.
دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸.
امروز:
Dec 09 2019.
برابر با

 ارسال مطلب به ایران تریبون

matlab@iran-tribune.com

منتخب ایران تریبون

نشریات

سه شنبه, 05 شهریور 1398 ساعت 02:52

محمد آسنگران: جدال نیروهای راست و چپ در جنبش سرنگونی

جدال نیروهای راست و چپ در جنبش سرنگونی آغاز جدال آلترناتیو آنها برای آینده ایران است

در جریان بیانیه های چهارده نفره که به "چهارده معصوم" هم معروف شده است صف نیروهای چپ و راست جامعه بیش از گذشته عیان شده است. این صفبندی و جدال واقعی است. سیاسی و طبقاتی است. جنبشی است. علاوه بر اینکه دو سیاست و دو تاکتیک متفاوت را نشان میدهد، همزمان دو افق و دو آینده را نمایندگی میکند. یکی میخواهد جامعه به شکل و روش انقلابی جمهوری اسلامی را سرنگون کند و با درهم شکستن کل دستگاه سرکوب این رژیم، بر ویرانه های آن جامعه ای آزاد و برابر و مرفه برپا کند و دیگری میخواهد فقط حاکمان جابجا بشوند. هر دو سرنگونی جمهوری اسلامی را میخواهند. هر دو میخواهند حاکمیت جمهوری اسلامی را بزیر بکشند. اما یکی میخواهد همانند سال ٥٧  فقط حاکمان را جابجا کند و سیستم و نظام سیاسی اقتصادی حاکم دست نخورده باقی بماند. دیگری میخواهد با درسی که از انقلابات تا کنونی گرفته است اجازه ندهد یک بار دیگر حاکمان و طبقات دارا در آرایشی دیگر قدرت را قبضه کنند. به همین دلیل میخواهد با سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی بستری را آماده کند که کل سیستم و نظام حاکم را متحول کند و همه شهروندان سازمان یافته در ارگانهای اعمال قدرت و حاکمیت خود متشکل بشوند و اعمال اراده بکنند.

جامعه ایران سالها است که وارد جدال جدی با جمهوری اسلامی شده است و زور آزمایی برای سرنگونی آنرا آغاز کرده است. از دیماه سال ٩٦ به بعد بسیار جدیتر و با اعتماد بنفس تر از قبل، جنبش سرنگونی جمهوری اسلامی ابعاد وسیع و رادیکالی به خود گرفته است. در چنین فضایی که بخش رادیکال جامعه و جنبش کارگری نقش برجسه ای در جنبش سرنگونی پیدا کرده اند، جناحهای رژیم هم دچار ریزش و تلاطم شده اند. از یک طرف شکست جناح اصلاح طلب رژیم برای مردم مسجل شد و در مقابلش قرار گرفتند و پایانش را اعلام کردند، از طرف دیگر جناحهای جمهوری اسلامی هرکدام آن یکی را مقصر میدانند که اوضاع امروزنتیجه سیاست آنها است. همدیگر را خطاب قرار میدهند و هشدار میدهند که کشتی این رژیم  در طوفان مهیبی گیر کرده و هر آن ممکن است غرق شود. صف اصولگرایان هم ترک جدی برداشت و انسجام قبلی خود را از دست داده است. این تحولات سیاسی جامعه ایران را قدم به قدم به سمت تعیین تکلیف نهایی سوق داده است. جریانات و گرایشات راست و چپ جامعه هم هر کدام تلاش میکنند رنگ سیاست و افق خود را به جنبش سرنگونی بزنند.

دعوای چپ و راست امروز ایران بر سر چگونگی سرنگونی جمهوری اسلامی و سمت و سوی این جنبش است.

تجربه به ما چه میگوید و متد و سیاست کمونیسم کارگری چه باید باشد

برای درک روشنتر از این جدال لازم است پروسه جدال جنبشهای سرنگونی طلبانه در انقلابات گذشته ایران را مختصرا مروری بکنیم.

جامعه ایران در صد سال گذشته دو انقلاب مشروطه و ٥٧ را تجربه کرده است. انقلابات دیگری را هم در منطقه دیده و کم و بیش تجربیاتی از آنها آموخته است.  

در انقلاب مشروطیت متفکرین، پیشروان، فعالین و رهبران فکری و عملی آن انقلاب، بر بستر نیاز عمومی جامعه مدرنیسم و تجدد گرایی دوره خود را در مقابل سنتگرایان و مستبدان نمایندگی میکردند. میخواستند از اقتصاد و فرهنگ و سیستم حکومتی حاکمان فئودال عبور کنند. جامعه با اتکا به افقی که متفکرین و فعالین جنبش تجدد خواهی نمایندگی میکردند افق و الگوی سیاسی و اقتصادی و حکومتی خود را اروپا میدانست. روند عروج ناسیونالیسم و ملت سازی نیاز پایه ای این تحول بود و این روند با انقلاب مشروطه بطور جدی آغاز شد. انقلابی بورژوا دمکراتیک.

 جامعه ایران در خاورمیانه تنها کشوری است که تا کنون دو انقلاب توده ای و متحول کننده را تجربه کرده است. یکی در اوایل قرن بیستم که جامعه بسته و فئودالی ایران را متحول کرد و دوم انقلاب ٥٧ که انقلابی علیه نظام و حاکمیت سرمایه داری بود. جریان اسلام سنتی که در انقلاب مشروطیت حاشیه ای شده بود در یک فرم بازسازی شده و نه الزامان ادامه همان جنبش سنتی، به عنوان جنبش اسلام سیاسی قدرت را قبضه کرد. سرنوشت این دو انقلاب تجربیاتی به ما میآموزد که سیاست گذاری امروز ما را تحت تاثیر قرار میدهد. چرا که امروز مردم ایران با خیزش علیه جمهوری اسلامی عزم جزم کرده اند این رژیم را سرنگون کنند. در این بستر عمومی باید راست و چپ آن جامعه و الگو  و افق آنها را بررسی کرد.

جامعه امروز ایران در پایه ای ترین و گسترده ترین سطح در بعد سیاسی و فرهنگی غربگرایی و فرهنگ غربی را الگوی آینده خود میداند و برای رسیدن به آن تلاش میکند. اما یک نکته مهم این است که جامعه امروز ایران فرهنگ غربگرایی را با ایده ها و سیاستهای چپ و آزادیخواهی و عدالت طلبی و نقد مذهب گره زده است. این تحول نتیجه تجربه عینی جامعه از حاکمیت جریان اسلامی از یک طرف و تلاش جنبش کارگری و کمونیستی از طرف دیگر است که در چند دهه گذشته با نقد فرهنگ ضد غربگرایی و تاکید بر انسانگرایی عمیق و طبقاتی در همه سطوح سیاسی و اجتماعی ایران آثار آنرا میبینیم.

اگر جنبشهای اعتراضی را نگاه کنید میبینید که بخش پیشرو جامعه با اتکا به سه مولفه مدرنیسم و انسانگرایی و برابری طلبی، علیه تحجر اسلامی و فرهنگ سنتی و "ضد امریالیستی"  و علیه غرب ستیزی حکومت و جریانات ارتجاعی دیگر، فضای جامعه و جنبشهای اعتراضی را تا اعماق متحول کرده است: بخش پیشرو و پیشتاز این جنبشها عمیقا انسانگرا، همنوع دوست و مدرن و آزادیخواه هستند و بخش قابل توجهی از نسل جوان با این فرهنگ همنوایی خود را نشان داده است. نقد مذهب و سنتهای مذهبی در میان نسل جوان امروز ایران قابل مقایسه با هیچ دوره تاریخی نیست و در هیچ کجای دنیا این تحول را با این ابعاد توده ای نمیبینید.

در مقابل این فرهنگ و سیاست و سنت متحول کننده جنبشها و جریانات راست که در جریان انقلاب ٥٧ از قدرت افتاده و یا بعدا از جانب جناح "انحصار طلب" دستشان از قدرت کوتاه شده است با ایدئولوژی ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی و با رجوع به "مفاخر تاریخی و ملی" خود، در مقابل جمهوری اسلامی قرار گرفته اند و میخواهند در قدم اول به شکل "مسالمت آمیز" یعنی بدون شکل گیری یک انقلاب متحول کننده، از جمهوری اسلامی عبور کنند و سیستم مورد نظر خود را به جای جمهوری اسلامی برپا کنند.

بخشی از این نیروهای راست به دنبال آرزوهای تاریخا مرده همچنان روان و سرگردان هستند. اینها میخواهند سیستم سلطنتی را احیا کنند. یعنی میخواهند یک موجود و پدیده مرده را زنده کنند. این گروه "سلطنت طلب" بودنشان پاشنه آشیل شان است. شانسی در آینده ایران ندارند. خیلی ساده نمیتوانند یک موجود مرده را زنده کنند. اما طیف ناسیونالیستهای پرو غرب جنبشی وسیعتر از سلطنت طلبان را تشکیل میدهند. از لحاظ جنبشی و طبقاتی با این طیف سلطنت طلب هم جنس هستند. دگم بودن و نوستالیژیک بودن سلطنت طلبان را هم ندارند. بخش قابل توجهی از روزنامه نگاران، تحصیل کردگان، متخصصین، سرمایه داران و... از جمله کسانی هستند که قدم به قدم به عنوان سیاستمداران این طیف عروج خواهند کرد و آنها را بجلو سوق خواهند داد. بخش عمده ریزش صف جمهوری اسلامی به این طیف می پیوندند.

آن بخش از ناسیونالیسم ایرانی که از حکومت افتاده است، سنتا پروغرب بوده و با ویژگی استبداد ذاتی آن، تجربه نیم قرن حکومت کردن را دارد. ناسیونالیستهای پروغرب که با اتکا به ثروت و امکاناتی که دارند و با حمایتی که از دولتهای غربی و متحدین منطقه ای سراغ دارند در حال آماده سازی و سازماندهی خود هستند. بخش داخل کشوری این جنبش در اشکال مختلف بجلو سوق داده خواهند شد و رسانه های رسمی و شبکه های اجتماعی آنها را لانسه خواهند کرد. بیانیه های چهارده گانه تنها قدمی و گوشه ای از این جنبش ناسیونالیستی و تلاش بخشی از فعالین این جنبش است. اینها اگر چه جایگاه جدیی در آینده سیاسی ایران و حتی جنبش راست هم پیدا نمیکنند و یکی از مومنتم های تلاش جنبش راست باید محسوب بشود اما فضای سیاسی ایران را میخواهند به سمتی سوق بدهند که جنبش آنها لازم دارد. 

جنبش چپ شامل مردم آزادیخواه و طبقه کارگر و چپها و کمونیستهای کارگری در طول عمر جمهوری اسلامی همیشه پرچمدار تحول انقلابی جامعه و جنبشهای جاری بوده است. بدنه و ستون فقرات جنبش سرنگونی جمهوری اسلامی را عمدتا همین جنبش چپ تشکیل میدهد. این جنبش هدف خود را سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و برپایی حکومتی آزاد و مرفه و برابر اعلام کرده است.

این جنبش برآمده از فرهنگ و الگوی زندگی بشدت غربگرایانه ای است که در جامعه موج میزند.الگویش فرهنگ آزادیخواهی و مدرن غرب است. منتقد مذهب و فرهنگ سنتی است. این جنبش در نقد کاپیتالیسم و در نقد چپ سنتی و "ضد امپریالیست" شکل گرفته است. هیچ تشابهی به جنبش رفرمیستی نوع حزب توده و چریک و جریانات چپ سنتی ندارد. بیانیه ها و سخنرانیها و تجمعات فعالین جنبش کارگری و دیگر جنبشهای انقلابی نشانه این مدعا است. تشکلها و فعالین کارگری ایران، جنبش برابری طلبانه زنان، جنبش دفاع از حقوق کودک جنبش دفاع از محیط زیست و .... ادبیات و مطالباتشان با این نوع چپ همخوان است و از آن تاثیر پذیرفته اند.

غربگرایی امروز جامعه ایران نه تنها نتیجه نقد و روشنگری و آگاهگری جریانات پیشرو و مدرن بویژه جریان کمونیسم کارگری است بلکه عکس العملی به فرهنگ حاکم بر جمهوری اسلامی نیز هست. فرهنگی که ضد شادی و ضد غرب است و با ترم تهاجم فرهنگی مرتب در حال تحمیل فرهنگ عهد عتیق به جامعه ایران است. غربگرایی و مدرنیسم و انسانگرایی و برابری طلبی امروز ایران نقد تجربی و حتی آگاهانه فرهنگ حاکمان و فرهنگ ضد غربی جریانات سیاسی بعد از کودتای سال ١٣٣٢ است. نقد و دوری از جریاناتی است که تحولات سال ٥٧ زیر سایه و تحت تاثیر سیاست و فرهنگ آنها جمهوری اسلامی قدرت را قبضه کرد و توانست آن انقلاب عظیم را شکست بدهد. 

بنابر این انقلاب آینده ایران یا هر شکل  دیگری که در مسیر این تحولات برای سرنگون کردن جمهوری اسلامی اتفاق بیفتد، از منظر فرهنگی و غربگرایی شباهت زیادی به بنیاد های فکری سیاسی و فرهنگی دوره انقلاب مشروطه دارد.

این تحول فکری و فرهنگ و الگوی زندگی بر عکس دوره انقلاب ٥٧ است که فرهنگ ضد غربی و ضد  "امپریالیستی" سرلوحه چپ و راست آن جامعه شده بود. بنا بر این جامعه ایران در آستانه یک تحول بنیادین قرار گرفته است. انتخاب بین چپ و راست در همین پروسه جنبش سرنگونی جمهوری اسلامی اتفاق میفتد. این انتخاب در سیاست و تاکتیک و استراتژی و افق آینده دو آلترناتیو چپ و راست یا سرمایه داری و سوسیالیسم نقش تعیین کننده ای میتواند داشته باشد.

جامعه ایران امروز در یک سطح معین و محدود شبیه به دوره انقلاب اکتبر ١٩١٧ روسیه است. اگر افق غربگرایی و صنعتی کردن روسیه آن دوره افق دو جنبش چپ و راست جامعه را تشکیل میداد، و جریان چپ تلاش کرد این تحول را با سیاستی کمونیستی پاسخ بدهد و موفق نشد، در ایران امروز هم افق غربگرایی و عبور از شرق زدگی شریعت زدگی به افق فرهنگی هر دو جنبش چپ و راست آن جامعه تبدیل شده است. این مسیر میتواند با اتکا به یک حکومت سوسیالیستی طی بشود و امکان این هم وجود دارد بورژوازی ایران افق خود را با اتکا به اقتصادی کاپیتالیستی به جامعه تحمیل کند و این مسیر را طی کند. اینکه حکومت آینده ایران دست هر کس و هر جنبشی باشد مذهبی نخواهد بود امر پذیرفته شده ای است. اما آنچه عیان است جامعه و حکومت بعد از جمهوری اسلامی نتیجه جدال دو جنبش چپ و راست آن جامعه خواهد بود.

یک مولفه مهم و بسیار تعیین کننده همین نقطه اشتراک "غربگرایی" دو جنبش راست و چپ ایران است. اگر آگاهانه این مولفه را نبینیم و تلاش نکنیم مرز بین راست و چپ را در همین نقطه اشتراک که از بستر عمومی جامعه نشات میگیرد نشان بدهیم، خطر تکرار سرنوشتی شبیه آنچه در ابعاد بسیار گسترده تر و عمیقتر در روسیه اتفاق افتاد ما را هم تهدید میکند. نرمش و حمایت ضمنی بخشی از چپ ایران نسبت به بیانیه های چهارده گانه ریشه اش در این ویژگی فوق است.

نگاهی اجمالی به دو تجربه تاریخی

الف ـ در انقلاب مشروطه خواست جامعه گذار از نظام فئودالی و سیستم حاکم مستبد مذهبی بود. در آن انقلاب آلترناتیو مشروطه خواهان اساسا مدرنیزاسیونی را دنبال میکرد که منطبق با نیاز جامعه سرمایه داری باشد. این مدرنیزاسیون با داشتن سیستم آموزشی مدرن، داشتن انتخابات و پارلمان و دولت مدرن، رشد صنعت و رهایی از فرهنگ اسلامی و فئودالی در حکومت و قانون، دولت متمرکز، ارتش قوی و.... معنی میشد و اینها بنیادهای تفکر پیشروان انقلاب مشروطیت را تشکیل میداد. اما هم در پروسه انقلاب و هم بعد از تسلط مشروطه خواهان، روز بروز جدال اسلامیسم و تجدد گرایان برجسته تر میشد. قبل از پیروزی انقلاب بخشی از آخوندها و اسلامیها برای نجات از استبداد قاجار و منافعی که در پس پیروزی انقلاب مشروطیت برای خود تصور میکردند، انقلابیون مشروطه خواه را همراهی کردند. اما هنگامیکه متوجه شدند که نتایج این انقلاب بنیادهای فکری آنها و تسلطشان بر جامعه را زیر سوال میبرد، در مقابل آن قرار گرفتند.

جدال اسلامیسم و ناسیونالیسم نوپای ایرانی با اعدام شیخ فضل الله نوری به اوج خود رسید.

جدال این دو قطب بعد از حدود یکدهه باعث شد تعادلی بین این دو جنبش بوجود بیاید. با ترکیبی از خواسته ها و مطالبات مشروطه خواهان و اسلامیها پایه های حکومت آینده ایران را طراحی کردند. از مقطعی که سازش و همزیستی تجدد گرایان و اسلامیها آغاز شد سیر نزولی دخالت مردم در تعیین مسیر آیند کشور رو به افول رفت. نهایتا با عروج رضا خان کل دستاوردها و جهت آن انقلاب تغییر مسیر داد. رشد سرمایه داری نه آنطور که متفکرین غربگرا و مشروطه خواهان میخواستند و قانون اساسی بلژیک را مبنای قانون خود میدانستند، بلکه با ترکیبی از اسلامیسم و مدرنیسم و مشت آهنین پاسخ نیازهای جامعه سرمایه داری داده شد. از این مقطع ما با عروج حاکمان سرمایه داری مستبد مواجه شدیم. به همین دلیل گفته میشود که سرمایه داری ایران با استبداد متولد شد و این سنت را در خود هضم کرده است و بخش جدایی ناپذیر آن را تشکیل میدهد.  

نتیجه ای که میتوان از تحولات فوق گرفت این است که انقلاب مشروطیت نتوانست موانع پیش روی رشد کاپیتالیسم ایران را اجرا کند. با عروج رضا شاه و مشت آهنین این دیکتاتور تازه به قدرت رسیده بود که مسیر آتی جامعه بورژوایی ایران تعیین تکلیف شد. با تشکیل یک دولت مقتدر مرکزی، تشکیل ارتش و سرکوب قبایل و عشایر مناطق مختلف ایران که نوعی ملوک الطوایفی را بر قرار کرده بودند و با اتکا به فرهنگ غربی و قدرت سرکوب بیرحمانه این مسیر طی شد. 

ب ـ انقلاب ٥٧ یا آنچه که انقلاب ٥٧ نامیده میشود، یک جنبش سرنگونی طلبانه توده ای بود که موفق شد رژیم سلطنتی را سرنگون کند. اما از بعد از کودتای ٢٨ مرداد ٣٢ تفکری شکل گرفت که رنگ و افق خود را به جنبش سرنگونی طلبانه علیه شاه داد. در جریان اوج گیری این جنبش و قبل از سرنگونی شاه، ما شاهد جنبشی "ضد امپریالیستی" که عمدتا به استبداد حاکم و وابستگی آن به دولتهای غربی معترض بود هستیم. چپ و راست جامعه شامل اپوزیسیون چپ و اسلامی و ملی که همه سازمانها و اپوزیسیون متشکل و غیر متشکل را شامل میشد تحت تاثیر پیامدهای کودتای ٢٨ مرداد سال ١٣٣٢ هم ضد استبداد شده بود و هم ضد غرب و "ضد امریالیست". بویژه ضد آمپریالیست آمریکا. اما آنچه در اذهان عمومی و تصور از رهایی در ذهن جامعه شکل گرفته بود اساسا با این فرمولها توضیح داده میشد. "استقلال حکومت" در مقابل "وابستگی حکومت به غرب و عمدتا آمریکا" آزادی خلق در مقابل استبداد ضد خلقی. اسلام رهاییبخش در مقابل ناسیونالیسم خشن، فرهنگ خودی و شرقی در مقابل فرهنگ غربی و....

دولتهای غربی هنگامیکه متوجه شدند نمیتوانند به زور سرکوب، شاه را در قدرت حفظ کنند ناچارا راه دیگری را انتخاب کردند که ایران از جامعه سرمایه داری قطب مورد نظر آنها خارج نشود و به بلوک شرق نپیوندد. رقابت دو بلوک شرق و غرب در این تصمیم گیری و سیاست نقش مهم و تعیین کننده ای داشت. بر دوش همین شعارها و فرهنگ و ذهنیت فوق بود که خمینی را به ضرب رسانه و تلاش برای خنثی کردن ارتش و... او را رهبر مردم سرنگونی طلب کردند. بویژه اینکه خمینی هم همانند چپ و راست آن دوره ایران، ضد فرهنگ غرب، ضد "امپریالیست"، و البته مهمترین ویژگی خمینی برای دولتهای غربی ضد کمونیست بودن او بود. زیرا میدانستند که اسلامیسم و کمونیسم مثل آب و آتش در مقابل هم مانعه الجمع هستند.  رشد و گسترش جنبش سرنگونی طلبانه و چراغ سبز غرب به خمینی باعث شد شاه از ایران برود.

عڵاوه بر فرهنگ سیاسی حاکم که بالا تر به آن پرداختم، در چنین فضایی جامعه میترسید که یک بار دیگر شاه موقعیت خودش را تحکیم کند و همانند سال ١٣٣٢ به قدرت برگردد و کودتای دیگری را سازمان بدهد. در چنین فضایی بود که بخش اعظم چپ و راست و میانه اپوزیسیون روی خوش به خمینی نشان دادند. خمینی هم با شعار "همه با هم"  ( وحدت کلمه) توانست اتوریته بلامنازعی در آن انقلاب پیدا کند و نهایتا سکان بخش قابل توجهی از آن جنبش را در دست گرفت. بعد از به قدرت رسیدن برای شکست آن انقلاب و آن بخش از مردم و نیروهای انقلابی که در پروسه انقلاب روز به روز رادیکالتر و خود آگاه تر میشدند، شمشیرها را از رو بست و با اتکا به اتوریته ای که در جریان انقلاب "همه با هم" بدست آورده بود آن انقلاب را با یک نسل کشی بخون کشید و شکست داد. دولتهای غربی آن همه کشتار و بیرحمی و نسل کشی را نظاره کردند و لب بر نیاوردند.

در این پروسه بعد از شکست مردم مدرن و خواهان آزادی و رفاه و شکست نیروهای چپ و آزادیخواه، جریان خمینی اعتماد بنفس جدیدی پیدا کرد. برای یک دست کردن قدرت در دست جریان اسلام سیاسی که قبلا تنها یکی از نیروهای جنبش ملی اسلامی را تشکیل میداد شمشیر ها را از رو بست. همه نیروهای جنبش ملی اسلامی را مورد حمله قرار داد. این نیروها شامل نهضت آزادی، حزب توده و جبهه ملی و سازمان چریکهای فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق و همه جریانات این طیف میشد.

دولتهای غربی از ترس رادیکال شدن آن انقلاب و عروج چپ ترجیح دادند مردم ایران در زیر چکمه اسلامیها له بشوند و خون در کنار جاده ها جاری بشود اما از حقوق بشر نگویند. زیرا مردم ایران بخشی از بشر مورد نظر آنها نبودند. نتیجه آن تحولات، اوضاع امروز ایران است. جامعه ای فقر زده، بیکاری وسیع، ورشکستگی اقتصاد و هزار ناهنجاری دیگر که گریبان جامعه را گرفت است. و همه اینها ارمغان حکومتی است مستبد، فاسد و پر از دروغ و ریا و توطئه و دزدی و اختلاس و...

موقعیت چپ و راست امروز جامعه ایران

بعد از این تجربیات و درسهای که مردم از این دو انقلاب گرفته اند یک بار دیگر هر دو جبهه چپ و راست در مقابل هم صف آرایی کرده اند و میخواهند افق مورد نظرشان را به افق مسلط در جنبش جاری سرنگونی طلبانه تبدیل کنند.

جنبش سرنگونی طلبانه جاری با ویژگی ضد مذهبی و سکولاریسم علیه جمهوری اسلامی، از سال ٧٨ پا به میدان گذاشت. این جنبش سال ٨٨ به اوج تازه ای رسید. اما تا این مقطع هنوز جامعه با اتکا با حفاظ جناح اصلاح طلب مطالباتش را فریاد میزد. در سال ٩٦ که خود جوش و بسیار گسترده در صد شهر ایران مردم به میدان آمدند چوب دستی اصلاح طلبان را کنار گذاشتند و روی پای خود ایستادند. زیرا شکست اصلاح طلبان قطعی شده بود. جنبش سرنگونی طلبانه دی ماه سال ٩٦ برخلاف موارد قبلی اتکایش به خود و علیه هر دو جناح جمهوری اسلامی قد علم کرد. اما در همین جنبش که کلیت نظام اسلامی را  نشانه گرفته بود، صف دو جنبش سرنگونی طلب راست و چپ را مشاهده کردیم. جنبشی که علیه فقر و بیکاری و فساد و دزدی و قوانین اسلامی پا به میدان گذاشته بود، و صفی که تلاش کرد در فضای ناسیونالیستی و ملیگرایی موجود در ایران که در مقابل اسلامیسم به نقطه اتکای بخش معینی از جامعه تبدیل شده است، با شعار "رضا شاه روحت شاد" رنگ خودش را به آن جنبش بزند.

طولی نکشید که جنبش کارگری اوج تازه ای گرفت و کل فضای سیاسی ایران را تحت تاثیر خود قرار داد. وقتیکه اسماعیل بخشی اعلام کرد ما اداره شورایی میخواهیم و دانشگاه و جامعه و معلمان و بقیه بخشهای جنبش کارگری این شعار را از آن خود کردند راست آچمز شد. جمهوری اسلامی با شکست این حرکت و پرونده سازی و زندانی کردن فعالین آن، سیر رو به رشد آن جنبش را موقتا سد کرد.

بر بستر تعادل قوایی که جنبش سرنگونی علیه فقر و فساد و... فراهم کرده بود تعدادی از فعالین سیاسی که قبلا امید خود را به جنبش اصلاحات گره زده بودند و عمدتا فعال آن بودند، از این جنبش فاصله گرفته و به عنوان فعالین جنبش ملیگرا بیانیه های چهارده امضای منتشر کردند. آنها با شعار "استعفای خامنه ای  و تغییر قانون اساسی" و عبور از جمهوری اسلامی به شکل "مسالمت آمیز"  و تمامیت ارضی و... سیاست و اهداف و حکومت مورد نظرشان را به اطلاع جامعه رساندند. میدیا و رسانه ها هم این اتفاق را بطور برجسته ای مطرح کردند. با این اتفاق یک بار دیگر بحث چگونگی سرنگونی جمهوری اسلامی و جدال دو افق چپ و راست اوج گرفت.

ناسیونالیسم و کمونیسم دو پرچم سیاسی اجتماعی مطرح دو جنبش حی و حاضر در مقابل جمهوری اسلامی هستند. بستر اصلی ناسیونالیسم پرو غرب و عظمت طلب ایرانی امروز برخلاف ناسیونالیسم سال ٥٧ نه در حاکمیت بلکه در اپوزیسیون است. همان نقش مخربی که اپوزیسیون بودن اسلامیسم در سال ٥٧ داشت امرز ناسیونالیسم آن نقش را بازی میکند. همان خطری که اسلامیسم در سال ٥٧ داشت و میتوانست در فضای سیاسی آن دوره توهم زا باشد، امروز ناسیونالیسم همان نقش را بازی میکند. همان شعار همه با همی که خمینی در سال ٥٧ سر میداد امروز جنبش ناسیونالیستی آن پرچم را بلند کرده است. همان توهمی که بخشهایی از مردم و اپوزیسیون در سال ٥٧ نسبت به اسلام و خمینی داشتند امروز همان توهم میتواند نسبت به ناسیونالیسم و شخصیتهای آن کم و بیش شکل بگیرد. نباید اجازه بدهیم سرنوشت انقلاب ٥٧ تکرار بشود. زیرا تکرار آن تجربه در ورژنی باز سازی شده از جنبش ناسیونالیستی برای ضدیت با کمونیسم سیاستی است که در دستور جریانات راست قرار گرفته است و دولتهای و رسانه های راست هم آنرا باد میزنند. همان سرکوب خونینی که اسلامیسم بعد از انقلاب ٥٧ بعهده گرفت این بار قرار است ناسیونالیسم و ملیگرایی برای تسلیم جامعه بعهده بگیرد.

اتفاقی نیست که کل میدیا و رسانه های راست و جریانات راست ایرانی در خدمت این جنبش قرار گرفته اند و نامه این فعالین قبلا اصلاح طلب و اخیرا سرنگونی طلب را حمایت کرده اند. همینجا در پرانتز بگویم کسانی برای توجیه سیاست راست خود این فعالین جنبش راست را به عنوان خود "جنبش سرنگونی" خطاب میکنند و از این طریق میخواهند ماهیت جنبشی آنها را پنهان کنند. متوجه نیستند فعالین جنبش ملیگرایی را نمیتوان به جای کل جنبش سرنگونی به مخاطب قالب کرد. همچنانکه فعالین جنبش چپ و کمونیستی هم عین جنبش سرنگونی نیستند بلکه فعال یک جنبش سیاسی هستند که میخواهند رنگ خود را به جنبش سرنگونی بزنند. 

بخش عمده ای از فعالین جنبش ناسیونالیستی که هم سرنگونی طلب هستند و هم چشم امیدشان به کمک دولتهای غربی است صحنه گردان این سیرک شده اند که با شعار "استعفای خامنه ای و "عبور مسالمت آمیز" از جمهوری اسلامی" میخواهند زمینه پیوستن بخش هر چه بیشتری از ناراضیان حکومت به این جنبش را فراهم کنند و جنبش خودشان را تقویت و چپ جامعه را مقهور خود کنند. احزاب و جریاناتی که پشت این پلاتفرم رفته اند را نگاه کنید. از ناسیونالیستهای ایرانی تا ناسیونالیسم قومی، از هنر مند و هنر بند داخل و خارج گرفته تا موسیقی دان و شخصیت "مستقل" ناسیونالیست. از نویسنده و شاعر ملیگرا گرفته تا فعال سیاسی و رسانه ای جنبش ناسیونالیستی، همگی بسیج شده اند تا یک صدا را رسا کنند. ملیگرایی و عظمت طلبی ناسیونالیسم پرو غرب ایران.  

در این میان سلطنت طلبان، جمهوری خواهان، احزاب نوع توده ای اکثریتی، احزاب قومپرست کردستان و فعالین ملی مذهبی و ترکش های تجزیه شده جنبش اصلاح طلبی خارج و حاشیه حکومت، از ترس "خطر" عروج چپ که نمونه کوچک و مینیاتوری آنرا در هفت تپه و فولاد اهواز دیدند در کنار هم قرار گرفته اند و بیانیه های چهارده نفره را باد میزنند. تلاش همه آنها این است که جامعه را از انقلاب کردن و انقلابیگری دور کنند و به سمت شعارهای" مسالمت آمیز، استعفای خامنه ای، انتخابات آزاد، تغییر قانون اساسی و...." هدایت کنند. این تلاش و این همگرایی راست آغاز تنش حاد جدال آلترناتیو چپ و راست جامعه را به ما گوشزد میکند.

این هشداری به چپ ایران و همه فعالین رادیکال و انقلابی جنبشهای اجتماعی بویژه جنبش کارگری است. زیرا راست جامعه بر سر حفظ پایه های نظام فعلی کاملا متحد و یکدست هستند. آنها قبلا  تنها مشکلشان خامنه ای و جناح انحصار طلب بود که شریک نمیپذیرفت. امروز با توجه به فشار جنبش سرنگونی و "خطر" چپ که پرچم سازش ناپذیری برای سرنگونی کلیت نظام حاکم را بر داشته است و افق رهایی جامعه از کاپیتالیسم را جلو جامعه قرار داده است، راستهای سرنگونی طلب خیز برداشته اند که سکان این جنبش سرنگونی طلبانه را در دست بگیرند.

این جدالی سخت و همه جانبه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است که حدت پیدا کرده است. این جدال قبل از سرنگونی جمهوری اسلامی آغاز شده است. این جدال دو افق و دو آلترناتیو است. تمام نیروها و احزاب و جریانات سیاسی بر محور این دو افق و این دو آلترناتیو صف بندیشان تعیین تکلیف میشود. نقطه آشتی و سازشی و یا محل تلاقی ای بین این دو افق وجود ندارد. رهبری واحدی شکل نخواهد گرفت. جنبشها و افقهای اجتماعی این بار بر سر این دو آلترناتیو بشدت قطب بندی شده و هر نیروی بینابینی هم وجود داشته باشد در مدت نه چندان طولانی تعیین تکلیف میشود. راست یا چپ یکی را انتخاب میکند. یا ناچار است انتخاب کند. جدال برای تسلط افق چپ یا راست بر جنبش سرنگون طلبانه مسیر قدرتگیری آلترناتیو آینده ایران را از همین امروز تعیین خواهد کرد. انقلابی که در پس پیروزی جنبش سرنگونی طلبانه و یا در ادامه آن شکل میگیرد ویژگیهایی جنبش سرنگونی طلبانه امروز را با خود خواهد داشت.  

به قول منصور حکمت

"انقلاب ايران يک انقلاب همگانى و يک جنبش "همه با هم" نخواهد بود. انقلاب ايران انقلابى کارگرى خواهد بود با هدف اثباتى ايجاد يک حکومت کارگرى، يک جمهورى سوسياليستى. اين انقلاب از دل جنبش جارى و به احتمال قوى با موفقيت جنبش جارى عروج ميکند. نيروهايى که حکومت اسلامى را بزير ميکشند زير بار يک رهبرى واحد نخواهند رفت. اين بار خامى و خوشباورى انقلاب ٥٧ را نخواهيم ديد. جنبش سرنگونى‌طلب اينبار به مراتب تحزب يافته‌تر خواهد بود. احزاب و نيروهاى سرنگونى‌طلب در عين تنش حاد با يکديگر وارد اين جدال ميشوند. اينها آلترناتيو حکومتى واحدى را نميپذيرند. همه نيروها سقوط رژيم اسلامى را به مثابه گامى براى ايجاد نظام سياسى مطلوب خود نگاه ميکنند. و جدال واقعى ميان اين آلترناتيوها و افق‌ها، ميان جنبشهاى طبقاتى و پرچمهاى حزبى مختلف با پيشروى جنبش سرنگونى‌طلبى بيشتر اوج ميگيرد."  از مصاحبه منصور حکمت با رادیو انترناسیونال( جنبش توده اى براى سرنگونى رژيم آغاز ميشود)

کمونيسم کارگرى يک واقعيت سياسى پابرجا و بازتوليد شونده و غير قابل حذف و رو به رشد ايران اين دوره است. يک بازيگر اصلى در صحنه سياسى جارى ايران است. امروز حزب کمونيست کارگرى شاخص ترين و فعال ترين جريان سياسى اين جنبش است. اما جنبش کمونيسم کارگرى به مراتب وسيع تر از اين حزب است. اين جنبش هنوز حتى گوشه کوچکى از اقتدار اجتماعى خود را بروز نداده است

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت