.
يكشنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۹۸.
امروز:
Apr 21 2019.
برابر با

 ارسال مطلب به ایران تریبون

matlab@iran-tribune.com

منتخب ایران تریبون

نشریات

دوشنبه, 08 بهمن 1397 ساعت 23:01

ایرج فرزاد: زلزله سیاسی دیگری در راه است – ۳

دو دوبخش قبلی این نوشته ها، زوایائی از شیوه نگرش در تشخیص سیر محتمل رویدادهای آتی در جامعه ایران را با خوانندگان با هدف قضاوت و تامل، در میان گذاشتم.

در بخش آخر، قصد دارم به نیروها و احزاب سیاسی در طیفهای گرایش راست و چپ و چگونگی نگاه آنها به تحولات پیش رو بپردازم. اما، در همین رابطه، مقدمتا باید توضیح بدهم که "چپ" از نظر من چه طیفهائی را میپوشاند. منظور من از چپ، طیفی است که زیر مجموعه گرایشی معین است که اهداف آرمانی خود را ساختمان یک کشور "مستقل" و صنعتی تعریف کرده است. و طیف مورد نظر من، در جناح چپ آن قرار دارد، همانطور که همان گرایش، جناحهای راست، اسلامی و میانه و پارلمانتاریست و قانونی را نیز میپوشاند. به این معنی منظور من از چپ، سوسیالیسم کارگری و کمونیسم را تداعی نمیکند. شاید یک فاکتور در اینکه خود چپ مورد نظر من، نیز خود را در متن گرایش جنبش کمونیستی، تعریف نمیکند، کار من را ساده تر کرده باشد. این چپ، با فروپاشی "سوسیالیسم واقعا موجود"، به تعبیر خود آنها، همچون بسیاری از احزاب "کمونیست"، بویژه در اروپا، در دوره پسا فروپاشی دیوار برلین اکثرا همین عنوان "چپ" را به جای "کمونیست" قبلی برای خود برگزیدند. بنابراین، چه از منظر خود این چپ، و چه با عطف توجه به پیامدهای فروپاشی اردوگاه شوروی سابق، حرکت با چوب دستی های کمونیسمی که از نظر آنان همان بود که فروپاشید، دست و پاگیر و عامل بازدارنده و منفی تلقی شد. خود این چپ، نیز همین تعریف را برای خود انتخاب کرده است.

دوم: به منظور ارائه یک بررسی سیاسی، مستقل از فعالیت های من طی ۵ دهه، من در هیات هر انسان مارکسیست، همانطور که به تاریخ همه جوامع دنیا نگاه میکند، خود را قرار داده ام. همانطور که به عنوان کسی که در تجربه انقلاب اکتبر مستقیما شرکت نداشته است، انقلاب علیه برده داری در آمریکا را ندیده است، در سیر چگونگی انقلاب "گل میخک" پرتقال قرار نداشته است و ... اما همه آن تحولات را به عنوان پروسه های تاریخی و ابژکتیو میتواند ببیند، بخواند، بشنود و قضاوت کند و ارزیابی و مورد انتقاد قرار بدهد، به همان روال نیروهای سیاسی و احزاب چپ و راست جامعه ایران را نیز نگاه میکنم و مورد قضاوت و ارزیابی و انتقاد قرار میدهم. در این رابطه من به عنوان "شخص ثالث" به خودم و تاریخ تحولات این ۵ دهه جامعه ایران، و از "بیرون" نگاه میکنم. خودم را در موقعیت کسی چون ای. اچ. کار قرار میدهم که با وجود اینکه متولد روسیه نبوده است و در سیر انقلاب اکتبر شرکت عملی و فیزیکی نداشته است، اما به نظر من یکی از علمی ترین تحلیل ها و بررسی انتقادی را در کتاب سه جلدی خویش، از انقلاب ۱۹۱۷ ارائه داده است. تصور میکنم نقطه حرکت از "امپیریسم"، چشم انداز وسیع تر را در تشخیص جوهر واقعی رویدادها، کدر و گنگ میکند.

با این مقدمه:

اولین مشخصاتی که من از گرایشات چپ و راست و احزاب و نیروهای گرایش توصیف شده در فوق میگیرم، یک وابستگی و تعلق به روندها، چه فکری و یا سیاسی، در محدوده "تاریخ ایران"، و تا آنجا که به بحث من مربوط است، به تاریخ ۷۰ ساله اخیر است. در یک نگاه کلی میتوان به این نتیجه رسید کرد که چپ و راست آرمان صنعتی کردن ایرانِ "مستقل"، از نظر سیاسی، نگاهش به گذشته است؛ و در انتظار تکرار جهت رویدادهای گذشته، اما در اشکالی ظاهرا نو. تصور من این است که نیروهای سیاسی، در آمریکا و یا فرانسه و یونان برای مثال، در مواجهه با معضلات کنونی و فی الحال در جریان، چندان اسیر گذشته های تاریخی "خودشان" نیستند. دنیا تحولات و رویدادهای بسیار بزرگ و زیر و رو کننده ای را از سر گذرانده است و مکانیسمهای تغییر قدرت، بشدت دگرگون شده اند. نیروهائی چون داعش و حوثی و الشباب و حشدالشعبی، به بهپاد مسلح شده اند. در دور تدارک تشکیل حزب کمونیست روسیه، انتشار یک روزنامه سراسری، عامل کلیدی برای تشکیل حزب و پایان دادن به محفلیسم و دنباله روی از جنبش خود بخودی بود. اکنون، هر کسی با اندک آشنائی با اینترنت، روزنامه و حتی تلویزیون راه می اندازد. در حکایات خوانده ایم که یک خلیفه و سلطان را با نوشاندن زهر به قتل می رساندند و سلسله و یا خلفای جدیدی قدرت را میگرفتند. اما، در سی چهل سال اخیر خود ما شاهد بوده ایم که بمباران بغداد و بلگراد و زیر و رو کردن شیراز مدنی چندین جامعه، هنوز در مراحل میانی و حلقه ای از جنگها و پاکسازیهای وحشتناک قومی و اتنیکی، در "رژیم چینج" و یا تغییر قدرت بودند. این تغییرات خیره کننده، اما، برای چپ و راست گرایش مذکور در ایران، موجب نشده است تا قامت سیاسی کوچک آنان در محدوده جغرافیای "ایران"، کماکان بر خودشان "بزرگ" جلوه نکند. آن گذشته و آن رویدادهای کوچک به تعبیر من، که چپ و راست گرایش مذکور را به گذشته میخ کرده است، اینها هستند:

انقلاب مشروطه، سالهای بین ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، و انقلاب ۱۳۵۷

"امام خمینی" را نه از میان جمع معممین متحصن در سفارت انگلیس و در ایران، که در پی کنفرانس گوادلوپ و با "پرواز انقلاب" از پاریس به تهران وارد کردند. در متن جنگ سرد برای غرب مهم بود که ایران، کشوری که در کنفرانس یالتا، توافق شده بود که در مقابل سیطره شوروی بر بخشی از اروپای شرقی، در حوزه منطقه نفوذ غرب و پیمان سنتو بعدی قرار بگیرد، از تهدید و دستبرد "قطب کمونیست" برکنار بماند. خطر ریزش نیروهای مسلح رژیم شاه، چنان جدی بود که اولین "فتوا"ی خمینی پس از کسب قدرت این بود که "حمله به ارتش" از این پس حمله به اسلام است. ارتش و سران آن دیگر "طاغوتی" نبودند. این را حتی در مراسم تاسوعا و عاشورای قبل از سقوط شاه، در برابر جامعه و چپ موجود گرفته بودند: شعار مرگ بر شاه ممنوع و حزب فقط حزب الله، مجوز دخالت در اعتراضات را دارد. ژنرال هایزرهائی به ایران آمدند، "تیمسار مقدم" رئیس ساواک به وساطت منتظری به خمینی پیام داد که به حضرتشان بگویند، شاه که رفته، فکری بکنند که کارگران نفت دارند شعارهای "کمونیستی" سر میدهند و ...

اما آن اتفاقات برای "چپ"، هنوز در محدودیتهای انقلاب مشروطه، تعبیر شد. خرده بورژوازی، بویژه نوع "سنتی" آن، در انقلاب "متزلزل" است! متوجه نشدند و یا نخواستند متوجه بشوند که احضار ارواح پرسوناژهای انقلاب مشروطه، برای تعبیر و تفسیرتحولاتی که ریشه فرا "جغرافیای" ایران را داشت و در متن جنگ سرد، چهار دولت معظم غرب میدان برای سلطه اسلام سیاسی فراهم کردند، حتی دیگر قصه و افسانه نبود. "سپاه پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید"، انگار در عالم خیالات قرار بود "ارتش پا برهنگان" در برابر ارتش دربار "وابسته" به آمریکا باشد. ریشه های واقعی و "بین المللی" پرتاب کردن اسلام سیاسی به قدرت دولتی، از منظر آن "رویداد کوچک" در صد سال قبل و در محدوده جغرافیای ایران، تماما پوشیده ماند.

دوره خلاء نسبی در فاصله سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، تکرار شدنی نیست. آن دوره، یک دوره ژله ای بود. چه، بازهم در ورای جغرافیای ایران، در سطحی وسیع تر، قدرتهای فاتح جنگ دوم جهانی، در پی الحاق بخشی از سرزمینها در اروپای شرقی به شوروی دوره استالین، در قرارداد یالتا توافق کرده بودند که ایران، بطور قطع در حوزه تقسیم بازار و منطقه غرب است. با اینحال، چپ، در آن فاصله خلاء قدرت، به این توهم دچار شد که میتوان با اتفاقاتی چون عَلَم کردن "جمهوری مهاباد" و یا جمهوری آذربایجان، جا پاهائی برای "قطب سوسیالیستی" باز کرد، شاید ما هم مثل مجارستان و چکسلواکی و.. بتوانیم زیر سایه شوروی "به حقمان برسیم". پس از تحکیم قدرت محمد رضا پهلوی، حزب توده را متلاشی کردند، آذربایجان را به "مام میهن آریائی" بازگرداندند و سر قاضی محمد را بالای دار بردند و رویای عشایر کرد که فرماندهی ارتش جمهوری "جوانمرگ" کردها را بر عهده داشتند، تسلیم شدند و به خدمت رژیم در آمدند. چپ، این بار هم قادر نشد حوزه دید سیاسی اش را از محدوده تاریخ و جغرافیای ایران، گسترده تر کند. به انتقاد از خود روی آورد و گفت سیاست در قبال مصدق نادرست بود و غلظت وابستگی حزب توده به شوروی و گ.ک پ، قدری زیاد بود.

انقلاب ۵۷ و بازی چپ در فضای انقلاب، به آن خصلت "چپ ۵۷"ی داد. انقلاب ۵۷ رویدادی بزرگ در مقیاس جامعه ایران بود. اما، تحولات به مراتب زیرو رو کننده تری را ما شاهد بوده ایم. فروپاشی اردوگاه شوروی، صفحه سیاست را در سطح جهان زیر و رو کرد، بنیانهای فکری - نظری را زیر سوال برد و تعریف از حق انسان و حق شهروندی را از جهانشمولی به نسبیت در رنگ و نژاد و محل تولد و لهجه و زبان و باورهای وارونه مذهبی تغییر داد. شیرازه مدنی عراق در پی دو یورش جنون آمیز نظامی تماما از هم پاشید. دید و افق "چپ"، اما، که متاسفانه بقایائی از کمونیسم کارگری را نیز در کنار خود دارد، در چهار دیواری آن انقلاب، که در مقایسه با تحولات مورد اشاره در ورای جغرافیای ایران، دیگر رویدادی "کوچک" به حساب می آید، محدود ماند. امیدها و مخاطرات در تحولات پیش رو، هر دو، عمدتا در محدوده آن دایره کوچک تعریف و باز تعریف شدند.

قطب راست

در مورد دورنمائی که قطب راست، در متن سقوط و سرازیری اسلام سیاسی، پیشاروی خود قرار داده است، همین نگاه به گذشته و زندگی در "نوستالژی" های آن، حتی با غلظت بیشتری عمل میکند. "دوران طلائی" حکومت سلطنت پهلوی های پدر و پسر، در یک انقلاب و با چیرگی اسلام سیاسی، به پایان رسید. اعاده آن دوران، حتی اگر برخی رسوبات سلطنت طلبی در حاشیه اعتراضات علیه جمهوری اسلامی، با شعار "رضا شاه روحت شاد" و یا "ما انقلاب کردیم، چه اشتباه کردیم" به نوعی آه و اسف مظلومان سرخورده را تداعی کرد، اگر نه غیر ممکن، که بسیار مشکل است. از این نظر، این تناقض، قطب راست را به واگرائی بیشتری دچار کرده است. زیر سوال رفتن امکان اعاده سلطنت، در بستر فروپاشی رژیم، راس راست را در اپوزیسیون به فکر یافتن راه برون رفت در ورای آن پنجاه ساله طلائی و در بیرون از آن تاریخ رسانده است. مرز بندیها با ادعاهای سلطنت "موروثی" در میان قطب راست و تشکیل نهادهای جدید مثل "فرشگر"، قبل از اینکه رجعتی به خاطرات اسطوره ای ایام "کورش کبیر" باشد، بیشتر به سرنوشت خاندانهای سلطنتی در روسیه و اروپای شرقی، پس از فروپاشی دیوار برلین، شباهت دارد و از آن بستر تقلید شده است. از این نظر، راست، با بلند کردن یک پرچم با شعارهای مه آلود که بزحمت میتوان تشخیص داد منظور از اساطیر، تمدن چند هزاره "پارس" ها و یا ایام پهلوی ها در دوره مدرن و سرمایه داری است، بطور واقعی و در زمین سفت سیاست، چشم به "الگو"های برآمده از تغییرات بوجود آمده پس از فروپاشی اردوگاه سابق شوروی؛ و نوع "آزاد سازی"های شبیه به بمباران بغداد و بلگراد دوخته است تا "شاید"، چون خاندان رومانف ها، سلطنت نیز، جائی در "تولد" دمکراسی های نازنین در درد و زایمان فروپاشی دیوار برلین و "ملت های آزاد شده" و "اختراع" شده در سیر فروپاشی بلوک شرق، داشته باشد. برآمد این نوستالژی ایام غیر قابل اعاده، و چشمداشت به نوعی تداوم یک "خاطره" از ایام طلائی و یا میراث باستان "ایران زمین"، یک تناقض و تزلزل سیاسی است. راس قطب راست، به این ترتیب از ارائه یک بدیل قائم بالذات که بطور قطع از نوستالژیها و توهمات ایام جلال و جبروت اعلیحضرت ها، دست بشوید، تاکنون و فعلا ناتوان مانده است. از این نظر، تصور من این است که راست، در فقدان یک رهبری که اعتماد به نفس هم ندارد، سرنوشت خود را عملا به دست نیروهای "خارج" از حیطه مستقیم عروج و افول خویش در دروان ۵۰ ساله پهلوی ها سپرده است. راست، هر چند با این و پا و آن پا کردن، اما، شاید ناگزیر شود تماما از اصل و نسب خویش در تاریخ "مرز پرگهر"، دست بشوید و آنطور امروزی شود که راست هم سرنوشت او، در پس فروپاشی اردوگاه شوروی سابق، "عاقل" شدند و "دمکراسی" را پس از فروپاشاندن مدنیت در بمبارانها و پاکسازیهای قومی و اتنیکی، "تمرین" کردند.

یک گرهگاه مهم و مخاطره آمیز

یکی از این نقطه گرهگاه ها، مساله ملی، ملت سازی و ناسیونالیسم است. این "مقولات" اما، برای چپ، در همان محدوده انقلاب ۵۷ به حالتی مومیائی شده، بدون اینکه مشمول هیچ تغییر مکانی و زمانی بشوند، بار اسطوره ای خود را حفظ کرده اند. ملت، قومیت و "فرهنگ" اقلیتهای ساکن ایران با یک تاریخ چند هزار ساله تمدن، از منظر جناح چپ گرایش مورد بحث، یک "تابو"؛ و "حق ملل و خلقها در تعیین سرنوشت خویش"، یک پرنسیپ آرمانی است. از منظر راست، همان حقوق تا جائی که "تمامیت ارضی" را تضمین کند، چه بسا برای حفظ "مرز"ها و قلمرو حاکمیت، باید با احترام رعایت شوند. چپ، شاید دلایل تئوریک هم در راستای آرمانهای سیاسی خویش، دارد. مرتضی محیط که "مارکس شناس" لقب گرفته است، در چند جلد کتاب خود: "کارل مارکس؛ زندگی و دیدگاههای او"، در لابلای حاشیه نویسی ها بر روایات خود، نوشته است که مارکس خود را به تحلیل اقتصاد و "مبارزه طبقاتی" محدود کرده و به نقش فرهنگ و قومیت و ملیت و آداب و رسوم در کشورهائی با تمدن "شرقی"، که فاکتورهای مذکور به جای مبارزه طبقاتی، نیروی محرکه جنبشهای اجتماعی بوده اند، نپرداخته است. فراتر از آن، بازبینی هائی که در مورد رابطه بین ناسیونالیسم و ملت سازی انجام شده است، از جمله برای مثال رسالات امثال "هابسبام"، که جوهر بحث "حق ملل در تعیین سرنوشت" و "مارکسیسم و مساله ملی" استاین را به چالش کشیده اند، هنوز در دستور کار نخبگان سیاسی و مراکز روشنفکری ایران قرار نگرفته است. چپ مورد نظر، چندان آمادگی ندارد که از نظر محتوائی و "تئوریک"، به میدانی قدم بگذارد، که یکی از مهمترین ستونهای آرمانی و اعتقادی اش، به لرزه در آید. به این ترتیب از نظر من گارد چپ و راست در برابرمقدس سازی از ناسیونالیسم، بویژه "ناسیونالیسم ملل و اقوام تحت ستم و تبعیض"، باز است. اما این تابو را باید شکست، چه، فی الحال و در مواجهه با تحولاتی که پیش روی جامعه ایران است، ناسیونالیسم "ملل و اقوام و اقلیتهای مظلوم"، صاحب یک "پدر خوانده" شده است: ناسیونالیسم کرد. من وارد جزئیات بیشتری در این امر مهم نمیشوم، فقط به منظور اینکه خواننده را با بحث خود همراه کنم، به تغییراتی که بر سر ملت و ناسیونالیسم و تعاریف و بازخوانی آنها آمده است، به زوایائی از جدالهای سیاسی و نظری در تجربه سیاسی خویش، اشاره میکنم:

پس از تحولات دوران انقلابی سالهای ۵۷، نیروئی در کردستان قد عَلَم کرد، که قدرت خود را از بطن رویدادهای همان تحولات و به فاصله کوتاهی، از روی آوری به مبانی نظری "مارکسیسم انقلابی" و جنبش کمونیستی گرفته بود. سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران(کومه له) در کنگره اول، اواخر پائیز سال ۱۳۵۷ و اوائل زمستان همانسال، و با "مصوبات" آن، به عنوان جریانی که طبق همان مصوبات و مباحث، خود را با تاریخ تحولات سیاسی تا قبل از آن دوره بحران انقلابی تعریف میکرد، موجودیت خود را علنی کرد. از مجموع نزدیک به ۳۰۰ صفحه از متن تندنویسی شده آن جلسات، که بخش قابل توجهی به دستخط من است، بزحمت میتوان ۱۰ صفحه را استخراج کرد که به مباحث "سیاسی" پرداخته است. در آن چند صفحه، کومه له خود را ادامه سنتهای کمیته انقلابی حزب ناسیونالیست کرد، که به حرکت مسلحانه شریفزاده -ملا آواره معروف است، در اواخر سال ۱۳۴۶ و اوائل سال ۱۳۴۷، تعریف میکند و هوادار خط جلال طالبانی و "اتحادیه میهنی کردستان" عراق. از نظر تحلیل اقتصاد سیاسی، کنگره ۱۰ نفره مذکور بر این جهت استوار است که اصلاحات ارضی به دلیل اینکه "نیروهای مولده را تکامل نداده است"، ارتجاعی بوده است. دفاع از نوع دهقانی رمانتیسیسم تولید خرد و اقتصاد متکی بر حفظ حتی اقتصاد طبیعی در اطلاعیه ای که حین نشستهای آن جلسات در باره "توتون کاران بانه" نوشته شد، موج میزند. مهمترین مصوبه و قرار "توبیخ" اعضاء "متزلزل" این بود: در پیش گرفتن زندگی حرفه ای زحمتکشی در روستاها. قرار برای نخبگان سیاسی و تحصیلکردگان و مبارزین بنام در روزهائی صادر شده بود که جامعه در "شهر"ها و در کارخانه های صنعتی در غَلَیان بود و اعتصابات کارگری حکومت نظامی را به وحشت انداخته بود و "روستا" در سکون سنگین حسابگریهای دهقان و ذهنیت دهقانی، خفقان گرفته بود.

اما سیر بعدی رویدادها، تناقض شکننده چه در عرصه نظری و سیاسی را در درون کومه له، به جلو صحنه پرتاب کرد و نیروهای بالنده و انقلابی شهری را که گرد کومه له متشکل شده بودند، به مصاف دیدگاههای عقب مانده سوسیالیسم خلقی و دهقانی کشاند. کومه له پس از کنگره دو، فروردین سال ۱۳۶۰، به یک جهش سیاسی و نظری دست زد. مارکسیسم انقلابی بر رهبری و بدنه کومه له مسلط شد و کومه له به عنوان سازمانی توده ای و دست اندر کار مبارزه مسلحانه علیه رژیم اسلامی، بشدت در جامعه ایران، محبوب شد و به یک نقطه قوت کمونیسم در سراسر ایران تبدیل شد.

یکی از پر جاذبه ترین این نقطه قوتها، بلند کردن یک پرچم سیاسی و یک میدان قابل اتکاء در برابر "ناسیونالیسم کرد" بود. ناسیونالیسمی که هم مسلح بود و هم از پیشینه سیاسی طولانی برخوردار بود. به شکست کشاندن تصمیم حزب دمکرات برای جنگ سراسری علیه کومه له در دوره رهبری قاسملو، یکی از بزرگترین نقطه قوتهای این کمونیسم جوان در جامعه ایران بود. هویت ضد ناسیونالیستی، دیگر شناسنامه کومه له آن دوران بود. و این یعنی فراتر رفتن از محدوده دید چپ ۵۷ِی در مقیاس سراسری که کومه له را یک سازمان انقلابی "کردی" میشناخت. عروج شکوهمند یک جریان توده ای و مسلح که با شناسنامه ضد ناسیونالیستی، بلوغ خود را به جامعه و نیز به همه سران جنبش ناسیونالیسم کرد در "چهار پارچه"، اعلام کرده بود، با استقبال محبت آمیز فعالان جنبش کارگری و کمونیستی در سراسر ایران، مواجه شد.

اما فشار "نیروی عادت" در ذهنیت چپ توصیف شده، ریشه دار تر از این ها بود.

نگاهی کوتاه به سیر و سلوک همه خرده جریاناتی که به نام "کومه له" فعالیت دارند و عرض اندام میکنند، ما را با یک حقیقت و واقعیت بسیار تلخ مواجه میکند. پس از دست یابی احزاب ناسیونالیست کرد در عراق به حکومت "اقلیم"، ناسیونالیسهای کرد از موقعیت ضعف و نا امیدی و در آستانه تلاشی، به تعرض روی آوردند. و آن شیوه رسیدن ملت کرد به "حق" خویش زیر بمباران بغداد و نابودی شیرازه مدنی عراق، کومه له را که موجودیت اش را در زندگی اردوگاههای تحت سیطره حاکمان "نوپا" تعریف و باز تعریف کرده بود، به مکان دیگری پرتاب کرد. برای توجیه این اسباب کشی سیاسی، تاریخ کومه له را هم تحریف کردند. مشخصا کنگره های ۲ تا ۶، از تاریخ کومه له حذف شده اند. حتی جماعتی که خود را "سوسیالیست" و جناح چپ کومه له رسمی تعریف کرده اند، از ذکر لفظی"مارکسیسم انقلابی"، آگاهانه و عمدی، ابا دارند. به جای همه آن دوران ها، تعلق به جناح سوسیالیستی "جنبش کردستان"، هویت و شناسنامه همه "کومه له"ای ها و هر "کومه له ای" و یا دوایر منفردین و خود خوانده "طیف کومه له" نشسته است. به این ترتیب تمامی اتوریته، محبوبیت و قاطعیت کومه له کمونیست سابق، در قَباله ناسیونالیسم کرد و "جنبش کردستان" نوشته و یا بازنویسی شد. و چپ در مقیاس سراسری با این روایت "اصیل" که از زبان "دست اندرکاران" جاری شده است، تماما همراه است. و همین یک نقطه خطر جدی در سیر فروپاشی و سرازیری رژیم اسلامی است.

ناسیونالیسم کرد، با پشتوانه یک تاریخ محترم و انقلابی و ثمره جنبش نظری و سیاسی کمونیسم، و از زبان اکثر بازماندگان همان تاریخ، "غسل تعمید" یافته است. و این مساله باز هم به این خاطر حائز اهمیت است که کومه له با آن سابقه شناخته شده، اتوریته و محبوبیت خود را به عنوان یک نمونه "امتحان پس داده"، در پشت "جنبش خلقها و ملیتهای ایران" برای "حق تعیین سرنوشت" قرار داده است. ناسیونالیسم ملل تحت ستم، و حق تعیین سرنوشت، با تکیه بر بذل و بخششهای سیاسی که همه مدعیان کومه لهِِ "جنبش کردستان" در دسترس گذاشته اند، یک تهدید جدی در سیر سرازیری رژیم اسلامی است.

برای ما پس از گذشت چهل سال از حاکمیت اسلام سیاسی در ایران، حالا دیگر ساده است که بگوئیم، که تحّرُک رهبران جنبش اسلام سیاسی در ماههای قبل از انقلاب ۵۷، نفیرهای وحشتناک یک هیولا بود. به نظر من در سیر فروپاشی رژیم اسلامی، ناسیونالیسم کرد، کلیددار هیولای دیگری است که نیروی خود را از تبعیض و ستم، نه تنها بر "کردها"، که بر همه اقوام و ملل و اقلیتهای قومی و اتنیکی و زبانی و فرهنگی و...میگیرد. اما تمام مساله این است که ناسیونالیسم کرد، حتی از منظر "کمونیست سابقی" ها، "غیر دموکراتیک" نیست. "روژ آوا" و گردانهای مدافع خلق را شاهد میگیرند و سالها جانفشانی ها و رزمهای حماسی "پیشمرگ کرد" و لیست "شهیدان سرکرده کُرد".

اما نباید مرعوب شد، باید از همین امروز مقاومت و تعرض را چه در عرصه سیاسی و یا نظری سازمان داد. فردا دیر است، بسیار دیر. هنوز هیچ نشده است، همرزمان سالیان سال، با تف کردن به همه آن افتخارات دارند ما مخالفان ناسیونالیسم را "خائن" به ملت خود، اعلام میکنند و ما را به دادگاه حواله میدهند. سالهاست به نام "کومه له" ای که من از تشکیل دهندگانش بودم و از نویسندگان مهمترین اطلاعیه هایش، حزب نفرت از کمونیستها را ساخته و اختراع کرده اند. اینها در موقعیت مواجب بگیران در اردوگاه تحت قیمومیت احزاب ناسیونالیست کردستان عراق، به توطئه های ترور ما مشغول بوده اند که برخی نیز افشاء شده اند.

فقط چند روز فاصله بین در اپوزیسیون بودن خمینی و پس از "من دولت تعیین خواهم کرد" او را در نظر مجسم کنید. تا قبل از مسافرت با "پرواز انقلاب"، حتی "کمونیستها" هم در "اسلام" حق داشتند. پس از آن، فدائیان خلق را که میخواستند به استقبال او بروند، به حضور نپذیرفت چون "امام" فرموده بود "من کمونیست ها را نمی پذیرم". اشتباهی مهلک است اگر بر این توهم سرمایه گذاری شود که "مردم آگاه" و یا فعالان "جنبش های اجتماعی" در برابر فالانژیسم ناسیونالیستی سد محکمی ایجاد خواهند کرد. چه، در فضائی که ناسیونالیسم و ملت پرستی، تاریخ چپ و کمونیسم را در بنگاه "جنبش کردستان" و در یک قولنامه دستخطی با حضور مصادره کنندگان به عنف، در تملک خود به ثبت رسانده اند، همان مردم آگاه و همان فعالان جنبش حفظ محیط زیست و حقوق کودک و زنان و ...هاج و واج به دنبال پرچمی که آرمانهایشان را نمایندگی کند، سرگردان و بی پشت و پناه خواهیم یافت. از کمونیسم بدون قدرت، از کمونیسم اپوزیسیون و منتقد و افشاگر، از کمونیسم مُوّدب و کارمندی کاری ساخته نیست. تجربه جریانات خط ۳ و حتی خود فدائیان خلق را در دوره رها شدن افسار اسلامیون در برابر چشمان خود داریم.

سپر انداختن ناسیونالیسم چپ در برابر "مذهب توده ها"؛ و ممنوع شدن انتقاد به بنیانهای اسلام سیاسی در دوره انقلاب ۵۷، در این دوره به مقدس سازی از ناسیونالیسم ملت ها و اقوام تحت ستم "شوینیسم فارس" تغییر یافته است. چپ موجود حتی در پوشش کمونیسم آن، لازم دیده است که در هر ائتلاف و اتحاد عمل و تلاش برای ارائه "بدیل سوسیالیستی"، مقدمتا با پدیده مقدس در میان توده های ستمدیده یعنی:"حق ملل در تعیین سرنوشت" بیعت کند و قبل از امضاء هر مقاوله ای، مقدمتا "برادری" را با سجده بر آستان این معبد ملکوتی جدید، ثابت کند.

شاید اینجا نگاهی به بخشی از یک دیالوگ در فیلم "پدر خوانده"، این طنز تلخ تاریخ را بهتر توضیح بدهد:

یکی از سران باندهای مافیا برای انتقام گیری از باند رقیب دیگر، به "پدر خوانده"، که مارلون براندو آن نقش را بازی میکند، مراجعه و از او میخواهد که زهر چشمی از گانگستر رقیب بگیرد. پدرخوانده، اما، مساله اش این است که چرا متقاضی از لقب و عنوان پدرخوانده اسم نمیبرد و با کلماتی چون عالیجناب، حضرت عالی و از این قبیل استفاده میکند. طرف، بالاخره پیش میرود و با بوسیدن دست، میگوید لطفا "پدرخوانده"! و تمام مساله همین بود که جایگاه پدرخوانده به عنوان یک پدیده مقدس در دوائر مافیائی تثبیت شود. صرفنظر از تفاوت محتوائی این مقایسه و طنز، اما پیامی که این تداعی معانی به ما میدهد، به اندازه بیش از حد کافی هشدار دهنده است. ملت پرستی با مصادره تاریخ و فعالیت و دستاورد کمونیستها در کردستان از جانب کومه له ای که خود یک رکن مهم در تثبیت مارکسیسم انقلابی بر یک تشکیلات در حال نبردهای وسیع با جمهوری اسلامی بوده است، و شناسنامه ضد ناسیونالیستی خود را در شکست نظامی حزب دیرین ناسیونالیسم کرد، در برابر چشمان هاج و واج مدعیان دیرین سرکردگی کرد و کردستان گرفت، در اوضاع فعلی به عاملی برای گروگان گیری و باج دادن به ناسیونالیسم در ایران "چند ملیتی" تغییر ماهیت داده است. به نظر من نباید اجازه بدهیم که ناسیونالیسم کرد، به راحتی بر جایگاه مقدس پدرخوانده برای هر امتیاز طلبی و باج خواهی قومی و اتنیکی در مقیاس سراسریِ "ایران رنگارنگ و چند ملیتی" تکیه بزند.

پیش بینی و پیشگوئی

فکر میکنم، پیشگوئی سیر محتمل تحولات در دوره سقوط رژیم اسلامی و در پروسه های بعدی، اگر نه غیر ممکن، که بسیار دشوار است. موضع گیری در باره تحولاتی که در آینده روی خوهند داد، و قرار دادن آن تحولات محتمل در قالب توافقات و ائتلافهای از پیشی، شاید از منظر جنگ مواضع، قابل توجیه باشد، اما یک پاسخ سیاسی به رویدادهای زنده و در حال وقوع، نیست.

از این نظر، به باور من پلاتفرمهائی که در طیف چپ و راست، چه برای "دوره انتقالی" و یا دوران پس از سقوط رژیم اسلام سیاسی، تدوین و حول آنها همسوئیها و همنوائی های سیاسی در قطب های چپ و راست تشکیل میشوند، پاسخ نیستند. چرا که، دوره بحرانی، چه نام آن بحران انقلابی باشد و یا دوره انتقالی و یا ایام فروپاشی "رژیم توتالیتر"، دورانی "نامتعارف" است. این را لازم نیست من به عنوان یک مارکسیست یادآوری کنم. در دوران مورد بحث، با هر توصیف، نیروهای سیاسی و احزاب سیاسی بسرعت دگرگون میشوند. آنچه که تا لحظات پایانی ایام متعارف، به نیروها، احزاب و شخصیتها، خصلت دخالتگری میداد و تاریخ تا آن ایام را پشت سر خود تصور میکردند، به کلی و در گرماگرم نقطه جوششهای اجتماعی، زیر و رو میشوند. حزب توده و فدائی روزهای انقلاب را با حال و روز آنها پس از اعلام "پیروزی انقلاب اسلامی" مقایسه کنید. نیروهای اسلامی را در یکی دو سال قبل از رویدادهای بهمن ۵۷ با وضعیت همانها در دوره انقلاب در نظر مجسم کنید. جناب شریعتی، با درسهای "حسینیه ارشاد" که بسیاری را به صف مجاهدین خلق کشاند، تصورکنید که یکی دو سال قبل از انقلاب، خود را به شهربانی و کمیته مشترک معرفی میکند و بعد برای دریافت مجوز "هجرت" به لندن "بازگشت به خویش" را در کیهان و اطلاعات مینویسد. خیل روسای جمهوری اسلامی از بازجو و رئیس دادگاه انقلاب اسلامی را در سال ۵۵ تصور کنید که در مراسم "شاهنشاها سپاس"، با عفو ملوکانه، به "زندگی عادی" باز میگردند و به این نتیجه میرسند که با اسلام و اسلامیت نمیشود با رژیم شاه اسلام پناه به جائی رسید.

و همانها را پس از "انقلاب" ببینید. از این نظر، به باور من، هر نوع قالب بندی تحولات محتمل آتی، در الگوهای از پیشی، محکوم به شکست است. هیچکس نمیتواند "پیش گوئی" کند که رژیم اسلامی در چه پروسه ای، خواه در نتیجه تشدید تخاصمات درونی و یا مواجهه با مبارزات مردم و یا از طریق فعال شدن سناریو نویسان "خارجی" برای جامعه ایران، ساقط خواهد شد. هیچکس نمیتواند پیشگوئی کند که دوران پسا فروپاشی رژیم اسلامی، چگونه خواهد بود و چه مدت جامعه ایران دستخوش "جنگ داخلی" با آکتورهای داخلی و خارجی آن خواهد بود. هیچکس نمیتواند پیشگوئی کند که آیا ریزش رژیم اسلام سیاسی، طبق الگوی سقوط بلوک سابق اردوگاه شوروی و یا بزیر کشذن رژیم بعث صدام پیش خواهد رفت.

اما، میتوان یک سیر محتمل را با شناخت مخاطراتی که در حال مهندسی اند،"پیش بینی" کرد. میداندار شدن ملت پرستی و باج گیری قومی و اتنیکی و "اختراع" جنبش های توده ای، در سناریوهای تغییر رفتار و یا ساقط کردن رژیم، یکی از چنین پیش بینی ها هستند.

یا بهترین، یا هیچ

سرنوشت سیاست را آن نیرو، و در موارد بسیاری آن "شخصیت" های سیاسی رقم خواهند زد که صریح و شفاف، جوهر تحولات پیشِ رو را، بر طبق آرمانهای سیاسی خود، تشخیص میدهند و یا یک جهت و افق سیاسی را قاطعانه در مقابل جامعه میگیرند. "آبراهام لینکلن" و لنین نمونه های برجسته در این مورد اند. و من در مورد ایران، به نمونه رضا خان میرپنج و خمینی، آنها هم هر کدام طبق آرمانهای ناسیونالیسم ایرانی و اسلام سباسی، اشاره میکنم. شاید در این مورد نقل یک آگهی تبلیغاتی که در مورد ماشین بنز است، به رساندن و مفهوم کردن منظور من کمک کند: "بنز: بهترین، یا هیچ". آبراهام لینکلن اعلام کرد در ایالات متحده ای که من رئیس جمهور آن هستم، نباید برده داری حاکم باشد. او با وارد کردن جامعه آمریکا به جنگ داخلی چهارساله، یک افق را و یک اراده را در برابر انتخاب جامعه و حتی حزب خود قرار داد. یا آمریکای بدون برده داری یا هیچ. این حرف لینکلن، بُرد و چنان زیر و رو کننده که بقول مارکس حتی پرچم رهائی از بردگی مزدی را به پرولتاریای اروپا نشان داد. گرچه خود او به فاصله کوتاهی پس از تسلیم ارتش برده داران، ترور شد و در حزب خود نیز مورد انتقادات جدی بود. لنین هم در مورد انقلاب اکتبر همین موضع را گرفت. بسیاری از هم حزبی های او در حزب بلشویک، او را سرزنش کردند که جامعه قانون تکامل دارد، گوش نداد. گفت یا الان قدرت را میگیریم و یا هرگز. او از رهبری حزب بلشویک مایوس بود، گفت اگر کمیته مرکزی نمیخواهد و اشتهای سیاسی ندارد که همین الان قدرت را بگیرد، به بدنه حزب روی می آورم و اگر حزب هم تردید دارد، به یک کمیته انقلابی حزب در میان کارگران مراجعه میکنم. یا "بهترین و یا هیچ". لنین هم بُرد و کمونیسم را به عنوان یک امر ممکن، به قدرت دولتی رساند. نشان دادن یک اراده قاطع و سیاست بی تخفیف برای جهت دادن به جامعه به سوی آرمان و هدفی که حزب سیاسی و یا شخصیت سیاسی دارد، بویژه دردوره بحران انقلابی و نقطه عطفهای تاریخی و سقوط و ریزش رژیمها، فاکتور تعیین کننده است. جامعه با میانگین گرفتن از سیاست به جائی نمی رسد. با ذوب کردن یک تصمیم سیاسی در ائتلافها و اتحاد عملها، حتی خود احزاب متشکله به جائی نمیرسند. در لحظات خطیر، که تصمیم یک شخصیت کلیدی در رهبری حزبی انقلابی و سیاسی، تاریخ ساز میشود و "ده روزی که دنیا را تکان داد" خلق میشوند، از بازی در میدان سیاست "دست در گردنی" و سیاست "متوسط"، و نه "بهترین"، کاری ساخته نیست. به نمونه رضا خان میرپنج و خمینی اشاره کردم. تصور میکنم، ناسیونالیسم ایرانی با "کودتای" رضا خان و سید ضیاء، صاحب مکتب و صاحب "تاریخ ایران" شد. رضا خان، ایران را ساخت، "ایرانی" را هم ساخت. رضا خان، برخلاف تصورات موهوم سلطنت طلبان، قصد نداشت که شاهنشاهی دو هزار و پانصد ساله هخامنشیان و کورش "کبیر" را احیاء و تداوم ببخشد. او، مصم شد که یک دولت واحد با ساختار اداری سراسری را به جای ایران ملوک الطوایفی و فئودالی آن ایام بگذارد. بنیان سیاسی حکومت خانخانی و عشایری را          بر افکند. در اوائل حتی تصمیم داشت، نمونه آتاتورک را رونویسی کند و جمهوری اعلام کند. اما، اسلام سیاسی نیروئی نسبتا قوی و برخلاف ایلیاتی گری و عشایربازی آن زمان، نیروئی غیر مدعی و تا حدی هم "غیر مُتجاسر" و نامُتمّرد بود. رضا خان با تظاهرات اسلامیون به رهبری و تحریک امثال "مدرس" که شعار میدادند: "ما دین نبی خواهیم   جمهوری نمیخواهیم"، از جمهوریت اتاتورکی دست کشید و مشروعه چی ها را پشت ناسیونالیسم خود آورد. خمینی، نمونه دیگر این قاطعیت، اما در جبهه فوق ارتجاعی آن است. پس از اینکه متوجه شد که غرب، بویژه در کنفرانس گوادلوپ با "رجعت آیت الله" به ایران مساله ای ندارد و "شاه رفته بود"، به هر "شورای سلطنت" و هر نوع دیگر حکومت انتقالی، "نه" گفت. حتی گفت او با "آخوندهای درباری" مشکل دارد. حکومت اسلامی بدون یک کلمه کم و یا زیاد، در برابر توهمات ناسیونالیستهای چپ و بقایای جبهه ملی که میخواستند کلمه "دموکراتیک" را به رژیم اسلامی سنجاق کنند.

به باور من، چپ و راست جامعه ایران، در متن این سیاست "حد متوسط"، آنهم برای ایام نقطه چرخشها، و با زندگی در "گذشته" خویش، با همه افتخارات و جانفشانی ها، مشغول و بخود مشغول مانده است. اگر تلاش برای پدر خوانده سازی از ناسیونالیسم کُرد برای گرفتن "حق تعیین سرنوشت" همه ملیتها و قومیتها و اقلیتهای قومی و مذهبی "ایران کثیرالملله"، زنگ خطر است، باید صریح و مستقیم علیه اش بپاخاست و سنگری را گرفت. با مِن و مِن و یکی به نعل و دیگری به میخ و پند و اندرزهای فلسفی و تلطیف مدعیان رهبری مردم تحت ستم و تبعیض به جائی نخواهیم رسید. رهبری و سیاست رادیکال و قاطع، یا "بهترین" است و یا هیچ. من شخصا تصور میکنم مدافعان این نوع سیاستِ "دل هم مرام ها را بدست آوردن" و ائتلاف و اتحاد عملهای حول آن، در مواجهه با تحولات پیش رو، موضوعیت خود را از دست میدهند. کسانی که حزب و سازمان و محفل سیاسی تشکیل میدهند تا فقط "باشند" و زیر سقفی زندگی کنند تا موجودیت خویش را به خودشان و به بغل دستیها و منشعبیون دیروزی نشان بدهند و در مناسک تملق متقابل حضور و "بودن"شان را به همدیگر ثابت کنند، در عرصه نبردهای اجتماعی، حاشیه ای خواهند ماند.

برای من به عنوان یک کمونیست و مارکسیست، جای یک نیرو، حزب و شخصیت سیاسی، که بدون مصرف از ذخیره گذشتهِ حتی تا دیروز خود، و "تمّرُد" به دگمها و الگوسازیها، با سیاست قاطع، دورنمای روشنی را در برابر مبارزات مردم ایران بگیرد، واقعا خالی است.

ادبیات ظهور و عروج چنین نیروئی، تا جائی که به آرمانهای سیاسی من برمیگردد و به قطب سوسیالیسم انقلابی و کمونیسم کارگری مربوط است، منسجم و معتبر و عمیق و امروزی، موجود است. این "انرژی" پرقدرت، میتواند موجد ماده و نیروی مادی باشد. تصور میکنم، در سیاست نیز، تئوری نسبیت انیشتین، مصداق تزهای فوئر باخ مارکس و جوهر سوسیالسم انقلابی است. جنبش بازگرداندن اختیار به انسان و تمّرُد از زندگی در مسیر تعیین شده و مهندسی شده برای ما شهروندان طالب برابری و رفاه و سعادت، ممکن است. و این تئوریها که دست به ریشه برده اند، که پرچم راهنمای ما هستند تا زمان و مکان و وجود را از دست قدرت های حاکم در آوریم، به همت انسانهای زنده و انقلابی، میتواند به نیروی مادی عظیمی تبدیل شوند. در این شک ندارم.

نیمه دوم ژانویه ۲۰۱۹

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت