.
پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷.
امروز:
Aug 16 2018.
برابر با

 ارسال مطلب به ایران تریبون

matlab@iran-tribune.com

منتخب ایران تریبون

نشریات

دوشنبه, 21 خرداد 1397 ساعت 03:43

کارل مارکس و فرانسه، در سرزمين جوشش انقلابي

Antony BURLAUD
ترو (Trève) شهري که کارل مارکس در ٥ مه سال ١٨١٨ در آنجا بدنيا آمد خود را براي جشني بزرگ بمناسبت دويستمين سال روز تولد متفکر آلماني آماده مي کند. اين مناسبت در فرانسه بيشتر بعدي دانشگاهي و سر مقاله نويسي بخود گرفته. اين حد از ملاحظه کاري جايگاه فرانسه به عنوان سرزمين پناهندگي و ميدان نبرد سياسي در زندگي و آثار نظريه پرداز کمونيست را منعکس نمي کند.
کارل کائو تسکي در سه منبع مارکسيسم در سال ١٩٠٨ تزي را مطرح مي کند که بعدها توسط لنين نيز باز گو مي شود:کارل مارکس(١٨١٨-١٨٨٣)، « تلفيقياز تمامي آنچه در انديشه هاي انگليسي، فرانسوي و آلماني عظيم و بارور است» را ارائه مي کند. اين بيان به سرعت همگاني شد و فرانسه در کنارآلمان فيلسوفها وانگلستان اقتصاد دانان، معرف «انديشه هاي سياسي»، عمل راديکال و«شور وشوق انقلابي گرديد». بنا بر اين فرانسه براي مارکس، کشور انقلاب بزرگ، مبدا انقلاب ١٨٤٨ وهمچنين محل اولين تماس با جنبش کارگري قوي، سازمان يافته و با سنتي نيرومند بود: بطور خلاصه کشور سياست در عمل و يا عمل سياسي.

ولي فرانسه براي فيلسوف بسيار چيزها ي ديگري نيز بود:محل پناهندگي وخوشي، ميدان نبرد(نظري و سازماني)، کشوري براي يک ماموريت، نقطه اتکائ خانواده و نيز در بسياري از موارد طرد کننده.بويژه که فرانسه، به متفکر الماني گذشته اي انقلابي براي مطالعه وسنتي کارگري براي استفاده از آن هديه کرد: فرانسه در سرزمينش شاهد ظهور فرمولهاي سياسي پايدار( امپراتوري دوم، جمهوري سوم) يا گذرا ( کمون پاريس) بودکه مارکس فيلسوف را شگفت زده کرد واو را وادار نمود که نظرياتش را بررسي وغني نمايد.

کم مانده بود که مارکس در سرزمين فرانسه متولد شود. شهر ترو(Trèves) محل تولدش، در سال ١٧٩٧ به کشور فرانسه ملحق مي شود، قبل از بدست آوردن عنوان مرکز استان سار(Sarre) که آنرا تا سال ١٨١٤ حفظ مي کند، يعني ٤ سال قبل از تولد فيلسوف.منطقه (Sarre) با ٢٠ سال تعلق به فرانسه و تجربه « زبان حقوق جهاني(١)» و مدرنيته قوانين مدني، کاملا تحت تاثير قرار مي گيرد. براي مارکس جوان فرانسه قبل از هر چيز کشورملتي بزرگ مامن عصرروشنگري، انقلاب است.

در دبيرستان به جز لاتين ويوناني،به جاي زبان عبري ،فرانسه مي آموزد( که در طول زندگيش به اين زبان مي خواند، حرف مي زند ومي نويسد). سپس در دانشگاه در بين معلمانش شماري معتقدان جدي انقلاب مي توان يافت. بي شک اين آغشته شدن زود رس، مو جب شيفتگي او نسبت به بورژوا هاي فاتح روشنگرو نويسندگاني چون دونيس ديدرو يا ولتر شد. به هر حال منشع علاقه او به انقلاب فرانسه وفرايند هاي نظري آن در همين جاست.

در اکتبر ١٨٤٣ مارکس کوشش مي کند براي براه اندازي نشريه سالنامه فرانسوي آلماني در پاريس اقامت کند. اين اولين اقامت مارکس در پاريس براي او تجربه سياسي اي ژرف واستثنائي است. زيرا پاريس که در سالهاي ١٨٤٠يک ميليون جمعيت دارد، مرکز سياسي اروپا بشمار مي آيد، « منبعي عظيم وجادوئي که تاريخ چهان در آن در غليان است.» پس از سه سال پر شکوه انقلاب ١٨٣٠(٢)، خاطرات انقلاب بزرگ فرانسه دوباره ظاهر مي شود. يک گروه نئو ژاکوبين با استفاده از تجربيات انقلابي هاي ديروز بوجود مي آيد.مفهوم سوسياليسم کارگري توسط برخي ازشخصيتهاي بزرگ ظاهر و با روياي پرشورمدينه فاضله غني مي شود. جنب وجوش سياسي از آنرو در پاريس پر توان است که اين شهر مرکز تبعيدي هاي همه اروپاست، از لهستان تا روسيه و کشورهاي آلماني تبارکه سلطنت ژوئيه فرانسه پذيراي آنهاست.. کمونيست هاي آلمان تشکيلات خودشان را دارند، رسانه ها و محل نشست هاشان که معمولا در کافه ها برگزارمي شودکه به شدتتحت نطرپليس است. غوطه ور درفضاي پر چوش پاريس، مارکس بسرعت متحول مي گردد. از اواخر اوت ١٨٤٤ با آشنائي با فردريک انگلس اين تحول شتاب مي يابد که در طول اقامتش در پاريس با او يک زندگي پر بار وجدي وهمچنين بي بند وبار را مي گذراند، اومي نويسد، مي آشامد و در کافه هاي پاله رويال يا «که ولتر» پاريس به بحث و گفتگو هاي بي پايان مي پردازد.

رانده شده در سال ١٨٤٥

بدون استثنا اوهمه چيز رامي خواند، نشريات سوسياليستها، همچنين رومان( اوژن سو، جورج ساند)، اقتصاد دانان( پير لو پزان دو بواگيلبر، فيزيو کراتها، انتوان دستو دو ترسي، ژان بابتيس ساي)که در نوشته هاي سال ١٨٤٤ اش درمورد آنها بحث مي کند، شايد هم نوشته هاي تاريخ دانان ليبرال( فرانسوا گيز و بوگوستن تيري) که از آنها به عنوان کاشفان مبارزات طبقاتي ياد مي کند(٣).اين مطالعات به اندازهکافي او را تحت تاثير قرار ميدهدبطوري که در سال ١٨٤٥ «کتابخانهبهتريننويسندگانسوسياليستفرانسه» را احداث ميکند، که در آن شارل فوريه، سن سيمون، اتينگابريلمورليو ديگران به آلماني تر جمه وتوسط مارکسارائهمي شود.

اولين اقامتپاريسيمارکس در زمستان ١٨٤٤-١٨٤٥ به پايانميرسد.تحت فشار حاکميتپروس، دولت فرانسوا گيزومارکس را اخراج ميکند. اوپاريس را بقصد بروکسل در فوريه ١٨٤٥ ترکميکند.انگلس که ممنوعيت اقامت در فرانسه نداردمدتي بعد بااکراه از رها کردن پايتخت فرانسه، بافريبندگي ها و « سرخوشيهايش» به او ميپيوندد. يک موضوع فرانسوي بويژه مارکس تبعيدي در بروکسل را به خو د مشغول ميکند: پيرژوزف پرودون. مارکس دقت وعلاقه او به مسائل مشخص را مي پسندد وبويژه موضوع مورد ستايش اش :« مالکيت خصوصي چيست؟». او را درمنزلش درکوچه مازارين در اکتبر ١٨٤٤ ملاقات و رابطه اش را با اوحفظ کرده بود. اگرچه پرودون در آن موقع به اين ملاقات زياد اهميت نداد، ولي مارکس وانگلس به اهميت ملاقات پرودون واقف بودند، و در کتاب « خانواده مقدس» از او چنين دفاع مي کنند« موثرترين» و « پر نفوذ ترين» سوسياليست فرانسوي.

زماني که در سال ١٨٤٦ مارکس وانگلس از بروکسل قصد ايجاد يک دفتر رابطه کمونيستي در پاريس را داشتند، به پرودون نامه مي نويسند و به او پيشنهاد مي کنند که در آن شرکت نمايد. پرودون جوابي مودبانه ولي محتاطانه ميدهد، قبول مي کند که مدارک را در يافت نمايد ولي قول کمک وهمکاري نمي دهد.

اين پاسخ تا حدي پدر سالارانه، جدائي را سرعت بخشيد. انتشار « سيستم اقتصادي تناقضات ويا فلسفه فقر» در همان سال – کتابي که حتي دوستداران پرودن آنرا مبهم ارزيابي کردند- به مارکس امکان مخالفت علني مي دهد. اين هجونامه، فقر فلسفي، مستقيما به زبان فرانسه نگاشته شده، که در آن بشکلي دقيق و همچنين خشن انتقاداتش نسبت به پرودون را بيان مي کند. ولي کتاب موفقيت چنداني ندارد. اتهامات نسبت به پرودون – تجربه گرائي، ضعف نظري، شيادي، گزافه گوئي، دودلي خرده بورژوائي، عدم توانائي در بريدن از نظم موجود- مدتها نسبت به مجموعه جنبش فرانسه، طرفدار پرودون ويا ديگران ادامه مي يابد.

مارکس وانگلس مشتاقانه از انقلاب فوريه ١٨٤٨ که بنظرشان پيام « پيروزي در سراسر اروپا» بود استقبال کردند. در حاليکه نگارش مانيفست حزب کمونيست پايان يافته بود، هر دو به ادامه انقلاب ماه مارس در آلمان مي پبوندند. در مقالات و مراسلاتشان در مورد فرانسه تلاش مي کنند فرايند انقلابي را با تشخيص حضور نيروها ي گوناگون و اشاره به لحظات شکست روشنتر وقابل درک نمايند. پس از شکست جنبش مردمي در ژوئن ١٨٤٨، با روشن بيني شاهد تحکيم جمهوري بورژوازي، وسپس تجزيه آن تحت تاثير« واکنش سلطنت طلب ها، جسورانه تر از واکنشدولت فرانسوا گيزو» مي شود. رانده شده از کشورش، در بهار ١٨٤٩، مارکس به فرانسه بر ميگردد، قبل از انکه براي هميشه ساکن لندن شود.

در سال ١٨٥٠، بطور خلاصه و ساختاري،چشماندازجمهوري دوم را در سه مقاله در نشريه (Neue Rheinische Zeitung) لندن منتشر ميکندکه بعدها در کتاب « جنگ طبقاتي در فرانسه» از آنها استفاده مي شود. در اين متون اساسي، نظريه پرداز تحليلي از انقلاب و پيامد هاي آن با در نظر گرفتن گروه هاي اجتماعي و شرح روند تاريخي از طريق شناسائي گروه اجتماعيمسلط در هر مرحله ارائه مي کند ( « کارگران» ، « جمهوري خواهان بورژوازي کوچک»، « جمهوري خواهان بورژوا»، « بورژوازي سلطنت طلب»).او مراحل مختلف روند سياسي که موجب دوري جمهوري از اهداف اوليه خود مي شود را ترسيم مي کند: انقلاب مردمي و استقرار دولت موقت، راه حل مصالحه؛ ايجاد يک جمهوري بورژوائي، « احاطه شده توسط نهادهاي اجتماعي»؛ سپس، بعد از درگيري هاي بهار ١٨٤٨، بازگشت به مصالحه انتخابات ماه مه( که در آن « کشاورزان و بورژ وازي کوچک تحت رهبري بورژوازي »راي ميدهند و « روزهاي ماه ژوئن»، شکست جنبش کارگري، ودر نهايت پيروزي ظاهري جمهوري بورژوائي، که بزودي با انتخاب لوئي ناپلئون بناپارت تضعيف مي شود( « کودتاي کشاورزان» ناراضي)، وسپس پيروزي حزب نظم در انتخابات ١٨٤٩.

کودتاي ٢ دسامبر ١٨٥١ کارل مارکس را غافلگير مي کند. پاسخ نظري او کتاب « هجده برومر ناپلئون بناپارت » است که در ماه مه ١٨٥٢ در نيويورک توسط ژوزف ويدميردر نشريه انقلاب بچاپ ميرسد. در اولين نگاه کتاب از نظر مبارزات طبقاتي در دوران تاريخي نشان مي دهد« چگونه مبارزات طبقاتي در فرانسه شرايطي بوجود آورد که يک شخصيت بي ارزش ومسخره بتواند نقش يک قهرمان را بازي کند». ولي اشتباه است اگر تصور کنيم کهاين گفتار تکرار نوشته هاي گذشته ويا سرگذشت ساده يک غاصب به روش ويکتور هوگو در کتاب « ناپلئون حقير» است. اگر مارکس براي دوره سالهاي ١٨٤٨- ١٨٥٠ داستان شناخته شده تصفيه تدريجي چپ ترين عناصر را تکرار مي کند( تغييراتي که عکس روند انقلابي ١٧٨٩ –١٧٩٤بود وبا تصفيه جناح راست به شکل راديکال عمل مي کرد)، او به اين ارزيابي دو مسئله جديد را اضافه مي کند.

ابتدا مسئله دستگاه دولتي: براي او مشخصه فرانسه اينست که« قدرت اجرائي بيش از نيم ميليون کارمند در اختيار دارد و در نتيجه مدام منافع عظيم ومو جوديتشان را تحت کنترل مطلق خود دارد». دولت «احاطه، کنترل، تنظيم، نظارت و سرپرستي جامعه مدني» را به عهده دارد.بورژوازي بهاين لشکر کارمندان نياز دارد وبه آن « بمثابه نيروي اجرائي مخالف دولت، قدرتي مقاومت ناپذير ميدهد»، امري که به ضرر پارلمان که موافق دولت است.

به اين اولين رمز، مارکس رمز ديگري اضافه مي کند: معماي بناپارتيسم، طبيعت وعملکرد طبقاتي آن. درک اينکه چگونه سلطنت شخصيتي بي قابليت، با اطرافيان ماجرا جويش در شر ايطبن بست سياسي، به عنوان« تنها شکل ممکن دولت» ظهور مي کند. و چگونه با پيدا کردن يک نقطه تعادل بين گروههاي اجتماعي آشتي ناپذير، حتي عليه بورژوازي، منافع اساسي بورژوازي را تامين مي کند.

امپراتوري دوم فرانسه در انديشه مارکس مرکزيتش را از دست داد. ولي کمون پاريس در ٢٨ مارس ١٨٧١ از نو توجه مارکس را جلب کرد. او محدوديت ها و ضعف هاي جنبش را درک مي کند- خلاف آنچه روزنامه ها شايع مي کردند، جنبش کمون « مارکسيست» نبود وحتي توسط آن کنترل نمي شد- و آرزوي موفقيت آنرا دارد، ودر اين مورد شور وشوق خود را مخفي نمي کند:«قيام کمون پاريس، جالب ترين شاهکار حزب ماست».

انجمن بين المللي کارگران از مارکس مي خواهند بمنظور تصحيح شايعات در باره قيام پاريس مطلبي تهيه کند که به نام جنگ داخلي در فرانسه مشهور شد. اين يکي از درخشانترين نوشته هاي مارکس است در عين حال طنز آميز و تحليلي. پس از تشريح گزنده ادلف تيرس اين « هيولاي کوتوله، استاد پستي ورذالت سياسي»، او سعي ميکند به اين پرسش پاسخ دهد که کمون پاريس چه بود؟ « پديده مرموزي که درک بورژوائي را در برابر آزموني سهمگين قرار داد». در پاسخ به پرسش مطرح شده در کتاب ١٨ برومر در مورد دستگاه دولتي، مشخصه کمون را « نقطه مقابل امپراتوري» معرفي مي کند»، چون « طرحي مثبت از جمهوري اجتماعي»، با هدف شکستن نهادهاي« قدرت دولت مدرن» ( ارتش دائمي، پليس، دادگستري و کليسا) که اساس وپايه حاکميت بناپارت را تشکيل مي دهند.

الهام بخش پنهان کمون

مارکسازطريقکمونپاريسوجنگداخلي در فرانسه مشهور مي شود. کتاب فقز فلسفه تيراژ محدودو محرمانه داشت و نوشتههاي مهم مارکسهنوز به فرانسه ترجمه نشده بود. شهرت رهبري انترناسيونال و الهام بخش کمون، نظر ها را بسوي او جلب ميکند. در روزنامه ها از او مينويسند وعکسهايش در نشريات مهم به چاپميرسد. در همين دوران نظرپليس هم را جلب ميکند. ژانيت ورده بيش از ١٦٥ يادداشتوبريدهروزنامه ها موجود در اداره پليس در دوران ١٨٧١-١٨٨٣ را ثبت کرده است. اطلاعات خبر چينان وجاسوسان کهاکثرافريبنده است چنينوانمودميکردندکه قبل از تشکيلانترناسيونال،مارکس قصد داشته فراماسونري را تحريککند، که قصد ترور «تير»ياپادشاهاسپانيا را داشته است.

جمهوري سوم براي مارکس موضوعي پيچيده و دوگانه است. در عين حال که ساختاريست بورژوا، که در سالهاي اول توسط نيروهاي فوق ارتجاعي بنيانگذاري شده بود. ولي نسبت به پادشاهي هاي اروپائي، حکومتي باآزاديهاي مدني بود که به سوسياليست ها اجازه مي داد « ازطريق مطبوعات و جلسات عمومي و انجمن هافعاليت کنند».همانطور که انگلس خلاصه مي کند، « اگر چه اين حکومت شکل کامل تسلط بورژوازي است، جمهوري مدرن در عين حال دولتي است که در آن مبارزه طبقاتي آخرين موانعش را کنار زده وجائي است براي آماده سازي زمينه مبارزات ». بويژه که دختران مارکس همنشين مبارزان فرانسوي هستند و مارکس وانگلس اينگونه با سياستهاي فرانسه بيشتر آشنا مي شوند.: لورا و جني به ترتيب با پل لافارگ (١٨٦٨) و شارل لونگه( ١٨٧٢) ازدواج مي کنند و الونور تا سال ١٨٨٠ با پروسپر اليويه سيساگري از مبارزين کمون پاريس نامزد مي شود.

مارکس وانگلس در ابتدا اميدشان را به راديکال ها بويژه جورج کلمانسو معطوف ميکنند، بااين باورکه نمي توان امکان تحول کلمانسو( تحت تاثير شارل لونگه، ياباخواندن کابيتال) را نفي کرد.جدي ترآنکه، آنها معتقدندکه« گذار از يک جمهوري به روند گامبتا به سوسياليسم بدون گذشتن از جمهوري کلمانسومشکل خواهد بود». ولي آنها بيشتر توسط جنبش سوسياليستها طرفداري ميشدند. در سال ١٨٨٠، پس از کنگره مارسي، مارکس، ژول گد را ملاقات ميکند وبه او بخش نظري برنامه حزب کارگران راتقديم ميکند. همراه باتاسف که اين برنامه حاوي« برخي تناقضات است که ژول گد بر وجود آنها در برنامه اصرار داشت»، مارکس باور داشت که« اين گام بزرگي است که کارگران فرانسوي را از ابهامات لفظي رهانده و به واقعيت نزديک ميکند».

چند سال بعد، انگلس با خشنودي ياد آوري مي کند: در فرانسه جنبشي قابل توجه و کارآمد وجود دارد. واقعيت اين است که اين جنبش توسط مردم ما هدايت مي شود، ژول گد، لافارگ و دوويل.

در حقيقت عمدتا توسط اين گروه« گديست ها»، با استفاده از موج نخستين ترجمه ها، توسعه خلاصه نگاري هاي اموزشي و فعاليتهاي شديد تبليغاتي است که مارکسيسم در دهه هاي پس از مرگ مارکس توانست در سوسياليستهاي فرانسوي نفوذ نمايد و تاثير گذاري هاي طولاني اش را ادامه دهد.

(١)- گارس ستدمن جونز، کارل مارکس برتري وتوهم، انتشارات دانشگاه هاروارد، کامبريج (ماساچوست) ٢٠١٦

(٢)-دوره انقلابي که سه روز طول کشيد(از ٢٧ تا ٢٩ ژوئيه ١٨٣٠) و پادشاهي ژوئيه را مستقر مي کند

(٣)- ژان نوما دو کان،« مارکس، مارکسيسم و « پدر مبارزات طبقاتي»، اوگوستن تيري»، مارکس نوين شماره ٥٨ پاريس ٢٠١ ٥

(٤)- Marx-Engels Gesamtausgabe. IV/32. Die Bibliotheken von Karl Marx und Friedrich Engels, De Gruyter, Berlin, 1999.

(٥)- ژانين ورده، « مارک از ديد پليس فرانسه، ١٨٧١-١٨٨٣»، گرنوبل ١٩٦٦ Cahiers de l’ISEA, n° 176,
نويسنده
Antony BURLAUD
استاد دانشگاه سوربون

برگردان:
Bagher JAHANBANI باقر جهانباني

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت