چاپ کردن این صفحه
پنج شنبه, 23 خرداد 1398 ساعت 03:49

ثریا شهابی: منصور حکمت و جنگ ایران و عراق

مقدمه: متنی که میخوانید بر مبنای سخنرانی است که من در تاریخ ۶ ژوئن ۲۰۱۵ در لندن به مناسبت "هفته حکمت" داشتم. این متن بر مبنای اظهار نظر شرکت کنندگان تدقیق و تکمیل شده است.  

عنوان صحبت "منصور حکمت و جنگ ایران و عراق" است. یا بهتر است بگوئیم "جنگ ایران و عراق و کمونیسم معاصر ایران". 

علت انتخاب این سوژه از نظر من این بود که امروزهمان فاکتورها، همان صف بندیها ، بیش از هر زمان دیگری در فضای جدالهای سیاسی  طبقاتی  در جهان معاصر و در  ایران، دوباره عمل می کند. از اینرو،  مرور آن تجربه و جدالهای فکری، از سیاست تا تحلیل های بنیادی اقتصاد، از مشی تاکتیکی تا برنامه و عمل، امروز هم ابزار بسیار مناسبی برای پیشروی فکری و سیاسی است.

اگر آن روز ها سیر رویدادها به روشنی که امروز هست، برهمگان معلوم نبود و باید برای نشان دادن حقایقی که امروز داده همگانی است جدال می کردیم، امروز و در شرایط مشابه گنجینه آن دستآوردها در اختیار ما است.  دستآوردهایی،  که نه برای الگوبرداری، که بیش از هرچیز کمک میکند که به آن متدولوژی مسلط شد که به یک کمونیست امکان میدهد در پیچیده ترین شرایط راه پیشروی مستقلانه طبقه کارگر را پیدا کند.  

سی و چند سال قبل و در مقطع جنگ ایران و عراق، در شرایطی که بخش اعظم جنبش کمونیستی ایران سرگیجه گرفته بود که این چه  نوع جنگ و چگونه تقابلی است و چه باید کرد،  این خط روشن کمونیستی از پایه ترین سطح تحلیل و تبیین تا آخرین حلقۀ تاکتیکی یک سیاست پرولتری را تعریف میکند. روشن میکند که جنگ ایران وعراق بر سر چه است و کمونیستها باید چه کار کنند.  

من فکر می کنم مرور این بحث امروز، به هرکمونیستی امکان و ابزاری میدهد، و او  را به متدولوژی مسلح میکند که بتواند از ورای کتابها و نقل قولها و الگوبرداریها از شرایط مشابه راه خود را پیدا کند. الگوبرداری از شرایط جنگ های مختلف و تکرار مواضع رهبران کمونیست، مثلا الگوبرداری از شرایط جنگ جهانی دوم و تکرار آیه وار این حقیقت که "جنگ ادامه سیاست است به روش تخاصم آمیز"، الگو برداری از سیاست "تبدیل جنگ داخلی به سرنگونی"، "برگرداندن سرلوله های تفنگ به سمت بورژوازی خودی" یا "دفاع از میهن"، خط مسلط بر جنبش کمونیستی و چپ ایران در شرایط جنگ ایران و عراق بود.    

فراتر از این ساده انگاری ها و الگوبرداری ها یک خط روشن مارکسیستی که بتواند جواب روز خود را به رویدادها بدهد و ورای آنچه که خود طبقات میگویند و ادعا میکنند، حقایق روشن و مادی تقابل های روز را توضیح دهد، وجود داشت که حکمت تئوریسین و پراتیسین آن بود. برای من که باردیگر آن تجربه را مرور میکردم، و برای نسل ما که در آن تجربه بودیم و  در افت و خیز ها ولحظات پرشتاب آن از  شهریور ۵۸ و جنگ ایران و عراق تا صلح و پایان جنگ را مستقیما تجربه کرده ایم، هنوز آن تجربه و دستآوردهای بنیادین آن کاربرد دارد.   

من لیستی از منابعی که به از نظر من باید به آن رجوع کرد، و من در بحث امروز از آنها استفاده کرده ام و توصیه می کنم که علاقه مندان حتما مستقیما به آنها رجوع کنند، تهیه کرده ام که در اختیارتان میگذارم.  این منابع به اعتقاد من تئوری مبارزه طبقاتی ایران در یکی از مهمترین گره گاهها و مقاطع رویارویی بورژوازی و طبقه کارگر است. یکی از مهمترین دستآوردهای کمونیسم معاصر، و نه فقط برای کمونیسم ایران، که برای جنبش کمونیستی جهان است.   

تئوری که  تکلیف بورژوازی حاکم در ایران و رابطه اش با بورژوازی انحصاری بین المللی،  و رابطش با طبقۀ کارگر را معلوم کرد. در نتیجه خواندن و مرور آن به نظر من خیلی راه گشا است. من لیست این منابع را سریع برایتان می خوانم.  

* پلاتفرم تاکتیکی پیشنهادی ما در مقابله با کودتا است.  (اشاره خواهم کرد که کودتا حلقه ای بود در ادامه همان تقابل ها)

* بیانیه تهاجم رژیم عراق و وظایف ما

* جنگ تئوری تئوری جنگ

* در مورد بیانیه تهاجم رژیم عراق و وظایف ما

*  نامۀ سرگشاده به اعضا و کادرها ی سازمان رزمنده گا ن

* وضعیت کنونی چشم اندازو وظایف کمونیستها بیانیه اتحادمبارزان  کمونیست

* بحران رزمنده گان پوپولیسم در بن بست

* دربارۀ تاکتیکهای ما در شرایط کنونی،  که نوشتۀ داخلی اتحاد مبارزان کمونیست است

* پاسخ به دوازده سئوال دربارۀ جنگ ایران  و عراق

* دربارۀ تبلیغات دربارۀ جنگ،  صدای کمونیست ایران

* و تاثیرات صلح ایران و عراق بر فعالیت حزب در کردستان

* ابراز وجود به شیو راه کارگر 

این منابع حداقلی است که  می توان به آنها رجوع کرد. اما شما بحث جنگ را در تمام مباحث سیاسی و جدل های فکری آن مقطع و در نوشته ها و جدل های دیگر هم میتوانید دنبال کنید.  به هر حال قصد من امروز مرور تاریخی این اتفاق نیست و اگر به تاریخ رجوع می کنم، صرفا برای کمک به بازتر شدن بحث است. بحثی که یکی از عظیم ترین جدالهای فکری و سیاسی کمونیسم معاصر است. 

همانطور که میدانید شهریور پنجاه و هشت، عراق جنگ را شروع کرد. اما قبل از آن، تلاشهایی برای کودتا هم شده بود. تلاشهایی که حلقه ای در همان سیاست جنگ ایران و عراق، و بدنبال همان منافع طبقاتی بود که جنگ دنبال میکرد. در قبال کودتا هم بستر رسمی چپ و کمونیسم در ایران، از همان سردرگمی ها، الگوبرداری ها و دنباله روی از سیاست سایر طبقات، رنج میبرد. بخشی و در راس آن حزب توده علیه کودتا طرفدار خمینی به اصطلاح ضد امپریالیست بود و بخش دیگری که رادیکال تر بود، در دنیای ذهنی خود منتظر تبدیل کودتا و جنگ به سرنگونی بود.  

 اما در مورد جنگ ایران و عراق!  

جز سه سال اول جنگ و پس از خروج نیروهای عراقی از خرمشهر، از این پس این دیگر جمهوری اسلامی ایران بود که ادامه جنگ را میخواست، به آن نیاز داشت و به آن دامن میزد. جمهوری اسلامی با عملیات کربلای پنج میخواست بصره را فتح کند. شبه جزیره فاو را اشغال کرده بود. در عملیات کربلای پنج، نیروی جنگ طلب جمهوری اسلامی بود. عملیاتی که علاوه بر کشتار نیروهای ایرانی که جمهوری اسلامی ایران هرگز آمار درست خسارات انسانی آن را برملا نکرد،  شصت و پنج هزارسرباز عراقی و بیست هزار مردم غیر نظامی کشته شدند.   

سوال این بود که چرا جمهوری اسلامی ایران جنگ را میخواست. آیا به خاطر اعتقادات اسلامی فتح کربلا و صدور اسلام بود؟ آنطور که ژورنالیسم رسمی و دولت ها میگویند؟ آیا رویای رفتن و فرستادن همگان به بهشت، قطب نمای حکومت تازه به قدرت رسیده پس از انقلاب در ایران برای جنگ طلبی بود! پان اسلامیزم بخشی از ایدئولوژی جریان اسلامی تازه به قدرت رسیده بود. اما این پان اسلامیسم برای چه بود؟ برای رستاخیزهمگان؟ بی تردید برای یک مارکسیست، که پدیده ها را از سطح مشاهده و آنچه که خود در مورد خود میگویند فراتر و به عمق میبرد، برای مارکسیسمی که ماتریالیست نه تخیلی که دیالکتیکی است، این ها نمی تواند جواب باشد. برای مارکسیسمی که مناسبات تولیدی برایش زیربنای مادی پدیده ها است، این ها جواب نیست. برای مارکسیسمی که  همه چیز طبقاتی است و پشت هر رویدادی منافع کوتاه مدت یا درازمدت طبقات خوابیده است، پان اسلامیسم و علاقه به رفتن به بهشت و راهنمایی کردن دیگران برای رفتن به بهشت، نمی تواند ماهیت رویدادها را توضیح دهد.  

برای بخش اعظم آن چپ تعرض بعدی و جنگ طلبی جمهوری اسلامی، یا با سکوت و پاسفیسم روبرو بود و یا آن را حلقه ای در پان اسلامیسم و دفاع مقدس می دید. برایش ادامۀ همان دفاع اولیه ایران در مقابل عراق بود. 

بهررو جنگ طلبی ایران، تا جایی که سرانجام فشار آمریکا خمینی را به قبول  آتش بس کشاند، عامل اصلی تداوم جنگ هشت ساله بود. فشار آمریکا بر ایران برای پذیرفتن آتش بس و صلح، نه از صلح طلبی آمریکا و یا.. که بدنبال خطراتی بود که تداوم جنگ برای منافع آمریکا بدنبال داشت.  ادامۀ جنگ ایران و عراق منطقۀ عبور و مرور کشتی های نفتی را در  خلیج فارس مخاطره آمیز کرده بود و منافع بورژوازی انحصاری را به خطر انداخته بود.  

اما سئوالی که پیش پای هر کمونیستی آن روزها قرار داشت این بود که  چه اتفاقی دارد می افتد؟ این جنگ بر سر چه است!  جنگ ایران و عراق یکی از بزرگترین ضربات را به جریان غالب بر چپ ایران که خود را جنبش کمونیستی می دانست، زد.  این چپ که نه کمونیست بود و نه مارکسیست و نه به طبقه کارگر و منافع این طبقه کمترین ربطی داشت، با شروع جنگ ایران و عراق بزرگترین ضربه را خورد.  

یک انشقاق بزرگ در این چپ صورت گرفت. بخشی بسرعت به سمت سوسیال شوونیست و بخشی به سمت آنارکوپاسیفیست شیفت کردند.  در کمپ سوسیال شونیست ها، از چپ ترین هایی چون رزمندگان، تا همه شاخه های سنت حزب توده چون راه کارگر و فدایی اکثریت، و  راست ترین های این چپ یعنی حزب رنجبران و حزب توده، همه به تفنگچی و  سربازان بی جیره و مواجب جمهوری اسلامی تبدیل شدند. همه این صف، با شروع جنگ ایران و عراق پشت جمهوری اسلامی رفتند که باید رفت و در جنگ شرکت کرد. بخش رادیکال و ضدجمهوری اسلامی همین چپ، که سازمان پیکار در راس آن بود، که در حرف آنارشیست و در عمل پاسیو بود، با شعار تبدیل جنگ دشمنان به جنگ با بورژوازی خودی و تبدیل جنگ به انقلاب و سرنگونی حکومت، در حرف آنارشیست و در عمل پاسیو بود. "سوسیال شونیسم" طبقه کارگر را فعالانه به شرکت در جنگ و تبدیل شدن به قربانی جنگ بورژوازی فرامیخواند و "آنارکوپاسفیسم" این طبقه را بی دفاع و بی سلاح عملا به سرباز و قربانی  جنگ دو جناح در بورژواری جهانی تبدیل می کرد.   

جمله معروفی در ادبیات کمونیستی هست که میگوید: "جنگ ادامۀ سیاست  است به روش تخاصم آمیز". منصور حکمت بحث بسیار مفصلی در این مورد در مقاله "جنگ و تئوری جنگ" دارد و این تز را، که همه چپ ها آن را تکرار میکردند و با رجوع به آن هرکدام به یک طرف میرفتند، می شکافد که یعنی چه؟ جنگ ادامه کدام سیاست است؟ چه چیزی معلوم میکند که سیاست این یا آن طبقه چیست؟ آنچه که خود سیاستمدارن و طبقات میگویند معلوم میکند یا آنچه که مارکسیسم با رجوع به زمینه های مادی حرکت طبقاتی میگوید و معلوم میکند.    

شما اگر مارکسیست هستید، برای اینکه متوجه شوید که چه اتقاقی در جریان است، باید  با اتکا بخصوص به نقد اقتصاد سیاسی مارکس، به بنیادها و زمینه های مادی که آن رویداد را به پیش صحنه کشانده است، رجوع کنید. نه به مشاهدات، اتفاقها و رویدادها و آنچه که طبقات از زبان خود در مورد سیاست و سیر حرکت خود می گویند. برای مارکسیسم، طبقات نه شروع چیزی، که خود انعکاس انسانی مناسبات پایه ای تر، انعکاس مناسبات تولیدی اند. و اگر مارکسیستی، با رجوع به این متد نتواند توضیح دهد که این جنگ مشخص بر سر چیست؟ هیچ آیه و حکم و کتابی نمی تواند به او کمک  کند. این را مبحث حکمت و مارکسیسم انقلابی، تحت عنوان تئوری جنگ و جنگ تئوری به خوبی توضیح میدهد.   

مارکسیسم انقلابی یک تمرکز ویژه ای برمتدولوژی مارکس داشت. متدی که به شما میگوید که  شما هر پدیده ای را که می خواهید تعبیر بکنید، و میخواهید آن را  یک تعبیر  مارکسیستی ماتریالیستی بکنید، باید بتوانید ضرورت مادی پدید آمدن آن رویداد، امکان پدید آمدن آن، و بالاخره مطلوبیت آن را برای نیروهای اصلی تشکیل دهنده آن، توضیح دهید. 

 ضرورت، امکان و مطلوبیت، شاه کلید نگرش مارکسیستی بود که منصور حکمت و مارکسیسم انقلابی با آن به جنگ پوپولیسم و عقاید و آرا بورژوایی در جنبش کمونیستی، رفت.  به این اعتبار شما باید بتوانید نشان دهید  که ضرورت مثلا جنگ چیست، ماهیت اش چیست؟ این جنگ بر سر چیست؟ چرا در ایران کودتا می خواهد بشود؟  چرا عراق حمله می کند ؟  

بخش زیادی از جنبش کمونیسمی ایران جنگ ایران و عراق را ناشی از سیاست بورژوازی محلی در دو کشور میدانست. در مورد کودتا هم اعتقاد داشت که سلطنت طلبها مغمون شده می خواهند بر گردند در نتیجه کودتا می کنند!  تلاش می کنند که اوضاع به سابق بر گردد! اما چرا اوضاع به سابق برگردانده شود؟  در نتیجه دانستن اینکه ماهیت این جنگ چیست، یا در واقع ماهیت این جدال بر سر چیست، حلقۀ اصلی است. درک ماهیت یک پدید و اینجا جنگ ایران و عراق، به تبع آن درک امکان و شرایطی که در دل آن جنگ  امکان بروز پیدا میکند، بنیادی ترین فاکتورها است. فاکتور هایی که تنها به تبع آن است که  معلوم میشود که سیاست، که همان بیان مطلوبیت برای طبقه معین است، چیست. 

با این متد است که منصور حکمت از مناسبات تولیدی شروع میکند. مناسبات تولید سرمایه داری ایران که در انقلاب ۵۷ مورد تعرض قرار گرفته است. حفظ و بازسازی مناسبات تولیدی که در اثر انقلاب ایران مورد تعرض قرار گرفته است، تنها و تنها با سرکوب انقلاب ممکن است. انقلاب ایران باید سرکوب بشود، نه جمهوری اسلامی! انقلاب ایران، گره گاه سیاست کودتا و جنگ است و مطلوبیت سرکوب آن برای بورژوازی جهانی و محلی مهمترین سیاست روز است. این تبیین، به روشنی ماهیت جریان اسلامی را، که بنام انقلاب و برای سرکوب آن، مورد حمایت بورژوازی جهانی قرار میگیرد، نشان میدهد.   

انقلاب ایران، که بزرگترین انقلاب معاصر است، انقلابی که در آن طبقۀ کارگر شوراهای کارگریش را درست کرد، بخش اعظم ماشین دولتی را شکست، علیرغم جریان اسلامی به قیام مسلحانه و تخلیه پادگانها کشیده شد، از نقطه نظر منافع بورژوازی جهانی باید شکست بخورد. و برای شکست این انقلاب، بورژوازی باید یک صف شود! بورژوازی باید متحد بشود. بورژوازی محلی تحت اوتوریتۀ بورژوازی انحصاری باید متحد شود. باید اختلاف و انشقاق در صفوف بورژوازی، به نفع اتوریتۀ بورژوازی انحصاری، یک کاسه شود. بورژوازی تحلیلا نیازی ندارد در صفوف خود و علیه بخشی از خود اعمال قهر بکند. اما در شرایط مشخصی علیه بخشی از خود هم اعمال قهر میکند. مثلا وقتی که انقلاب میشود و جمهوری اسلامی ایران هنوز حکومت نیست.  در سال ۵۸ که هنوز کردستان دست کمونیست ها است.  در شرایطی که هنوز شوراهای کارگری در بخش وسیعی از واحد های تولیدی و محل های کارها زنده است و اعمال قدرت میکند. جایی که هنوز دانشگاهها در دست کمونیست ها و انقلابیون است. باوجود اینکه به کردستان حمله کرده است، جمهوری اسلامی هنوز نتوانسته است که انقلاب را سرکوب کند.  نتوانسته است نظم سابق را بازگرداند. این شرایطی است در ایران در دل آن،  بورژوازی انحصاری یا بورژوازی محلی، میتواند علیه بخشی از خود به قهر متوسل شود.  با این متد است که منصور حکمت مبنای یک سیاست پرولتری در ایران با جمهوری اسلامی را، دفاع از دستآوردهای انقلاب و بسط و گسترش آن میداند.  و جریان اسلامی را در صف مقابل بعنوان یک نیروی بورژوا ضد انقلاب که برای سرکوب انقلاب و تعرض به دستآوردهای انقلاب به قدرت رسیده است، میداند. و کودتا و جنگ و حمله به کردستان و ... را همه و همه حلقه هایی در ادامه سیاست ضدانقلاب بورژوایی برای سرکوب انقلاب میداند.  

جنگ ادامه سیاست به روش تخاصم آمیز است. 

منصور حکمت میگوید که سیاست پرولتاریا، امروز باید به سیاست دیروز اش ربط داشته باشد و تا وقتی که تغییری در ماهیت جدالهای طبقاتی صورت نگرفته است، ادامه آن باشد. در نتیجه اگر کمونیست و مارکسیستی به این حکم درست اشاره میکند که جنگ ادامه سیاست است به روش تخاصم آمیز، باید بتواند نشان دهد که سیاست قبل و بعد از جنگ یکی است. اگر سیاست دیروز اتحاد مبارزان کمونیست، دفاع از دستاوردهای انقلاب و گسترش دستاوردهای آن تا حتی به زیر کشیدن حکومت و تشکیل یک حکومت موقت است، که بود، در نتیجه  امروز هم  وقتی که  بورژوازی علیه خودش اعمال قهر می کند، پرولتاریا باید همان سیاست را دنبال کند، اما به شیوه دیگر! مثلا  امروز در دفاع از دستآوردهای انقلاب و برای بسط و گسترش آن، ممکن است اعمال قهر کند  و اسلحه بدست بگیرد.  

  جنگ ادامۀ سیاست است به روش قهر آمیز.  این حکم درستی است. سئوال این است که کدام سیاست ؟ مارکسیسم به شما یک ابزاری می دهد که بفهمید که این کدام سیاست است که امروز روش اجرای آن عوض شده است. منصور حکمت در بحث با پیکار میگوید که: شما قبل از جنگ سیاست سرنگونی ندارید و شعار سرنگونی جمهوری اسلامی را نمی دهید. چگونه یک باره در دل این تغییر روش، سیاست تان را عوض میکنید و طرفدار سرنگونی می شوید؟  و توضیح میدهد که فقط برای بورژوازی نیست که جنگ ادامه سیاست است برای پرولتاریا هم همینطور است.  

برای مارکسیسم انقلابی که قبل از جنگ سیاست اش دفاع از انقلاب و دستآوردهای آن است، بعد از جنگ هم سیاست همان است و مثلا در کردستان به روش قهرآمیز که شما اسلحه دست می گیرید و به روش قهرآمیز دفاع می کنید. شما هم روش تان عوض میشود، نه سیاست تان!   

بورژوازی قهر اصلیش علیه انقلاب و علیه طبقۀ  کارگر است. این را چه با خودش سازش بکند یا نکند، چه علیه بخشی از خود کودتا سازمان بدهد و یا جنگ راه بیاندازد یا نیاندازد، علیه انقلاب اعمال میکند. بورژوازی انحصاری جهانی این وظیفه را پس از ناکامی شاه، برعهده جریان اسلامی به رهبری خمینی گذاشت. جریان اسلامی اما  قادر نشد انقلاب نیمه کاره را خاموش و سرکوب کند. تلاش برای سازمان دادن کودتا و امتحان کردن امکان مثلا جایگزینی جریان اسلامی با امثال پالیزبان و نمایندگان سنتی بورژوازی انحصاری، همه و همه برای شکل دادن به قدرتی است که بتواند اوضاع را کنترل کند. هنگامی که جناحی از بورژوازی قادر نیست شرایطی که بورژوازی انحصاری (که هژمونی دارد) خواهان آن است را تامین کند، جناح دیگر علیه آن اعمال قهر میکند. 

زمانیکه جریان اسلامی نتوانست اوضاع را کنترل کند، توسط جناحی از هم طبقه ای هایش علیه اش اعمال قهر (کودتا) شد. یک قهر دیگر هست که علیه طبقه کارگر و علیه پرولتاریایی است که کنترل کارخانه را بدست گرفته است. علیه جنبشی است که در زندانها را به نیروی خودش باز کرده است، و قیام کرده است.  اتحاد مبارزان کمونیست از قیام نیمه کاره صحبت می کند و این قیام نیمه کاره باید تمام نشود و نباید سرکوب شود. سیاستی که نقطه مقابل آن سیاست دشمن طبقاتی است که قیام و انقلاب باید خاموش و سرکوب شود. در اعمال قهر علیه انقلاب و طبقه کارگر،  کل بورژوازی محلی و جهانی متفق القول بودند. 

حکمت در عین حال توضیح می دهد که برخلاف تبیین بخش اعظم چپ ایران، در صفوف بورژوازی جهانی این بورژوازی محلی نیست که تصمیم میگیرد که چه باید کرد. در صفوف بورژوازی یک اتوریته ای موجود است و آن بورژوازی انحصاری است که خواهان سرکوب انقلاب ایران است. با همین هدف ابتدا زیر بغل ارتجاع اسلامی را می گیرد. جریان اسلامی  که تا دوره کودتا و جنگ با عراق نتوانسته بود انقلاب را کاملا سرکوب کند. بعد از آن کودتا را امتحان می کند و نهایتا جنگ ایران و عراق را.  

جنگ ایران و عراق ضرورتش را از مقابله با انقلاب کارگران در ایران میگیرد، نه از مثلا سیاست های بعث عراق یا تمایلات خمینی. ضرورت جنگ، مقابله با گسترش انقلاب است، نه مقابله با جمهوری اسلامی. هرچند که در راستای این سیاست لازم باشد علیه جمهوری اسلامی یا بخشی از آن هم اعمال قهر کرد. کما اینکه خمینی کودتا چی های خودی مانند  قطب زاده را  اعدام کرد و بنی صدر را بیرون انداخت. 

کمونیستی که این را نبیند، و سیاست را از بیان آن چیزی که طبقات در مورد خود و اهداف شان میگوید درک کند، هرچیزی هست جز کمونیست. مثلا بوش میگوید که بدنبال برقراری دمکراسی است و اوباما بدنبال ایران غیراتمی! کمونیستی که این ها را بعنوان سیاست بورژوازی جهانی در قبال عراق و ایران می فهمد، بی تردید بورژوایی است که به زبان چپ حرف میزند. ضرورت و ماهیت جنگ ایران و عراق، ادامه همان سیاست قبل از جنگ بود، به شیوه قهرآمیزد.  

این سیاست امروز هم به شیوه دیگری در جریان است. امروز می بینیم که همان فاکتور ها عمل میکند. بازگشت امروز ایران به آغوش غرب، پس از سرکوب کامل انقلاب ۵۷ و بازپس گرفتن تمام دستآوردهای آن، پس از یک دست کردن صفوف بورژوازی حاکم و بقول معروف آشتی جناحها،  شرایط برای ممکن کردن بازگشت ایران تحت سلطه و  اتوریته بورژوازی انحصاری جهانی، فراهم میشود. و جمهوری اسلامی حاضر است همه زائده های ضدآمریکایی گری را از خود بزداید.  امروز شما شاهد هستید که چگونه همان فاکتورها، در صفبندیهای بورژوازی در سطح جهانی عمل میکند و موانع گذشته در پاسخ به همان نیازها و ملزومات دیروز، از پیش پا برداشته میشود.  

خلاصه کنم.منصور حکمت از ماهیت پدیده ها و از امکان، بعنوان فاکتورهای مادی و مستقل از انسانها، صحبت می کند. میگوید که ماهیت جنگ و همه سیاست های بورژوازی، که در شرایط معینی امکان بروز پیدا میکنند، اساسا به  مناسبات تولیدی، به زیر بنایی که وجود دارد، مربوط است. او میگوید که مناسبات تولیدی و امکان، تماما فاکتورهای مادی است و ربطی به اخلاقیات و ذهنیات انسان و طبقات ندارد. به تبع مناسبات تولیدی است که طبقات، بعنوان بازتاب انسانی مناسبات تولیدی وارد سوخت و ساز معینی میشوند. 

 در دوره پس از انقلاب یک طرف پرولتاریا است که می خواهد انقلاب را گسترش بدهد و کمونیست ها در راس آن هستند، و طرف دیگر بورژوازی انحصاری و بورژازی ارتجاعی است که میخواهد آن را خفه کند. هم برای بورژوازی و هم برای پرولتاریا، باید امکان و شرایط مادی اینکه پدیده جنگ از ضرورت به فعل تبدیل شود، فراهم گردد.  

برای دولت عراق، امکانی فراهم شده بود که به ایران حمله کند. انزوای ایران و نگرانی بورژوازی عرب از گسترش انقلاب در عراق و برای جلوگیری از آن، و بعلاوه به خاطر شکاف تاریخی که بین ایران و عراق در گذشته وجود داشت، این امکان را برای عراق بوجود آورد. امکانی که مثلا برای عربستان فراهم نمی شد، برای عراق فراهم شد. 

منصور حکمت در جریان جنگ ایران و عراق میگوید که: حمله  صدام حسین به ایران،  انعکاس خواست بورژوازی عرب است برای عقب زدن ایران و جلوگیری از انقلابات در کشورهای عربی. نه اینکه صدام شب نشست و خواب دید که خوب الان خوب است که ایران کمی تضعیف شده است و من بروم و خرمشهر را بگیرم! دعوا نه بر سر نفت است و نه تصرف آبهای بیشتر. اگر شما بدنبال ادعای خود طبقات باشید، یکی میگوید بر سر نفت است و دیگری میگوید بر سر تصرف آبهای بیشتر و یکی می گوید بر سر اسم خلیج است!   

 در نتیجه علاوه بر ماهیت و ضرورت یک پدیده، و اینجا ضرورت سرکوب انقلاب، فاکتور امکان هم تماما مادی است و  هیچ ربطی به عقاید و سیاستها ندارد. در حلقه آخر است که مطلوبیت اتخاذ یک سیاستی برای طبقات، معنی پیدا میکند. مطلوبیت این جدال، مطلوبیت جنگ و کودتا و صلح و ...، از زاویۀ بورژوازی محلی و از زاویۀ بورژوازی بین المللی چیست؟ مطلوبیت اتخاذ یک سیاست، به خواست و بیان  طبقات باز میگردد. منصور حکمت اشاره می کند که طبقات بازتاب انسانی مناسب تولید است. و سیاستی که خود طبقه می گوید  الزاما آن چیزی نیست که دارد اتفاق می افتد.  

جمهوری اسلامی میگوید که من میخواهم قدس را آزاد کنم. اما مسئله آزاد کردن قدس نیست. میگوید که میخواهم اسلام را گسترش دهم. آمریکا میگوید که میخواهم دمکراسی بیآورم! آن چیزی که خودشان در سیاست و هنر و ... میگویند، مطلوبینی است که بیان میکنند و میتوانند توسط آن جنگ شان را پیش ببرند. منصور حکمت نشان میدهد که چپ و کمونیستی که از سر مطلوبیت و از سر سیاست بورژوازی، پدیده ها را توضیح می دهد، اساسا مارکس را نشناخته است و مارکسیست نیست.

چنین چپی که از سر سیاستی که خود جمهوری اسلامی میگوید، که مثلا پان اسلامیست است و میخواهد اسلام را گسترش دهد و میخواهد از انقلاب اسلامی دفاع کند،  این پدیده و جنگ اش را تعریف میکند، یک بخش اش به جای دفاع از اسلام میرود دنبال جمهوری اسلامی و بخش دیگرش هم سوسیال شونیست میشود. و سرباز و گماشته جمهوری اسلامی برای حمله به مردم بی گناه عراق و موشک باران و فتح بصره. بخشی هم آنارکو پاسفیست، که می رود و لابلای کتابها می گردد ببیند که جنگ چه بود، و ادامه سیاست به روش تخاصم آمیز است و نتیحه میگیرد که پس این جنگ را هم می شود به جنگ داخلی تبدیل کرد.    

در تبین و تحلیل جنگ ها، مثل خیلی از پدیده های دیگر، الگوبرداری یک اپیدمی رایج در چپ است و بود.  از لنین و مارکس هم الگو برداری کردند و می کنند!  همۀ جنگ  مارکسیسم انقلابی و حکمت، با این بود که مارکسیسم علم است نه جواب! شما باید از آن استفاده بکنید نه اینکه بعنوان یک سری احکام از پیشی آنها را حفظ کنید و طبق شرایط الگو برداری کنید. شما به اتکا متدولوژی مارکسیستی، یک جایی یک جنگی را محکوم می کنید و جای دیگری می توانید آن را به انقلاب تبدیل کنید و جایی نمی توانید.  

سوال این است که سیاست را چطور میشود فهمید! چطور میشود فهمید که این یا آن سیاست بورژوایی است یا نه؟ آن چیزی که خودش میگوید؟ میگوید من دمکراسی می خواهم، میگوید من حقوق بشر میخواهم، آن دیگری میگوید من اسلام و حکومت عدل علی میخواهم، میگوید این جنگ سکولاریسم است و اسلام، و ...  

اینها، اذهان و بیان طبقات نسبت به اهداف و آرمان هایشان، و شکل و زبانی است که خودشان را با آن بیان میکنند. الزاما منافع شان را منعکس نمی کند. 

 حکمت می گوید، مارکسیسم به شما می آموزد که تقابل های بنیادین را ببینید و در دل آن ماهیت پدیده ها و اینجا جنگ را توضیح بدهید. شما باید بگویید که سیاست پرولتاریا چی است و چه باید باشد! باید بدانید که دشمنانتان سیاست شان چیست! در صفوف دشمنان طبقاتی تان باید بدانید که هژمونی با بورژوازی انحصاری است و آن بخش تعیین میکند. 

در آن شرایط، تنها یک جریان کمونیستی، که منصور حکمت در راس آن بود، قبل از جنگ و حتی قبل از قیام از مبارزه طبقاتی در ایران و ماهیت حکومت شاه و جمهوری اسلامی تبینی مارکسیستی داشت. تبینی که مبتنی بر مناسبات تولیدی و صف بندی های طبقاتی بود که در دل انقلاب ۵۷ شکل گرفت. تقابل انقلاب و ضدانقلاب و در ادامه تقابل انقلاب و ضدانقلاب اسلامی، که ظاهرا با آمریکا دشمن بود اما برای همان کار و در ادامه همان ضرورتی به قدرت رسیده بود که شاه موفق به اتمام آن نشده بود. منصور حکمت در این مبحث، مهمترین تئوری مبارزه طبقاتی در ایران را تدوین کرد.  

بر مبنای آن تبیین و تئوری، پرولتاریای ایران یک مشی تاکتیکی روشنی داشت. مشی تاکتیکی که در شرایط کودتا و جنگ و .. همچنان بعنوان سیاست روز پرولتاریا در ایران، به شیوه های مختلف دنبال می شد. این مشی تاکتیکی عبارت بود از: "دفاع از دستآوردهای انقلاب و قیام نیمه کاره، و بسط و گسترش دستآوردهای انقلاب!" از این رو وظیفه پرولتاریا در ایران دفاع از انقلاب و دفاع از دستآوردهای آن و مبارزه برای رشد و گسترش آن است.  کردستان به این معنی اهمیت ویژه ای دارد که به سنگر دفاع از انقلاب و دستآوردهای دمکراتیک آن تبدیل میشود. برای اینکه در کردستان یک جنبش پر طپش انقلابی وجود دارد که ظرفیت مقابله با تعرض جریان اسلامی به دستآوردهای انقلاب، توان دفاع از آزادی های سیاسی ، حق تشکل و .. را دارد و عملا جنبش توده ای وجود دارد که جلوی جریان اسلامی را گرفته است. اینجاست که کردستان، در مشی تاکتیکی حکمت جای ویژه ای پیدا میکند.  

شما این مشی تاکتیکی را، تمام مدت از قیام تا جنگ و بعد از جنگ و تا  شکست کامل انقلاب ۵۷، می بینید که ناظر بر سیاست های اتحاد مبارزان کمونیست و بعدها حزب کمونیست ایران است.   

در نتیجه پرولتاریا هم باید بداند که اگر برای بورژوازی جنگ ادامه سیاست است به روش دیگر و قهرآمیز، برای پرولتاریا هم به همین ترتیب است. جنگ ادامۀ کدام سیاست است به روش دیگر! برای من کمونیست، این جنگ ادامه کدام سیاست من است اما به روش دیگر؟  

اینجا منصور حکمت، وظایف کمونیستها در دل جنگ را به دقت در مورد مناطقی که اشغال شده است ، مناطقی که اشغال نشده است،  نرفتن به سربازی و نرفتن و مقابله کردن، و نه صلح طلب بودن، بلکه در این شرایط هم سنگر بستن درمقابل دفاع از دستاوردهای انقلاب، را در جزئیات تدوین میکند. اینکه مثلا باید مقابل میلیتاریزه کردن محیطهای کار، را گرفت! باید در مقابل سلب آزادی های سیاسی به بهانه جنگ ایستاد! حول تمام این تاکتیک ها، مباحثات و جدل های داغی صورت گرفته است. وقتی که به لیستی از مباحث حکمت در مورد جنگ ایران و عراق اشاره کردم مراجعه میکنید، و انها را می خوانید، شاهد یک جدال فکری، یک جدال در عرصۀ تحلیل بنیادی، در عرصۀ سیاست در عرصۀ تاکتیک و در عرصۀ فلسفه و ایدئولوژی هستید.  

به نظر من این یکی از بزرگترین دستاوردهای نه فقط فکری، بلکه سیاسی و طبقاتی کمونیسم معاصر است. جدال طبقاتی واقعی بود. شما می توانید در دل مسئلۀ جنگ ایران و عراق، کمونیسم معاصر ایران را بشناسید و به نظر من بدون آن، کمونیسم و چپ ایران دو راه حل بیشتر نداشت.  یا آنارکوپاسیفیسم یا سوسیال شوونیزم، که عملا بخش زیادی از آن به سمت این دو قطب شقه شد.  

توصیه می کنم حتما این مباحث را،  بخصوص جنگ و تئوری جنگ، را حتما بخوانید تا ببینید که در آن شرایط بخش زیادی از چپ و در واقع پیکر اصلی آن، اساسا مارکسیست نیست. رفتن به سراغ پدیده ها از سطح مشاهده، از سطح اینکه طبقات سیاست را چگونه بازگو میکنند، فراتر نمی رود. در صورتی که حکمت نشان میدهد که آنچه که طبقات میگویند بیان افکار و عقاید آدمها است، نه واقعیت پدیده های مادی.

٭  این بحث توسط رفیق روپاک مطیعی  پیاده شده و توسط سخنران برای انتشار کتبی ادیت گردیده است.

http://www.soraya-shahabi.com

/مقالات/28-منصور-حکمت-و-جنگ-ایران-و-عراق?

fbclid=IwAR3d0-5rxcNifS2udn3A0M18KXcEVT4oXYjIMNEa1-XTLu7HHGEdmh2Qx8A

*******************

کمونیسم حکمت و مسئله زن 

 

ریا شهابی

متنی که میخوانید بر مبنای سمیناری تهیه شده است که تحت عنوان "کمونیسم حکمت و مسئله زن" در جلسه مدرسه  حزبی اکتبر، حزب حکمتیست، در تاریخ ٢٠ اکتبر ٢٠١٤ ، توسط من، بعنوان مدرس مدرسه ، ارائه شد. مضمون این سمینار، با توجه به سوالها و اظهار نظرهای شرکت کنندگان در این جلسه و جلسات سمینارهای دیگر شرکت کنندگان، تکمیل و تدقیق شده است.

مقدمه:  عنوان سمینار امروز همانطور که گفتم کمونیسم حکمت و مسئله زن است. تحت این عنوان من قصد ندارم نه تاریخ جبنش زنان و نه تاریخ تحولات فکری آن، و نه لیست مطالبات برنامه خودمان را در مورد حقوق زنان،  مورد بررسی قرار دهم. بررسی هایی که هرکدام بنا به نیاز، کار بسیار ارزشمند و لازمی است. سمینار امروز در مورد کمونیسم حکمت و مسئله زن، معرفی رگه معاصری از کمونیسم و مارکسیسم در مورد مسئله زن است. در راستای این معرفی، اگر لازم شد به تاریخ و به تحولات فکری در این زمینه، و همچنین به مطالبات هم اشاره خواهد شد.

در معرفی این بحث، طبعا فوکوس من نشان دادن تفاوت مارکسیسم و کمونیسم نوع ما، با  جریاناتی چون مذهبیون، یا لیبرال ها، یا ملیون رنگارنگ، و یا کسانی که معتقدند که زنان به خاطر "لطافت جنس" بهتر است قبول کنند که زن و مرد دو جنس با دو نقش متفاوت در خانواده و جامعه هستند، نیست.

فوکوس من روی نشان دادن تفاوت کمونیسم ما، با رگه های رایج کمونیسم و مارکسیسمی است که انواع و اقسام آن را در اقصی نقاط جهان میتوان دید. روشن کردن تفاوت ما با همه کسانی است که از مارکس و انگلس و لنین و روزا لوگزامبورک و کولونتای و تجربه شوروی حرف میزنند، نقل قول میآورند، اما قادر به تبیین یک تئوری منسجم در زمینه علل مادی زن ستیزی در جهان امروز نیستند. جریاناتی که قادر نیستند به  جدال های امروز، به جدال های جامعه قرن بیست و دو،  بر سر بی حقوقی زنان، سمت و سو بدهند.  هدف جانبی سمینار، فاصله از جریاناتی است که بنام چپ و کمونیسم یا به مسئله بی حقوقی زن اساسا نا مربوط اند، یا دنباله رو نوع معینی از فمنیسم اند.

از این رو در این سمینار بعلاوه فوکوس روی نشان دادن تفاوت و فاصله کمونیسم با آنچه که امروز بعنوان  بستر رسمی فمنیسم شناخته میشود، هم هست. سعی میکنم از دل روشن کردن مهمترین مشخصه های تفاوت های ما با سایر رگه های چپ، فاصله تبین کمونیستی از فمنیستی، بخصوص فمنیسم این دوران، را هم نشان دهم.

اما بعد از این مقدمه:

در زمینه مسئله زن، کتاب، سخنرانی، و نوشته های متعددی از مارکسیست های کلاسیک و نسل اول بلشویک ها و سوسیالیست ها، وجود دارد. منابعی که هر جریانی به فراخور نیاز خود به آنها رجوع میکند و از آنها "کد" میآورد. منابع متعددی هست، اما سند و تزهای بسیار محدودی از کلاسیک های مارکسیست در دست است.

من در سمینار امروز به دو سند مهم که حاوی تزهای صریح، روشن و غیرقابل تفسیری هستنند، رجوع میکنم و آن ها را بعنوان تزهای روشن مارکسیستی مبنای استدلال های خود قرار میدهم. یکی از این سند ها، متعلق به اواسط قرن نوزده، یعنی "مانیفست کمونیست" نوشته مارکس و انگلس، یعنی بیش از یک قرن و نیم پیش، است و دیگری متعلق به اواخر قرن بیست، یعنی "برنامه یک دنیای بهتر"، نوشته منصور حکمت است. من در نگاهی به این دوسند، سعی میکنم اولا ریشه فرودستی زن در سرمایه داری را توضیح دهم و در عین حال نشان دهم که چرا سند دوم که پس از یک قرن و نیم بعد نوشته شده است، ادامه سند اول است و کجای آن  درافزوده ای به مانیفست و مارکسیسم  است.

سعی میکنم ضمن توضیح رابطه فرودستی زن در جهان معاصر با کارکرد اقتصادی نظام سرمایه، نشان دهم که در مورد مسئله زن، نقطه تلاقی برنامه یک دنیای بهتر با مانیفست کجا است و چرا برنامه ‌یک دنیای بهتر، از زاویه مسئله زن هم ادامه مانیفست است. در واقع مانیفست کمونیستی دنیای امروز است، با فاکتورها و مولفه های امروز، فاکتورها و مولفه هایی که نه زمان مارکس وجود داشت و نه زمان لنین.

اما اجازه بدهید فعلا مانیفست و برنامه یک دنیای بهتر را کنار بگذاریم. از مفروضات چپ و بسترهای رسمی کمونیسم در غرب و شرق، شروع کنیم. به مفروضات رایج چپ نگاهی بکنیم.

گفته میشد که: "بدون رهایی زن، رهایی جامعه ممکن نیست". "هیچ انقلابی بدون شرکت زنان به پیروزی نمی رسد!" "میزان آزادی زن، معیار میزان آزادی جامعه است". "مسئله زن، مسئله طبقه کارگر است" و با رجوع به مارکس و انگلس در مورد نهاد خانواده بعنوان واحد پایه اقتصادی جامعه سرمایه داری، خانواده "بورژوایی" به نقد کشیده میشود، عدم  استقلال اقتصادی زن را نقد میکنند،  مذهب و فرهنگ و سنت و خانواده و... در کشورهایی  چون ایران، قانون و ساختار سیاسی و اجتماعی و فرهنگی، را نقد  میکنند و به درست مورد حمله قرار میدهند اما هیچ کدام به ریشه نمی زنند. علیرغم اینکه ادعا میکنند که مارکسیت اند و مارکسیست ها به ریشه مصایب و محرومیت ها دست میبرند و با علم و آگاهی به آن ، شرایط نابودی آنها را فراهم میکنند.

از بخشی که با تغذیه از "کمونیسم اردوگاهی"، روسی و چینی، پاسخ به مسئله زن را به بعد از سوسیالیسم حواله میدهد و عملا آن را مسئله و معضل جنبش فمنیستی میدانند، بگذریم. همینطور از بخش حاشیه ای که مبارزه علیه تبعیض به زن در  جامعه و خانواده را به دو بخش، "حق زن بورژوا و حق زن کارگر" تقسیم میکند، هم باید گذشت.  این تبین ها، بعد از تجربه ایران و تحرکات سیاسی بورژوایی در سطح جهان و در منطقه خاورمیانه، که زن ستیزی یک رکن و ابزار ایدئولوژیک آن است، مثل کاربردی که دیروز اسلام سیاسی و امروز داعش برای سرمایه جهانی دارد، بدون نیاز به هیچ بحث تئوریکی، به خاطر تجربه زنده سه دهه گذشته، عملا از میدان بدر رفته است. اما در مورد سایر بخش های فعال چپ، سوال پایه ای این است که: 

مگر نمی توان در دل نظام سرمایه داری جامعه ای داشت که در آن خانواده سنتی بورژوایی کم رنگ شود! در آن مذهب کم رنگ  شود و از دولت  جدا شود! حضور زنان در مشاغل بالایی در جامعه، در عرصه سیاسی و فرهنگی و اقتصادی، به درجه ای تامین و حتی با مردان برابر شود! مگر پدیده به حاشیه رانده شدن مردسالاری قانونی و مشروع را،  ما امروز در غرب شاهد نیستیم؟ چه توضیح مارکسیستی میتواند واقعیت متناقض وضعیت زنان در پیشرفته ترین کشورهای سرمایه داری امروز را توضیح دهد. تناقضی که شما  از یک طرف دستآوردهای عظیم برابری حقوقی زن و مرد را دارید که حتی به عرصه پذیرفتن زنان در بالا ترین مشاغل مردانه و الهی چون کشیشی و اسقفی هم رسیده است و ظرفیت آن را هم دارد که خدا را هم دو جنسیتی (bigender) کند و از یک طرف بقا تبعیض جنسی و خشونت علیه زنان در مهد پیشرفته ترین دمکراسی ها را هم شاهد هستید که هنوز در ابعاد وسیع اجتماعی قربانی میگیرد.

 تناقض پیشروی های زنان در عرصه های برابری قانونی در غرب، مثلا در کشورهایی چون اسکاندیناوی، با بقاء خشونت علیه زنان و فاصله دستمزد زنان و مردان و انواع و اقسام تبعیض های خودبخودی در پیشرفته ترین کشورهای سرمایه داری، را چگونه میتوان توضیح داد. و چه تبیین و توضیحی در این زمینه وجود دارد.  و چرا ما ادعا میکنیم که مارکسیسم پاسخ واقعی و زمینی به این تناقض دارد. برای درک پایه ای ریشه ستم بر زن در دنیای امروز باید از بررسی نمونه های افراطی زن ستیزی، چون آنچه که در ایران و سایر کشورهای فقر زده و مذهب زده و با حاکمیت های مختنق میگذرد، فاصله بگیریم تا بتوانیم ریشه این تبعیض را توضیح دهیم.

 بنظر من پاسخ به این سوال ، کلید طرح حل مسئله رابطه ستم کشی زن با نظام سرمایه داری معاصر است. اینجا است که پاسخ مارکس و حکمت در یک راستا است و پاسخ سایر رگه های مختلف شبه مارکسیستی و فمنیستی چپ، در راستای دیگری. پاسخ مارکس را در مانیفست و پاسخ حکمت را در یک دنیای بهتر میتوانید پیدا کنید. اما اجازه بدهید پیش از پرادختن به بحث اثباتی خودم در این زمینه، به پاسخ های تاریخا موجودی که بنام پاسخ های کمونیستی، فمنیستی و چپی موجود است را مروری بکنیم.

سایرین چه میگویند

گفته میشود که ریشه مسئله ستم بر زن، نظام مردسالار است، نگاه جنسیتی به زن است، کالا بودن زن است، عدم استقلال مالی زن است، یا جان سختی مذهب و فرهنگ و سنت و"بی سوادی و برفرهنگی" مردم است!  

سوال این است که بعنوان یک مارکسیست پاسخ چه است! مارکسیسمی که تبین ماتریالیستی از پدیده ها دارد و معتقد است که هیچ پدیده ای بدون داشتن ریشه مادی در جهان زمینی، وجود خارجی ندارد و در واقع تولید و باز تولید آن نه در ذهن و بنا به ادراکات ذهنی یا ملکوتی، که بنا به مقتضیات جهان مادی صورت میگیرد.

سوال این است که دلیل مادی وجودی همه این واقعیات و مشاهدات درست، مردسالاری و مذهب و سنت و نگاه جنسیتی و کالا بودن زن و ...  چیست. خدایی که در کار نیست که پدیده هایی چون فرهنگ و سنت و "نظام مردسالار"  را زنده کند و زنده نگاه دارد؟ بنابراین پایه مادی این پدیده ها چیست؟ ضرورت وجودی خود را، از چه میگیرد؟ مطلوبیت اش از کجا ناشی میشود؟ 

دانستن این ها لازم است تا بوسیله این دانسته  بتوان به  امکان و شرایط محو و نابودی آن پی برد. معروف است که میگویند که  شما تا قانون جاذبه را ندانید، نمی توانید پرواز کنید. تا قانون تولید و بازتولید زن ستیزی در جامعه سرمایه داری قرن بیست و یک را ندانید، نمی توانید بر آن غلبه کنید و برای فائق آمدن بر آن کاری اساسی کنید.  میتوانید از طریق مقابله با تبعاتش به جنگ آن بروید و آن را  کنترل و به درجه ای مهار کنید، که کارهای بسیار لازمی است،  اما نمی توانید محو و نابودش کنید. تا عامل فشار کنترل کننده را بردارید یا اینکه بهردلیل عامل کنترل کننده کمی ضعیف شود، باز زن ستیزی در همان شکل و شمایل قدیم عروج میکند. همانگونه که در پیشرفته ترین کشورهای مدرن و صنعتی امروز جهان خشونت و تبعیض علیه زنان، ریشه کن نشده است و مثلا با شروع هر بحران اقتصادی حمله به موقعیت اقتصادی زنان و مادران تنها، یکی از ابزار تغییر مدیریت اقتصادی میشود!

بهررو همانگونه که نمی توان علت مالاریا را وجود پشه های انوفل دانست و نه انگل مالاریا  و شرایط رشد این انگل، با تبعیض علیه زن هم نمی توان به امید ریشه کن شدن آن تنها با ناقل این انگل و نه خود انگل و شرایط  اقتصادی، فرهنگی و سیاسی بازتولید آن، جنگید. یا مثلا پدیده بیکاری، که همه از سیاستمداران بورژوا تا کسانی که بودجه تصویب میکنند و بودجه قطع میکنند، از آن گله میکنند و برای تخفیف آن سیاست تعیین میکنند. اما این فقط مارکسیست ها هستند که به روشنی اعلام میکنند که علت و ریشه بیکاری، در جوهر خود نظام است و  نه سیاست های نامسئولانه این و آن وزیر دارایی. این خود نظام سرمایه داری است که وجود گردان بیکاران در ارتش کار، از مقتضیات سودآوری سرمایه اش است.  با استفاده از آن هم رقابت در ارتش کار را برای دستیابی به دستمزد کمتر و کمتر زنده نگاه میدارد و هم مانع اتحاد کامل این ارتش علیه خود اش می شود. از این رو است که همه میدانند که در قلب اشتغال کامل و دوران رشد در نظام سرمایه داری، بیکاری و خطرو ترس از  بیکاری همچنان زنده است.  

این متدولوژی مارکسیستی، و اولین درس ماتریالیسم دیالکتیک در بررسی پدیده ها است. هیچ چیز خود به خود به وجود نمی آید و بی دلیل از بین نمی رود. آن خدایی که بقیه به او برای توضیح علل پدیده ها رجوع میکنند، در اختیار کمونیست ها نیست تا توسط آن ایده آل های خود را بعنوان واقعیات زمینی بپذیرند و در خلوت خود وجدان خود را آسوده نگاه دارند. پس باید ریشه همه آن پدیده های زشت در مورد بی حقوق زن را در شرایط مادی و زمینی جستجو کرد که به  این زشتی ها و تبعیضات نیاز دارد٬ برای آن مطلوب است و باید بتوان ضرورت بازتولید آن را از زاویه مطلوبیت مادی معینی توضیح داد.

عده ای از فمنیست های  سوسیالیست ضد سرمایه داری، میگویند "نظام مردسالار" ریشه این ستم کشی است. معتقدند که "نظام مردسالار" که ریشه در عهد عتیق دارد،  امروز به موازات نظام سرمایه داری عمل میکند و به اصطلاح به زنان ستم مضاعف میکند. این تبیین بشدت دلبخواهی و  ذهنی از ریشه یابی یکی از وسیع ترین و عمیق ترین تبعیضات در دنیای معاصر است.

مقدمتا لازم است یادآوری کنم که، نظام به ساختار سیاسی و اقتصادی معینی گفته میشود. مثلا نظام سرمایه داری، فئودالی، برده داری، و اشتراکی اولیه و غیره. نظام را میتوان با مناسبات اقتصادی معینی توضیح داد و از هم تفکیک کرد. بکار بردن این ترم بعنوان صفت برای هر تبعیضی را باید به حساب اشتباهی رایج در کاربرد این ترم در ادبیات جنبش های اعتراضی گذاشت. همانطور که بخشی از جنبش سیاهان، تبعیض نژادی در سرمایه داری را بعنوان "نظام تبعیض نژادی" می نامند و در واقع کلمه "نظام" را برای نشان دادن اوج عفونت پدیده نژاد پرستی و آپارتاید نژادی یا جنسی بکار میبرند. از این بعنوان یک اشتباه رایج باید گذشت. من هم قصد ملانقطی بازی ندارم. اما هنگامی که مردسالاری را بعنوان یک نظام به موازات نظام سرمایه داری قرار میدهند، در واقع آن را بعنوان پدیده ای تعریف میکنند که خارج از قوانین حاکم بر نظام سرمایه داری در کنار و به موازات آن عمل میکند. این دیگر ربطی به اشتباه رایج استفاده از این کلمه ندارد. این یک اشتباه تئوریک مهم است. برخلاف این دسته از سوسیال فمنیست ها، مارکسیست ها مردسالاری را با همه چهره بدوی و قرون وسطایی آن، محصول مستقیم کارکرد نظام صنعتی سرمایه داری امروز میدانند.

اما ایراد تئوریک نظریه دو نظام "مردسالاری" و "سرمایه داری" به موازات هم، کجا است. این دسته از سوسیال فمنیست ها به مارکسیست ها خرده میگیرند که مارکسیست ها همه چیز را به نظام سرمایه داری مربوط میکنند وبه  مبارزه طبقه کارگر گره میزنند و درک درست و امروزی از "نظام مردسالار" در دل نظام سرمایه داری ندارند. این ادعا وارونه است و من توضیح خواهم داد چرا، و نشان میدهم که چرا این سوسیال فمنیست ها هستند که با خارج کردن پدیده مردسالاری از قوانین کارکرد نظام سرمایه،  در واقع مردسالاری را پدیده ای ماقبل سرمایه داری و متعلق به عهد عتیق میدانند که بی دلیل به پیکره جوامع سرمایه داری چسپیده است. ما هم معتقدیم که مردسالاری پدیده ای بدوی و قرون وسطایی و متعلق به عهد عتیق است. همانطور که مذهب و سلطنت و مافیای کلیسا و کنیسا و شبکه مساجد هستند.

 اینطور نیست که این پدیده های عهد عتیق به این دلیل زنده مانده اند که علم و  سطح آگاهی و دانش بشر هنوز به اندازه کافی رشد نکرده است که مثلا عدم  وجود  خدا و متعلقات و  مشتقات خرافی آن را،  ثابت کند. از روزی که گالیله نظریه کوپرنیک را تایید کرد و دستگاه مذهب در مقابل اش صف بست، بنیاد ایدئولوژیک همه خرافات مذهبی و حواشی آن چون سلطنت و زن ستیزی دود شد و هوا رفت.

اما از اینکه ریشه تبعیض به زن به عهد عتیق و اعتقادات خرافی و نادانی بشر برمیگردد،  نمی توان نتیجه گرفت که امروز بی دلیل زنده است و  بقاء اش ربطی به مقتضیات جهان معاصر و مدرن ندارد. چنین تبینی دلبخواهی و ذهنی است. سوال این است که چرا این ستم قرون وسطایی مانده است و همه جا به درجات مختلف عمل میکند چرا ریشه کن نمی شود. این طیف از فمنیست های رادیکال ما ، در پاسخ یا باید گریبان فرهنگ و سنت را بگیرند یا نوع مدیریت حکومت ها و یا جنسیت مردان! که بخش های مختلف آنها به همین نتایج میرسند.

این ها در پاسخ به تناقضی که من در مورد بقا تبعیض به زن در جوامع پیشرفته سرمایه داری گفتم ، با تئوری "نظام مردسالار ریشه زن ستیزی است"، چند پاسخ محدود بیشتر ندارند. مقصر نه نظام اقتصادی که نظام فرهنگ مرد سالار، سطح نازل دانش و سواد و فرهنگ و مذهب مردم، سیاست های دست راستی این و آن دولت  و منافع مردان، بعنوان یک صنف در مقابل زنان، است! از این رو سرمایه داری را از زیر تیغ نقد کمونیستی بیرون میکشند. از آن رفع اتهام میکنند. به آن توهم دارند. عملا پای شان را از رفرم و تخفیف میزان تبعیض به زن، آنهم طبعا بسته به شرایط فرهنگی و سوادی و مذهبی و منافع مالی و نوع دولت حاکم، فراتر نمی گذارند. روشن است که مارکسیست ها  و کمونیست ها مدافع هر درجه رفرم واقعی به نفع رفع تبعیض از زنان هستند و باید در صف مقدم مبارزه برای آن باشند، اما تعرض و طلبکاری سوسیال فمنیست ها که گویا آنها از مارکسیست ها در عرصه نظری و مبارزه برای رفع تبعیض از زنان رادیکال تر  و پیشرو تر اند، کاملا نابجا و وارونه است. سوسیال فمنیست هایی که این رگه تئوریکی در مورد ریشه ستم کشی زن را نمایندگی میکنند، علیرغم ظاهر رادیکال و چپ، بورژوا لیبرالهایی اند که خواهان جامعه عادلانه تر سرمایه داری هستند. جامعه عادلانه اتوپیک سرمایه داری که در آن زن و مرد از نظر حقوقی کاملا برابرند و دولت امکانات و ابزار حمایتی لازم در مقابل خشونت علیه زنان،  که لابد پدیده ای حاصل جبر تاریخ است یا ماوراء طبقه و  یا مربوط به جنسیت مرد است، را سازمان می دهد. جامعه اتوپیک آنها سرمایه داری است که در آن زن از نظر حقوقی کاملا و در همه سطوح با مرد برابر است و مکانیزمهای حمایتی و نظارتی دولت و سازمانهای زنان با قدرت کار میکند تا زن ستیزی را محدود کنند. اما در این جامعه اتوپیک آنها به محض اینکه اهرم های حمایتی به هردلیل تضعیف شود ابعاد تبعیض علیه زن به نقطه اول باز میگردد!

عملا و بدون اینکه رسما اعلام کنند معتقدند که مردسالاری با نظام سرمایه ناخوانا است! اضافه و زایده ای بر آن است. فرمول ظاهرا رادیکال افراطی است اما در واقع جریان یا نقد راستی است که به بورژوازی و نظام سرمایه داری بخصوص در قرن بیست و یک توهم دارد.

ما در مقابل این نظریه نشان خواهیم داد که اتفاقا سرمایه داری قرن بیست و یک برای تضمین سودآوری خود به پدیده تبعیض به زن نیاز دارد. برایش مطلوبیت مادی دارد و از این رو برایش مطلوب است که آن را تولید و باز تولید کند. با چه اهرمی آن را تولید و بازتولید میکند، با اهرم حفظ مذهب، سنت، تقدس خانواده سنتی و  عقاید خرافی، بخصوص در میان صف میلیاردی خود قربانیان.

تبیین مارکسیستی از مسئله زن

به بحث اثباتی سمینار برسیم. در سوال و جواب میشود جوانب بیشتر سایر ادراکات را باز کرد.

سوال این بود که کجا مانیفست، در عرصه حقوق زنان، به برنامه یک دنیای بهتر وصل میشود. در نتیجه اجازه بدهید که تکه ای از مانیفست را برایتان بخوانم. من به مانیفست رجوع میکنم، بعنوان مهمترین سند. چرا که شما میتوانید از لینن، که رزالوکزامبورگ گفته خیلی سرزنان صحبت کرده است، کد بیآورید. از کلونتای از بوخارین از تروتسکی میتوانید سر خانواده کد بیآورید. اما سند فقط مانیفست است. تمام کتاب هایی که پشت اش است، مثل وضع طبقه کارگر انگلس و منشا خانواده،  به مانیفست بعنوان سند کیفرخواست کمونیستی میرسد.  از این رو من مانیفست را مبنا میگیرم که قابل تفسیر نیست. مانیفست در فصل دوم، کمونیست ها و پرولترها، میگوید:  

"مانیفست حزب کمونیست - فصل دوم - پرولتارها و کمونیستها

و اما الغاء خانواده! حتى افراطى‌ترین رادیکالها نیز از این قصد پلید کمونیستها به خشم درمیآیند.

خانواده کنونى بورژوازى بر چه اساسى استوار است؟ بر اساس سرمایه و مداخل خصوصى. خانواده بصورت تمام و کمال تنها براى بورژوازى وجود دارد و بى‌خانمانى اجبارى پرولتارها و فحشاء عمومى مکمل آن است.

خانواده بورژوازى طبیعتا با از میان رفتن این مکمل خود از بین میرود و زوال هر دو با زوال سرمایه توأم است.

ما را سرزنش میکنید که میخواهیم به استثمار والدین از اطفال خود خاتمه دهیم؟ ما به این جنایت اعتراف میکنیم.

ولى شما میگویید که وقتى ما بجاى تربیت خانگى تربیت اجتماعى را برقرار میسازیم، گرامیترین مناسباتى را که براى انسان وجود دارد از میان میبریم.

اما مگر تعیین کننده پرورش خود شما جامعه نیست؟ مگر تعیین کننده این پرورش آن مناسبات اجتماعى که در درون آن به کار پرورش مشغولید و نیز دخالت مستقیم و یا غیر مستقیم جامعه از طریق مدرسه و غیره نیست؟ کمونیستها تأثیر جامعه در پرورش را از خود اختراع نمیکنند؛ آنها تنها خصلت آن را تغییر میدهند و کار پرورش را از زیر تأثیر نفوذ طبقه حاکمه بیرون میکشند.

هر اندازه که در سایه رشد صنایع بزرگ پیوندهاى خانوادگى در محیط پرولتاریا بیشتر از هم میگسلد و هر اندازه که کودکان بیشتر به کالاى ساده و افزار کار مبدل میگردند، به همان اندازه یاوه‌سرایى‌هاى بورژوازى درباره خانواده و پرورش و روابط محبت آمیز والدین و اطفال بیشتر ایجاد نفرت میکند.

بورژوازى یکصدا بانگ میزند: آخر شما کمونیستها میخواهید اشتراک زن را عملى کنید.

بورژوا زن خود را تنها یک افزار تولید میشمرد. وى میشنود که افزارهاى تولید باید مورد بهره بردارى همگانى قرار گیرند لذا بدیهى است که نمیتواند طور دیگرى فکر کند جز اینکه همان سرنوشت شامل زنان نیز خواهد شد.

وى حتى نمیتواند حدس بزند که اتفاقا صحبت بر سر آن است که این وضع زنان، یعنى صرفا ابزار تولید بودن آنان، باید مرتفع گردد."

مارکس و انگلس در مانیفست رسما نه تنها از زن که از انسان و کودک، در سرمایه داری، بعنوان ابزار تولید اسم می برند و می گویند که این ها ابزار تولید اند. ما اینجا  تئوری های زیادی در مورد اینکه در مبارزه برای بهبود وضع زنان بطور مشخص باید چکار کرد، از مارکس وانگلس نداریم و بخصوص در مورد آینده پیش بینی نکرده اند که در جامعه سوسیالیستی دقیقا این برابری چگونه و با چه مکانیزمهایی تامین و تضمین خواهد شد و یا مثلا دقیقا شکل خانواده چگونه خواهد بود. خوب است در نظر داشته باشیم که مارکسیسم مذهب و علم غیب گویی نیست. نقد است و نقد به ریشه ها، نقدی که به ریشه ستمکشی زن میکند و میگوید که بورژوازی این را یک ابزار تولید میداند و ما نمی خواهیم زن ابزار تولید باشد. نه فقط زن، کارگر و انسان را هم نمی خواهیم ابزار تولید باشد. مشخصا وقتی مانیفست از اشتراکی شدن صحبت میکند، میگویند که "کمونیست ها میخواهند زنان را اشتراکی کنند"! بعدا صحبت میکند که بورژوازی چگونه خانواده های کارگری را از هم می پاشاند. بورژوازی اگر احتیاج داشته باشد به بازار کار میآوردشان، به فحشا می کشاندشان و خودش شرایط تلاشی خانواده های پرولتر را فراهم میکند. تا اینجا یک تز اصلی هست و آن این است که برای بورژوازی زن ابزار تولید است، همانطور که انسان و کودک هست. وقتی مانیفست میگوید که میخواهید ابزار تولید را اشتراکی کنید، بورژوازی میگوید که زن را میخواهید اشتراکی بکنید و خانواده ها را از هم بپاشید و شما اخلاقیات ندارید. این را داشته باشید و بعد برویم سراغ سند یک دنیای بهتر.

یک دنیای بهتر فصل دوم برابری و رفع تبعیض. مقدمه ای دارد که لازم است آن را بخوانید. مقدمه در مورد برابری انسانها صحبت میکند که برابری فقط حقوقی نیست. برابری حقوقی را شما میتوانید متحقق بکنید بدون اینکه برابری واقعی، که برابری در امکان دسترسی به مواهب زندگی و برابری در دسترسی به محصولات تولید دست بشر است، فراهم باشد. برابری حقوقی بی تردید حداقل لازم است اما مطلقا برابری کامل نیست. کما اینکه شما میتوانید برابری حقوقی را در بسیاری از جوامع غربی ببینید که کاملا برآورده شده است اما امکاناتی که برای برخورداری از این حقوق و آزادیها وجود دارد برای همه مردم یکسان نیست.  برای بورژوا یک طور است برای کارگر یک طور است برای سالمند یک طور و برای "آدم علیل" یک طور دیگر است. 

در مورد مسئله زن، برنامه یک دنیای بهتر میگوید:

"نفس ستمکشی و فرودستی زن اختراع سرمایه داری نیست. اما سرمایه داری این میراث نفرت انگیز تاریخ پیشین را تکامل بخشیده و به یک رکن مناسبات اقتصادی و اجتماعی معاصر بدل کرده است. ریشه نابرابری و بی حقوقی امروز زن، نه در افکار کهنه و میراث فکری و فرهنگی نظام ها و جوامع منقرض شده و پیامبران و مذاهب عصر جاهلیت، بلکه در جامعه سرمایه داری صنعتی و مدرن امروز نهفته است.

نظامی که به تقسیم جنسی انسان ها در قلمرو تولید به عنوان یک عامل مهم اقتصادی و سیاسی در تضمین سودآوری سرمایه مینگرد. ایجاد انعطاف پذیری نیروی کار در اشتغال و اخراج، ایجاد شکاف و رقابت و کشمکش درونی در اردوی مردم کارگر، تضمین وجود بخش های محروم تر در خود طبقه کارگر که پائین نگاهداشتن سطح زندگی کل طبقه را مقدور میسازد و بالاخره مخدوش کردن خودآگاهی انسانی و طبقاتی بشریت کارگر و دوام بخشیدن به آراء و افکار و تعصبات کهنه و پوسیده و فلج کننده، برکات ستمکشی زن برای سرمایه داری مدرن معاصر و از ارکان انباشت سرمایه در دنیای امروز است. اعم از اینکه سرمایه داری ذاتا و بطور کلی با برابری زن خوانایی داشته باشد یا خیر، سرمایه داری انتهای قرن بیستم بطور مشخص خود را بر این نابرابری بنا کرده است و به سادگی و بدون مقاومت سرسختانه و قهرآمیز از آن عقب نمی نشیند. "

این یک بحث بسیار دامنه داری بود،  وقتی که برنامه اتحاد مبارزان کمونیست نوشته می شد و بعد وقتی که برنامه یک دنیای بهتر نوشته شد. ما از نقد ریشه ای به مسئله فردوستی زن صحبت میکنیم. شما وقتی میگویید ریشه فرهنگ است، خانواده است، مذهب است وابستگی اقتصادی زن به مرد است، همه این ها عوامل واقعی است. اما هیچکدام ریشه نابرابری زن  و مرد نیست. چرا مذهب، مذهبی که در اوایل انقلابات بورژوایی مورد تعرض قرار  گرفت، و اتفاقا زمان مارکس قرن نوزده مورد تعرض قرار گرفت ، چرا سلطنتی که مورد تعرض قرار گرفت، چرا زن ستیزی که مورد تعرض قرار گرفت، چرا تمام این آثار عتیق قرون وسطایی که مورد تعرض قرار گرفته و میگیرد، کماکان ادامه حیات میدهد و می ماند! چه چیزی این ها را بازتولید میکند؟ بازتولیدی اش برای چه نیروی مادی مطلوبیت دارد؟درست است عقاید قرون وسطایی و کهنه و فرتوت مقاومت میکند، اما این جان سختی از کجا می آید. نمی توانید بگویید تقصیر جنس مخالف است. صدور چنین حکمی، شما را از جنس مذهبیون و اعتقاد به خلقت با سرشت پلید و فرشته میکند. رجوع به جنسیت برای توضیح تبعیض جنسی، به این ترند میرسد که زنان ذاتا صلح طلب و مهربان خلق شده اند و مردان خشن و ستمگر! ترند فکری که بر بخش مهمی از جنبش فمنیستی غالب است. به جندرآنالایز و جندرپالتیک Gender analysis , Gender politic) ) می رسد که امروز غالب است و محصولاتش را در غرب می بینیم.

نمی توانید بگویید اختناق هست. شما در سوئد، به آن شکلی که در ایران اختناق دارید، اختناق ندارید. ولی بازهم به همان سوئد که نگاه می کنید می بینید که دستمزد ها نابرابر است. جامعه را که نگاه میکنید می بینید که جامعه نابرابری است.  در مشاغل می بینید. هرشغلی که زنانه میشود، ارج و قرب اش پائین میرود. اکثر والدین تنها، مادران اند.  دستمزد زنان پائین تر است و هنوز خشونت علیه زنان یک مشخصه آن جامعه است. چرا اینجوری است. یک چیزی این را بازتولید میکند. مهم نیست که بورژوازی آمریکا که خیلی متمدن است، بورژوازی سوئد که خیلی متمدن است، بدش میآید از زن کشی که در هند میشود. یا از داعشی که امروز اینطور دارد لجن میپراکند و جنایت میکند، نفرت دارد. مهم نیست که دلش به درد میآید یا نمی آید. مهم این است که این شرایط، بخشی از  جامعه را، بخشی از نیروی تولید را، بخشی از آن ابزار تولیدی که مارکس در مانیفست از آن اسم میبرد، زن را  در موقعیت فرودست نگاه میدارد و از این سود میبرد.  در نتیجه بورژوازی که در قرن نوزده هست و مارکس از آن حرف میزند، و میگوید که زن برایش ابزار تولید است و میخواهد همچنان آن را بعنوان ابزار تولید نگاه دارد، و ما کمونیست ها میخواهیم آزادش بکنیم، با بورژوازی که بعدش تجربه پیدا کرده است، انقلاب اکتبر را دیده است، بعدش دیگر با مذهب و سلطنت و همه آثار عتیق سازش کرده است، میراث گذشته را به ارث برده است، و همه  آنها را به خدمت گرفته است، صیقل داده است و بنا به منفعت امروز خودش از آنها استفاده میکند، در بنیاد رابطه اش با زن یک پدیده است.  البته مجرب تر،  مجهز تر، و مسلح تر به سلاح مذهب و خرافه و همه میراث عهد عتیق! اینطور نیست که گویا این ها نماد های فئودالی یا بردگی هستند و به تدریج درحال زوال اند.

درست است که شما امروز هم بردگی را در شکل دیگری در شکل بردگی مزدی می بینید. این بردگی برای سرمایه منفعت دارد. چرا منفعت دارد؟ به این دلیل که نیروی کار کالا است، ابزارتولید است، ابزاری که باید بازتولید شود. مسئله این است چطور میشود ارزان بازتولیدش کرد.

تاریخ به شما یک شرایطی داده است، (داده از پیشی)  که زن در آن فرودست است. همه ادیان آسمانی و ساختارهای فرهنگی و فلسفی و اقتصادی پیشین هم، حامی این داده است. نیمی از مردمی که  به خاطر مادر شدنش شما میتوانید، بخش مهمی از بازتولید نیروی انسانی را، یعنی بازتولید ابزار تولید را، تماما بیاندازید گردن او. در نتیجه بورژوازی قرن بیست و یک، از مذهب، از مردسالاری، از کلیسا،  از اسلام از همه این ها مستقیما استفاده میکند.  برای اینکه زن را فرودست نگاه دارد، برای اینکه نیروی کار باید تولید و بازتولید بشود. نیروی کار فقط آن بخشی نیست که در کارخانه و جامعه دارد کار میکند. آدمیزاد باید تولید شود. کارگر میرود سرکار میآید خانه باید غذا بخورد، نیروی از دست رفته سرکارش باز تولید بشود و بتواند فردا باز برود سرکار. کار در سرمایه داری کالا و طبقه کارگر برای سرمایه چیزی جز ابزار تولید نیست. کار، یعنی رمق و انرژی آدمی که در پروسه تولید توسط سرمایه مصرف شده است، باید بازتولید شود.  خود آدم هم که آن کالا را یعنی انرژی فیزیکی و فکری را دارد ، باید بازتولید شود که چرخه تولید سرمایه به آن شکلی که میخواهند بچرخد! درک این خیلی ساده است. به فرمان خامنه ای در لزوم رشد جمعیت و فرستادن زنان به خانه برای تولید مثل، نگاه عمیقی بکنید. خودش میگوید که در این بلبشوی هولناک بیکاری نیروی کار بیشتر و جوان تری میخواهیم.

نیروی کار  باید هرروز زنده بماند و  تولید مثل بکند که فردا برود سرکار و جمعیت کارگری باشد که تولید بکند.  شما اگر بورژازی را کنار بگذارید، اتفاقی نمی افتد. عده ای میروند و کار میکنند و کالا تولید میشود. اما طبقه کارگر باید وجود داشته باشد.  همه روزمر و بیست و چهارساعته وجود داشته باشد و نسل های بعدی آن تولید شود و به بازار کار روانه شوند. شما میتوانید ابزار تولید در کارخانه را بخوابانید و خاموش کنید و فردا آن را روشن کنید. با نیروی کار نمی توانید این کار را بکنید. سرمایه دار موظف است ماشین آلات را تعمیر و نگاهداری کند و برای  آن پول خرج کند. اما برای نیروی کار که نه تنها بیش از هرابزار کاری تولید میکند که  ارزش اضافه هم تولید میکند، به جای اینکه برای بازتولید آن خرج کند، آن را می اندازد گردن خودش.

سرمایه برای بازتولید این کالا، یعنی نیروی کار، همیشه بدنبال شرایط ارزان تری است. مارکسیسم میگوید که در سرمایه داری کار، کالا است. تبدیل به کالا میشود. از امر شرکت داوطلبانه شما در تولید اجتماعی، تبدیل به یک کالایی میشود که شما هرروز باید بروید در بازار آن را بفروشید و با پول فروش آن بتوانید غذا و سرپناه تان را تامین کنید که بتوانید خودتان را زنده نگاه دارید  (نیروی تان را بازتولید کنید) که فردا باز سرکار بروید. باز فردا همین کار را بکنید. نیروی کار برای اینکه بازتولید شود باید بخورد، مداوا و  نظافت داشته باشد و بچه اش نگهداری شود. و چه چیزی برای سرمایه داری بهتر از این که این را بیندازد گردن نیمه ای از خود طبقه کارگر، نیمه ای از خود طبقه کارکن، که زن است. بیندازد گردن نیمی از خود طبقه کارگر که مفت و مجانی بشورد و بپزد و تولید مثل کند، با دستمزد یک نفر! هروقت احتیاج داری، از خانه بکشی اش بیرون. زمان  جنگ دوم احتیاج داشتند. مردها رفته بودند جنگ و زن ها را از خانه بیرون کشیدند و آوردند توی تولید. وقتی احتیاج دارد، کودک اش را هم میآورد بیرون توی بازار کار. وقتی هم میآورد در بازار کار با دستمزد و حقوق کمتر میآورد.  

 این تمام فاکت و واقعیت مادی است که پشت تز حکمت در مورد تبعیض علیه زن در جهان متمدن وجود دارد. سرمایه داری از شکاف جنسی در صف کارکنان، در صف طبقه کارگر سود میبرد و زنده نگاه داشتن این شکاف جنسی برایش امروز حیاتی است. اینجا است که استفاده از مذهب و خرافه و مردسالاری در جامعه و در خانواده،  سنت و فرهنگ عشیره ای و فئودالی و قرون وسطایی، و زنده نگاه داشتن آن به یکی از ملزومات حفظ و گسترش سودآوری سرمایه تبدیل شده است. برایش نهاد و مافیای مذهب و سلطنت را زنده نگاه میدارند. این میراث گذشته را صیقل داده و امروز از آن به خوبی استفاده میبرد.

کاری که کمونیست ها میکنند، و در زمان معاصر کمونیسم حکمت میکند، این است که همان حرفی و نقدی را که مارکس در مانیفست میکند، میآورد امروز و بازش میکند. امروز بازش میکند و میگوید که آن میراث گذشته را دیگر بورژوازی صیقل داده است. میگوید میراث عهد بربریت بوده یا هرچه بوده، امروز جزء مقتضیات و نیازهایی است که سرمایه از آن استفاده میکند. استفاده سیاسی و اقتصادی میبرد. همان سرمایه و همان صنعتی که "آی پد" و "آی فن" و ماهواره تولید میکند، و موشک میفرستد هوا، به این نابرابری احتیاج دارد. نیروی کار ارزان تولید و بازتولید میشود. و کاری که کمونیست ها میکنند این است که در دل همین جامعه سرمایه داری در مقابل این پروسه بایستند. همان طور که در مورد مطالبات کارگری سعی میکنند که کارگر را از یک ابزار تولید بی زبان، از یک ابزار تولید بی دفاع، تبدیل به یک طبقه کارگری بکنند که متشکل است، متحد است و حرف میزند و فشار میآورد، دعوا میکند، دستمزدش را اضافه میکند، مرخصی اش را اضافه میکند، و سعی میکند که هرچه بیشتر از خدمات و محصولات تولید شده خودش به خودش برگردد، چه به شکل دستمزد و چه به شکل خدمات اجتماعی، بهداشت برای بچه اش و خودش و خانواده اش و همه این ها، در مورد مسئله زنان هم همینطور است . باید سعی بکند که هرچه بیشتر راه این سوءاستفاده و ارزان تمام کردن نیروی کار، را بگیرد. و آن این است که بیشترین حمایت را برای زنان در محیط کار، در قوانین کار، بخواهید و از طرف دیگر جنگ تان با روبنا، یکی از جنگ های اصلی تان است. روبنایی که بعنوان ابزار سیاسی حفط زیربنایی که به آن اشاره کردم، ابزار حفط سیادت بورژوازی است، یکی از مهمترین عرصه جدال طبقه کارگر است. از مذهب و قانون و فرهنگ و ایدئولوژی و مردسالاری، تا ساختار سیاسی و اجتماعی که فرودستی زن را توجیه و جاری میکند.

میخواستم این را بگویم که این تز اصلی کمونیسم حکمت است که ریشه ستم کشی زن، یک جمله است، اما وقتی شما بروید و بحث سقط جنین و مصاحبه هایی که در مورد مطالبات یک دنیای بهتر، بخش مربوط به مطالبات مربوط به زنان را بخوانید، می بینید که این تز توی آن قوی است که از کوچکترین بارقه های نابرابری زن و مرد از آن جلوه ای که در مدرسه نمی گذارند دختری عکس هنرپیشه مرد در کیف داشته باشد، تا حجابی که سر دختر بچه ها و زنان میکنند، شما میتوانید این را وصل بکنید به منافع زمینی سرمایه. مهم نیست که آنکه سرش حجاب میکنند زن کارگر است یا نه، کل این شرایطی که زن در آن شهروند فرودست و درجه دو است، این مناسبات را بازتولید میکند. این مناسباتی که در آن یک بخشی از کارکنان، یک بخش محروم تر طبقه کارگر، بخش محروم تر کارکنان،  باید در چنین موقعیتی باشند تا سرمایه سود ببرد. و سرمایه این شرایط را بازتولید میکند. شما نمی توانید بخشی از جامعه را، به اصطلاح برابر داشته باشید و بگویید که فقط برای کارگران این تبعیض باشد. رنگ این نابرابری را باید به کل جمعیت و جامعه بزنید. اختناق را برای همه باید اعمال بکنید، تا بتوانید کارگر را هم ساکت نگاه دارید.

تا اینجا این تز، تز منصور حکمت است. هیچ کس دیگر این حرف را نزده است. و این یک سیستم  منسجمی را از سی سال قبل، در مورد ریشه امروز ستم کشی زن، بدست داده است. امروز خیلی های دیگر هم این حرف را میزنند. اما سی سال قبل طرح این بحث ها با مقاومت قوی چپ سنتی در ایران مواجه شد. این ها را مطالبات پیش پا افتاده می دانستند. صحبت از حقوق و مطالبات زنان و کودکان و خانواده و... کردن را لیبرالی میدانستند.

جایگاه مطالبات یک دنیای بهتر

تحمیل هرچه بیشتر مطالباتی که بورژوازی را در این عرصه عقب بزند، باید مبارزه روز کمونیست ها و طبقه کارگر باشد. سرمایه داری مناسبات است، آدم نیست. شما همه طبقه بورژوا را هم از صحنه محو کنید، هیچ بورژایی هم دیگر در جامعه موجود نباشد، فردا آن مناسبات بخشی از طبقه کارگر را بورژوا میکند! مناسباتی که در آن یک طرف را در موقعیتی قرار میدهد که هیچ چیزی ندارد جز نیروی کارش، که باید آن را برای زنده بودن بفروشد. و امروز حتی اعضا بدنش را بفروشد و طرف دیگر مالک ابزار تولید است که هیچ کاری نمی کند فقط تصاحب میکند. این مناسبات را شما باید عوض بکنید. و برای اینکه این مناسبات را عوض کنید٬ باید مبارزه تان در خود جامعه سرمایه داری، برای هردرجه اصلاحاتی که میتوانید، صورت بدهید. برای اینکه حجاب را بزنید کنار، برای اینکه حقوق مادران تامین شود، برای اینکه علیه مذهب، علیه سلطنت، تا آنجایی که به مسئله زن برمیگردد، علیه بی حقوقی های قانونی و عملی که گریبان زنان را  گرفته است، باید بجنگید. در نتیجه میخواهم بگویم که حتما باید مطالبات ما در عرصه حقوق زنان را بخوایند و از این زاویه بخوانید . چرا که بحث های، پروبلماتیک، خیلی مفصلی حول همه این مطالبات وجود داشته است. طرف مقابل تان، بسیاری از این چپ های سنتی، میگفتند که این مطالبات آرزو است  چرا که کارفرما نمی تواند آنها را بدهد، نمی تواند مهد کودک بگذارد و نمی تواند مرخصی قاعدگی زنان را بدهد، نمی تواند مرخصی نگهداری از کودکان را بدهد، نمی تواند به همه زنان و دختران بالای ۱۶ سال و آماده به کار بیمه بیکاری بدهد، چرا که ورشکسته میشود، به بیان ما نرخ سود‌ آوریش تنزل میکند. جواب کمونیست ها این بود که خوب ورشکست شود! ما که مدیر و مشاور مدیر سرمایه نیستم. اتفاقا بگذار بحران بزند و میگوید من سود ندارم خوب شما میگوید که میخواهم سوسیالیستی اش بکنم.

میخواهم بگویم کل مطالبات ما در زمینه حقوق زنان، چه سیاسی و چه فرهنگی و چه رفاهی، را از این زاویه باید خواند.

بخشی از این چپ مبارز برای حقوق زنان را وقتی میگوید که مارکسیست ها به ریشه می زنند، در همین حد نگاه میدارد که گویا قرار است برود در کارخانه و برای فقط حقوق زن کارگر مبارزه کند. و مسئله زن را بعنوان یک پدیده اجتماعی، درگیرش نمی شود، یا نمی شد. و با روبنا درگیر نمی شود. با ایدئولوژی درگیر نمی شود. با دستگاه قضایی درگیر نمی شود. در صورتیکه شما اگر مانیفست را بخوانید و برنامه یک دنیای بهتر را بخوانید، جایگاه روبنا و این حقیقت که بدون این روبنا، بدون مذهب و بدون اسلام، بخصوص در ایران، در حکومت اسلامی، بدون فرهنگ و دستگاه قضایی، بدون این روبنایی که آن چپ غیرکمونیستی اوایل انقلاب اساسا به آن کاری نداشت، بدون اعمال و استفاده از آن روبنا، بورژوازی نمی تواند مناسبات اش را نگاه دارد. در نتیجه شما نمی توانید با سرمایه بجنگید، با بی حقوقی زن بجنگید، بدون این که با سرکوب، خشونت، حجاب، بی حقوقی زن در محیط کار و آموزش و بی حقوقی مادران، اخراج زنان، بستن در ورود  زن به محل های کار، بی حقوقی اش در خانواده، علیه خشونت به زن و علیه همه این ها نجنگید. چون حفط آن مناسبات توسط این ابزار صورت میگیرد. نپرداختن به این ابزار ها و خلع سلاح نکردن بورژوزای، کموینست ها را تبدیل به سکت های مذهبی میکند که میروند و برای خودشان حرف های گنده گنده میزنند و پایشان روی زمین نیست.

من سعی کردم که این پیوستگی را نشان دهم، که وقتی ما میگوئیم حکمت ادامه مارکس است، این یک تعلق شخصی، عقیدتی و یا رفاقتی نیست. مستقل از اینکه چه برسر این احزاب کمونیسم کارگری آمده است، در این عرصه هم باید خود حکمت را خواند و از این زاویه دید که  چطور ادامه مارکس است و برنامه یک دنیای بهتر، ادامه مانیفست است. مانیفست کمونیستی علیه سرمایه داری قرن بیست و بیست یک است. در فرصتی حتما جوانب حاشیه ای این بحث را بیشتر میشکافم.

ثریا شهابی

بیست اکتبر 2014