خود و نیروهای سازشکار و بینابینی را در راستای پیشبرد این کارزار مسموم به خط کنند. ابراز سخنانی نظیر "شاید این بار با رأی دادن بتوان اوضاع را تغییر داد" ، "تمرین دموکراسی" (گویی که با صرف رأی دادن می توان دموکراسی را "تمرین" کرد!) و یا توجیه انتخابات مهندسی شده در ایران با این حرف درست که در همه انتخابات تقلب می شود - و گاه از موضع ظاهراً رادیکال نمایش انتخاباتی رژیم را از نوع آن انتخابات بورژوائی تلقی کردن که به توده ها اجازه داده می شود هر چهار سال یک بار سرکوبگران خود را انتخاب کنند و غیره ، همه توجیهاتی هستند که در خدمت کتمان این واقعیت قرار دارند که آنچه به نام انتخابات در ایران مهندسی می شود ، انتخاباتی نیست که در کشورهائی با قوانین نسبتا دموکراتیک برگزار می گردد. انتخابات در دموکراسی های بورژوائی با مقولاتی چون آزادی بیان ، حق متشکل شدن ، حق تجمع و اعتراض و غیره که در قانون با بندها و تبصره های خاصی ثبت گشته همراه است. در حالی که در جامعه ایران که دیکتاتوری در آن چنان عرصه را بر همگان تنگ کرده که حتی به افراد خود طبقه حاکم امکان تشکیل حزب نمی دهد و آزادی بیان و دیگر الزامات مربوط به دموکراسی ، رؤیاهای دست نیافتنی جلوه می کنند ، به هیچ وجه نمی توان به نمایشی که رژیم برگزار می کند نام  انتخابات داد ، چه برسد به این که انتظار داشت دیکتاتورهای گرداننده رژیم به رأی مردم ارزش قایل شده و همان کسی را رئیس جمهور اعلام کنند که فرضا مردم به او رأی داده اند! در این مملکت درست همانند سیستم های استبدادی قرون گذشته کسی به عنوان سایه خدا در زمین در رأس دیکتاتوری حاکم نشسته که ولی فقیه یا رهبر می نامندش که آبی بدون اجازه او خورده نمی شود.  همچنین در رژیم دیکتاتور جمهوری اسلامی در فقدان هر گونه تشکل سیاسی ، کاندیداها را یک ارگان حکومتی به نام شورای نگهبان ابتدا تأئید صلاحیت می کند که از شروط کاملا غیر دموکراتیک آن یکی هم التزام عملی به ولایت مطلقه فقیه است. با همه این اوصاف ، اصلاح طلبان ، مضحکه های رژیم را انتخابات واقعی جلوه داده و آن را راهی بی خطر در مقابل خطرات انقلاب برای تغییر و بهبود اوضاع جا می زنند و می کوشند این فریب و دروغ را در میان اقشاری از مردم اشاعه دهند. در چنین وضعیتی است که صرفنظر از کسانی که برخی الزامات دیکتاتوری حاکم آن ها را مجبور به رأی دادن می کند ، افراد دیگری نیز به هر وسیله ای به آن کشیده شده و به ایفای نقش می پردازند و به این ترتیب شرکت در انتخابات رژیم رواج بیشتری یافته است. نمایش انتخاباتی اخیر و خشم روشنفکران مبارز در سال 1376 هنگامی که خاتمی با تبلیغات فریبکارانه بر سرکار آورده شد و در شرایطی که تبلیغات گزافی در مورد شرکت مردم در آن به اصطلاح انتخابات به راه انداخته و آن را حماسه دوم خرداد می نامیدند ، خیلی از روشنفکران در مقابل افشاگری ها و روشنگری های چریکهای فدائی خلق در رابطه با خاتمی و تبلیغات همراهش ، موضع گرفته و می گفتند که بالاخره "بد" بهتر از "بدتر" است. امروز اما با تجربه های به دست آمده بسیاری می دانند که تبلیغ برای بد در مقابل بدتر شگردی است که رژیمیان برای کشاندن مردم به پای صندوق های رأی از آن استفاده می کنند؛ و بسیاری می دانند که رئیس جمهور در این مملکت صرفا مجری آن سیاست کلی است که از قبل تعیین شده و همان طور که یکبار خاتمی خود اعتراف کرد ، رئیس جمهور در ایران "تدارکاتچی" ای بیش نیست.  با توجه به رواج و برخورداری از چنین آگاهی ای ، روشنفکرانی هستند که مطرح می کنند که "مردم" باید درست به خاطر تجربه های گذشته ، این بار از رأی دادن امتناع می کردند. به این دسته از روشنفکران که به حق روی شرایط بسیار طاقت فرسای زندگی توده ها تأکید دارند ، کسانی که از تعطیلی مراکز تولید و بیکاری گسترده ، از بی خانمانی و گرسنگی سیل عظیمی از کارگران و زحمتکشان ، از گور خوابی ، بچه فروشی و... از سرکوب و مظاهر مختلف دیکتاتوری در ایران که به مراتب بیشتر از گذشته گشته سخن می گویند ، باید گفت اولاً خود رژیم هم علیرغم اعلام رأی های "میلیونی" اعتراف کرده است که بخش بزرگی از مردم فریب نمایش اخیر را نخوردند. ثانیا مهم است که ببینیم کدام "مردم" و به چه دلایلی فریفته بساط انتخاباتی رژیم شدند.  واقعیت این است که مردم یا خلق در جامعه ما نیز همانند همه جوامع طبقاتی ، طبقات و اقشار گوناگونی را در بر می گیرد و این اقشار و طبقات بر اساس منافع مادی شان از یکدیگر متمایزند. لذا به هنگام ادای کلمه "مردم" باید متوجه این واقعیت و عکس العمل های هر یک از این اقشار و طبقات نسبت به مسایل مختلف اجتماعی و از جمله نمایش انتخاباتی بود. در جامعه ما کارگران و زحمتکشان و مردمان محرومی وجود دارند که با چشمانی گریان ، از گرسنگی و نداری خود حرف می زنند و درست به دلیل شرایط جهنمی زندگی شان خشم و نفرتی بسیار عمیق تر از آن که بتوان تصورش کرد نسبت به رژیم حاکم دارند. این ها واقعاً تره هم برای مضحکه انتخاباتی رژیم خُرد نمی کنند. آن ها را با به کار بردن کلمه "مردم" نباید در کنار طبقه و اقشاری قرار دهیم که تنها از برخی از محدودیت های ناشی از دیکتاتوری حاکم گله مندند و حداکثر به سرکوب های عنان گسیخته این رژیم انتقاد دارند. این همان بخشی است که بیش از هر گروه اجتماعی دیگر فریفته تبلیغات ارتجاع شده و با توهم به تغییر اوضاع از راه "بی خطر" ، در انتخابات شرکت می کند. البته امروز با توجه به تجربه های گذشته ، بسیاری از افراد متعلق به همین دسته هم دیگر فریب نمایش انتخاباتی را نخورده و رأی نمی دهند – هر چند ممکن است در تجمعات " آزادی" که رژیم به منظور داغ کردن تنور انتخابات به وجود می آورد ، شرکت کنند. در جریان تبلیغات گزاف و آگراندیسمان شده ای که در رسانه های داخلی و خارجی به عنوان "شور" مردمی برای شرکت در نمایشات انتخاباتی به راه انداخته شد شاهد بودیم که تمام افراد و طیفی که موضع مردمی و تلاش نیروهای انقلابی در جهت سرنگونی کل دم و دستگاه ظالمانه حاکم را مورد تمسخر قرار داده و تقبیح می کنند هر یک به گونه ای برای گرم کردن تنور انتخاباتی جمهوری اسلامی به هر تلاش ممکن دست زدند. دیدیم که فعالیت های شبانه روزی اصلاح طلبان حکومتی و غیر حکومتی و ایده های مسموم نیروهای ضد مردمی ای نظیر اکثریتی ها، همه و همه برای آن بود که در ادامه خط مسموم مبارزه قانونی و رفرمیستی ، تنور نمایشات انتخاباتی جمهوری اسلامی را داغ کنند. مشاهده کردیم که نه فقط همه عقب مانده ها و مرتجعین شناخته شده ، بلکه افراد ظاهراً منتقد رژیم نیز از هنرمندان یا بهتر است گفته شود "هنربندان" نا آشنا با درد توده های دربند ایران گرفته تا آنهائی که ظاهراً خود را دارای دلی پرخون از رژیم نشان می دادند و برخی از آن ها که حتی در زندان به سر می برند نیز آتش بیار معرکه شدند. باید دانست که حنای اینان در میان توده های محروم و تحت ستم ایران که واقعیت های عینی بیش از هر چیز دیگر فریبکارانه بودن پروژه اصلاحات را به آ نها شناسانده است ،  رنگی ندارد. این را نه فقط دلایل منطقی بلکه گزارشات عینی نیز ثابت می کنند. اما آیا ایده ها و تبلیغات مسموم اصلاح طلبی نیروهای ضد انقلاب در میان اقشار مرفه و حتی نیمه مرفه جامعه که بیمناک تحولاتی هستند که ممکن است به از دست رفتن ثروت های کسب شده شان منجر شود نیز مرده و زمینه نفوذ خود را از دست داده است؟  آیا افراد ناآگاهی حتی در میان اقشار پائین جامعه وجود ندارند که در شرایطی که هیچ چشم انداز عینی برای تغییر شرایط زندگی شان نمی بینند ، فکر کنند که شاید هم با رأی دادن این دفعه تغییری در جهت بهبود جامعه به وجود آید ، یا تحت تأثیر تبلیغات موجود بگویند ، بگذار رأی دهیم که اوضاع بدتر از این نشود؟  در جریان مضحکه انتخاباتی اخیر شاهد بودیم که چه دم و دستگاه تبلیغاتی بزرگی چه از طرف خود رژیم جمهوری اسلامی و وابستگانش و چه از طرف رسانه های امپریالیستی نظیر بی بی سی و صدای آمریکا و "من و تو" با همکاری خود فروختگانی که کسب و کارشان رواج ایده های منحط جهت فریب مردم می باشد ، آشکارا و یا با شیوه های مزورانه برای کشاندن مردم به پای صندوق های رأی صورت گرفت. از یک طرف رئیسی به عنوان چهره ای که گویا بیشتر از روحانی جنایتکار است (به راستی "متخصصین" باید تعیین کنند که قهرمان اعدام یا عضو هیأت مرگ در اعدام زندانیان سیاسی کدامیک جنایتکار تر است!) به صحنه آمده بود تا مردم از او به عنوان لولو خورخوره ترسیده و به روحانی رأی بدهند - به خصوص که در همین راستا چنین تبلیغ می شد که  این لولو خورخوره از طرف خامنه ای به عنوان منفورترین مقام جمهوری اسلامی هم ظاهرا پشتیبانی می شود - و از طرف دیگر تبلیغات ، عمدتا بر محور واقعیت جنگ طلبی امپریالیسم آمریکا و تشدید جنگ در خاورمیانه می گشت و این که گویا با رئیس جمهور شدن رئیسی ، ایران نیز به سوریه و عراق تبدیل خواهد شد و بر عکس با روی کار آمدن مجدد روحانی خطر جنگ از سر ایران برداشته خواهد شد. آیا در چنین جو تبلیغاتیِ دروغینِ نیروهای مدافع ارتجاع ، همه "مردم" می توانستند به خودی خود صره را از ناصره تشخیص دهند؟ می توانستند متکی بر تجربیات موجود متوجه باشند که اگر قرار باشد ترامپ به نمایندگی از امپریالیسم آمریکا همان شرایطی را در ایران ایجاد کند که در افغانستان و عراق و سوریه و لیبی آفریده اند نه روحانی، نه رئیسی و نه خامنه ای قادر به بازداشتن او از این کار نیستند؟ - همان طور که صدام حسین و معمر قذافی هم نتوانستند؟  آیا در شرایطی که نیروهای انقلابی کمتر قادر به رساندن صدای خود به توده ها می باشند و برعکس ، انواع فریبکاران مرتجع یکه تاز میدان شده اند ، می توان از خلق از هر قشر و طبقه ای که بوده باشند انتظار داشت که خود را از تأثیر تبلیغات ضد انقلابی مصون نگاه دارند، در "انتخابات" شرکت نکنند و حتی به نوبه خود ، ندانسته دیگران را هم تشویق به بازی در آن بساط نکنند؟  مسلم است که نمی توان. بنابراین موضوع باید برای روشنفکران مبارز و انقلابی این گونه مطرح شود که آن ها چه وظیفه ای در این زمینه به عهده دارند؟ شکی نیست که آن ها باید مبارزه علیه دشمنان مردم را با شدت و به طور هر چه مؤثرتری پیش ببرند و در این مسیر به کار روشنگرانه و کوشش در پخش ایده ها و نظرات درست در جامعه اهمیت لازم را بدهند؛ و خنثی کردن تبلیغات ارتجاع و همه جلوه های ایده های اصلاح طلبانه و رساندن نظرات درست به توده های تحت ستم ایران را با شدت هر چه بیشتری دنبال کنند. همان طور که می دانیم گردانندگان جمهوری اسلامی اگر چه برای رأی مردم هیچ ارزشی قایل نیستند ، ولی شدیدا محتاج حضور آن ها در پای صندوق های رأی می باشند تا بتواند توهمات دلخواه خود را در جامعه به وجود آورده و دامن زنند. از این روست که با شگردهای مختلفی می کوشند آن ها را به پای صندوق های رأی بکشاند تا اگر حتی رأی باطله هم دارند آن را به صندوق بریزند. در چنین اوضاعی باید دید دشمنان مردم با چه شگردهائی بخشی از توده هائی که با همه وجود خواهان سرنگونی این رژیم و انقلاب علیه سیستم ظالمانه حاکم هستند را به کجراه می برند. آن شگرد ها ، آن ایده ها و تبلیغات ضد خلقی را باید شناخت و خود را موظف به مبارزه با آن ها نمود. تشخیص این امر که کدام یک از اقشار و طبقات جامعه معمولا دستخوش تبلیغات ارتجاع می شوند ، کدام یک علیرغم همه داد زدن های شان از دست دیکتاتوری باز نسبت به دیکتاتور های گرداننده رژیم متوهم بوده و فریب تبلیغات آن ها را می خورند، تشخیص این که چه کسانی به قول معروف بوقلمون صفت بوده و هر بار به همان سمتی بر می گردند که باد از آن طرف می وزد ، باعث می شود که ما دید نادرستی نسبت به همه توده ها تحت نام "مردم" پیدا نکرده و همه را با یک چوب نرانیم.  مثلاً در زمان شاه در مقطعی چنین تبلیغ می کردند که مردم می گفتند زنده باد مصدق و هنگامی که شاه بعد از کودتای 28 مرداد دوباره به ایران باز گردانده شد ، گفتند مرده باد مصدق. در حالی که واقعیت چنان نبود و می بایست دید که کدام مردم و از میان کدام قشر و طبقه چنان کردند و در نتیجه چنان برخوردی را به حساب همه مردم نگذاشت. از جنبه ای دیگر باید تشخیص داد که مردم به طور کلی بر اساس منافع طبقاتی شان این یا آن برخورد را انجام می دهند. اگر توده های انقلابی و به واقع ضد امپریالیست ایران زمانی مثلا فریب تبلیغات رسانه هائی چون بی بی سی را خورده و تصور کردند که خمینی رهبر مبارزات آن هاست ، همین که این به اصطلاح "رهبر" تا حدی چهره واقعی خود را به آن ها نشان داد ، از او روی برگرداندند و اگر سازمان های سیاسی خرده بورژوا در صحنه نبودند که به نوبه خود با خلقی و ضد امپریالیست خواندن خمینی و رژیمش ، آن ها را به کجراه ببرند همان توده هائی که خمینی را به اشتباه رهبر خوانده بودند ، همان گونه که در گوشه و کنار جامعه شاهد بودیم ، انقلاب خود علیه همان خمینی "رهبر" را ادامه می دادند. تأکید روی واقعیت های ذکر شده در فوق از آن رو ضروری است که امروز کارگران و زحمتکشان و توده های وسیعی از رنجدیده گان که تحت شرایط دیکتاتوری حاکم امکان رساندن صدای خود به دیگران را ندارند ، در کنار اصلاح طلبان و همه کسانی که فریفته تبلیغات آن ها گشتند و به روحانی رأی دادند ، مورد سرزنش و سرکوفت قرار گرفته اند. برخی نیز با هر برداشت و انگیزه ای سعی دارند این توهم را دامن زنند که گویا اکثریت مردم ایران علیرغم همه شرایط زندگی طاقت فرسای شان و علیرغم این که می بینند که جمهوری اسلامی حافظ نظم ارتجاعی و استثمار گرانه ایست که دمار از روزگار آنان در می آورد ، در انتخابات شرکت کرده و به این رژیم فاسد و جنایتکار رأی دادند.  نباید اجازه داد که روشنفکران و نیروهای مبارز ما اسیر چنین تبلیغاتی شوند.  مسلم است که رأی به هر یک از مهره های تبهکار و خانه زاد استثمارگران حاکم با هر توجیهی مفهومی جز رأی به تداوم اعدام و زندان و شکنجه ، رای به تداوم بی حقوقی زنان ، رای به تداوم و تشدید فقر و گرسنگی و بیکاری و محرومیت میلیون ها تن از آحاد جامعه ما ندارد. اما دیدن واقعیت یک چیز است و اسیر تبلیغات مسموم شدن چیزی دیگر. رأی دهندگان در خارج از کشور در خارج از کشور نیز سرسپردگان رژیم ، چون فرخ نگهدار ، مسعود بهنود (روشنفکران مبارز دهه 40 ، این فرد را بالاتر از ساواکی ، به عنوان عضو مستقیم سیا می شناختند) ، ابراهیم نبوی ، مهاجرانی و نمونه های شناخته شده دیگر ، چه پیش از نمایش انتخاباتی رژیم و چه با حضور در مقابل سفارتخانه ها برای رأی دادن ، به انجام همان وظیفه ضد انقلابی پرداختند که همپالگی های شان در داخل ایران. اما علاوه بر چنین عناصری ، افراد ناشناخته ای هم برای دادن رأی به سفارت خانه های رژیم مراجعه کردند.  برخی ، از همه این افراد به عنوان پناهنده اسم می برند که درست و واقعی نیست.  بیشک در میان آن ها پناهنده هائی بودند که چه با رشته های مالی گوناگون و چه به شکلی دیگر به رژیم وصل شده و افسار خود را به دست جمهوری اسلامی سپرده اند و در نتیجه برای ابراز بیعت به امامزاده سفارت رفته و رأی دادند. ولی علاوه بر این دسته از پناهنده ها ، تیپ های دیگر نیز حضور داشتند. شاید بتوان گفت که بخش بزرگی از آن ها ، عزیز دردانه های سرمایه داران زالو صفت ایران و خودی های رژیم بودند که می توان از آن ها به عنوان لمپن ها و انگل ها و "قارچ های زهر دار" (به قول رفیق بهروز دهقانی در توصیف لمپن) که در خارج ولو هستند ، نام برد.  بخش دیگر را کسانی تشکیل می دادند که اگر چه در خارج از کشور زندگی می کنند ولی سرمایه ای (صرف نظر از بزرگی و کوچکی آن) در ایران دارند و از این طریق با جامعه داخل ایران مرتبط شده اند. این ها به قورباغه هائی می مانند که با زندگی دو زیستی شان موضع ثابتی نمی توانند داشته باشند و در فاصله بین تأئید و نفی رژیم گیر کرده اند. در حال حاضر این دسته بر اساس منافع مادی معینی که در ایران دارند خود را ملزم به تبعیت از خواست جمهوری اسلامی برای رأی دادن می بینند؛ در نتیجه آن ها نیز به صف رأی دهندگان در خارج از کشور پیوستند. بخش دیگر هم دانشجویانی بودند که به خاطر تحصیل در خارج و لزوم داشتن مهر در شناسنامه و یا بورسیه های شان به مراکز رأی گیری رفتند. شناخت از ترکیب رأی دهندگان اخیر به ما کمک خواهد کرد که بدانیم با هر یک از این دسته ها باید چه برخوردی داشته باشیم. مسلما برخورد درست بین مزدوران و وابستگان و آقا زاده و خانم زاده های انگل آن ها در خارج از کشور با جوانانی که الزامات دیکتاتوری حاکم آن ها را به جلوی درب سفارت کشانده تفاوت قائل خواهد شد. این نوشته بهتر است با تجربه اخیر در خارج از کشور تمام شود. عمیق تر شدن هر چه بیشتر فاصله فیمابین نیروهای عقب مانده مدافع ارتجاع و نیروهای مترقی و پیشرو در خارج از کشور و کشاکش بین آن ها که پر رنگ تر گشته ، مطمئنا انعکاس همان مبارزه طبقاتی است که در عمق جامعه در ارتباط بین انبوه استثمار شونده ها و ستمدیدگان با سرمایه داران و رژیم حامی شان ، جمهوری اسلامی جریان داشته و هر روز جلوه های کوچک یا برجسته خود را عیان می سازد؛ بیانگر عمیق تر شدن هر چه بیشتر تضاد بین نیروهای آزادیخواه جامعه با دیکتاتور ها و حامیان شان می باشد. در چنین کشاکشی برای مقابله با مرتجعین لازم است با انجام اتحاد عمل های مبارزاتی و از این طریق آوردن نیروی هر چه بیشتری به صحنه مبارزه علیه رژیم به تقویت نیروی اپوزیسیون مترقی و انقلابی و قدرتمند کردن آن پرداخت. کسانی هستند که وقتی از "چپ" سخن می گویند آن را با سازمان هائی که در فرصت پیش آمده بعد از قیام توده ای بهمن رفتارهای مماشات طلبانه داشتند تعریف می کنند و آن گاه مبارزه فردی را در مقابل کار تشکیلاتی که از ضرورت های پیشبرد هر نوع کار مبارزاتی است قرار می دهند. کار در یک سازمان سیاسی را تقبیح و با انداختن باد در غبغب ، خود را بالاتر از هر سازمان سیاسی (به خاطر این که سازمان سیاسی است) قرار می دهند. این ها نمی خواهند به روی خود بیاورند که بین آن هائی که خود را چپ می نامیدند و چپ های واقعی که در محاصره اینان قرار داشته و حتی با بایکوت ، وجود شان را هم نادیده می گرفتند و می گیرند تمایز بزرگی وجود داشته و دارد. کسانی که این تمایز را انکار کرده و همه (در عباراتی که به کار برده می شوند ، "چپ" ها و "سازمان ها") را با یک چوب تکفیر می رانند به واقع ، آگاهانه یا ناآگاهانه حقیقت را زیر پا می گذارند و با این برخورد ، تیشه به ریشه خود نیز می زنند. همان طور که مشخص است در این جا روی سخن با افراد مبارز جنبش است و نه ضد انقلابیونی که با هر لباسی که به تن کرده اند ، تبلیغ علیه نیروهای انقلابی و رادیکال ترین و مبارز ترین آن ها را وظیفه همیشگی خود جهت خدمت به دنیای مرتجعین قرار داده اند. آماج اینان به طور برجسته چریکهای فدائی خلق ایران می باشد که با اتخاذ مواضع انقلابی در رابطه با رویدادهای مختلف ، با رواج ایده های انقلابی و با افشاء گری ها و روشنگری های خود همواره سعی کرده است فضای مبارزاتی انقلابی را علیه ارتجاع زنده نگاه دارد ، نیروی انقلابی که در حد توان خود منعکس کننده صدای کارگران و زحمتکشان می باشد و از این رو به خاری در چشم ارتجاع تبدیل شده است. به طور کلی باید گفت که عدم پشتیبانی و تقویت هر نیروی انقلابی در جنبش ، دست ارتجاع را در تضعیف کل جنبش انقلابی باز خواهد گذاشت. امروز تقویت صفوف اپوزیسیون مبارز و مترقی ، به هر طریق ممکن ، به وظیفه بزرگی برای افراد مبارز جنبش تبدیل شده. اهمیت انجام این وظیفه در مبارزه علیه جمهوری اسلامی را باید شناخت و به دور از هر گونه کوته بینی و حسابگری به آن عمل نمود. سوم خرداد 1396

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Sun, 28 May 2017 22:19:36 +0000
رحمان حسین زاده: آیا کومه له چپ از دست رفته است؟ http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64701:2017-05-28-22-19-13&Itemid=646 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64701:2017-05-28-22-19-13&Itemid=646

(در حاشیه سمینار شش حزب کردستانی در سنتر روداو)

روز چهارشنبه گذشته شانزدهم مه ۲۰۱۷ سنتر روداو(رویداد) مشهورترین رسانه کرد زبان وابسته به حزب  دمکرات کردستان عراق تحت رهبری مسعود بارزانی مبتکر سمیناری بود با حضور دبیران اول شش حزب کردستان ایران که قبل از بساط "انتخابات" اخیر جمهوری اسلامی اعلامیه مشترک تحریم آن را امضا کرده بودند. این سمینار ابهامی باقی نگذاشت، که تحریم مشترک بساط انتخابات اساسا پوششی در راستای ائتلافی پایدارتر و به قول خودشان گام اول در راستای ایجاد جبهه واحد "کرد" و ایجاد "یک صدایی در جنبش کرد"  در پرتو صف بندی جدید جهانی و منطقه ای تحت رهبری آمریکا و ترامپ در مقابل جمهوری اسلامی است. به علاوه در این سمینار عضوی از رهبری حزب دمکرات کردستان عراق، فردی از فراکسیون پارلمانی سازمان یه کگرتووی اسلامی کردستان عراق(سازمان اتحاد اسلامی)، تعدادی از ژورنالیستها و برنامه پردازان رسانه ای به قول خودشان متخصص در امور مسئله کرد، در مباحث سمینار دخالت کردند. با سعه صدراندرزها و نصیحتها و آموزه های خود را از تجربه ایجاد "جبهه کردستانی" به رهبری جلال طالبانی و مسعود بارزانی در آغاز دهه نود میلادی و "فرصت شناسی" آنها در چگونگی کسب حمایت آمریکا و قدرتهای بزرگ جهانی برای موقعیت کرد و به زعمشان تجاربی "جالب"از چگونگی به قدرت رسیدن ناسیونالیسم در کردستان عراق را به سمع رهبران شش حزب کردستان "روژ هه لات" رساندند. رهبران شش حزب کردستانی را راهنمایی فرمودند، پروسه و تجربه "ظفرنمون" آنها را در کردستان ایران تکرارکنند. مباحث این سمینار، تصویر اولیه از شکل گیری بند و بست های علنی و معاملات پشت پرده روند نزدیکی این شش حزب و نسخه غم انگیزی که برای آینده  تحولات کردستان ایران می پیچند را به دست میدهد. مباحث این سمینار بر خلاف وارونه گویی رهبری کومه له در ظرفیت سخنگوی ائتلاف به وجود آمده در بساط انتخابات و پرده پوشی واقعیات پشت صحنه همکاری این جریانات، نشان داد گامهای اولیه در خدمت ایجاد ائتلاف دست راستی "کردی" امید بسته به دولت آمریکا و ترامپ و متحدان منطقه ای و محلی آن در قبال جمهوری اسلامی در حال شکل گرفتن است. موضوع جای مکث و تاسف از نظر من این مسئله است که شواهد نشان میدهد، رهبری کومه له و در راس آن دبیر اول آن تصمیم گرفته تحت نام مصالح "جنبش کردستان" بخوان جنبش راست و ناسیونالیستی کردستان نقش فعالی در شکل دادن به این جبهه ارتجاعی به عهده بگیرد.  وقوع چنین اتفاق نگران کننده ای را با گرایش به ناسیونالیسم و راست روی همیشه مشهود رهبری کومه له نمیتوان توضیح داد. وقوع چنین اتفاقی نشان از پاگذاشتن رهبری کومه له و دبیر اول آن به فاز معامله و بند وبست با صف بندی ارتجاعی جهانی، منطقه ای و محلی بسیار مضر در قبال جامعه ایران و کردستان است. تحرک فوق ارتجاعی امید بسته به آمریکا توسط کمپ راست جامعه کردستان را باید جدی گرفت. بر نتایج قابل پیش بینی این تحرک و جایگاه کومه له مدعی چپ در این بند و بست سیاسی باید مکث کرد. همچنانکه اشاره شد، محتوای این سمینار به روشنی نشان داد، موضوع بسیار وسیعتر و فراتر از مسئله "تحریم انتخابات" جمهوری اسلامی است. در همان دور اول و به ویژه در دورهای دوم و سوم مباحث این سمینار، بر سوژه های واقعی مورد علاقه طرفین فوکوس شد. اعلام شد که صف بندی جهانی و منطقه ای در مقابل جمهوری اسلامی شکل گرفته است. امید به نقش راس این صف بندی یعنی ترامپ بر کرسی قدرت نشسته در اتاق بیضی شکل کاخ سفید در مباحث سمینار موج میزد. به نقش عربستان سعودی و دیگر کشورهای عربی و منطقه در صف مقابل جمهوری اسلامی اشاره شد. تاکید اصلی شان بر این بود "کرد ایران" باید فرصت را دریابد. فرصتها را بسازد؟! و از فرصتها استفاده کند؟!. در این راستا باید خود را متحد و  یکدست کند. موقعیت خود را در این جبهه بندی جهانی، منطقه ای محکم نماید. تقریبا همه شرکت کنندگان در این سمینار منهای ملاحظات محدود نماینده حزب اتحاد اسلامی، بقیه بایکوت مشترک انتخابات جمهوری اسلامی توسط این احزاب را گام اول و مثبت اتحاد عمل در این مسیر و در مسیر ایجاد جبهه پایداراین احزاب برای شرکت در صف بندی جهانی، منطقه ای و محلی در مقابل جمهوری اسلامی نامیدند. در این سمینار به وضوح مشاهده شد، اولا بایکوت بساط انتخابات بهانه و پوششی برای این احزاب جهت شرکت در صف بندی ارتجاع جهانی و منطقه ای است و ثانیا  قناعت مشترک این بار این احزاب به بایکوت انتخابات بر خلاف وارونه گویی کومه له و مجیزگویان چپ نمای اپورتونیست آن نه نتیجه استدلالات بسیار محکمه پسند و مجاهدتهای کومه له و "هژمونی" کومه له در میان این احزاب، بلکه مدیون عروج ترامپ فاشیست وسیاست آمریکا و صف آرایی عربستان در مقابل جمهوری اسلامی و دل بستن جریانات بورژوا ناسیونالیست  کردستان به سیاست تند این جبهه بندی ارتجاعی در مقابل جمهوری اسلامی است. در نتیجه آنچه در سمینار تلویزیون روداو رونمایی شد، وجود پروژه معامله و بند و بستی است که این احزاب برای منطبق شدن با روندهای اوضاع جهانی و منطقه ای قابل پیش بینی در مقابل جمهوری اسلامی تعقیب میکنند. اینکه هنوز دولت ترامپ و عربستان به طور جدی و عملی آنها را به بازی نگرفته است، نمیتواند شبهه ای در این واقعیت ایجاد کند که معاملات کمپ راست جامعه کردستان ایران برای ایجاد مکانیسمی که دست در دست هم در بارگاه آمریکا و عربستان و دیگر متحدان آنها در منطقه ظاهر شوند، وارد مرحله جدیتری شده است. وجود چنین چشم اندازی است که این احزاب را علیرغم اصطکاکهای موجودشان در کنار هم قرار داده و با وجود چنین قطب نمای سیاسی، در این سمینار بر"ضرورت پلاتفرم حداقل همکاری،  ایجاد یک جبهه واحد کردستانی، وجود یک تلویزیون واحد و  ایجاد یک هیئت دیپلماتیک واحد در سطح بین المللی، تاکید بر ارتباط موثر با دولتهای آمریکا و اروپا و منطقه و نهایتا تدوین استراتژی واحد ملی جهت دستیابی ملت کرد به حقوق دیرینه اش" تاکید فراوان میشد. حضور و تلاش احزاب ناسیونالیست و اسلامی کردستان ایران در این پروسه و در این بند و بست و معاملات منطبق با منافع جنبش ناسیونالیستی  است که امید و آرزویش را به این صف بندی ارتجاعی جهانی تحت رهبری آمریکا گره زده و از این زاویه قابل درک و قابل توضیح است.  آیا کومه له چپ از دست رفته است؟ آنچه جای مکث و نقد و اعتراض است، حضور کومه له و دبیر اول آن در چنین  روند سیاسی در حال جریان و در پروسه ای که قرار است به ایجاد جبهه محکمتر این احزاب در قطب بندی ارتجاع جهانی، منطقه ای و محلی منجر شود. قبلترها توجیه رهبران کومه له برای حضور در چنین ائتلافها و نشستهای جریانات ارتجاعی، ظاهرا این ادعا بود، که آنجا "حرف و سیاست متفاوتی رانمایندگی میکنند" . ائتلاف این بار آنها با دیگر جریانات ناسیونالیست و حضور همراه موج دبیر اول کومه له در پانل سنتر روداو حتی این توجیه غیر واقعی  قبلی خود آنها را هم نفی میکند. هر ناظر منصف میتواند مباحث چند ساعته پانل سنتر روداو را ببیند و گوش بدهد و لحظه به لحظه هم جهتی و همگامی و دنباله روی دبیر اول کومه له از پروژه سیاسی ارتجاعی در حال شکل گیری قطب راست را مشاهده کند. این بارحتی خبری از طرح ملاحظات نیم بند گذشته شان در مقابل ایجاد جبهه کردستانی و "موانع استراتژیکی و تاکتیکی" سابقا مورد تاکیدشان نبود. کار به جایی کشید مجری برنامه با ذوق زدگی و عبدالله مهتدی با زیرکی از قول "کاک ابراهیم حزب کمونیست" مژده دادند، مناسبات و مذاکرات با ترامپ و دولت آمریکا ممکن است و اشکالی ندارد. در مقابل ما نه شاهد ردیه ای، بلکه تایید ضمنی آن از جانب دبیر اول کومه له بودیم. واقعیت تلخ اینست دبیر اول کومه له عزم کرده در جبهه ارتجاعی و در روند سیاسی عملی تجربه شده ای شرکت کند که قبلا از سال ۱۹۹۰ میلادی طالبانی و بارزانی و احزاب آنها رهبری آن را به عهده داشتند وماحصل ۲۶ ساله آن، دولت اقلیم کردستان مورد تنفر و انزجار توده مردم کردستان عراق است. سئوال اینست آیا این عاقبت کومه له چپ و سوسیالیست خواهد بود؟  حضور کومه له در ائتلاف جریانات راست و ناسیونالیست کرد، در پروسه احتمالی ایجاد جبهه کردستانی باب طبع آمریکا و عربستان و دیگر ارتجاع منطقه  تا زمانیکه این سازمان رسما به عنوان سازمان چپ  و کمونیست ادعا دارد، به عنوان جریانی با سابقه رادیکال و چپ، به عنوان سازمانی که اصرار دارد به عنوان شاخه کردستان حزب کمونیست ایران شناخته شود، نه تنها مورد  سئوال و مقابله و نقد جدی ما و هر جریان و شخصیت چپ و کمونیست است.  بلکه هر جریان مسئول و آزادیخواه، هر جریان و فرد معتقد به اراده مردم در تعیین سرنوشت خویش و هر جریانی که علیه گره خوردن مبارزات آزادیخواهانه مردم کردستان به سناریوی سیاه احتمالی مورد نظر دولت ترامپ و عربستان و احزاب حاکم در کردستان عراق میباشد، لازمست در مقابل این پدیده موضع صریح و روشنی اتخاذ کند. ایجاد ائتلاف و جبهه ارتجاع ناسیونالیست اسلامی کردستان خود به اندازه کافی تحرکی نگران کننده علیه جنبش کارگری و جنبش آزادیخواهانه جامعه کردستان، علیه جبهه چپ وکمونیستها و صف انقلابی آن جامعه است. در عین حال پیوستن قطعی کومه له چپ به ائتلاف راست و ارتجاعی امید بسته به نقشه های آمریکا و متحدانش، تناسب قوای بین چپ و راست جامعه کردستان را بسیار بیشتر به نفع قطب ائتلاف دست راستی آن جامعه تغییر خواهد داد. تمام حساسیت و نگرانی مسئله اینجا است. نیروی چپ دردرون و بیرون کومه له و نیروهای چپ و کمونیست با احساس مسئولیت بالا و با تعهد به منافع طبقه کارگر و مردم لازمست با ائتلاف اخیر رهبری کومه له با ارتجاع ناسیونال اسلامی کردستان و ادامه آن مخالفت  کنند و سد محکمی ایجاد کنند

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Sun, 28 May 2017 22:13:14 +0000
"الهام مانع: "اجتماعات بسته اسلامی خطر بزرگی هستند http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64699:2017-05-25-04-03-53&Itemid=646 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64699:2017-05-25-04-03-53&Itemid=646

دویچه وله فارسی: الهام مانع کارشناس علوم سیاسی سال‌ها درباره‌ی جوامع اسلامی در انگلیس مطالعه کرده است. او به دویچه وله می‌گوید: «بیشترین شمار افراط‌گرایان از دل اجتماعات بسته‌ی مسلمانان بیرون می‌آیند».

الهام مانع مسلمان و متولد یمن است و به عنوان استاد مهمان در دانشکده‌ی علوم سیاسی دانشگاه زوریخ سوئیس کار می‌کند. تازه‌ترین کتاب او با عنوان "زن و قانون شریعت" در سال ۲۰۱۶ منتشر شد. این کتاب بر پایه‌ی چهار سال مطالعه‌ی شوراهای شرعی در بریتانیا و تأثیر آنها بر جوامع مسلمان در انگلیس، تألیف شده است. ماتیاس فون هاین از دویچه وله درباره‌ی اجتماعات بسته و بستر رشد افراط‌گرایی با خانم مانع گفت‌وگو کرده است.

دویچه وله: مهاجم منچستر هم مانند چهار تروریستی که در ژوئیه ۲۰۰۵ در لندن ۵۲ تن را کشتند، در انگلیس به دنیا آمده بود. مهاجمی که در ماه مارس سال جاری (۲۰۱۷) در لندن با خودرو و چاقو پنج تن را کشت، هم بریتانیایی بود. شما برای کتاب خود که درباره‌ی شوراهای شرعی نوشته شده، اجتماعات اسلامی در لندن را بررسی کردید. در مطالعات خود تا چه حد به جوامع موازی با قواعد و معیارهای رفتاری خاص برخوردید؟

الهام مانع: من ترجیح می‌دهم در پیوند با گروه‌های در خود فرورفته که بر پایه‌ی باورهای مذهبی یا قومیتی شکل می‌گیرند، از اصطلاح "اجتماعات بسته" استفاده کنم. این گروه‌ها در برخی کشورهای اروپایی – به‌ویژه در بریتانیا – واحدهای جداگانه‌ی فرهنگی یا اجتماعی تشکیل می‌دهند. این گروه‌ها به‌طور مشخص در انگلیس ساختارهای حقوقی خاص خود را دارند. درست است، من این اجتماعات بسته را زیر نظر گرفته‌ام. این اجتماعات مشکلی اساسی هستند.

دقیقا چه مشکلی؟

صرف وجود گروه‌های اجتماعی با پس‌زمینه‌های مهاجرتی یا باورهای مذهبی مختلف مشکلی ایجاد نمی‌کند. اما انباشتگی برخی گروه‌های قومیتی با برخی باورهای مذهبی در برخی محله‌ها مشکلات اجتماعی ایجاد می‌کند؛ به‌ویژه وقتی تفسیرهای بنیادگرایانه از اسلام در چنین اجتماعاتی گسترش می‌یابند.

تروریسم منشأ درونی دارد نه بیرونی

اگر این اجتماعات بسته را در نظر بگیریم، چقدر برای اعضای این اجتماعات به‌ویژه برای اعضای افراط‌گرا مهم است که در لاک خود فرو روند و از جامعه‌ی میزبان جدا شوند، چون نمی‌خواهند با "کفار" سر و کار داشته باشند؟

PD Dr. Elham Manea (Privat)

الهام مانع

بله این رفتار وجود دارد. البته در اینجا باید اشاره کنم که اجتماعات بسته مختص مسلمانان نیست، مثلا هندوها هم در انگلیس چنین جوامعی دارند – با مشکلات اجتماعی خاص خود از قبیل نابرابری جنسیتی یا ازدواج اجباری. اما در اجتماعات بسته‌ی اسلامی عامل دیگری هم اضافه می‌شود: افراط‌گرایی. در این اجتماعات ساختارهایی وجود دارد که جوانان را از محیط جدا و ایدئولوژی خاصی را به ذهن آنها تزریق می‌کنند. به‌ویژه در مساجد دیوبندی که در آنها باورهای به‌شدت بنیادگرایانه رایج است، در کلاس‌های قرآن به کودکان می‌گویند، نباید مانند "کفار" رفتار کنند، باید از "کفار" دوری کنند و نباید "کفار" را دوست بدارند. [دیوبندی جنبشی اسلامی در دل مذهب تسنن است که مرکز آن در هند، پاکستان و بنگلادش قرار دارد و اخیرا به بریتانیا گسترش یافته و مرکزی هم در آفریقای جنوبی دارد. این جنبش در اندیشه‌های شاه ولی‌الله دهلوی، از علمای اسلامی در هند ریشه دارد]

هر اندازه در مبارزه با افراط‌گرایی خشونت‌گرا سرمایه‌گذاری کنیم، مادامی که به قالب‌های غیر خشونت‌گرای اسلام‌گرایی بی‌توجهی کنیم، نتیجه‌ای نمی‌گیریم. مهاجمان انتحاری کسانی هستند که به نقطه‌ی پایانی یک روند رادیکالیزه‌شدن رسیده‌اند. در حالی که ما باید ببینیم پیش از رسیدن به این نقطه چه اتفاقاتی افتاده است! البته به نظر می‌رسد در این زمینه آمادگی لازم وجود ندارد. زیرا با پرداختن به مسائلی از این دست پرسش‌های مهمی درباره‌ی هم‌پیوندی اجتماعی یا به عبارتی نبود هم‌پیوندی اجتماعی لازم مطرح می‌شود؛ همچنین پرسش‌هایی درباره ساختارهای موجود یا سیاست‌هایی که در پیش گرفته‌ایم. برای مقابله با تروریسم باید سراغ ریشه‌ی مشکلات رفت. زیرا تروریسم منشأ درونی دارد نه بیرونی.

اجتماعات بسته باید برچیده شوند

چطور می‌توان مشکلات را به صورت ریشه‌ای حل کرد؟

به کلاس‌های قرآن اشاره کردم. به باور من هر سیاستمداری باید تأکید کند که کلاس‌های قرآن هم مانند مهد کودک‌ها زیر نظارت دولت قرار گیرند. همه موافقند که مهد کودک جای نفرت‌پراکنی نیست. اما به محض این‌که سخن از کلاس‌های قرآن به میان می‌آید، همه می‌گویند ورود به این عرصه ممنوع است. زمان آن فرا رسیده که روشن شود محتوای آموزشی کلاس‌های قرآن چیست. باید به تشکیل اجتماعات بسته و موازی پایان داد. از ساختارهای اسلام‌گرایان غیر خشونت‌گرا هم نباید غافل شد. آنجا هم ابهامات فراوانی وجود دارد. به هر حال این اجتماعات بسته، این گِتوها باید برچیده شوند.

دکتر مانع، شما گفتید که مهاجمان انتحاری در نقطه‌ی پایان یک روند رادیکالیزه‌شدن ایستاده‌اند. آیا اجتماعات بسته بستری مناسب برای رشد افراط‌گرایی هستند؟

بله! البته نگاهی به اجتماعات بسته با باورهای مذهبی دیگر مشخص می‌کند که اجتماعات بسته به خودی خود منجر به افراط‌گرایی نمی‌شوند. اما پدیده‌ی افراط‌گرایی در اجتماعات بسته‌ی اسلامی بیشتر دیده می‌شود. بر اساس پژوهشی که نتیجه‌ی آن امسال در انگلیس منتشر شده، بیشتر ستیزه‌جویانی که به صفوف "دولت اسلامی" پیوسته‌اند، از اجتماعات بسته می‌آیند.

رهبران دینی در این اجتماعات کنترل شدیدی اعمال می‌کنند؛ کنترلی که به دور از اصول رواداری است. مرزبندی و نفرت‌پراکنی عموما محور سخنرانی این افراد است. این رهبران دینی کنترل اجتماعات بسته را در دست دارند. از این طریق انتقال ایدئولوژی این رهبران به جوانان سرخورده ممکن می‌شود.

مصاحبه‌گر: ماتیاس فون هاین

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Thu, 25 May 2017 04:02:22 +0000
محمود قزوینی: کومه له در اسارت ناسیونالیسم کرد http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64678:2017-05-25-03-17-00&Itemid=646 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64678:2017-05-25-03-17-00&Itemid=646

22 مه 2017

کومه له به همراه پنج حزب و سازمان ناسیونالیستی و اسلامی که برخی از آنها دسته های نظامی قومپرست خطرناک هستند قبل از انتخابات ریاست جمهوری در ایران اطلاعیه تحریم انتخابات صادر کرده و متحدا در یک برنامه تلویزیونی و مطبوعاتی پیام خود را مخابره کرده اند. چنین عملی دیگر "شتر سواری دولا دولا" نیست. این نشستن با غرور بر کوهان شتر و راندن آن است. تحریم انتخابات ظاهرا آن مجرایی است که این ائتلاف صورت گرفته است. اما هم آنها و هم مخالفین کمونیستشان در کردستان و خارج کردستان خوب میدانند که این پایه وسیعتری از انتخابات دارد. ائتلاف اخیر پرده ها را بیشتر کنار زد و کومه له را آنطور که هست به همه معرفی کرد. زمختی عمل اجازه نمیدهد تا ناسیونالیسم در کردار در پس کفتار سوسیالیستی پنهان بماند.
چرخیدن کومه له در دوایر جریانات ناسیونالیستی، رابطه جنبشی و دوستانه ( نه فقط رابطه فنی و تدارکاتی) با اتحادیه میهنی و به درجه ای هم بارزانی که اخیرا وزن بارزانی دارد افزایش مییابد. اتخاذ سیاستها و تاکتیکهای ناسوینالیستی، تعریف خود به عنوان یک جریان در جنبش ملی کرد و ائتلاف کومه له با احزاب ناسیونالیستی مسئله جدیدی نیست. کومه له در همه جا ائتلاف و اتحاد با احزاب ناسیونالیستی را به جریانات چپ ارجحیت داده و برای آن اهمیت درجه اول قائل است. خودشان میگویند جنبش ملی و وضعیت کردستان چنین اقتضاء میکند که با احزاب کردی برای وحدت مبارزه مردم و رهبری آن ئتلاف کنند. این جایگاهی است که کومه له برای خود تعریف کرده است.
بحث این نیست که کومه له و یا هر حزب و جریان چپ دیگری نباید با جریانات مرتجع مراورده، همکاریهایی اطلاعاتی، امنیتی و یا نظامی داشته باشد، بحث این نیست که در فلان مجمع و کنگره ناسیونالیستها برای سخنرانی و بیان افق و حرفهایش شرکت کرده است. بحث بر سر این است که آیا سازمان و حزبی که مدعی چپ و کمونیسم است، میتواند با جریانات کاملا مرتجع وارد اتحاد سیاسی در عمل مشخص روز شود. کومه له و هواداران معنویش میگویند بله ما این را بارها در کردستان تجربه کرده ایم و از تجربه تاریخی گذشته فاکت میاورند. اما فاکتها از تجربیات گذشته کاملا بی پایه هستند. بگذارید از بزرگترین تجربه ائتلافی در کردستان شروع کنیم، یعنی تجربه هیئت نمایندگی خلق کرد.
هیئت نمایندگی خلق کرد در نتیجه اتحاد و ائتلاف کومه له ، حزب دموکرات، چریکهای فدایی و شیخ عزالدین برای رهبری مبارزه مردم شکل نگرفت، بلکه بر عکس کومه له و دموکرات در یک نزاع شدید وارد این ائتلاف شدند و این اختلاف و نزاع همان زمان در همه عرصه های سیاسی و اجتماعی و نظامی چه در دورن هیئت نمایندگی و چه بیرون آن ادامه داشت. هیئت نمایندگی خلق کرد نه محصول اتحاد نیروها از قبل، بلکه نتیجه ضروری یک عمل روز میان جنبشها و نیروهای متخاصم درون کردستان که فی الحال در حال نبرد سیاسی با هم بودند، بود. عملیات نظامی بندرت مشترک بعدی هم نتیجه چنین وضعیتی بوده است. هم هیئت نمایندگی خلق کرد و هم عملیات نظامی بندرت مشترک  بعدی یک اتحاد عمل منفی میان نیروهای متخاصم سیاسی در کردستان ایران بوده است. آن " اتحادها" مانند اتحاد و ائتلاف امروز کومه له ،اتحادی بر سر هدایت و رهبری سیاسی و اجتماعی مردم در سیاستهای روز نبوده است. هیئت نمایندگی خلق کرد، هیئتی برای رهبری مبارزات روزمره مردم و یا مبارزه مردم با جمهوری اسلامی نبود، بلکه سازش و ائتلافی از نیروها و جنبشهای متخاصم بود که برای مذاکره با جمهوری اسلامی و تحمیل مطالبات مردم بر رژیم شکل گرفته بود. هدف آن هیئت وحدت در مبارزه نبود، بلکه وحدت در مذاکره با رژیم بود.
همان زمان در ذهن کومه له نمیتوانست اتحاد با حزب دموکرات برای شرکت در انتخابات مجلس اول خطور کند. برای اینکه کومه له در آن زمان یک نیروی مبارز و انقلابی و چپ رادیکال بوده است. کومه له برای پیشبرد سیاستهای چپ و رادیکال خود ارزش و احترام قائل بود و برای آن مبارزه میکرد و میجنگید. کومه له نمیتوانست در آن زمان وارد ائتلاف پارلمانی با دموکرات شود، چون مسئله اش نه ملی و نه ناسیونالیستی، بلکه ادامه انقلاب 57 در کردستان و پیگیری مطالبات آن انقلاب بود. خودمختاری برای کومه له در واقع خودمختاری برای آزادی و حقوق کارگر و زحمتکش، خودمختاری برای ازادیهای سیاسی، خودمختاری برای سازماندهی مردم، خودمختاری برای حفظ اسلحه در دست مردم و خودمختاری در ادامه انقلاب بود و نه خودمختاری ملی گرایانه حزب دموکرات. حتی اگر کومه له در گفتار مسئله را به شکل مسئله ملی و خودمختاری طرح میکرد، در پراتیک هیچ بار ملی در آن دیده نمیشد. برای همین کومه له مظهر چپ و رادیکالیسم، حقوق کارگر و زحمتکش بود. اما امروز برعکس کومه له دوست همه ناسیونالیستهاست. کسی با آن دشمنی نمیورزد. در همه ائتلافها و وحدتهای احزاب ناسیونالیست حضور دارد و مشغول مغازله با آنهاست.
در زمان کومه له جوان، دشمنی با کومه له کمونیست آنقدر قویی بود که حزب دموکرات از همان آغاز پس از انقلاب خود را برای جنگ با کومه له آماده میکرد. هیچ سازش و عقب نشینی  را بدون قدرت و زور کومه له نمی پذیرفت. اما امروز کومه له "عاقل" و فرسوده با کسی دعوا و مرافعه ای  ندارد. کلمه ناسیونالیست که گهگاه برای خالی نبودن عریضه و بستن دهان کمونیستها بر زبان معدودی در گوشه نشریه جاری میشود، به حزب و جریان ملیگرایی برنمیخورد. همه آنها عمل کومه له را خلاف گفتارهای بیرمق "سوسیالیستی" او میبینند. اگر ذره ای عدم اعتماد گهگاه بروز میکند فقط ناشی از تاریخ گذشته، مبارزات و نزاعهای گذشته، مال زمانی است که کومه له کمونیست بطور قطع صف ناسیونالیستها را جا گذاشت و در حزب کمونیست ایران جای گرفت که این سوء تفاهمات هم دارد  با تحریف کامل تاریخ تشکیل حزب کمونیست ایران و پیشروی کمونیسم در کومه له و لگد زدن به آن تاریخ میرود که کاملا پاک شود.
کومه له امروز همه آن تاریخ را پشت پا زده است. همه از ناسیونالیستها تا دوستان چپ امروز کومه له (دشمنان دیروز کومه له) که برای انشقاق زحمتکشان از کومه له سوگوار شده بودند، خوب میدانند که حزب کمونیست ویترینی بیش نیست.  قرار نیست حزب کمونیست آزارش به کسی برسد. ازار کومه له تنها به تاریخ گذشته اش و به کمونیستها میرسد.
در گذشته کومه له چه در مبارزه سیاسی و اجتماعی روزمره، چه در جنگ با رژیم اسلامی، چه در هیئت نمایندگی خلق کرد، چه در شرکت در انتخابات مجلس، چه در خلع سلاح رزکاری، چه در ....بدنبال افق و اهداف خود بود. امروز کومه له افق دیگری دارد و با ائتلاف و اتحاد با ناسیونالیستها میخواهد افق ناسیونالیستی را پیش روی مردم بگذارد. اشتباهات کومه له در گذشته مانند حمایت از مسعود رجوی قابل اغماض بود. اما امروز اتحاد با ناسیونالیسم اصل تخطی ناپذیر کومه له است.
برای توجیه اتحاد با ناسیونالیستها میگویند مگر ممکن نیست که باز هم در موقعیت مناسب مثلا برای برگزاری رفراندوم در کردستان، سازمان کمونیستی با حزب دموکرات وارد ائتلاف تاکتیکی شود؟  برای توجیه یک خفت و خواری سوال کلی در باره ائتلاف  طرح میکنند! پاسخ سازمان کمونیستی به این سوال همان برخورد کومه له کمونیست به هیئت نمایندگی خلق کرد است. ما برای سازماندهی مبارزات و مطالبات مردم با هیچ ناسیونالیستی ائتلاف نمیکنیم. چه برای شرکت و یا تحریم انتخابات باشد و یا سازماندهی اعتصاب و اعتراض و.... اما پاسخ به  سوال مذکور برای کمونیستها باز است. باید دید سیر حوادث به کجا میرود و حزب دموکرات کجا قرار میگیرد. فعلا که حزب دموکرات مانند همه جریانات ملی در جهان به صف فدرالیستها و قومگراها پیوسته است. یک شرط چنین اتحاد احتمالی به نیرویی مانند کومه له 58 احتیاج دارد تا ناسیونالیستها و حزب دموکرات فشار آن را بر خود احساس کنند و نفع خود را به پذیرش طرحهای آن نیرو ببینند. بدون کومه له 58 از مبارزه انقلابی در کردستان و هیئت نمایندگی خلق کرد و اتحادها هم خبری نبود. بدون یک نیروی کمونیست اجتماعی که مبارزه با ناسیونالیسم و قومگرایی وجه برجسته سیاسیش و شاخص چهره اش باشد، قومگراها و ناسیونالیستها صحنه سیاسی کردستان را در دست خود قبضه میکنند و باید بگویم کرده اند. کومه له نمیتواند با لالایی مبارزه طبقاتی و کارگر برای سوسیالیستها و سیاست اکتیو با جنبش ملی و اتحاد دائمی با آنها نفعی به سوسیالیسم و کارگر برساند.
چرا کومه له حتی نمیتوانست تصور کند که با حزب دموکرات کردستان در مجلس اول همکاری مشترک کند و کاندیداهای مشترک بدهد، اما در این سالها تا بخواهید به دنبال اتحاد با جریانات ناسیونالیست است و از جمله در انتخابات اخیر با آنها اطلاعیه تحریم مشترک امضاء کرده است. علت تنها درتفاوت عظیم ماهیت کومه له امروز با کومه له سال 58 است. اگر زحمتکشانیها زیادی افراطی نمیشدند، میتوانستند امروز در صف کومه له جولان دهند. چنانچه سالها پس از جنگ خلیج در کومه له جولان میدادند و نفرت از کمونیسم میپراکندند و ارتجاعی ترین سیاستها را پیش میبردند.
زمان انتخابات در ایران فرصتی برای بیان گسترده تر افق سیاسی و اجتماعی و برنامه ای جریانات سیاسی به مردم است. فرصتی برای حرف زدن بیشتر با مردم که با انتخابات برانگیخته شده اند. کومه له در اتحاد با مرتجع ترین جریانات افق ملی و قومکرایانه را مقابل مردم گرفته است. این است کومه له بعد از جنگ خلیج اول و بعداز جدایی کمونیسم کارگری.
هیچ چیز جدیدی در حرکت اخیر کومه له نیست. تنها خبات و زحمتکشان افزوده شده اند که آنها را هم مانند حزب دموکرات شرائط امروز خاورمیانه به کومه له برای اتحاد اهداء کرده است.
در طول نزدیک به دو دهه ما از کومه له همه چیز دیدیم. این نه منتقدین، بلکه خود کومه له است که در گفتار و کردار خود را با جنبش ملی کرد تعریف کرده و به آن افتخار میکند. هر روز جناحهای ناسیونالیستی و قومپرست از آن بیرون میزنند و داعیه کومه له اصیل دارند. سالهاست رهبری کومه له، سیاست همزیستی و همبستگی با جریانات ناسیونالیستی را در همه مناطق کردستان در پیش گرفته است. این 5 حزب امضاء کننده دوستان پراتیک کومه له هستند. سوسیالیسم و کارگر برای کومه له ویترینی است که برای جناح چپ جامعه کردستان، برای کارگر و سوسیالیستی که کومه له را کمونیست میپندارد حدادی شده تا او را به کومه له متوهم نگهدارد.
کمونیستها با دو کلمه مبارزه طبقاتی و کارگر و سوسیالیسم خام نمیشوند. یک وجه مهم مبارزه سوسیالیستی در کردستان، مبارزه همه جانبه سیاسی، فرهنگی و ایدئولوژیک با ناسیونالیسم و احزاب و سازمانهای آن است. اگر کمونیستی در کردستان این یک کار را انجام نمیدهد، سوسیالیست نیست، چه برسد به نیرویی که در امتزاج دائم با ناسیونالیستها به سر میبرد.
کومه له امروز به جای کومه له سال 58 دائما غم و قصه جنبش ملی را میخورد و بدنبال اتحاد در نیروهای جنبش ملی است و خودش را هم جناح چپ این جنبش که آن را جنبش کردستان مینامد تعریف میکند. کسی دیگر مانند گذشته با کومه له دشمنی ندارد. او شبیه برادر کوچکی در اردوگاه احزاب ناسیونالیست سیر و سیاحت میکند و در کنگره ها و کنفرانسها و اتحادها از " استراتژی متفاوت" حرف میزند.
کومه له جوان با رهبری مبارزه مردم و در جدال و مبارزه با جنبشها و احزاب مرتجع، وارد دیالوگ و سازش تاکتیکی با آنها برای مذاکره با رژیم و یا دفع یک حمله نظامی و...میشد، اما کومه له  سالخورده میخواهد زیر عنوان وحدت جنبش ملی و جنبش کردستان، به همراه دیگراحزاب ناسیونالیست کرد، مردم را سازماندهی و رهبری کند. همه ائتلافها، اتحادها و دوستیهای کومه له با احزاب ناسیونالیست کرد در ایران و عراق، شرکت کومه له در کنگره ملی کرد و ائتلاف تحریم انتخاباتی اخیر از این هدف سرچشمه میگیرد. کومه له خود را جناح چپ این احزاب و جناح چپ جنبش ناسیونالیستی تعریف میکند و برای هدفی مشترک میخواهند مبارزه مردم را رهبری کنند. تفاوت میان این ائتلافها با ائتلافهای جوانی کومه له زمین تا اسمان است.

چرا خبات، چرا زحمتکشان؟!
اگر ائتلاف کومه له با حزب دموکرات توجیه جنبش ملی میشود و بقول خودشان فعالیت اکتیوشان در جنبش ملی موجب میشود تا با حزب دموکرات دائما در وحدت باشند، گل بگویند و گل بشنوند، ائتلاف با خبات و زحمتکشان تنها میتواند توجیه قومی داشته باشد. در جنبش قومی هم همه باید با هم متحد باشند!
برای توجیه عمل قبیح اتحاد با گروههای قومی و اسلامی، میگویند منافع جنبش ملی کرد چنین ائتلافی را  اقتضاء میکند. واقعا هم منفعت جنبش ملی کرد برای کومه له همه چیز است. منفعت ناسیونالیسم کرد اقتضاء میکند تا علیزاده تاریخ حزب کمونیست ایران را تحریف کند، دروغ بگوید. منفعت جنبش ملی کرد اقتضاء میکند تا دسته های مسلح حاکم بر کردستان عراق را به عنوان " دولت نوپا" برسمیت بشناسند و قطب نما و استراتژی و تاکتیک خود را با وضعیت آنها هماهنگ سازند و حتی زمانی که آنها در باد حمله نظامی به عراق خوابیده اند، از آنها حمایت کرده و دوستان حال و آینده را در میان آنها جستجو کنند. منفعت جنبش ملی کرد اقتضاء میکند تا با دسته های نظامی مانند باند زحمتکشان و خبات که جز شر و نفرت قومی برای مردم ثمره ای ندارند در ائتلاف ملی قرار بگیرد. منفعت جنبش ملی کرد اقتضاء میکند تا در کنگره ملی برای وحدت انواع و اقسام نیروهای ارتجاعی قومی و ملی شرکت کند و طرح وحدت ارائه دهد. به حضور کومه له و یا هر جریان دیگری در چنین مجامع ارتجاعی اعتراضی نیست. مسئله عضویت در آنها و بخشی از آن نیروها بودن و بدنبال سوالات و پاسخهای مشترک برای منافع مشترک گشتن است.
در ایران پر است از این گروههای قومی که خوشبختانه تاکنون نتوانسته اند جاپایی در میان مردم پیدا کنند. یکی از اینها کنگره ملیتهای فدرال ایران است. کومه له تاکنون خود را از اینها دور نگه داشته است. اما طلایه نزدیکی به اینها را میتوان در عمل اخیر کومه له دید. هیچ تفاوتی میان کنگره ملی کرد و کنگره ملیتهای فدرال ایران وجود ندارد و چه بسا اولی ارتجاعی تر است. اینطور که پیش میرود کومه له ممکن است فردا به عضویت آنها نیز در آید.  فعلا در مقابل مردم کردستان صفی از نیروهای اسلامی و قومپرست را به عنوان نیروهای آینده آن جامعه ردیف کرده اند و میخواهند به مردم بگویند اینها حاکمین آینده " روژه لات" هستند.
جریان ناسیونالیستی در کومه له در زیر جنگ اول خلیج به حمایت آشکار از دوستان طالبانی و بارزانی خود که در باد حمله نظامی آمریکا خوابیده و خواهان نابودی جامعه عراق بودند، برخاسته بود. آیا اتحاد کومه له با جریاناتی که همین امروز خواهان حمله نظامی آمریکا هستند و چیزی بیش از دار و دسته نظامی نیستند، یادآور همان ائتلافها و همان حمایت کردنها نیست که همه کومه له کنونی و دسته های مختلف زحمتکشان ساکن کومه له پشتش بودند؟
خبات و زحمتکشان جزء دارو دسته های نظامی قومپرست هستند. این دارو دسته ها فقط بدرد زمان حمله نظامی و شرائط سناریو سیاه  میخورند و در آن زمان جان میگیرند. زندگی در میان دارو دسته های ملی و قومی، کومه له را از حس مسئولیت اجتماعی هم ضعیف کرده است. در این مورد باید امیدوار بود که کومه له از این منجلاب فاصله بگیرد.
مسئله تنها بر سر سوسیالیست و ناسیونالیست بودن نیست. PYD در کوبانی حزبی ناسیونالیستی است، اما مبارزه آنها بر علیه داعش، آنها را حتی مقطعی هم شده، در جایگاه شایسته ای در مبارزه اجتماعی قرار داده است. سابقه تاریخی کومه له و حتی سوسیالیسم نیم بند او میتواند او را در جایگاه  شایسته تری از PYD قرار دهد. کومه له در اتحاد با خبات و زحمتکشان و در جبهه بارزانی و بازی در زمینه به بار آوردن سناریوسیاه حتی به این امکان و موقعیت خود ضربه میزند.

خبات بر کومه له تحمیل شده است!
آقای صلاح مازوجی به عنوان جناح "چپ" کومه له در توجیه این اتحاد، در مصاحبه با رادیو پیام کانادا و در پاسخ به سوال انتقادی مجری رادیو، ورود خبات به اتحاد را نادرست دانسته است. روشن است که حتی چنین ادعایی تحت فشار کمونیسم خارج از کومه له بر آقای مازوجی تحمیل شده است. وگرنه تاکنون نه آقای ماروجی و نه هیچ عضو کومه له سخنی در مورد این نادرستی نگفته و ننوشته اند. اما آقای مازوجی یک چیز گفت که سرنخ مسئله چنین اتحادی را به دست میدهد. او عنوان کرد که خبات به آنها تحمیل شده است! اما کومه له نه درمیدان نبرد نظامی بود که بر او چیزی تحمیل شود و نه در اعتصاب و قیام. پس چه چیزی میتواند موجب چنین تحمیلی شود؟  اگر کومه له جدا از سیاستهایش به شیوه همه ناسیونالیستها تلاش دارد تا در لای درز دولتها و نیروهای مرتجع زندگی بگذارند، تحمیل خبات و بدتر از خبات را هم باید انتظار داشته باشد. صلاح مازوجی نمیگوید چه نیاز و چه کسانی این تحمیل بر کومه له را صورت دادند. اما هر ناظر سیاست ایران و منطقه میتواند این را بفهمد و کد رمز این تحمیل را پیدا کند. صلاح مازوجی نمیگوید این تحمیل از طرف همان کسانی صورت گرفته که این اتحاد را سرهم بندی کرده اند. واقعیت این است که دوستی و رابطه مودت آمیز کومه له با اتحادیه میهنی به سر آمده است. رابطه جمهوری اسلامی با اتحادیه میهنی عمیق تر شده است و خطر جنایت از طرف اتحادیه میهنی بر علیه اپوزیسیون کرد ایرانی قوت گرفته است.  اپوزیسیون کرد ایرانی مجبور است به بارزانی دخیل ببندد. حفظ اردوگاه به اراده بارزانی گره خورده است. بارزانی در جبهه آمریکا و ترکیه و عربستان قرار دارد و مواجهه با جمهوری اسلامی برای کم کردن فشار این رژیم بر کردستان عراق را مزه مزه میکند. اگر خبات تحمیلی باشد تنها میتواند از احتیاج و نیاز امروز احزاب کرد ایرانی سرچشمه گرفته باشد که کومه له خود را در آن گرفتار ساخته است.
کومه له و هر جریان دیگری میتواند از نزاعهای موجود میان دولتها و جریانات ناسیونالیست برای بهبود وضعیت خود بهره بگیرد. از نزاع بارزانی با رژیم اسلامی میتوان هشیارانه بهره برد، اما از تحمیل سیاستهای آنها دوری کرد. تمامی سازمانهای اپوزیسیون ایرانی از زمان شاه تا پس از انقلاب از اختلاف عراق و ایران بهره برده اند. از خمینی و دار و دسته اش تا چریکهای فدایی خلق و مجاهدین و احزاب کردی و....در عراق پشت جبهه سیاسی داشتند. اما تفاوت زمین تا اسمان  است میان رابطه مجاهدین با دولت عراق و کومه له با عراق. رابطه داریم تا رابطه. اگر دوستی و گرایش سیاسی کومه له به جریانات ناسیونالیست کرد عراقی نباشد، تحمیل سیاسی هم نمیتواند در کار باشد. چون مقتضیات و حدود رابطه برای بهره بردن را خود کومه له میتواند تعیین کند.

جناح چپ جنبش ملی در قرن بیست و یک!
کومه له خود را جناح چپ جنبش ملی و یا جنبش کردستان تعریف میکند. اما جنبش ملی در قرن بیست و یک، جنبشی تماما ارتجاعی است، که تقریبا در 99% موارد در اشکال قومگرایی بروز میکند. کومه له خواسته است در جنبش ملی بماند و کاریش نمیشود کرد، انتخاب خودشان است. دوستان او هم از خبات تا بارزانی و پ ک ک و...بنا بر گروهبندیها و بلوک بندیهای منطقه ای و بین المللی عوض میشوند. از جنگ اول خلیج در سال 91 که کومه له جدید با قطعنامه حمایت از بارزانی و طالبانی در حزب کمونیست قد علم کرد، دیگر دوستان واقعی خود را همیشه میان این نیروها جستجو کرده است. بند ناف این خط با آن واقعه در حزب کمونیست ایران بریده شده است. یکدهه عبدالله مهتدی را در راس کومه له و حزب کمونیست نشاندند تا نفرت بر علیه کمونیسم را زیر نام کمونیسم در کومه له پمپاژ کند. بعد هم عبدالله مهتدی به این قانع نشده و خواستار حذف تاریخ کمونیسم از کومه له شد. تندروی مهتدی موجب از دست دادن تمامی پایه اجتماعی چپ کومه له میشد. جناح چپ کومه له در آن زمان در مقابل این تندروی عبدالله مهتدی مقاومت کرد. عبدالله مهتدی و ایلخانی زاده با برنامه و شعار قومپرستی و نفرت پراکنی قومی کومه له را ترک کردند و شاخه های مختلف زحمتکشان را دایر کردند. شاخه هایی که جزء مرتجعترین گروههای قومپرست در منطقه میباشند و با خبات هیچ تفاوتی ندارند. شاخه هایی که امروز کومه له آنها را به عنوان ناجی مردم کرد دوباره به مردم معرفی میکند.
جناح چپ کومه له زمانی که در مقابل عبدالله مهتدی مقاومت به خرج داد مورد حمایت بی دریغ جریان کمونیسم کارگری قرار گرفت. مقاومت جناح چپ کومه له  در مقابل مهتدی میتوانست موجبات به چپ چرخیدن بیشتر کومه له را فراهم آورد. اما ناسیونالیسم در کومه له ریشه دارتر از آن است که موجب ازاد شدن کومه له از این اسارت شود. ناسیونالیسم در کومه له حتی جلوی تعرض ایدئولوژیک و سیاسی به عبدالله مهتدی را سد کرد و بخصوص نگذاشت آن مقاومت به نقد جاندار و واقعی ناسیونالیسم منجر شود. تعرض بی محابا به مهتدی در آن واقعه موجب تقویت چپگرایی در کومه له میشد و نقد واقعی و صادقانه ناسیونالیسم را به بار میاورد. نتیجه ترس از تعرض به ناسیونالیسم و مهتدی به رشد سهم خواهی بیشتر ناسیونالیستی در کومه له منجر شد. دوباره پرچم حذف تاریخ کمونیستی کومه له در کومه له برافراشته شد و "روند سوسیالیستی کومه له" از آن زاده شد. پس از آن هم خود آقای علیزاده زعامت همه را قبول کرد و پرچم حذف تاریخ کمونیستی کومه له را آشکارا و به طرز بسیار اپورتونیستی به دوش گرفت. ناسیونالیستهای آشکار خواهان حذف کمونیسم از تاریخ کومه له هستند، ناسیونالیستهای خجول میخواهند نام کمونیسم را در ویترین نگاه دارند تا پایه اجتماعی کومه له محفوظ بماند.
جبش ملی در عصر حاضر اساسا ارتجاعی است و در اشکال قومی بروز میکند. جناح چپ جنبش ملی افسانه ای بیش نیست. مبارزه برای رفع ستم ملی مانند مبارزه رفع ستم مذهبی و هر نوع ستم دیگری، اتفاقا در مقابله با جنبشهای ارتجاعی که بر متن این ستمها ساخته و پرورده میشوند میتواند پیشروی کند و پیروز شود. کارگر و سوسیالیست نمیتواند جناح چپ جنبش کردستان، یا همان جنبش ملی باشد.

روژهلات و هویت قومی
کومه له در کردستان روژهلاتی میشود. ابراهیم علیزاده رهبر این حزب در معرفی این ائتلاف از ادبیات درخور این ائتلاف، از کلمه قومپرستانه روژهلات ( کردستان شرقی) به جای کردستان استفاده کرده است.
کومه له خود را چپ و کمونیست اعلام میکند، اما با فرهنگ سیاسی ناسیونالیستی و قومی سخن میراند. علیزاده ابایی ندارد تا از عنوان "روژهلات" برای کردستان استفاده کند. خودشان را کمونیست مینامند اما کارگر و مردم کرد را از قبل از کارگر سراسر ایران جدا کرده اند و برای کارگر کرد سرزمین، هویت قومی، کشور و حاکمیت (روژهلات) تراشیده اند. نه مردم کردستان در یک رفراندوم به چنین جدایی رای داده اند و نه حتی معلوم است تغییر و تحولات آینده ایران رفراندوم و جدایی را در دستور روز بگذارد. چون پیروزی یک انقلاب کارگری در ایران ممکن است آنچنان وضعیتی ایجاد کند که نه تنها جدایی، بلکه حتی رفراندوم را خودبخود بی موضوع کند. به هر حال کومه له دوست دارد مانند همه ناسیونالیستهای کرد فرهنگ و ادبیات ناسیونالیستی کرد در عصر قومگرایی را در میان مردم اشاعه دهد. روژهلات عنوانی است که ناسیونالیسم قومگرا در دو دهه اخیر آن را باب کرده است.  وگرنه نه در فرهنگ مردم کردستان و نه در ادبیات عمومی ناسیونالیستی این لغت جایی داشته است. این لغت همردیف کلمه " ایران زمین" ناسیونالیستهای عظمت طلب ایرانی است. فرقش این است که ناسیونالیستهای عظمت طلب " ایران زمین" دارند و کومه له در رویای خود، روژهلات دارد.
در مبارزه برای رفع ستم ملی، کمونیستها برعلیه ساختن و پروراندن هویت ملی و قومی هستند. روژهلات، ایران زمین، هویت ایرانی، هویت آذری، هویت کردی و.... همه از یک جنس و برای پرورش روح ملی و قومی در مردم به کار گرفته میشود.
در مبارزه برای رفع ستم ملی کمونیستها در مقابل جنبش ملی که بخصوص در عصر حاضر اساسا قومگراست قرار دارند، چنانچه در مبارزه برای رفع ستم مذهبی در مقابل جنبش مذهبی برخاسته از محیط ستمدیده گان مذهبی قراردارند. اتفاقا ستم مذهبی در کردستان ایران گسترده تر و پایه ای تر و خشن تر از ستم ملی است، اما ناسیونالیستها دوست دارند در گذشته سیر کنند و مبارزه با ستم مذهبی را هم در جیب جنبش ملی بریزند. مبارزه برای سکولاریسم و رفع ستم مذهبی  در تبلیغات احزاب کردی غایب است و یا به شکل حاشیه ای و گم شده طرح میشود. برای حزب دموکرات در شکل دفاع از مذهب سنی و برای کومه له در لای زرورق " مبارزه طبقاتی". کمونیستها برای مردم کردستان نه هویت قومی میتراشند و نه هویت مذهبی. در کردستان ایران مبارزه برای سکولاریسم و رفع ستم مذهبی بر مبارزه برای رفع ستم ملی ارجح تر و اکتوئل تر است. اما این مطالبه برای کسانی که بدنبال " روژهلات" هستند، نفعی ندارد چون به یک مطالبه سراسری با رژیم گره خورده است.

کومه له در خارج از روژهلات
علیزاده و کومه له در کردستان و در پراتیک واقعی به دنبال طالبانی و بارزانی میگردند، دنبال جناحهای مختلف زحمتکشان و خبات و...هستند. اما در خارج از کردستان، جایی که برای کومه له فعالیت عملی موضوعیتی ندارد، کمونیست میشوند. با گروهها و کانونهای یکی دو نفره،  با محافل بی در و پیکر و با سازمانهایی که ترک زحمتکشان از کومه له را به ضرر جنبش " چپ" میدانستند (راه کارگر)، جبهه چپ تشکیل میدهد و به بازی سوسیالیستی مشغول میشوند و اطلاعیه صادر میکنند. عملی بیمایه فطیر! دو دهه است کومه له مشغول چنین فعالیت "کمونیستی" در خارج از کردستان ایران است.
کومه له در روژهلات ملی گرای چپ است. کومه له در ایران زمین ویترین حزب کمونیست ایران را دارد و چپ است، اما میدان عمل واقعی کومه له روژهلات است و مسئله ملی . کومه له در اسارت جنبش ملی و ناسیونالیسم کرد است. نمیتواند از این اسارت بیرون بجهد. دسته های قومپرست زحمتکشان و خبات هم در عصر حاضر بخشی از این جنبش ملی تلقی میشوند.
کسی اگر هنوز به جنبش ملی در عصر کنونی متوهم است به این صف نگاه کند. شاید مردم کردستان در وحشت از خبات و زحمتکشان و دیدن سرنوشت مردم سوریه و لیبی و عراق و...بدست چنین دسته های مسلحی به صندوقهای رای رژیم اسلامی روی آورند.

خط قرمز سناریو سیاه
کومه له هنوز میتواند از این منجلاب فاصله بگیرد. همینکه ادعای چپگرایی دارد، بروزات چپگرایی نیز بیرون میدهد. وقتی در 16 مرداد سال 84 کومه له ناامید از صدور فراخوان مشترک با حزب دموکرات، خود و روی پای خود، فراخوان اعتصاب عمومی صادر کرد، مورد حمایت بیدریغ کمونیستها قرار گرفت و واقعا هم کمونیستها در آن اعتصاب عمومی و گسترش آن نقش مهمی بازی کردند. چنین عملی توسط جریانی که حتی در حرف چپ باشد و صاحب نفوذ اجتماعی باشد موجب گسترش چپگرایی و رادیکالیسم در جامعه و در خود این احزاب میشود.
پایه اجتماعی کومه له، کارگران و سوسیالیستهای متمایل به کومه له در کردستان ایران، دوستان خود را در میان کارگران و سوسیالیستهای نظیر خود در کردستان و سراسر ایران جستجو میکنند. آنها باید هشیارانه گرایشات سازمان کومه له را زیر نظر نقادانه بگیرند و اجازه عبور از خط قرمزها را به کومه له ندهند.
اگر رهانیدن کومه له از اسارت جنبش ملی و ناسیونالیسم کرد ممکن نیست، ایجاد خط قرمزها برای نلغزیدن کومه له به ورطه ائتلاف و اتحاد با جریانات سناریو سیاه در گردبادهای تند آینده، از جانب کمونیستها و پایه اجتماعی خود کومه له در ایران ممکن است.

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Thu, 25 May 2017 03:16:13 +0000
فردریک انگلس: به کونراد شمیت http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64666:2017-05-22-14-24-22&Itemid=646 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64666:2017-05-22-14-24-22&Itemid=646

( conrad schmidt ) در برلین لندن، ۲۷ اکتبر ۱۸۹۰

شمیت عزیز من از اولین ساعات آزادم برای پاسخ به تو، استفاده میکنم. فکر میکنم کار درستی باشد اگر سردبیری نشریه زوریخ پست را قبول کنید. در آنجا (بعنوان سردبير)  هميشه ميتوانيد خيلى چيزها در باره اقتصاد ياد بگيريد، بویژه اگر توجه داشته باشی زوریخ در نهایت فقط یک بازار دست سوم پول و سفته است و بنابراین تصویری که از اقتصاد از این بازار گرفته میشود دو تا سه برابر ضعیفتر و ناهمگون تر اند. شما در موقعیت سردبیری آن نشریه با تعقیب گزارشات دست اول مبادلات ارزی و ذخائر پولی از لندن، نیویورک، پاریس، برلین و وین به اطلاعات و دانش عملی در باره مکانیسمها دست می یابید و به این ترتیب به یک تصویر درونی از بازار جهانی که در بازار پول و ارز و سهام و ذخائر مالی منعکس است،  دست می یابی. بازتاب  و انعکاس های اقتصادی و سیاسی و غیره درست شبیه به آن چیزی است که در چشم انسان اتفاق می افتد: این ها از یک عدسی محدب عبور میکنند و به همین دلیل وارونه و معکوس و روی سرشان تصور میشوند. اما تصورات ما  فاقد آن  آپارات عصبی است  که این تصاویر را روی پاهای خود قرار بدهند. انسان در بازار پول و ارز و سهام حرکت صنعت را در بازار جهانی به شکل وارونه ای میبیند و به این دلیل معلول به عنوان علت به نظر او میآید. من این مساله را در دهه ۴۰ ( ۱۸۴۰) در منچستر متوجه شدم وقتی که دیدم گزارشات مربوط به بازار سهام لندن، برای تشخیص علل افت و خیز و صعود و رکود صنعت بی خاصیت بودند. بخاطر اینکه جنتلمنهائی که سعی داشتند همه چیز را با بحران در بازار پول توضیح بدهند متوجه نبودند که آن بحران در بازار پول معمولا فقط علائم و نشانه هائی بودند. در آن زمان مساله این بود که اضافه تولید موقت، علت بحران صنعتی نبودند، و اینکه مساله بعلاوه جنبه ذاتی خود را نیز همراه داشت، یعنی محملی برای بی نظمی و هرج و مرج در اقتصاد. این مساله اکنون برای ما به هیچ عنوان دیگر  موضوعیتی ندارد و یکبار برای همیشه حذف شده است. بعلاوه این حقیقت را در بر دارد که بازار پول میتواند بحران خودش را داشته باشد که در آن نابسامانیهای مستقیم صنعت فقط میتواند نقش جانبی داشته باشند و یا اصلا نقشی نداشته باشند. در این زمینه موارد زیادی برای بررسی و تعمق، بویژه در تاریخ بیست سال گذشته وجود دارند. وقتی یک تقسیم کار در مقیاس اجتماعی وجود دارد، پروسه های جداگانه این حوزه های تقسیم کار از یکدیگر منفک و مستقل میشوند. در تحلیل نهائی تولید فاکتور تعیین کننده است. اما به محض اینکه تجارت تولیدات       ( محصولات) از خود پروسه تولید مستقل میشود، تجارت یک سیر حرکت خودویژه را پیدا میکند، که اگر چه این حرکت علی العموم و در نهایت مشمول حرکت در تولید است، اما بطور مشخص و در چهارچوب این تعلق عمومی، دوباره از قوانین ذاتی که در طبیعت این فاکتور جدید است تبعیت میکند؛ این حرکت فازها و مراحل خاص خود را دارد و به نوبه خود بر حرکت تولید تاثیر میگذارد. کشف آمریکا بخاطر عطش به طلا بود که پیشتر پرتقالیها را به آفریقا کشانده بود[ رجوع کن به کتاب سوتبیرز(  Soeteer): تولید فلزات گرانبها]، به دلیل اینکه صنعت  اروپا و درنتیحه تجارت آن که طی قرون چهارده و پانزده بطور شگفت انگیزی رشد کرده بود به وسائل مبادله بیشتری به نسبت آنچه که آلمان، کشور بزرگ تولید کننده نقره، در خلال سالهای ۱۴۵۰ تا ۱۵۵۰ میتوانست تهیه کند، نیاز داشت. تصرف هندوستان توسط پرتقالیها، هلندی ها و انگلیسیها بین سالهای ۱۵۰۰ تا ۱۸۰۰، به هدف واردات از هند انجام شد، کسی خیال صادرات به هند را نداشت. اما نتایج تبعی و غیر قابل انتظار این کشفیات و تصرفات بر صنعت عظیم بود. این تصرفات و کشفیات که جاذبه و محرک آنها ابتدا صرفا منافع تجارتی بود، نیازی بود برای صادرات به همین کشورها که خود بانی شکل دادن به صنعت بزرگ و مدرن و توسعه آن بود. در مورد بازار پول هم این حکم صدق میکند. به محض اینکه تجارت پول از تجارت کالا جدا میشود، تحت شرایط معینی که بوسیله تولید و تجارت کالائی و در چهارچوب آن محدود است، قوانین خاص خود را که بوسیله طبیعت خود و مراحل و فازهای متمایز خود تعیین میشود، دارا خواهد بود. به این حقیقت این را هم اضافه کنم که وقتی که تجارت پول بیشتر توسعه می یابد و عرصه تجارت در اوراق بهادار را هم در بر میگیرد و اینکه این اوراق بهادار دیگر صرفا اوراق دولتی نیستند بلکه سهام صنعتی و حمل و نقل را هم میپوشانند، در نتیجه تجارت پول، کنترل مستقیم  بر آن بخش از تولید را که خود در مجموع تحت کنترل است،  اعمال میکند. به این ترتیب نتایج تبعی تجارت پول بر تولید هر چه قدرتمندتر و پیچیده تر میشود. معامله گران پول، به مالکین راه آهن، معادن، صنایع فولاد و غیره تبدیل میشوند. این ابزار تولید سیمای دوگانه بخود میگیرند: کارکرد آنها بعضی مواقع بوسیله منفعت مستقیم صنعت و بعضی مواقع دیگر هم چنین توسط  نیازهای سهام داران، تا جائی که معامله گران پول هستند، تعیین میشوند. نمونه برجسته این را در راه آهن آمریکای شمالی میتوان دید که کارکرد و عمل آن تماما به نقل و انتقالات و مبادلات سهام یک جی گولد (  Gay gould ) یا یک واندربیلت ( Vanderbilt ) وابسته است، که به هیچ شیوه ای با هیچ راه آهن بخصوص و منافع آن به عنوان وسائط ارتباطی، رابطه ای ندارند. و حتی در اینجا در انگلستان ما شاهد رقابتهائی طی دهه ها بین شرکتهای مختلف راه آهن بر سر حدود منطقه تحت نفوذ بوده ایم. رقابتهائی که در آن مبالغ عظیمی پول ریخته شدند نه بخاطر منفعت تولید و ارتباطات بلکه صرفا به دلیل رقابتی که تنها هدف آن معمولا تسهیل مبادلات سهام و نقل و انتقالات سهام داران معامله گران پول بود. با این اشاراتم به درک من از رابطه تولید با تجارت کالا و رابطه این دو با تجارت پول، من عملا به سوال شما در باره "ماتریالیسم تاریخی" در کلیت و مفهوم عام  آن پاسخ داده ام. مساله اگر از زاویه تقسیم کار نگریسته شود، به ساده ترین شکل قابل حل است. جامعه موجب تولید  فونکسیونهای عمومی و مشترکی میشود که نمیتواند آنها را نادیده بگیرد. افرادی که برای این فونکسیونها گمارده میشوند، رشته جدیدی از تقسیم کار در درون جامعه را تشکیل میدهند. این منافع ویژه، و همچنین متفاوت، نسبت به کسانی که آنها را برگمارده اند، به آنها میدهد. اینها خود را از این دومیها  مستقل میکنند و-  دولت موجودیت می یابد. و پدیده ها دیگر در سیری شبیه به تجارت کالا  و  تجارت پول حرکت میکنند: نیروی مستقل جدید، در همان حال که اساسا مجبور است که حرکت تولید را تعقیب کند، به نوبه خود بر تولید تاثیر میگذارد. این نیروی جدید به دلیل استقلال نسبی ذاتی خود، استقلالی که به او انتقال یافت و به تدریج توسعه یافت، بر شرایط و سیر تولید تاثیر میگذارد. این عمل و عکس العمل متقابل دو نیروی نابرابراست: از یک سو حرکت نیروی اقتصادی و از سوی دیگر قدرت جدید سیاسی است که برای استقلال هر چه بیشتر تلاش میکند. قدرتی که یکبار که برپا شد به ظرفیتها و قابلیتهای خود در حرکت خودویژه خود مجهز است. در مجموع، حرکت اقتصادی است که تعیین کننده  است و دست بالا دارد، اما همین حرکت اقتصادی باید عکس العمل طرف دیگر حرکت سیاسی را، که خود نیز قدعلم کرده است و دارای قابلیتهای نسبتا مستقلی است، یعنی قدرت دولت، و اپوزیسیون سیاسی ای که با قدرتگیری دولت بطور خودبخودی شکل میگیرد، تحمل کند. درست همانطور که حرکت بازار صنعتی، با توجه به همه ملاحظاتی که تاکنون گفته ام، در بازار پول، البته در شکل واژگونه آن، انعکاس دارد؛ به همان ترتیب مبارزه بین طبقات موجودی که علیه یکدیگر میجنگند، در مبارزه بین دولت و اپوزیسیون، و اینجا هم در شکل واژگونه، انعکاس می یابد. این تقابل نه دیگر به شکل مستقیم، نه به صورت یک مبارزه طبقاتی، بلکه به عنوان مبارزه ای برای پرنسیپها و اصول سیاسی جلوه میکند. و این مساله چنان مغشوش و آشفته شده است که برای اینکه ما با عمق آن پی ببریم، هزاران سال طول کشیده است. تاثیر قدرت دولتی بر پروسه اقتصاد میتواند سه نوع باشد: میتواند هم جهت با سیر حرکت اقتصادی باشد، و به این ترتیب سیر حرکت با شتاب بیشتری ادامه می یابد؛ میتواند در جهت عکس باشد که در این حالت دولت در اوضاع و احوال امروزی در کشورهای بزرگ در دراز مدت و در نتیجه غائی، تکه تکه خواهد شد؛ و یا بالاخره میتواند موجب شود که مانع سیر توسعه اقتصادی در مسیر معینی بشود و به مسیر دیگری آنرا هدایت کند. این حالت سوم در تحلیل نهائی به یکی از دو شق اول متحول میشود.اما واضح است که در حالات دوم و سوم، قدرت سیاسی میتواند بانی خسارات زیادی به توسعه اقتصادی بشود و خرابیها و هدر دادن وسیعی از انرژی و ماتریال را ببار آورد. بعلاوه حالت دیگری وجود دارد که در آن در نتیجه تصرف و تخریب بیرحمانه منابع اقتصادی، ساختار اقتصادی یک منطقه معین و یا یک کشور تماما در اشکال پیشین مناسبات اقتصادی، فرومی پاشد و مضمحل میشود. در شرایط فعلی چنین حالتی تاثیرات معکوسی حداقل در میان ملتهای (کشورهای) بزرگ دارد: در نهایت نابود شدگان از نظر اقتصادی، سیاسی و روانی بیشتر نفع میبرند تا فاتحین. در مورد قوانین هم، چنین است. به مجرد اینکه تقسیم کار جدیدی بوجود میآید که در نتیجه آن وجود وکلای مدافع حرفه ای ضروری میشود. یک زمینه دیگر برای کارکرد مستقل باز میشود، که علیرغم تمام وابستگیهایش به تولید و تجارت، از ظرفیت و توان مشخصی برای تاثیر گذاری بر تجارت و تولید برخوردارند. در دولتهای مدرن، قانون نه تنها باید با شرایط عمومی اقتصاد و قانونمندیهای آن منطبق باشند و بیان حقوقی این اوضاع اقتصادی باشند، بلکه باید همچنین بیان پیوسته درونی ای باشند که به دلیل تناقضات درونی نباید با خود در تناقض بیافتد. و برای رسیدن به چنین هدفی، انعکاس معصومانه مناسبات اقتصادی (در قوانین)، بطور روزافزونی متحمل ضرباتی میشود. و هر اندازه این تناقضات تعمیق میشوند، به ندرت معلوم میشود که قوانین و لوایح قانونی بیان بی پرده، زمخت و بدون تعارف سلطه یک طبقه است. این در خود، "مفهوم حق" را قربانی میکند. حتی در قوانین بناپارت، مفهوم خالص و به هم پیوسته حق که توسط بورژوازی انقلابی سالهای ۱۷۹۲ تا ۱۷۹۶ محفوظ ماند، فی الحال به شیوه های زیادی رقیق شده است، و، از آنجا که قانون اساسی، جوهر این مقررات ناپلئونی را در برگرفته است، به دلیل قدرت رشد یاینده پرولتاریا، ناچار است روزانه به انواع مختلف باز هم رقیق تر شوند. این باعث نمیشود که قوانین ناپلئون به عنوان اساس کتاب مقدس هر قانون اساسی در هر گوشه جهان تبدیل نشود. از این نظرمحتوای  سیر "توسعه قانون" به درجه زیادی بسادگی در درجه اول حذف تناقضاتی است که از ترجمان مستقیم روابط اقتصادی در اصول حقوقی ناشی میشود. محتوای این جهت گیری این است که یک سیستم هارمونیک قانونی را تثبیت کند و طی یک سری مکرر از نقض این قوانین که به دلیل نفوذ و اجبارات توسعه بیشتر سیر اقتصادی در سیستم حقوقی ضروری میشوند. خود این پروسه، تناقضات درونی بیشتری را همراه میآورد. [ در شرایط فعلی من اینجا از قوانین مدنی حرف میزنم. ]  بازتاب و انعکاس روابط اقتصادی در شکل اصول قانونی باید بطریق اولی واژگونه شود: این تصویر و پروسه بدون اینکه شخصی که با آن تصاویر عمل میکند به آن آگاه باشد، پیش میرود. حقوقدانان تصور میکنند که آنها  با  فرضیات عام و از موضع مدافعان اصول برترعمل میکنند، در حالی که این اصول عام و برتر در واقع فقط انعکاس مناسبات اقتصادی اند؛ بنابراین همه چیز اینجا واژگونه است. و به نظر من واضع است که این واژگونگی و وارونگی، که تاکنون ناشناخته مانده است، پدیده ای را تشکیل میدهد که ما آنرا دیدگاه ایدئولوژیک مینامیم. این دیدگاه ایدئولوژیک به نوبه خود بر پایه اقتصادی تاثیر میگذارد و ممکن است، در چهارچوب معینی، این پایه اقتصادی را تغییر و اصلاح کنند. پایه حق وراثت، مشروط بر اینکه سطح تکامل خانواده تغییر نکند، اقتصادی است. با وجود این مشکل است که اثبات کنیم آزادی مطلق یک وصیت کننده در انگلستان که حقوقی را به ورثه اش واگذار میکند در مقام مقایسه با محدودیت شدیدی که در جزئیات هم برای چنین اشخاصی در فرانسه اعمال کرده اند، به تنهائی دارای ریشه صرفا اقتصادی است. اما این حقوق ارثی به نوبه خود تاثیرات چشمگیری بر جوانب اقتصادی دارند، به دلیل اینکه این حقوق بر توزیع دارائی تاثیر میگذارند. در حیطه ایدئولوژی - مذهب، فلسفه، و غیره، - که هنوز در فضا بیشتر صعود میکند، اینها یک ذخیره پیشا تاریخی دارند که فی الحال موجود بودند و طی دوران تاریخ تحویل گرفته شدند. ذخائری که که امروز میتوانیم آنها را مزخرفات پوچ بنامیم. این تصورات موهوم و دروغین از طبیعت، از موجودیت خود انسان، از ارواح، نیروهای جادوئی و غیره، در اکثر موارد فاکتورهای منفی اقتصادی را به عنوان پایه خود دارند. سطح نازل تکامل اقتصادی در دورانهای پیش از تاریخ، همچنین بخشا با تصورات خرافی در باره طبیعت، مشروط، و حتی مخلوق  این تصورات پوچ  بودند. و اگر چه جبر اقتصادی نیروی محرکه اصلی برای شناخت طبیعت است و هر چه بیشتر چنین شده است، با اینحال موضعی ملانقطی خواهد بود اگر کسی سعی کند علل این مهملات بدوی را دلائل اقتصادی بداند.تاریخ علم، تاریخ روشنگری و فاصله گرفتن از این مهملات و یا حداقل جایگزینی آنها با دستاوردهای تازه  و کمتر بی پایه است. مردمانی که به این عرصه وارد میشوند به نوبه خود به شعبات ویژه ای در تقسیم کار تعلق دارند. اینها فکر میکنند که در میدان مستقلی کار میکنند. و به همان درجه که آنها گروه مستقلی را در چهارچوب تقسیم کار اجتماعی تشکیل میدهند، محصولات و دستاوردهای آنان، از جمله اشتباهات آنان، به نوبه خود بر کلیت تکامل جامعه و حتی بر روند اقتصادی آن تاثیر میگذارد. اما خود آنان نیز مقدمتا تحت تاثیر سیر روند اقتصاد اند. در فلسفه، برای مثال، این حقیقت را میتوان به روشنی در مورد دوران بورژوائی ثابت کرد. هوبس ( Hobbes ) اولین ماتریالیست [ به مفهوم قرن هیجدهمی آن] بود اما او وقتی سلطنت مطلقه در سرتاسر اروپا در اوج قدرت بود، یک مدافع قدرت مطلقه بود و نبرد علیه مردم انگلستان را آغاز کرد. لاک ( Locke ) در کنار مذهب ایستاد و در سیاست فرزند سازش طبقاتی سال ۱۸۶۶ بود. دایستهای deist ) ) انگلیس و و پیروان سرسخت و ماتریالیست آنان در فرانسه( مونتسکیو، روسو، ولتر)، فیلسوفان راستین بورژوازی  و در فرانسه فیلسوفان انقلاب بورژوائی بودند.عامیگری و سفسطه گرائی آلمانی از خلال فلسفه آلمانی از کانت به هگل، گاه در جهتی مثبت و گاه منفی، خود را بسط داد. اما  پیش شرط فلسفه هر دوره اگر به عنوان عرصه مشخصی از تقسیم کار در نظر گرفته شود، مجموعه ای از افکار است که بوسیله پیشینیان آن عرضه شده است، افکاری که در عین حال نقطه آغاز آن هم هست. و به همین دلیل است که کشورهای عقب مانده از لحاظ اقتصادی، هنوز میتوانند نقش درجه اولی در مهمل بافی فلسفی داشته باشند: فرانسه قرن هیجدهم  در مقایسه با انگلستان که فرانسویها  فلسفه خود را بر اساس فلسفه انگلستان بنا کردند،  و سپس آلمان در مقایسه با هر دو. اما هم در فرانسه و هم در آلمان فلسفه و جوانه های ادبیات در آن زمان، نتایج یک تجدید حیات اقتصادی بود. برتری نهائی فاکتورهای اقتصادی از نظر من در این عرصه ها نیز، یک واقعیت تثبیت شده است. اما این فاکتور اقتصادی در چهارچوب شرایطی عمل میکند که در این عرصه های معین مطرح شده اند: بعنوان مثال در فلسفه  با تاثیر قدرت اقتصادی[ که خود همین قدرت اقتصادی به نوبه خود عموما در شکل سیاسی و غیره ای که به خود آرایش داده است عمل میکند] بر آن ماتریالهای  فلسفی که از پیشینیان بر جای مانده است.  در اینجا اقتصاد هیچ چیز جدیدی خلق نمیکند، بلکه فقط مسیری را که مجموعه افکار موجود را تشکیل میدهند، تغییر میدهد و آنها را توسعه و تکامل میبخشد. اما این تغییر و تحول نیز در اکثر حالات غیرمستقیم است، چرا که این بازتابهای سیاسی، حقوقی و اخلاقی اند که بزرگترین نفوذ مستقیم را بر فلسفه دارند. در رابطه با مذهب من هر چیز لازم را در بخش آخر درباره فوئرباخ گفته ام. بنابراین اگر بارث ( Barth ) همه ما را متهم میکند که ما بازتاب و انعکاس سیاسی و غیره حرکت اقتصادی  و تاثیر این انعکاسها را بر خود حرکت اقتصادی انکار میکنیم، او صرفا دارد آب در هاون میکوبد. او میبایست فقط نگاهی به هیجدهم برومر مارکس میکرد، که تقریبا منحصرا به بررسی نقش ویژه مبارزات و اتفاقات سیاسی بر اوضاع اقتصادی پرداخته است. که البته این جدال و اتفاقات سیاسی در چهارچوب وابستگی عمومی آنها به اقتصاد در نظر گرفته شده اند. و یا کاپیتال، و فصل در باره روز کار برای مثال، که قانونگزاری که قطعا یک عمل سیاسی است، چگونه بر روز کار تاثیرات خارق العاده ای دارد. و یا بخش مربوط به تاریخ بورژوازی در کاپیتال( فصل بیست و چهارم). و اینکه چرا ما برای دیکتاتوری سیاسی پرولتاریا مبارزه میکنیم، اگر قدرت سیاسی از منظر اقتصادی نازا و ناتوان است؟  قدرت (یعنی قدرت دولتی) خود نیز یک اهرم و نیروی اقتصادی است! اما من فعلا وقتی برای نقد کتاب ندارم. جلد سوم کاپیتال اول باید انتشار یابد، بعلاوه من فکر میکنم، برنشتین، برای مثال، میتواند بخوبی از عهده آن برآید. تمام آن چیزی که این جنتلمنها فاقد آنند، دیالکتیک است. آنها همیشه علت را آنجا و معلول را اینجا میبینند. این یک انتزاع توخالی است. چنین تضادهای قطبی متافیزیکی در عالم واقع فقط در دوره بحرانها وجود دارند. و اینکه تشخیص نمیدهند که کل پروسه در شکل گسترده آن در شکل یک رابطه متقابل و تاثیرات متقابل سیر میکند. عمل و عکس العمل این نیروهای نابرابر که حرکت اقتصادی قویترین آنها و  و قاطعترین آن است-  و در این زمینه که همه چیز نسبی است و هیچ چیز مطلق نیست -   آنها اصلا این را درک نمیکنند. تا جائی که به این جنتلمن ها مربوط است، هگل هیچگاه وجود نداشته است... ترجمه توسط ایرج فرزاد از متن انگلیسی منتخب آثار مارکس و انگلس، صفحات ۳۹۶ تا ۴۰۲، انتشارات پروگرس.

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Mon, 22 May 2017 14:22:52 +0000
محمد قراگوزلو: دلایل بی معنا بودن حق انتخاب و انتخابات آزاد در ایران http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64665:2017-05-22-14-22-51&Itemid=646 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64665:2017-05-22-14-22-51&Itemid=646

گفتگوی آرش کمانگر با دکتر محمد قراگوزلو ( نویسنده ، تحلیلگر سوسیالیست و استاد اخراجی دانشگاه در ایران ) پیرامون دلایل بی معنا بودن حق انتخاب و انتخابات آزاد در ایران، دلایل جدال جناح بندیهای حکومت اسلامی، دلایل شرکت بخشهایی از مردم در این نمایش انتخاباتی، دروغپراکنی کاندیداها درباره معیشت و ضرورت انقلاب اقتصادی و نیز موضع و وظایف صدای سوم چپ در شرایط کنونی.

https://www.youtube.com/watch?v=OwU6ijlnrKw

{youtube}OwU6ijlnrKw{/youtube}

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Mon, 22 May 2017 14:21:50 +0000
ایرج فرزاد: مختصری در باره پایه های شکل گیری جهان دوقطبی http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64664:2017-05-22-14-21-50&Itemid=646 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64664:2017-05-22-14-21-50&Itemid=646

در مورد سقوط و فروپاشی اردوگاه و بلوک سابق شوروی، مطالب و تحقیقات و پژوهشهای فراوان نوشته و انجام شده است. قبل از پایان جهان دو قطبی نیز مباحث بسیاری در باره آنچه که در پی انقلاب اکتبر، حاکم شد صورت گرفت. از نظر من ارزیابیهائی که بویژه منصور حکمت، در باره علل شکست انقلاب اکتبر در سمینارها و نوشته های تحلیلی و با رویکرد نقد سوسیالیستی در تقابل با نقد دموکراتیک انجام داده است، کلید راهنما است. آن مباحت پایه ای در نشریه بسوی سوسیالیسم، نشریه تئوریک حزب کمونیست ایران و نیز بولتنهای مباحث مربوط به شوروی مکتوب اند و قابل رجوع.

آن نقدها در دورانی به عمل آمد که بلوک مذکور پا بر جا بود. اما اکنون ما شاهد این هستیم که کل شیرازه آن اردوگاه از هم فروپاشیده است. به این معنی راه بازبینی انتقادی بر کل دورانی که به دوره جنگ سرد معروف است، ساده تر شده است. من در این نوشته به زوایائی از این مساله مهم که به حقیقت یک زلزله سیاسی بود، میپردازم. دوره سرآغاز "جنگ سرد" که پایان آن با فروپاشی اردوگاه شوروی سابق مشخص شده است، بر مبنای شکل گیری و قد برفراشتن یک بلوک موسوم به سوسیالیستی و حتی کمونیستی در برابر جهان غرب و باصطلاح اردوی سرمایه داری تبلور عینی و مادی یافت. از این نظر باید برگشت و چگونگی شکل گیری بلوک شوروی را بررسی و مورد بازبینی قرار داد. شوروی دوران استالین، هر چه بود، و سوسیالیسم حاکم در آن کشور هر اندازه غیر "دموکراتیک" و "توتالیتر" و "تک حزبی"، اما حقیقت این بود که مهمترین فاکتور و نیروی سیاسی و نظامی در شکست دادن فاشیسم بود. شوروی و ارتش آن کشور با دادن قربانی ۲۵ میلیونی، اولین کشوری بود که پرچم خود را بر فراز مقر فرماندهی هیتلر در برلین به اهتزاز در آورد. اما اگر به معنی واقعی شوروی یک کشور سوسیالیستی بود، میبایست آن پیروزی بر فاشیسم را نیز در خدمت تقویت سوسیالیسم در غرب قرار بدهد. اما چنین نشد و معلوم شد که حاکمیت سرمایه داری دولتی بر شوروی در ازاء نقش مهم و تعیین کننده ای که در شکست دادن فاشیسم  بر عهده گرفته بود، "سهم" و "غنیمت جنگی" طلب میکرد. برلین را تقسیم کرد و بسیاری از کشورهای اروپای شرقی را به خود مُنضم ساخت. در این میان اتفاقات بسیار غریب روی دادند. بلغارستان و کروات و بخشی از اوکراین و لتوانی و استونی علنا متحد فاشیسم هیتلری و یا موسولولینی بودند. دولت بلغارستان، تا روزهای پایان جنگ، در یونان چنان جنایاتی مرتکب شد که دست کمی از ارتش هیتلر نداشت. در کروات اردوگاه کار اجباری وکوره آدم سوزی وحشتناکتر از اشویتس بود. با اینحال، در پس ادعای غرامت و سهم خواهی، شوروی اکثر آن کشورها را در بلوک جدید "سوسیالیستی" به خود ملحق ساخت.

این "بلوکه" کردن جهان، تاثیرات بسیار مخرب بر سیر واقعی تحولات و بر تصویر از "سوسیالیسم" را بر جای گذاشت. هر حرکت در هر گوشه جهان و بویژه در کشورهای تحت نفوذ "سرمایه داری" غرب، به عنوان تلاش برای ضمیمه شدن به بلوک متقابل شدیدا سرکوب شد. در ایران، حزب توده، که حتی در برنامه خود را کمونیست تعریف نکرده بود، مُهر و برجسپ "توده نفتی" را خورد و متعاقبا هر اپوزیسیون برانداز و مخالف، با ادعای جاسوسی برای شوروی یا به زندان و یا به مرگ محکوم شدند. آن تقسیم جهان بر سیر واقعی روندهای تاریخ و مبارزه طبقاتی تاثیرات بسیار ویران کننده و مُهلک باقی گذاشت. تصور میکنم رمز بقاء کوبا، در همین نکته اساسی است که شالوده قدرت خود را با جاذبه ای که در میان شهروندان غرب و آمریکا بوجود آورده است، بنا کرده است. باور من این است که اگر شوروی واقعا یک کشور سوسیالیستی بود، پس از پیروزی بر فاشیسم، کشورها را به اراده و تصمیم نیروهای سیاسی خودشان وامیگذاشت و در مقابل، بجای ایجاد یک بلوک، از جاذبه ایجاد شده در جهان برای بازسازی واقعی ساختمان سوسیالیبسم استفاده میکرد. توجیهی که از همان استیلاگری و الحاق طلبی سرمایه دارانه ناشی میشد، این بود که گویا با تشکیل آن بلوک و ایجاد یک کمپ سرتا پا مسلح و مشغول به تولید سلاحهای مرگبار، قصد "تجاوز" برای شکست دادن "مهد سوسیالیسم" را پس میزنند. واقعیت فروپاشی بلوک مذکور نشان داد که آن زرّادخانه و با انبوه موشکهای بالستیکی و سلاح اتمی و پیمان ورشو کذائی، فقط زندگی شهروندان را به تیرگی کشاند و اوضاع زندگیشان را بهم ریخت. نگاهی اجمالی به آنچه که در پی ویرانی بلوک سرمایه داری دولتی بجای مانده است، بروشنی نشان میدهد که چگونه به درازای دوران جنگ سرد، استاندارد زندگی مردم و کارگران پائین، عقب مانده و غیر مدرن بود. نشان میدهد که وقتی آن "زور" بر افتاد، چگونه از عمق "مهد سوسیالیسم" بورژوائی، مذهب، قوم گرائی، عقب ماندگی فکری، فاشیسم و بیگانه ستیزی و ناسیونالیسم عریان و نفرت ضد کمونیستی "فوران" کرد. اما عواقب زیانبار و مُخّرب ظهور یک بلوک "کمونیستی" به عنوان اردوگاهی با داعیه گسترش و ضمیمه کردن کشورها و قلمرو نفوذ، فقط سیما و نقشه سیاسی جهان را بر پایه گسترش پیمانهای نظامی ناتو و ورشو و سلطه نظامیگری و کودتا و ضد کودتا در آن جنگ بر سر تقسیم حوزه نفوذ، زیر و رو نکرد. بلوکه شدن جهان بین دو قطب بر آمده پس از پایان جنگ دوم جهانی، با رویاروئی و جنگ و جدال در عرصه فکری و ایدئولوژیک و نظری نیز توام بود. "سوسیالیسم" و تئوری های سوسیالیسم علمی در انبوه و زرادخانه تقریبا مجانی انتشارات "پروگرس" ضرب شد و تبیینی از سوسیالیسم "پیروز شده" در همه ابعاد آن ارائه و مهندسی شد، که تماما اس اساس مبانی کمونیسم مارکس، مانیفست کمونیست، ایدئولوژی آلمانی، کاپیتال و تزهای فوئر باخ را به حاشیه راند. بجای تشکیل انترناسیونال کمونیستی و حزب واقعی طبقه کارگر صنعتی، و صدرات فکر و اندیشه سوسیالیسم علمی، توطئه و کودتا و سهم داشتن در ضمیمه بلوک بر پا شده، نشست. در اروپای غربی و آمریکا که سنتا و بویژه در دوران انترناسیونال اول، مهد و بستر واقعی سوسیالیسم مارکس و انگلس بود، جریاناتی پرو بلوک و یا شبه پرو بلوک شکل گرفت که به نوبه خود زمینه واقعی کمونیسم مدرن و غربی و کمونیسم کارگر آچار بدست کارخانه های بزرگ صنعتی را زیر ضرب بردند و به این معنی کمونیسم را از چشم طبقه کارگر صنعتی و روشنفکران و آکادمیسین های پیشرو انداختند. در مقابل، بلوک و قطب دیگر؛ "دمکراسی" را در برابر "دیکتاتوری" بلوک پیمان ورشو به عنوان بدیل ضد کمونیسم بسادگی در اذهان چسپاند. کمونیسم به تبع ادبیات سوسیالیسم اردوگاهی میدان قدرت خود را به "شرق" انتقال داد، "خلق و توده پابرهنه"، "دهقان محروم از تکه زمین"، "قومیتها و اتنیکهای قومی و مذاهب اقلیتها"، "استقلال ملی" و به یک عبارت ناسیونالیسم در پرده چپ و سوسیالیسم، جای سوسیالیسم کارگری و سوسیالیسم تمدن غربی و سوسیالیسم طبقه کارگر صنعتی را گرفت. خسارات و لطمات ویرانگر این "انتقال" کمونیسم، چنان دامنه دار و گسترده و "داده" بود، که برای اکثر فعالان انقلابی که نیت کمونیستی داشتند، هیچ لزومی به بازنگری محتوای ناسیونالیستی نگرش خود نمیدیدند. میتوان به جرات گفت که در طول این دوران هفتاد ساله" "کاپیتال" مارکس این مهمترین سند تحلیل انتقادی سرمایه داری یا بکلی بایگانی و "غیر ضروری" اعلام شد و یا در بهترین حالت با تعابیر مهندسی شده در انتشارات پروگرس به عنوان حاشیه و تزئینات سوسیالیسم بورژوائی قلمداد شد. در برخی کشورهای غربی، به عنوان بحثی آکادمیک و "بی ضرر و بی ربط به سیاست روزدر لوکال و یا زیرزمینی پرت برای تعدادی معدود با تعابیر و تفاسیر تروتسکیستی،کمونیسم اردوگاهی و یا "دمکراتیک" "ترویج" شد. ادبیات این دوره هفتاد ساله، کل شیرزاه مبانی کمونیسم مارکس را "نامربوط" و "کلی" و در بهترین حالت به عنوان زیورآلات "سوسیالیسم واقعا موجود" مهندسی کرد. خود کتاب کاپیتال به ندرت مرجع و مبنای تشکیل احزاب مختلف "خلقی"، "ملی" و یا "یوروکمونیسم" بود. بلوک بندی کردن جهان توسط شوروی دوران استالین و پس از پایان جنگ دوم، مبانی فکری و سیاسی و تحلیلی و انتقادی مارکسیسم را نیز "بلوکه" کرد. به جای بحثهای عمیق جدلی با مدافعان سرمایه داری و سوسیالیستهای بورژوائی و خرده بورژوائی و تخیلی، "از توده ها بیاموزیم" نشست و به جای تلاشهای بزرگ و خستگی ناپذیر تئوریک، "رفتن به میان توده خلق" و "کار بدنی" به آموزشگاه تبدیل شدند. "کمونیستها"ی این دوره "فدائیان" و یا شاگردان صادق "توده ها" هستند که این توده ها هر اندازه در مناطق دور از تمدن شهر و فقیر تر و بی سواد تر و با علم و دانش بیگانه تر، هر اندازه عقب مانده و مذهبی و "سنتی"تر و "اصیل" تر بودند، جایگاه و منزلت "آموزگاری"شان بالا و بالاتر میرفت. تاثیرات مُخرب آن تغییر مکان کمونیسم چنان دامنه دار بود که حتی پس از فروپاشی بلوک مذکور، اکثر قریب به اتفاق جریانات موسوم به کمونیسم موجود، سقوط خود کمونیسم را باور کردند.   این هقتاد سال جنگ سرد، درسهای بزرگی دارد که باید بارها آنها را مرور و مورد بازبینی انتقادی قرار داد. سوسیالیسم انقلابی، سوسیالیسم متکی بر نقد مارکس در "کاپیتال"، سوسیالیسم انترناسیونال اول، سوسیالیسم مبانی کمونیسم کارگری، "بلوک" نخواهد ساخت و نباید بسازد، بخاطر "مترقی" بودنش و نقش اش و فداکاری اش در آزادی انسان، سهم و زمین و غنیمت طلب نخواهد کرد. سوسیالیسم قرن ۲۱ باید دست به ریشه ببرد. دوران سوسیالیسم بورژوائی و الحاق طلبی و بر پا کردن دستگاههای عریض و طویل سیاسی و بوروکراتیک و نظامی و جاسوسی و ضد جاسوسی، بجای تلاش برای فراهم کردن الغاء و حذف دولت، به پایان رسید و فروپاشید. سوسیالیسم قرن ۲۱ هیچ راه دیگری برای "فتح جهان" جز چیرگی فکر و اندیشه سوسیالیستی بر اذهان شهروندان جهان و طبقه کارگر صنعت بزرگ ندارد. دورنمای "دولت"، در این سوسیالیسم بر مبنای تلاش برای الغاء و محو هر نوع دولت بر فراز زندگی شهروند، استوار خواهد بود. معلوم است نوعی از سیستم مدیریت برای سازماندهی اصل کمونیسم مارکس: "از هر کس به اندازه توان و بهرکس به اندازه نیاز"، وجود خواهد داشت.

تاریخ عروج و افول سوسیالیسم بورژوائی و بلوک سرمایه داری دولتی را باید بازبینی کرد. نقد سوسیالیستی این عروج و افول و فروپاشی، هموار کننده پیروزی برگشت ناپذیر سوسیالیسم کارگری است. این سوسیالیسم باید به راه از قبل تعیین شده زندگی شهروندان توسط طبقه حاکم پایان بدهد و زمان و وجود و ماده و حتی فضا را از دست طبقه حاکم رها سازد. پیش شرط این تحول، ایجاد احزابی بر اساس مبانی کمونیسم کارگری است. رجعت به مارکس و بویژه به کاپیتال او، علیرغم هر شائبه ای که هنوز از عواقب فروپاشی سوسیالیسم بورژوائی است و علیرغم هر تفسیر "دموکراتیک" که در ترجمه و رجوع به کاپیتال و گروندریسه ملحق شده است، نفس در دسترس گذاشتن این مانیفست جنبش کمونیسم کارگری، را باید به فال نیک گرفت. و اگر این تئوری به میان طبقه کارگر برود و با جنبش طبقاتی آن عجین شود، تفاسیر عاریه ای و حتی ترجمه های نارسا و نامانوس از کاپیتال، توسط فعالان جنبش طبقه، کارائی و فلسفه وجودی اش را از دست خواهد داد. مهم این است که اهمیت کتاب کاپیتال در دوران پسا فروپاشی دیوار برلین، برجسته و برجسته تر شده است.

نیمه دوم مه ۲۰۱۷

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Mon, 22 May 2017 14:20:41 +0000
نیکولاس اوتمن: پناهندگان، سوداگري پرسود http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64643:2017-05-17-03-29-27&Itemid=646 http://www.iran-tribune.com/index.php?option=com_k2&view=item&id=64643:2017-05-17-03-29-27&Itemid=646

فاجعه هاي انساني براي همه فاجعه نيست. دفاتر نظارت و حسابرسي بر وضعيت اردوگاه ، فروشندگان کارت پرداخت يا غول مبلمان به محض آن که يک اردوگاه گشوده مي شود، براي سود بردن از «صنعت کمک»، که حجم گردش مالي آن ٢٥ ميليارد دلار درسال است به سوي آن مي شتابند.
مانند همه نمايشگاه هاي بين المللي، غرفه ها پوشيده از پوسترهايي با رنگ هاي زنده، عکس هاي جذاب و مهمانداراني آماده خدمت است. مرداني با لباس هاي آراسته کارت ويزيت مبادله مي کنند. درميان پيشخوان ها، ماکت کانتينرهايي که به طور منظم کنار هم چيده شده و شهرهاي مينياتوري که در آنها نظم و پاکيزگي برقراراست ديده مي شود. خانم رومرو، نماينده شرکت تدارکاتي اسپانيايي ارپا(Arpa) به مردي که خود را تنها فرستاده يک «دولت آفريقايي» معرفي مي کند، مي گويد: «من مي توانم هرگونه اطلاعات درمورد اردوگاه هايمان، اعم از معدني، نفتي، نظامي يا پناهندگان را هرطور که شما بخواهيد برايتان بفرستم». در پشت غرفه او، تصوير بزرگي از يک اردوگاه شامل انواع مختلف چادرها و هليکوپترها ديده مي شود. او در ادامه مي گويد: «ما در درجه اول به عنوان عرضه کننده تجهيزات نظامي براي وزارت دفاع اسپانيا کار مي کنيم، اما حضورمان در اينجا براي پي بردن به چند و چون بازار بشردوستانه است که بازاري بسيار پيچيده و مرکب از عوامل گوناگون است».
نمايشگاه که به موازات نخستين «نشست بشردوستانه جهاني سازمان ملل متحد» در ماه مه ٢٠١٦ در استانبول سازماندهي شده، به ضرب تبليغات بيش از ٦٠٠ شرکت کننده از سراسر دنيا را گردآورده است. اين نمايشگاه نشانگر وجود تحولي در سازمان هاي بين المللي مسئول اردوگاه هاي پناهندگان و مشارکت بيش از پيش تنگاتنگ بخش خصوصي در اقدامات بشردوستانه است. چندين بار در سال، در دوبي يا بروکسل، تالارهاي بزرگ بازرگاني نهادهاي عمده سازمان ملل، سازمان هاي غير دولتي (ONG) سنتي و شرکت هاي خصوصي – از موسسات نوپاي محلي گرفته تا شرکت هاي بزرگ چند مليتي – را گرد مي آورند. در استانبول، پيشخوان هاي فروشندگان پهبادها، لامپ هاي فتوولتاييک و بسته بندي هاي مواد غذايي در کنار غرفه هاي موسسه خدمات مالي مستر کارت جهاني(MasterCard) يا دفاتر بزرگ نظارت و حسابرسي و کاهش هزينه هاي موسسات، موسسه مشاور آکسنچر(Accenture) و لوآت (Deloitte) قرار دارند. نماينده اي از شرکت ناظر آنلاين خدمات هتلداري تريپادويزور(TripAdvisor) در يک ميزگرد سرگرم سخن گفتن درباره آوارگان و پناهندگان است. آقاي بن پارکر، که تا سال ٢٠١٣ مدير دفتر هماهنگي امور بشردوستانه سازمان ملل (Unocha) در سوريه و آفريقاي شرقي بوده مي گويد: «اين امروز بخش بسيار بزرگي است. برخي آن را "صنعت کمک" مي نامند. ما مي دانيم که دستکم سالانه ٢٥ ميليارد يورو پول دراين کار وجود دارد. البته، ازنظر بازرگاني، پول زيادي به دست مي آيد و اين صنعت در معرض اثبات قابليت خود است».
يکي از غرفه ها که درميان صدها شرکت کننده چشمگيرتر ومورد توجه کارآفرينان است، امکان مي دهد که منطق موجود بهتر درک شود. دراين غرفه مي توان يک چادر پناهندگي را با لوازم چاي نوشي و تصويري به اندازه طبيعي از يک خانواده دلپذير سوري را ديد. مديريت اين غرفه را اداره کننده بزرگ اردوگاه هاي پناهندگي دنيا، «کميسارياي عالي پناهندگان سازمان ملل متحد» (UNHCR) برعهده دارد. هزينه مالي ساخت چادر توسط مارک مشهور مبل سازي سوئد يعني ايکه آ (IKEA) تامين شده است. آقاي پيتر هگنس، مديرعامل بنياد گروه مسئول برنامه، خود را نسبت به اين محصول جديد که مبل هاي بسته بندي شده اي است که معمولا به مشتريان خصوصي فروخته مي شود، بسيار مشتاق نشان مي دهد:« اين مانند چادرهاي ديگر شفاف نيست و لذا شان و حرمت پناهندگان را بهتر حفظ مي کند. درهاي آن را مي توان بست، پنجره دارد و سرما و گرما به آن راه نمي يابد. اين چادر براي کساني که مدت زيادي است آواره اند کيفيت زندگي بسيار متفاوتي عرضه مي کند (...) اين مدل مستحکم تر است. در درازمدت، اين امر به معناي ارزانتر تمام شدن آن براي کميسارياي عالي پناهندگان که روي آن سرمايه گذاري مي کند است».
از سال ٢٠١٠، بنياد ايکه آ (IKEA)، که مقر آن در هلند است، تامين کامل مالي يک موسسه داراي مسئوليت اجتماعي به نام «بتر شلتر» (Better Shelte) (پناهگاه بهتر) را برعهده دارد. اين شرکت که خاستگاه آن سوئد است، قراردادي به مبلغ ٣٥ ميليون يورو با کميسارياي عالي پناهندگان براي ٣٠ هزار چادر امضا کرده است. اين چادر بسته بندي شده قبلا براي اردوگاه هاي پناهندگان کميسارياي عالي پناهندگان در اتيوپي، عراق، سودان جنوبي يا حتي کنيا فرستاده شده است. به نظر آقاي هگنس، اين مشارکت بازرگاني هيچ تضادي با روحيه بشردوستانه ندارد: «به نظر من، اين کار نه "سودجويي" يا "اقدام بشردوستانه" بلکه بيشتر از يک سو سود بردن و ازسوي ديگر ايجاد توسعه است (...). به هرصورت، سودي که از "بتر شلتر" به دست مي آيد، مي بايد مجددا به اين موسسه اجتماعي يا بنياد ما تزريق شود».

«نمي توانيد تصور کنيد من هرروز چند تقاضاي کار دريافت مي کنم»
با آن که اين غول سوئدي در کاتالوگ هاي فروش خود به مقدار زياد درباره موفقيت اين مشارکت سخن مي گويد، آقاي پارکر درمورد جايگاهي که در اردوگاه ها به آن داده شده ابراز ترديد مي کند: «زماني که من درسال ٢٠١١ در کنيا کار مي کردم، خشکسالي خيلي سختي در بخشي از کشور که اردوگاه پناهندگان سوماليايي "دادعب" در آن قرارداشت رخ داده بود. در آن زمان ايکه آبه (IKEA) ما گفت که ٦٠ ميليون دلار براي "دادعب" به ما خواهد داد. اين کار مي بايست به خاطر چادرهايي که قراربود کيفيت زندگي بهتر براي پناهندگان ايجاد کند انجام شود. آيا واقعا در آن زمان "دادعب" نياز به چادرهايي با طراحي مدرن داشت؟ با صراحت مي گويم که من فکر نمي کنم. امروزه، گاه بخش خصوصي مي کوشد در بخش نيکوکاري بازارهاي جديدي بيابد: درمورد ايکه آ (IKEA) احتمالا چنين است. اين کار در جهت منافع سهامداران است ولي مطمئن نيستم که درمورد پناهندگان نيز چنين باشد». درسال ٢٠١٦، ايکه آ (IKEA) نه تنها تامين کننده چادرهاي کميسارياي عالي پناهندگان، بلکه بزرگ ترين اعانه دهنده به آن به مبلغ ٣٢ ميليون يورو بوده است.
در ژنو، مقر شيشه اي باشکوه اين نهاد سازمان ملل نزديک به هزار حقوق بگير دارد که عمدتا مسئول اداره اردوگاه هاي پناهندگان براي حکومت هايي هستند که ازعهده تدارکات آن بر نمي آيند. اين امر يک ويژگي مهم دارد: اگر آژانس رسما وابسته به سازمان ملل متحد باشد، درواقع توسط چند قدرت بزرگ تامين مالي مي شود که سياست و اولويت هاي آن را ديکته مي کنند. درسال ٢٠١٦، ايالات متحده نزديک به ٤٠ درصد بودجه نزديک به ٧ ميليارد يورويي را تامين مي کرد. به طور سنتي آلمان، انگلستان، ژاپن و سوئد هرسال بقيه اين بودجه را تامين مي کنند. خانم مليسا فلمينگ، سخنگوي سازمان در ژنو توضيح مي دهد که: «ما اکنون براي کارآمدي بيشتر به مشارکت با بخش خصوصي روآورده ايم. اين به شکلي حرفه اي کردن کارمان است. نظام بشردوستانه بزرگ شده و بشردوستي به يک حرفه بدل شده است».
ولي اين حرفه اي است که منابع لازم را ندارد. براي صرفه جويي، آژانس درسال ٢٠١٢ شعبه اي به نام «آزمايشگاه نوآوري» ايجاد کرده که کارش اين است که مشارکت هاي جديدي مانند ايکه آ (IKEA) براي مسکن، شرکت تحويل بسته يو پي اس (UPS) براي تدارکات فوري و به زودي گوگل براي آموزش مدرسه اي به وجود آورد. کميسارياي عالي پناهندگان به پرسش وجود خطر اين که اين موسسات جايگاهي رشديابنده در روند تصميم گيري بيابند، همواره پاسخ مي دهد که مشارکت مالي اين موسسات در قياس با مشارکت حکومت ها هنوز جنبه حاشيه اي دارد. اين درحالي است که مشارکت هايي که در ابتدا تنها جنبه کمک داشت شکل هاي جديدي به خود مي گيرد. به نظر آقاي پارکر، کميسارياي عالي پناهندگان در راهي گام نهاده که بيرون آمدن از آن دشوار است: «بنياد ايکه آ (IKEA) به کميسارياي عالي پناهندگان وعده پرداخت دهها ميليون دلار را داده و اکنون فردي را به سوييس فرستاده تا ببيند با پولش چه مي کنند. در آغاز، به باور من کميسارياي عالي پناهندگان براين تصور بود که به سادگي مي تواند از نيروي انساني رايگان و اعانه نقدي برخوردار شود و اکنون دارد پي مي برد که بخش خصوصي واقعا اين چنين عمل نمي کند(...). موسسات به صورت بلاعوض پا پيش نمي گذارند. چه مي توان گفت، اگر به عنوان نمونه، ايکه آ (IKEA) تصميم بگيرد موادي را در اروگاه هاي پناهندگان آزمايش کند؟» و هنگامي که نمايندگان پارلمان اروپا، چنان که در فوريه سال ٢٠١٦ رخ داد، افشا کنند که ايکه آ (IKEA) در يک رسوايي بزرگ فرار مالياتي درگير است و از پرداخت ماليات به حکومت هايي مي گريزد که بودجه کميسارياي عالي پناهندگان را تامين مي کنند (لاتريبون، ١٣ فوريه ٢٠١٦)؟ اين نهاد سازمان ملل هرگز نخواست چيزي دراين مورد بشنود...
وراي کم و بيش مفيد بودن چادرهاي ايکه آ (IKEA)، پرسشي که مطرح است درباره مدل اقتصادي و نيروهاي سياسي اي است که امروز اين نهاد مسئول سرنوشت ميليون ها تن آواره درسراسر دنيا دربرابر آنها سر تسليم فرود مي آورد. دردايره بسته وغالبا محرمانه امور بشردوستانه، «پزشکان فرانسوي»(French doctors)، اين پزشکاني که در سال هاي دهه ١٩٧٠ در گروه هاي چند نفري براي ايجاد يک درمانگاه به آفريقا مي رفتند، اکنون مي بينند که جايشان به مديران تحصيل کرده مدارس بازرگاني يا دانشکده هاي حقوق يک نظام دانشگاهي جهاني شده واگذار شده است. خانم فلمينگ تاکيد مي کند که: «نمي توانيد تصور کنيد که من هر روز چه تعداد تقاضاي کار دريافت مي کنم. شمار زيادي از افراد خواهان انجام اين کار هستند، بويژه جواناني که درپي يافتن معنايي براي زندگي خود هستند و به من مي گويند: "بالاخره من ديگر نمي خواهم در وال استريت کار کنم"». براي اين کارکنان جديد امور بشردوستانه، که غالبا با نظريه هاي اقتصادي کلاسيک نو آموزش ديده اند، جايگزين کردن سازمان هاي قديمي غيردولتي با موسسات خصوصي، که از نظرشان کارآمدتر هستند، امري بديهي است.
اما نوگرايي نسلي نمي تواند به تنهايي توضيح گر اين پيشروي بازار در نهادي باشد که مسئوليت هايي بيش از پيش گسترده دارد. نفوذ دايمي کشورهاي بزرگ مانند ايالات متحده کم کم اين نهاد را به تطبيق دادن خود با مدل مديريتي مسلط يعني مدلي که نهايت ارزش را براي کارآمدي و ايجاد بازده قايل است وامي دارد. بنجامين وايت، تاريخ دان اردوگاه هاي پناهندگان در دانشگاه گلاسگو چندين سال است که اين تبديل و تطبيق را زيرنظر دارد: «با ايجاد منطق مناقصه، بنابر تعريف و تعيين کمّي نيازها، حکومت ها و بويژه ايالات متحده اين سازمان را وادار به عملکردي مشابه يک موسسه خصوصي کرده اند و با خدمات بازاريابي، "مديون سازي"، ارزيابي و بودجه اي تداوم يابنده [آن را سرپا نگه مي دارند]. سازمان هاي غير دولتي بزرگ مانند "کر" (CARE)يا "شوراي نروژي پناهندگي" (Norwegian Refugee Council)بر مبناي اين مدل کار مي کنند. در اين موارد مي توان آنها را موسسات بشردوستانه ناميد». با آن که آژانس رسما اين نفوذ مستقيم آمريکا در مديريت خود را رد مي کند، سخنگوي آن اعتراف مي کند که بزرگ ترين کمک کننده اش آن را مجبور به گزينش بين بحران ها کرده است: «اين ما نيستيم که انتخاب مي کنيم؛ گاه هميارانمان هستند که تصميم مي گيرند. وضعيت هايي به اندازه سوريه غم انگيز، مثل سودان جنوبي يا آفريقاي مرکزي وجود دارد، ولي کمک ها تنها به سوريه اختصاص مي يابد».

کارت بانکي مجازي براي خريدهاي روزانه
در تاريک روشن بامداد، ابري از غبار از زمين خاک آلود برمي خيزد و بر رديف رخت هاي آويزان شده بر کنار کانتينرهاي زردشده براثر گذر زمان مي وزد. درميان بياباني خشک وبي آب و علف، کودکان روي تاب هاي درست شده از لاستيک هاي کهنه بازي مي کنند. اردوگاه زعتري، به دور از تصوير درخشان ماکت نمايشگاه بشردوستانه، درسال ٢٠١٢ توسط کميسارياي عالي پناهندگان سازمان ملل در فاصله کمتر از ١٥ کيلومتري مرز سوريه در اردن برپا شده و امروز بيش از ٨٠ هزار پناهنده سوري را در خود جا داده است. سه سال پس از برپايي آن، «برنامه جهاني تغذيه» (PAM)، يکي از نهادهاي سازمان ملل، مسئول توزيع مواد غذايي، براي نخستين بار درتاريخ خود تصميم گرفت برمبناي اقتصاد بازار عمل کند. توزيع بسته هاي مواد غذايي جاي خود را به دو سوپرمارکت رقيب داد: «سيف وي»(Safeway) - که همنام غول مواد غذايي آمريکايي است – و «تزويد» (Tazweed)که شعبه اي از يک گروه مواد غذايي کويتي است. آقاي کيليان کلاين اشميد که ازسوي کميسارياي عالي پناهندگان اردوگاه را بين سال هاي ٢٠١٣ و ٢٠١٦ اداره کرده و مدافع سرسخت نظام تازه اي است که به نظر او بسيار کم هزينه تر است مي گويد:«واقعيتِ داشتن دو سوپرمارکت با منطق مشخص بازرگاني، که در آنها شما مي توانيد با يک دلار در روز، پول خود را صرف خريد آنچه مي خواهيد کنيد، مردم را به مصرف کنندگاني خوشحال تبديل کرده است».
اقتصاد غيررسمي اي که به خاطر وجود پناهندگان به تدريج در بازار زعتري شکل مي گرفت، اکنون بايد با ظهور اين تازه وارد هاي داراي منطق تهاجمي با آنها مقابله کند. يک کارت بانکي مجازي که پول آن را کميسارياي عالي پناهندگان و برنامه جهاني تغذيه، به مقدار ٥٠ دلار براي هرفرد در ماه تامين مي کنند، در دو سوپرمارکت رقيب در زعتري پذيرفته مي شود و به «مشتريان» جديد امکان مي دهد که خوشحالي خريد از مراکز خريد بزرگ را حس کنند. آقاي ليث الجازي، مسئول توسعه گروه تزويد(Tazweed)، در ميان طبقات بزرگ پر از کالاهاي وارداتي از کويت مي گويد: «ما متخصص اروگاه ها هستيم. پيش از اين در عراق و يمن براي کميسارياي عالي پناهندگان کار کرده ايم. فکر مي کنم که رقابت کاري سالم است و موجب تامين بهترين خدمات و قيمت ها براي پناهندگان، يا اجازه بدهيد که از اين مفهوم استفاده کنم، براي بهره مندان مي شود».
در اين بازار محروم از آزادي، «برنامه جهاني تغذيه» محدوديت سود ٥ درصدي از کل فروش را براي دو سوپرمارکت اِعمال کرده است. اما آقاي کلاين اشميد، که امروز مشاور مستقل و خيلي متنفذي در اين بخش است، خواهان اين است که اين سيستم پيمانکاري خصوصي هرچه بيشتر پيش رفته و کار مدل منسوخ بشردوستانه- حمايتگر را يکسره کند. چرا نبايد به طور مستقيم براي پناهندگاني که دکه هايي در اردوگاه براه انداخته اند و خدمات بشردوستانه دريافت مي کنند صورتحساب فرستاد؟ «به نظر من اين نظام کمک رساني عمومي خيلي ناسالم است. چه معني دارد؟ بعد شما به کشور خود بازمي گرديد و از دولت خود مي پرسيد: "چه چيز رايگاني مي توانم داشته باشم؟". بپذيريم که هرچيز بهايي دارد و نظام اقتصادي کنوني برمبناي اين است که هرخدمتي که دريافت مي کنيد، بايد برايش پول بپردازيد».
در آغاز سال هاي دهه ١٩٨٠، در اقدامي به حمايت از «پناهجويان قايق سوار» ويتنام، ميشل فوکوي فيلسوف مي گفت: «پناهندگان نخستين کساني هستند که در فضاي آزاد دربندند ». آيا او مي توانست تصور کند که آنان ناگزير باشند براي اين کار پول پرداخت کنند؟

ضميمه مقاله
در يک چشم بهم زدن
«چشمتان را نزديک بياوريد... تشکر از همکاريتان». صداي زنگ دار از جعبه اي روشن که با بازويي متحرک به ديوار آويزان است مي آيد. صدا مستقيما خطاب به پناهندگان سوري است. در اين سوپرمارکت که در اردوگاه زعتري در خاک اردن است، از اين پس هرکس بايد تصوير چشم خود را براي پرداخت بهاي خريدهايش ثبت کند. در اين سيستم که در ماه فوريه ٢٠١٦ توسط «کميسارياي عالي پناهندگان سازمان ملل» (UNHCR) به کارافتاده، دستگاه ازراه ثبت نقش مردمک چشم هويت پناهنده را شناسايي نموده و معتبر بودن حساب مجازي ٥٠ دلاري ماهانه او نزد بانک محلي «اهلي بانک اردن»(Jordan Ahli Bank) را تاييد مي نمايد. اين عمليات بنابر اعلام شوق آميز کميسارياي عالي پناهندگان در «يک چشم بهم زدن» انجام مي شود و امکان «اجتناب از تقلب» را پديد مي آورد. اين سيستم چند ماه بعد در «عذرک» اردوگاه بزرگ ديگر سوري در شمال اردن نيز به کار گرفته شده است.
شماري از پناهندگان، اعم ازاين که به تازگي براي گريز از درگيري ها از مرز عبور کرده باشند يا از سال ها پيش ساکن اردوگاه باشند، مسئله ثبت بيومتري چشم برايشان دغدغه بزرگي نيست. زني در يکي از راهروهاي فروشگاه مختصر ومفيد مي گويد: «اين به شکلي عملي تر است، مثل کارت گم نمي شود». فزون براين، اين مادر خانواده متاسف است که نمي تواند فرزندانش را به جاي خود براي خريد بفرستد. در امان، پايتخت اردن، آقاي هاني معود، روزنامه نگار پيشيني که به زعتري آمده تاکيد مي کند که بسياري از پناهندگان به طور خصوصي ابراز نگراني مي کنند که: «براي آنها اين موضوعي قابل ملاحظه است. آنها در اين اردوگاه زندگي مي کنند، يعني همه فضاي زندگي شان برمبناي اجبار است؛ همه چيز به آنها تحميل مي شود. آنها به اين سيستم هم به چشم اجباري ديگر مي نگرند».
موسسه «آيريس گارد»(IrisGuard) که از سال ٢٠٠٣ در جزاير کيمن، يکي از غير شفاف ترين بهشت هاي مالياتي دنيا مستقراست، ابزار شناسايي مردمک چشم را پيشتر در زندان هاي آمريکا، پاسگاه هاي مرزي ايالات متحده عربي يا واحدهاي ضد مواد مخدر پليس اردن به کار گرفته است. در شوراي بررسي آن آقاي ريچارد ديرلاو عضو است که تا سال ٢٠٠٤ مدير اينتليجنت سرويس مخفي، دستگاه اطلاعات خارجي دولت انگلستان بوده و خانم فرانسس تاونزند که مشاور ويژه رييس جمهوري جرج دبليو بوش در امور امنيت داخلي و ضد تروريسم در سال هاي ٢٠٠٤ تا ٢٠٠٨ بوده است. براي آقاي عماد مالهاس، بنيانگذار و مديرکل موسسه، که با شايستگي از عهده دستيابي به هدف هاي امنيتي موسسه خود برمي آيد «اين يک امر کارشناسي با کيفيت است». او مي گويد: «من مفتون اين فناوري هستم. مي دانيد، شکل مردمک چشم در همه افراد متفاوت است. به علاوه، تنها بخش بدن است که در همه عمر يکسان باقي مي ماند. بسيار قابل اعتمادتر از اثرانگشت است». اين بازاري آينده دار براي شرکت اوست، که دستگاه هايش را دربرابر دريافت ١ درصد از هر پرداخت پناهندگان دراختيار کميسارياي عالي پناهندگان گذاشته است: «اين کار براي کميسارياي عالي پناهندگان ٢٠ درصد ارزانتر از سيستم پيشين توزيع بسته هاي مواد غذايي تمام مي شود. اکنون ما مي کوشيم کار خود را در دو سطح گسترش دهيم: به صورت افقي، يعني در سطح ملل متحد و در سطح جغرافيايي، با ترکيه که امروز پذيراي بيشترين تعداد پناهندگان سوري است (١) (...). ما اميدواريم که به سرعت به بازارهاي جديد دست يابيم».
از سال ٢٠٠٢، يعني بيش از سه سال پيش از عرضه گذرنامه هاي بيومتريک در اتحاديه اروپا، کميسارياي عالي پناهندگان «نخستين کاربرد فناوري شناسايي مردمک چشم» در افغانستان را آغاز کرد: برنامه اي «آزمايشي» به منظور بررسي هويت پناهندگان افغان که در اردوگاههاي کشور همسايه پاکستان(٢) اجرا شد. ١٥ سال بعد، ثبت بيومتريک همه مردم افغانستان توسط دولت انجام شده و اين کشور در اين زمينه يکي از پيشرفته ترين کشورهاي دنيا است (٣). اين براي کشوري که يکي از فقيرترين کشورهاي دنيا است يک تناقض است. آقاي پل کوريون، مشاور مستقل در امور بشردوستانه که بويژه در عراق و افغانستان براي سازمان هاي غيردولتي مختلفي کارکرده تاکيد مي کند که: «در همه اردوگاه هاي پناهندگان، از مردم به حاشيه رانده شده به عنوان موش آزمايشگاهي کاربرد بيومتريک استفاده شده است. براي موسساتي که اين فناوري را بسط مي دهند، اردوگاه هاي پناهندگان دستاوردي فوق العاده است. اين کار به آنها امکان مي دهد که تصوير خود را به امور بشردوستانه منتسب کنند، ابزارهاي خود را در سطحي بزرگ آزمايش نمايند و سرانجام براي فروش فناوري خود به دولت هاي غربي نزديک شوند». اين موسسات در اردوگاه ها مردمي مطيع و ناتوان در بسيج سياسي خود را مي يابند.
ازسال ٢٠٠٢، کميسارياي عالي پناهندگان فناوري بيومتريک را در نزديک به ١٠ کشور از مالزي تا کنيا به کار گرفته است. درسال ٢٠٠٨ آقاي سيمون داويز، بنيانگذار انجمن «پرايويسي اينترنشنال» و متخصص حفاظت از داده هاي شخصي را مامور ارزيابي اين ابزار جديد در چندين اردوگاه کرد: «آنچه ما به آن پي برديم برايم بسيار نگران کننده بود. در چنين محيطي، همه چنان نااميد هستند که پناهندگان حاضرند هرچيزي را بپذيرند. به عنوان نمونه، در اتيوپي آنها از انگشت نگاري هراس بسيار داشتند؛ آنها مي گفتند با اين کار بخشي از هويت و وجودشان گرفته مي شود (...). ما رايانه هايي کدگذاري نشده با اطلاعاتي حساس، ترتيباتي با دولت هاي ميزبان درمورد داده ها را بويژه در مالزي يافتيم. داشتن اطلاعات درمورد توافق هاي گذشته با موسسات غيرممکن است. در اروپا، دريافت و نگهداري چنين داده هايي کاملا غيرقانوني است». گزارش تسليم شده به کميسارياي عالي پناهندگان توسط اين نهاد بايگاني گرديد، هرگز منتشر نشد و سازمان مسئله موافقت پناهندگان را مسکوت گذاشت.
٩ سال پس از اين هشدار، روش جمع آوري داده ها تغيير نيافت. کاتيا ليندسکوو ژاکوبسن، استاد مرکز مطالعات نظامي دانشگاه کپنهاگ از وجود بيهوده و خطرناک کاربرد بيومتري و «پناهنده رقومي» انتقاد مي کند: «در ١٠ سال گذشته، اين کار به صورتي متناقض، پناهندگان را آسيب پذيرتر کرد. سياست هاي حفاظت از داده ها امري بسيار جاري است. اين داده ها مي تواند بين حکومت ها مبادله شود، چنان که درمورد کنيا رخ داد که درعين حال پناهندگان و شهروندان را دربر مي گرفت. حتي در شرايط مناقصه قيد شده که اطلاعات مي تواند با صلاحديد کميسارياي عالي پناهندگان به مشارکت گذارده شود». اطلاعات گرانبهايي که به نظر مي آيد استفاده بازرگاني و سياسي آن نويد دهنده آينده اي زيبا باشد.
١- در حال حاضر کميسارياي عالي پناهندگان ارزيابي مي کند که دومليون و هفتصد هزار پناهنده در ترکيه حضور داشته باشند. کميسارياي عالي پناهندگان نظارتي بر اردوگمه هاي آنها ندارد چون دولت ترکيه هرگونه دخالتي در اين امر را نپذيرفته است.
٢- Peter Kessler, « Iris testing of returning Afghans passes 200,000 mark », HCR, New York, 10 octobre 2003.
٣- Cf. Paul Currion, « Les enjeux de la biométrie dans l’humanitaire », Irin News, Genève, 26 août 2015.
نويسنده
Nicolas AUTHEMAN
نيکلا اوتمان رايزن روابط بين الملل

برگردان:
Shahbaz NAKHAEI شهباز نخعي

http://ir.mondediplo.com/article2778.html

]]>
srgergehrh56ku@sfthrthrth.com (Salah) سياست و ديدگاهها Wed, 17 May 2017 03:26:55 +0000