.
يكشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۵.
امروز:
Feb 19 2017.
برابر با

 ارسال مطلب برای ایران تریبون

matlab@iran-tribune.com

جمعه, 29 بهمن 1395 ساعت 03:04

مظفر محمدی: انقلاب بهمن ۵٧ ایران، شکست یا پیروزی؟

گفتگوی رادیو نینا  با مظفر محمدی
رادیو نینا: مطالبه اصلی انقلاب ۵٧ چه بود؟ تا چه حد انقلاب به اهداف خود رسید؟
مظفر محمدی: روایت های گوناگون از انقلاب ۵٧ وجود دارد. تا آنجا که به بورژوازی حاکم جدید بر می گردد انقلاب به هدف خود رسیده است. بسیاری هم هستند که انقلاب را شکست خورده می نامند. اما یک واقعیت را  نباید نادیده گرفت که انقلاب ۵٧ یک هدف اساسی و همگانی داشت و آنهم سرنگونی شاه بود. از خمینی و شبکه های مساجد و حوزه ها و بازار و  خرده بورژوازی ناراضی تا چپ ضد امپریالیست که شاه را سگ زنجیری امریکا می نامیدند، همگی رفتن شاه را پیروزی انقلاب دانستند. از آن به بعد ارزوها و توهمات و یا مطالباتی بود که نیرویی می بایست قدم جلو بگذارد و بگوید من هستم و مطالبات را برآورده می کنم. و این نیرو خمینی و طرفدارانش بود.
وقتی در توافق گوادلوپ، امریکا و متحدین اروپاییش به رفتن شاه رضایت دادند روی خمینی و صف او دست گذاشتند، نه بخاطر مطلوبیتش بخاطر اینکه تنها نیرویی بود که پایگاه وسیع اجتماعی داشت و به توهم و خرافات توده های عظیمی تکیه داشت. خمینی را نمیشد دور زد و یا با کودتا جلو انقلاب را گرفت. شاه رفت و خمینی آمد و تا اینجا انقلاب علی العموم با هژمونی ملی - اسلامی ها پیروز شده بود. خمینی و شرکایش آمدند و گفتند ما قدرت می گیریم و دولت تشکیل می دهیم. این تنها مدعی قدرت بود و لاغیر. او دولت تشکیل داد و به مردم انقلابی وعده داد که آزادی و عدالت برقرار می شود. و از پیشی معلوم بود که آزادی و عدالت از نظر این طیف بورژوازی جدید آزادی سرمایه و مالکیت خصوصی و آزادی بازار و سودآوری و امنیت سرمایه بود. جز این هم نمی توانست باشد. و چیزی که  در این میان شکست خورد در واقع باورها و توهمات توده های محرومی بود که از حاکمیت جدید بورژوازی ایران توقع آزادی و عدالت اجتماعی برای خود داشتند. در آن زمان بودند نیروهایی و تا حالا هم هستند که خمینی را یک آخوند نفهم و خرافاتی می پنداشتند و حکومتش را تا همین امروز هم حکومت آخوندی می نامند نه حاکمیت بورژوازی ایران. دولت جدید به سرعت انقلابیون متوهم را به خانه فرستاد. شوراهای کارگری را تعطیل کرد و کمونیست ها را با شدت تمام و بدون توهم سرکوب نمود. و حتی وفاداران به نظام بورژوا اسلامی اش را مانند حزب توده و اکثریت و جبهه ملی و مجاهدین را قلع و قمع کرد و شبکه های عظیم اقتصادی مثل بنیاد مستضعفین و نهادهای نظامی سپاه پاسداران و بسیچ و نیروهای رنگارنگ امنیتی برای حراست نظامش را سازمان داد.
در نتیجه انقلاب برای سرنگونی شاه پیروز شد و بورژوازی پشت نماینده اش که در جمهوری اسلامی و نهادهای دولت موقت و رفراندوم و دولت جدید و پارلمان که همگی حافظ منافع سرمایه بودند، ایستاد. از آن زمان تا کنون خیلی ها از شکست انقلاب حرف می زنند. به نظر من این طلبکاری واقعیت ندارد. کل جامعه از طبقه کارگر و زحمتکشان و روشنفکران و از چپ و راست "همه با هم" خواستار رفتن شاه بودند و این خواست همگانی عملی شد. در جریان تظاهرات ها و قیام مطالبات دیگری مطرح شد مانند آزادی، دمکراسی، عدالت اجتماعی و حرمت انسان و از این قبیل. اما این ها مطالباتی بودند از حاکمیت جدید که مدعی قدرت شد و بجز جریان خمینی مدعی قدرت دیگری وجود نداشت. در نتیجه توقع اینکه قدرت جدید مطالبات کارگر و زحمتکش را جواب بدهد، فقط یک توهم بود. برای کسی که مدعی قدرت نبود و طبقه کارگری که مدعی قدرت نبود و قدرت  را به جناح دیگری از بورژوازی حالا با اسلام یا بدون آن سپرد، دیگر جای گلگی نیست که چرا آن مطالبات جواب نگرفت.
بورژوازی که قدرت را گرفت مغز خر نخورده بود که کارگران و زحمتکشان  شرکت کننده در انقلاب را در قدرت و ثروت سهیم کند و سهمی به آنها بدهد. "همه باهم" بودن برای بورژوازی به معنای تقسیم قدرت و ثروت بین همه نیست. او توده مردم را سیاهی لشکر خودش می خواست  که باید سینه سپر کند و دشمن را بیندازد و به خانه برود. کسب قدرت و آماده برای آن یعنی سازماندهی جامعه انطور که منفعت آرمان و سیاست و اهداف بورژوازی که کار ا رزان و سودآوری بیشتر سرمایه است ایجاب میکند. توده های مردم انقلابی هم که وظیفه شان و هدف اساسی شان رفتن شاه بود  و نه مدعی قدرت، از آن ببعد می بایست به خانه برگردند و به نیروی مدعی بسپارند و در رفراندومش به آن رای بدهند و به پای صندوق های انتخاباتش بروند و تا امروز...
بنا بر این حرف از این که انقلاب من چپ و کارگر و زحمتکش جامعه را شکست دادند واقعی نیست. انقلاب همه باهم به هدفش که رفتن شاه بود رسیده بود. و توده های میلیونی انقلابیون "همه با همی" نقش سیاهی لشکر برای این سرنگونی بودند و برای روز بعد از انقلاب  هیچ نقشه و برنامه ای نداشتند. قدرت اکنون در دستان بخشی از بورژوازی جدید بود که بلا فاصله به خلع سلاح مردمی پرداخت که آن روزها  در گرفتن مراکز پلیس و بعضی از پادگان ها اسلحه بدست آورده بودند و دولت موقتش را تشکیل داد و به نمایندگی بورژوازی و نظام سرمایه کمر به حفظ این نظام  و آزادی و احترام به مالکیت خصوص بست.
اگر خلاصه بگویم. در انقلاب ۵٧ ،  طبقه کارگر در جبهه ای اعلام نشده و همه با هم، از چپ و راست جامعه و بخشهای ناراضی بورژوازی، انقلاب ضد امپریالیستی و ضد "سرمایه داری وابسته" و  ضد دیکتاتوری شاه و برای "استقلال" و آزادی و "رشد سرمایه ی ملی" ادغام شد. دیکتاتوری شاه تحت نام "سگ زنجیری امریکا" بزیر کشیده شد و قدرت بدست بخش دیگری از بورژوازی که کل ماشین دولتی رژیم شاه را دست نخورده تحویل گرفت، افتاد. نظام سرمایه داری این بار تحت نام "استقلال"، "افتخار ملی" و "عدم وابستگی" ابقا گردید.
احزاب چپ و راست بورژوایی از حزب توده واکثریت و بورژوازی لیبرال و جبهه ملی و غیره زیر پرچم رژیم بورژوایی حاکم جدید تحت نام "ملی"، "مترقی" و "ضد امپریالیست"، صف کشیدند و سازماندهی سیاسی، اقتصادی، نظامی و امنیتی اش را بر عهده گرفتند.
ضد انقلاب جدید، دیکتاتوری بورژوایی اش با ترکیبی از قوانین اسلامی، ابتدا با سرکوب طبقه کارگر و انحلال شوراهای کارگری برقرار کرد، امنیت سرمایه و سود آوری اش را تضمین نمود و سپس بدون وقفه، سراغ دیگر مخالفین و انقلابیون متوهم و حتی آن بخشی که تا کنون در خدمت استقرارش قرارگرفته بودند، رفت و تارو مارشان کرد.
نزدیک ٤۰ سال  ازعمر بورژوازی حاکم جدید می گذرد و جمهوری اسلامی با وجود بحرانهای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و حکومتی و تناقضات و تضادهایش با طبقه کارگر و توده های زحمتکش و زنان و جوانانی که زندگی در جمهوری اسلامی را مغایر با خواستهاو آرزوهایشان می دانند، بیشترین خدمت را به بورژوازی و رشد و انکشاف سرمایه در ایران کرده است.

رادیو نینا: از نظر شما چندین سال پس از انقلاب ۵٧ چه تغییراتی در صفبندی جنبشهای سیاسی و نیروهای سیاسی رخ داده است؟
مظفر محمدی: از آن زمان تا کنون اتفاقات زیادی افتاده  و زمین جامعه ایران شخم خورده است. بورژوازی ایران اکنون پشت جمهوری اسلامی بعنوان نماینده با صلاحیت خود صف بسته است. جمهوری اسلامی اکنون بجای نمایندگی اسلامی که باید به جهان صادر شود به ایرانیت و ملی گرایی و ناسیونالیسم ایرانی تکیه داده است. بورژوازی حاکم در نمایندگی عظمت طلبی ایرانی دست کل اپوزیسیون ناسیونالیست  ایرانی را از پشت بسته است. اکنون منشور کورش "شاه شاهان" به اندازه آیه های قرآن مایه افتخار جمهوری اسلامی است. اپوزیسیون بورژوایی از همه جا رانده هر دوره ای دنبال ناجی ای است که او را به بازی بگیرد و زیر بغلش را بگیرد. این دریوزگی همواره ناامیدی و استیصال برایش به ارمغان آورده است. امپریالیسم امریکا و متحدینش هنوز در میان اپوزیسیون چیز دندان گیری نیافته و ترجیح می دهد که متحدین خود را در میان جناح  های مختلف بورژوازی حاکم وجمهوری اسلامی بیابد. زمانی دوم خرداد خاتمی و امروز اعتدال روحانی. با وجود این امپریالیست ها می دانند که برای هر گونه معامله و مصالحه ای نمیتوانند جناح مسلط هیات حاکمه ایران یعنی بیت رهبری و شخص خامنه ای را نادیده بگیرند. آنها از سیاست چماق و هویج در ارتباط با این بخش مسلط حاکمیت در ایران استفاده کرده و می کنند.
چپ ایران هم تقسیم و تجزیه شده و در حاشیه جامعه قرار گرفته اند و خطری برای جمهوری اسلامی نیستند.
در ابعاد اجتماعی اما تغییرات چشم گیری صورت گرفته است. ۱۲ میلیون کارگر شاغل، ٧-٨ میلیون کارگر بیکار که بخش اعظم شان جوانان تحصیل کرده هستند و امیدی به رفاه و امنیت اجتماعی و حرمت انسانی ندارند و زنان و دختران جوانی که در همه این ٤ دهه با تبعیض جنسی و حجاب اجباری و بیحقوقی و هتک حرمت انسانی شان جنگیده اند و گام به گام جمهوری اسلامی و قوانین شرعی ضد زن را به عقب رانده و آن قوانین را دور زده اند... تصویری از جامعه ای است که خواهان آزادی و اشتغال و امنیت و رفاه و حرمت انسانی اند. این جامعه عظیم انسانی کارگر و زحمتکش و بیکار و تحقیرشده ، دریایی از نفرت علیه جمهوری اسلامی است.
بعلاوه جمهوری اسلامی با وجود ثبات سیاسی و قدرت منطقه ایش با بحران اقتصادی مزمنی دچار است که از روز  اول سرکار آمدنش تا کنون گریبانش را رها نکرده  و  تورم وگرانی و فقر و فلاکت و بیکاری و فحشا واعتیاد را به جامعه ٧۰ میلیونی کارگر شاغل و بیکار و زحمتکشان و معلمان و پرستاران و حقوق بگیران جزء و زنان که نصف جامعه اند، تحمیل نموده است. این خطری است که بالقوه جمهوری اسلامی را تهدید می کند. اکنون بورژوازی حاکم و سرمایه داران خصوصی و دولتی و نظامی و باندهای حکومتی و مافیای قدرت و ثروتی که در درون حاکمیت شکل گرفته است، هرگونه مسوولیتی در قبال وضع موجود را از خود سلب کرده است. اکنون هر کارفرمایی به خود حق می دهد که هر وقت خواست دسته دسته کارگران را اخراج و یا ماه ها دستمزدشان را نپرداخته و به تعویق بیندازد. میلیون ها کارگر بیکار از بیمه بیکاری محروم اند. جامعه ی بی دفاع به دست بازار و قیمت هایی که مدام و نجومی بالا می روند و عدم امنیت شغلی و عدم امکانات رفاهی و حقوق و آزادیهای انسانی، سپرده شده است.
در مقابل این خطر و تهدید، بورژوازی حاکم و جناح هایش مدام از اصلاحات و اعتدال و آشتی ملی بین خود حرف می زنند. همه از سرنوشت خود که روزی ممکن است این دریای بیکران جمعیت متنفر و بجان آمده بر آن ها بشورند، آگاهند. اما ولو شورش های اجتماعی گرسنگان هم صورت بگیرد، امیدی به بهبود شرایط کار وزندگی نیست مگر اینکه رهبران کارگری و اجتماعی آستین بالا زده و یک تعرض طبقاتی را علیه بورژوازی حاکم سازمان دهند. تعرضی سازمانیافته و طبقاتی که مطالبات فوری دستمزدهای مکفی، بیمه بیکاری و آزادیهای سیاسی و اجتماعی را در دستور خود گذاشته باشد. تعرضی که در پروسه خود اتحاد و تشکل و تحزب کمونیستی طبقه کارگر را ببار بیاورد و برای یک انقلاب کارگری خود را آماده کند. انقلابی که  دیگر "همه با هم"، ملی، مذهبی نیست و بجز نیروی سازمانیافته خود به هیچ دخالت خارجی و سرکردگی بورژوازی و خرده بورژوازی اجازه نمی دهد صف مستقل طبقاتی کارگری و کمونیستی اش را خدشه دارد کند.
رادیو نینا: برای طبقه کارگر و نسل امروز که انقلاب ۵٧ را ندیده اند، از انقلاب قبلی چه درس ها و تجاربی می آموزند؟ آیا فکر نمی کنید هنوز توهم به انقلاب همه باهم  دیگری علیه جمهوری اسلامی در اذهان مردم است؟ یا انتظار بهبود اوضاع با اصلاح رژیم و یا امید به تحولات از بالا یا فشارهای بیرونی و از این قبیل؟
مظفر محمدی: این مهمترین مساله در رابطه با انقلاب و انقلابات علی العموم این دوره است. در میان کسانی که انقلاب ۵٧ را دیدند و شرکت کردند، پشیمانی از انقلاب کم نیست. پدر و مادرای زیادی در دوره های بعد از انقلاب ۵٧ و امدن جمهوری اسلامی فرزندان جوانشان را سرزنش می کردند که نمی شد این  انقلاب را نمی کردید؟ انگار انقلاب دست ما بود که رفتیم وسازمانش دادیم و شاه را انداختیم. بعلاوه سلطنت طلب ها و خیل وسیع دیگری هستند که می گویند، ببینید چه بلایی سر جامعه آوردید، شاه به آن نازنینی را انداختید و خمینی را آوردید. بخورید که حقتان است.
برای اینها تجربه انقلاب بهمن، انقلاب نکردن است. ترساندن مردم از انقلاب است که بدتر می شود. و این یک واقعیت در بطن خود دارد. که من دراینجا بعنوان درس ها و تجربه انقلاب ۵٧ به اساسی ترین موضوعات آن می پردازم.

۱-     انقلاب علی العموم و همه باهم
اولین درس و تجربه انقلاب بهمن ۵٧ برای طبقه کارگر و زحمتکشان جامعه این است که انقلاب علی العموم و همه با هم بدون اینکه از پیشی خود را برای کسب قدرت آماده کرده باشی چیزی عاید نمی شود.
انقلابات را با پرچم، افق، سیاست، اهداف و رهبریش ش باید سنجید. گیریم اکثریت شرکت کنندگان یک انقلاب  کارگر و زحمتکش باشند، اما این انقلاب با سیاست و روش و افق و در سنت بورژوایی نمی تواند نتایجی بهتر از اینکه در سال ۵٧ در ایران  واخیرا در تونس و مصر داشته است، دارا باشد.
اکثریت شرکت کنندگان در انقلاب ایران و مصر و تونس کارگران و زحمتکشان بودند؟ اما رهبری و پرچم و سیاست مال بورژوازی بود. و بورژوازی جز حفظ  نظام سرمایه داری و ماشین دولتی اش هدف دیگری ندارد. بهترین پلاتفرم و خواستهای دمکراتیک هر انقلابی را دست بورژوازی بدهی، برای او مجلس موسسان قانون اساسی، انتخابات پارلمانی و ریاست جمهوری، حفظ ماشین دولتی ارتش و پلیس مخفی و زندان و قوه های قضاییه و مجریه و مقننه حافظ منافع سرمایه علیه کارگر است که باید سرجایشان بمانند و لازمه این نظام هستند. غیر از این نمی شود. دمکرات ترین بورژواها و سکولارترین شان را رییس جمهوری یک نظام سرمایه دارانه بکنید همان کاری را می کند که هر رییس دولت بورژوایی انجام می دهد: تامین سودآوری سرمایه. و این ممکن نیست مگر با فشار بر کارگر برای کارارزان تر  و نگه داشتن لشکری از بیکاران پشت درب کارخانه ها برای ارزان نگه داشتن بیشترنرخ کار. سرمایه غیر از این نه سود می دهد و نه حاضر است کار کند. قانون اساسی بدون قوانین اسلامی و شریعت حتما بهتر از قانون اساسی است که مذهب در همه چیز دخالت می کند، اما مترقی ترین قانون اساسی در چهارچوب نظام سرمایه داری  چیزی را در عملکرد این نظام تغییر نمی دهد.
نظام سرمایه داری  به یک سیستم اداری و نظامی و پلیسی  و سرکوب هم احتیاج دارد. نمیتوان جامعه سرمایه داری را حفظ کرد بدون اینکه کنترل محکمی بر کار و روابط و رفتار اهالی کارکن جامعه داشته باشی. بدون اینکه اعتصاب کارگران را کنترل و یا  سرکوب کنی و بدون اینکه هر اعتراضی را با وسایل ممکن در نطفه خفه کنی. قانون این نظام در سراسر جهان این است. از بهترین دمکراسی های غربی تا نظام های استبدادی چون ایران و ترکیه و پاکستان و چین و غیره.
بنا بر این اگر قانون بازی نرم جوامع سرمایه داری برای به قدرت رسیدن بخشهای مختلف بورژوازی در جریان تحولات اجتماعی و انقلابات توده ای را می پذیری نتیجه همین است که در انقلاب ۵٧  و اخیرا در  مصر و تونس شد.
اما اگر راه و روش دیگری را انتخاب کردی مساله دیگر کاملا متفاوت می شود و نتیجه هم چیز دیگری خواهد بود. پیروزی معنای دیگری و حتی اگر شکست هم بخوری معنای دیگری دارد.

به این جمعبندی لیبرالهای چپ خاورمیانه نگاه کنید:
"...اما این اهداف چه بودند؟ حرکت آرام و به قاعده از یک دیکتاتوری پنجاه و پنج ساله، به سوی یک حکومت مردمی؛ متحد کردن گروه های مختلف اسلام گرا، اعضای اتحادیه های کارگری جناح چپ، لیبرال های اقتصادی و اجتماعی و سکولارهای سبک فرانسوی؛ تصحیح نابرابری های اقتصادی قدیمی بین سواحل مرفه نشین و نواحی به دست فراموشی سپرده شده داخلی؛ و در نهایت برقراری سازشی بین فرهنگ های موجود در تونس..."
صرفنظر از فرمولبندیهای آن، این جمعبندی چپ خاورمیانه و چپ ایرانی ما هم هست. همه با هم جمع شدند و در یک حرکت آرام و مسالمت آمیز دیکتاتوری را برداشتند و حالا نوبت آن است که جناح پیروز در انتخابات، نابرابریها را تصحیح کند، آزادی را تامین کند و ... و چون چنین نشد پس انقلاب شکست خورده است. این آموزش چپ،"کمونیست" ها، "مارکسیست"های دانشگاهی و خودخوانده، خلق گراها، لیبرال های چپ، سندیکالیستها و...، دوران ما از شمال افریقا تا خاورمیانه و ایران است.
بگذریم از این که روشنفکران چپ و تحلیلگران شبه مارکسیست، پوپولیست ها و لیبرال ها در بیانات و بیانیه هایشان در انقلاب مصر بویژه بر نقش جوانان در انقلابات خاورمیانه و ارتباطات تویتر و فیس بوک تاکید دارند و خودشان هم هنوز این روش ها را برای تاثیرگذاری موثر می دانند.
بحث بر سر پیشگیری از انقلابات توده ای تا آماده شدن طبقه کارگر نیست. انقلاب را ما بوجود نمی آوریم تا بتوانیم جلوش را بگیریم. صحبت بر سر این است که خیزش ها و انقلابات توده ای  را بکجا می بریم. بحث بر سر این است که چپ ها وکمونیستها به طبقه کارگر چه آموزشهایی می دهند و کدام تجارب را منتقل می کنند.
با شعار همه با هم "آزادی و عدالت اجتماعی ... " با  تعابیر ناگفته و تفاوت ناشنیده وارد انقلاب می شویم. با نفی دیکتاتوری باز همه باهم از آن پیروز در می آییم و در انتخابات و دیگر پروسه کار توافق شده، طرفی پیروز و بخشی شکست می خورد. مرز انقلاب و ضد انقلاب را در این پروسه از کجا میتوان فهمید؟  در یک انقلاب همه با هم و بدون صف مستقل طبقه کارگر و با استفاده از روشهای بورژوایی کسب قدرت، انتخابات پارلمان و رییس جمهوری و ... نتیجه ای بهتر از این نمیتواند حاصل شود. و این را با شعار انقلاب و ضد انقلاب نمیتوان توضیح داد

۲-     صف مستقل کارگری
درس و تجربه دیگر این است که  که کارگران و مردم ستمدیده، اگر با بخشهایی از طبقات و اقشار غیر کارگر در سرنگونی دیکتاتوری همسو می شوند، اما مطلقا صف و مرز خود را با آنها قاطی نمی کنند و در آنها ادغام و منحل نمی شوند. برعکس، در همان پروسه  و تدارک انقلاب سیاسی و برای بزیر کشیدن استبداد سیاسی هم، صف مستقل خود را نگه می دارند و تفاوتهایشان را بروشنی و قاطعیت می گویند. افق، سیاست و روشهایشان را از پیش تعیین و اعلام می کنند.
روشهای بورژوایی برای کسب قدرت بر همه عیان است و جای گله و شکایت هم ندارد. هر بخششان سرکار بیایند همان راه رفته پیشینیانشان را می روند با کمی تعدیل و یا تغییرات جزیی و کمی اینور و آنور کردن. اما نتیجه یکی است: حفظ نظام سرمایه داری و ابزارهای حفظ نظام که همان ماشین دولتی وسرکوب است.
اما انقلاب کارگری، روشهای عمل کارگری و اعمال قدرت و اراده توده مردم زحمتکش، با وجود تجربه انقلاب اکتبر که یک قرن ازآن می گذرد، داده و معرفه و به درک روشن طبقه کارگر تبدیل نشده است.خصوصیات انقلاب از نوع دیگر را باید شناخت و ان را به خودآگاهی توده طبقه کارگر تبدیل کرد. گیریم همه با شعار آزادی و عدالت اجتماعی و حرمت انسانی، مانند انقلاب ۵٧ و انقلابات مصر و تونس وارد انقلاب می شویم. اما کارگران کمونیست و رهبران طبقه کارگر می بایست خود و توده هر چه بیشتری را به این باور قاطع رسانده باشند که رهبری هر نوع آزادیخواهی و عدالت اجتماعی  و حفظ حرمت انسانی فقط در صلاحیت طبقه کارگر است. و برای تحقق ان به هیچ بخش از بورژوازی و خرده بورژوازی نباید اعتقاد داشت و اعتماد کرد. تحقق مطالبات و پیروزی وقتی ممکن است که طبقه کارگر آماده شده است تا رهبری این مطالبات را برعهده بگیرد و وسیع ترین توده های زحمتکش و آزادیخواهان و سکولارها و زنان وجوانان را دور خودش جمع کند.

۳-     انقلاب بیوقفه، انقلاب کارگری
سوم اینکه، انقلاب از نظر طبقه کارگر انقلابی بیوقفه است. توقف در یک ایستگاه نیست. انقلابی که کارگران در آن شرکت دارند و نیروی اصلی برای پیروزیش هستند در ایستگاه دولت موقت و مجلس موسسان و انتخابات پارلمانی وریاست جمهوری تا انتخابات بعدی توقف نمی کند. انقلابی بیوقفه تا بدست گرفتن قدرت توسط طبقه کارگر و در هم شکستن کامل ماشین دولتی بورژوازی است. بدون در هم شکستن کامل ماشین دولتی، انقلاب پیروز نشده است. انقلاب کارگری ایستگاه میانی و بین راه برای چند و چندین ساله ندارد. یا پیروز می شود یا شکست می خورد.
معنای پیروزی انقلاب از نظر طبقه کارگر و منافع طبقاتی اش درهم شکستن کامل ماشین دولتی بورژوازی و کسب قدرت توسط طبقه کارگر است.

٤-     حزب سیاسی کمونیستی طبقه کارگر
درس دیگر این است که طبقه کارگر بدون حزب سیاسی کمونیستی اش قادر به انجام این وظایف نخواهد بود. در انقلاب بهمن ۵٧ طبقه کارگر ایران حزب سیاسی کمونیستی خود را نداشت. احزاب و جریانات ولو به نام چپ و لیبرال و پوپولیست و غیره و حتی اتحادیه های بزرگ کارگری هر چند وفادار به نوعی از آزادی و رفاه اما کل اهداف و منافع طبقه کارگر و انقلابش را نمایندگی نمی کند. این وظایف برعهده حزب سیاسی و کمونیستی طبقه کارگر افتاده است که قدرت را بدست می گیرد و کل ماشین دولتی بورژوازی راخرد می کند و نظام دیگری را جانشینش می سازد.

۵-     شکل حکومتی پرولتاریا شورا است.
در اینجا به درس و تجریه دیگر می رسیم که، اعلام شکل حکومتی پرولتاریا، شوراها است. در شرایط انقلابی توده های کارگر و زحمتکش تا آنجا که بتوانند اراده خود را در شوراها نشان می دهند. شوراهای کارگری دوره انقلاب 57 نطفه ای از این شکل بود که بدلیل نبود حزب سیاسی اش شکست خورد.  کارگران کمونیست شکل حاکمیت کارگران و مردم را تعیین و اعلام می کنند. کسب قدرت توسط طبقه کارگر ازطریق ایجاد شوراهای کارگری در کارخانه ها، محلات و در میان مردم زحمتکش است. کنگره شوراها مرجع تصمیم گیری برای تدوین قانون اساسی و قوانین اداره جامعه و سپردن آن به دولتی منتخب از  نمایندگان خود در کنگره شوراها است. این شیوه انتخابات پارلمانی نیست. شیوه به میدان آمدن اراده و تصمیم جمعی همه کارکنان جامعه است. انتخاب می کنم، انتخاب می شوم و انتخاب کنندگان حق عزل هر نماینده ای را هر وقت لازم شد، دارند.
اما وقتی سناریو چیز دیگری میشود، مثل انتخابات مجلس موسسان، انتخاب پارلمان و رییس جمهوری برای چند سال و سپردن تدوین قانون و اجرایش بر عهده آنان، یعنی سپردن وظایف دمکراتیک و مطالبات دمکراتیک مردم انقلابی برعهده بورژوازی. و این کاری است غیر ممکن.
وقتی راه و روش و سناریو این است. وقتی در هم شکستن کامل ماشین دولتی در دستور طبقه کارگر قرار نیست، دیگر انقلاب، تدارک و سازماندهی هم لازم نداردٍ. همه باهم به خیابانها میریزیم و سرنگون می کنیم و دیکتاتوری را پایین می کشیم وپیروزی انقلاب را جشن می گیریم. و بقیه داستان را به دست غیر پرولتر ها و بورژوازی که به سبک خودش قانون اساسی بنویسد و انتخابات پارلمان و رییس دولت انجام دهد، کارها به کاردان سپرده می شود و کارگران و مردم هم بر میگردند به کارخانه ها و منازلشان تا ببینند دولت منتخب برایشان چه دارد. دولت منتخب باید بیکاری را درمان کند، فقرا را  نان و مسکن بدهد، به کارگران و کارمندان حقوق مناسبتری بدهد و نوعی از آزادی های سیاسی و اجتماعی را برقرار کند.
اما درس ها و تجارب تاریخی چند دهه اخیر نشان داده است که هیچکدام از این ها در چهارچوب نظام سرمایه داری ممکن نیست. هر دولتی در این نظام سر کار آورده شود  و به این کارها دست بزند، حکم مرگش را صادر کرده است. نظام سرمایه داری این ها را بر نمی تابد. حاضر نیست مزد بیشتر بدهد. حاضر نیست با سرمایه اش ریسک کند و ریش و قیچی را دست دولتی بدهد که با وعده های اینچنینی سر کار آمده است. بورژوازی نماینده واقعی خودش را می خواهد. این وظیفه هر دولتی است و با هر ترکیبی که سر کار می آید. لخ والسای رهبر بزرگترین اتحادیه کارگری لهستان، وقتی نماینده و رییس جمهوری یک نظام سرمایه دارانه می شود، اولین وظیفه اش رشد و شکوفایی سرمایه و تضمین سوداوری آن است. وقتی این تامین شد، هر اندازه لازم شد و بمصلحت و منفعت دولت سرمایه داری باشد، می توان کمی از آن را به کارگر یا  بعنوان بیمه به بیکاران یا بیمه های اجتماعی داد یا نداد. کسی هم اعتراض کرد قانون نوشته شده و مصوب دولت را زیر پا گذاشته وتخلف از قانون جرم است و این جرم از اخراج تا زندان واعدام را در بر می گیرد.
منصف المرزوقی رییس جمهور تونس در جواب جوانان بیکار در تونس گفته است: "دمکراسی زمانی نتواند گرسنه ای را غذا بدهد یا جامه بر تن عریانی بپوشاند، ارزش ندارد."
این تمام هنر دمکراسی به تعبیر یک نماینده تازه به دوران رسیده بورژوازی درتونس، آنهم پس از یک انقلاب توده ای است. احمدی نژاد هم  ادای نان و پیاز خوردن در آورد، ادای فقیر فقرا را در آورد و نفت را سر سفره فقرا می برد. اما دیدیم با سیاست حذف سوبسیدها و آزاد گذاشتن قیمت ها و ارزان نگه داشتن نرخ کار، چوب حراج به سفره کارگر و زحمتکش زد، یارانه نقدی که چیزی جز صدقه و خیرات نیست به کارگران و مردم فقیرداد... بورژوازی همین است. چه دیکتاتورش مثل مبارک و شاه و بن علی و چه لیبرال و پوپولیست و اسلامی و سکولارش مثل المرزوقی درتونس، ژنرال مورسی  در مصرو یا  احمدی نژاد و خاتمی و روحانی و غیره.
کسانی که به انقلابات بورژوا دمکراتیک در دورانی از تاریخ بشر رجوع میکنند و کماکان تحقق دمکراسی را کار بورژوازی می دانند و به بورژوازی مدال می دهند، صد سال از تاریخ عقبند. همین که امروز در کشورهای غربی و امریکا هست، دمکراسی به معنای واقعی نیست. دیکتاتوری بورژوازی تحت نام دمکراسی است. مارکس در مانیفست، تحقق دمکراسی را کار پرولتاریا می داند و می گوید: "اولین گام انقلاب کارگری عبارت است از ارتقای پرولتاریا به طبقه حاکم، به چنگ آوردن دمکراسی ...) او در دوره انقلابات بورژوایی قرن ۱۹ کارگران را فرا می خواند که نباید انقلاب بورژوایی را هدف نهایی خود تلقی کنند.
همزیستی و همسویی با بورژوازی را در قرن حاضر( قرن ۲۱) مقایسه کنید با مباحث مارکس در ۱٨٤٨. مارکس می گوید برآمد انقلابی در اروپا محکوم به شکست است مگر اینکه طبقه کارگر انقلابی پیروز شود. او در آن زمان (بیش از ۱۵۰ سال قبل) بی اعتمادی خود را به هر تلاشی برای روی آوردن تاکتیکی به طبقات متوسط، نشان داد.
این را مقایسه کنید با جهتگیری، تاکیتک و سیاست "کمونیست ها" و چپهای اروپایی و خاورمیانه و ایرانی ما در رابطه با انقلاب و یا تحولات سیاسی و نقش طبقات در آن. جریاناتی که به نام کمونیسم وچپ، در این و آن تحول و یا شرایط انقلابی  طبقه کارگر را به  دنباله رو و سیاهی لشکر جناحی از بورژوازی علیه بخشهای دیگر آن، تبدیل می کنند. این را در انقلاب 57 و در رابطه با جمهوری اسلامی وجناحهای بورژوازی درون آن از جمله اصلاح طلبان و سبزها  و امروز در انقلابات خاورمیانه و شمال آفریقا می بینیم.  این سناریو در انقلابات آتی نباید تکرار شود.
مگر طبقه کارگر چقدر زمان و نیرو دارد که در هر انقلاب دمکراتیک و مرحله ای  این چپ و پوپولیستها و بورژواها، صرف کند، خون بدهد، پشتش خم شود و دوباره پشت راست کند. چند نسل پشت سرهم طبقه کارگر باید در انقلابات بورژوایی ولو توده ای و از پایین اما با پرچم وسیاست وتاکتیک بورژوازی جانفشانی کند و فدا شوند!
طبقه کارگر آگاه و متحد می تواند اکثریت عظیم جامعه را پشت خود به صف کند،  اعلام کند، دستش به قدرت برسد،  برابری اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، آزادی بی قیدوشرط سیاسی، حفظ حرمت انسان، برابری زن و مرد تامین است. در دولت کارگری کسی بیکار نیست. تبعیض جنسی ونابرابری زن و مرد جرم است. تعرض به حرمت انسان جرم است. کسی اعدام نمی شود و همه اینها قانون حکومت کارگران است!  طبقه کارگری که اعلام کند در دولت کارگران تنها بورژوازی است که بازنده است و شکست می خورد و دستش از داراییها و مالکیت خصوصی کوتاه می شود. و تازه بورژواها هم بعنوان شهروند جامعه، آزادی و حرمت انسانی شان محفوظ است. این قانون حکومت کارگران است.
تعبیر و تفسیر بورژوازی و اسلامش و ملی گرایی و ناسیونالیسمش از میهن پرستی و آزادی و عدالت اجتماعی و حرمت انسانی را می بایست برای توده کارگران و کل جامعه توضیح داد. تعبیر آنها از زاویه منفعت طبقه خودشان است. از زاویه ایدئولوژی، سیاست و وجدان طبقه بورژوازی است. آزادی برای بورژوازی و جنبشهای بورژوا اسلامی، بدوا و قبل از هر چیز یعنی آزادی مالکیت خصوصی. حرمت برای آنها یعنی حفظ حرمت مالکیت. یعنی مالکیت محترم است. مالکیت مقدم بر انسان است... ایا آنها خودشان غیر از این را خواهند گفت؟  قانون اساسی و اسلام و شریعت شان مگر غیر از این است؟
اگر کارگران برنامه دولت خود را تماما اعلام کنند، چرا زنان نصف جامعه را با خود نخواهد داشت؟ چرا جوانان بیکار را با خود نخواهد داشت؟  چرا سربازان که تماما فرزندان کارگران و زحمتکشان اند را با خود نخواهد داشت؟ همه این ها اجزایی از طبقه کارگر اند. آنوقت برای جنبشهای ارتجاعی بورژوایی و جنبشهای اسلامی شان چه می ماند جز ژنرالهای بی سرباز و بوروکراتها و تکنوکراتهای مزدور، بخش لمپن و عقبمانده  جامعه و امثال شعبان بی مخ هایی که شاه ایران بعنوان آخرین تلاش ماندنش به آنها پناه برد. اگر پای رای گیری و انتخابات هم بمیان بیاید بیش از نود در صد رای دهندگان همان کارگران و خانواده هایشان و زنان و جوانان و سربازان در کنار کارگران اند که به دولت طبقه کارگر، طبقه خودشان رای خواهند داد...
این را رهبران کارگران در موقعیتهای انقلابی به سربازان و افسران جزو که فرزندان همین مردم در میدان هستند بگویند، سرهنگ ها و ژنرالهایتان را خلع سلاح کنید. ارتش ابزار بورژوازی است، مزاحم است، علیه مردم بکار گرفته می شود، به روی مردم اسلحه می کشد، این مزاحم را باید از پیش پا برداشت. کاری که در زمان سرنگونی شاه در ایران می بایست می شد و کاری که در انقلاب ۲۰۱۱ تونس و مصر میبایست انجام می گردید.
پافشاری مارکس و انگلس بر ضرورت تمركز شوراهای كارگری و ایجاد "گاردهای سرخ" برای چنین روزی است.
این کار ممکن است. اگر رهبران طبقه کارگر بیایند و بگویند من میخواهم قدرت را بگیرم و تمام افق و اهداف خود را مطرح کند و پیش بگذارد نه جزئی از آن و نه صرفا آزادی و عدالت اجتماعی و از این قبیل که شعار و اهدافی مبهم و عمومی است و جنبشهای بورژوایی هم به آن قسم میخورند.
طبقه کارگر می گوید من به تنهایی و همراه خانواده هایم اکثریت مطلق جامعه ام و بهمراه زنان ستمکش، جوانان بیکار، سربازان تحقیرشده، نود درصد انسانهای محروم جامعه ام. من می آیم و قدرت را می گیرم و به هیچکس جز خودم برای یک ذره آزادی و عدالت وحرمت اعتماد ندارم. من صاحب جامعه ام و سرنوشت جامعه را فقط صاحبان اصلی اش باید تعیین کنند. حکومت کارگران و مردم مبنایش همین مردم است. شوراها و کمیته ها و انجمن های محل ومدرسه است. مردمی که خود زندگیشان را اداره می کنند.
کسی که از سر عشق به "انقلاب"، از سر عشق پوپولیستی اش و از انقلابیگری خرده بورژوایی اش بدنبال پیروزی ای مانند نفی دیکتاتورها در شرایط کنونی است، در حقیقت به چشم طبقه کارگر خاک می پاشد و این طبقه را از آموزشهای مارکس و مارکسیسم و انقلاب کارگری دور و محروم می کند.
خلاصه کنم. طبقه کارگر یک بار و برای همیشه باید بیاید و به نام خودش، نه بعنوان عضوی از جبهه ملی یا نجات ملی و این چرندیات، بلکه مستقلا و روپای خود حرف بزند و بعنوان طبقه ای مستقل و قدرتمند که چرخهای جامعه بدون او نمی چرخد و با هدف کسب قدرت بگوید" من خودم هستم و می آیم." به هیچ جناحی از بورژوازی و خرده بورژوازی و طبقه متوسط و لیبرال ها و غیره و غیره نه اعتماد دارم و نه حق نمایندگی می دهم و نه رای می دهم. من قدرت را می گیرم و کل ماشین دولتی سابق را در هم می شکنم و نظامی نوین پایه گذاری می کنم. حزبش را جلو بگذارد، تدارک انقلاب بیوقفه اش را ببیند، طرح شوراهای کارگری اش را بعنوان شکل حکومتی پرولتاریا بدهد، و برای تحقق واقعی  آزادی و رفاه و برابری، کل ستمدیدگان جامعه را پشت خود به صف کند. و آموزش های مارکس و انقلاب اکتبر را مبنای تجربه بنای جامعه سوسیالیستی وجمهوری سوسیالیستی اش بگذارد.

رادیو نینا: کردستان پس از انقلاب شاهد تقابلی طولانی و خونین با جمهوری اسلامی بود. چرا کمونیستها از کردستان بعنوان سنگر انقلاب نام میبرند؟
مظفر محمدی: کردستان در جریان انقلاب و قیام بهمن می شود گفت از شهرهای دیگر ایران عقب بود. اما به دلیل وجود جریانات چپ اجتماعی  که به ایجاد نهادها و جمعیت ها و کانون های سیاسی و اجتماعی اقدام کردند و به دلیل اینکه جنبش ملی اسلامی – شیعه که پایگاه اجتماعی جمهوری اسلامی بود در کردستان وجود نداشت یا بسیار ضعیف یود و به دلیل اینکه بعد از قیام بهمن دولت موقت اسلامی می بایست بدوا  شوراهای کارگری را منحل، کمونیست ها و چپ هارا قتل عام و مخالفینش را سرکوب و تارو مار کند، نتوانست سراغ کردستان بیاید. رژیم جدید می بایست اول پایه های حاکمیتش را محکم کند. تا ان زمان چپ در کردستان هم مشغول گسترش نفوذ و کار سازماندهی خود شد. اما همزمان در کردستان جنبش ناسیونالیسم کرد که دارای سنت تاریخی و جایگاه اجتماعی بود هم، داشت جا پای خود را محکم می کرد و به استقبال رژیم جدید و لبیک گفتن به خمینی رفت. این جنبش و حزبش "حزب دمکرات کردستان ایران" توقع داشت دولت موقت جمهوری اسلامی او را در قدرت شریک کند و امورات کردستان را به او بسپارد. اما خمینی وشرکا به آن اعتماد نکردند و از خواستهایش استقبال  ننمودند. در نتیجه این حزب هم ناچار مجبور به همزیستی با جریان چپ در کردستان شد، بلکه از این راه به جمهوری اسلامی فشار بیاورد تا در قدرت شریکش کند. کاری که  علیرغم تاوان های زیادی که این حزب پرداخت تا کنون اتفاق نیفتاده است.
جنبش انقلابی کردستان به رهبری کومه له آن دوران که بعدها در حزب کمونیست ایران ادغام شد سخنگو ونماینده منافع  کارگران  و نقطه امید زحمتکشان روستاها علیه بقایای اربابان و صاحبان بزرگ زمین و سرمایه شد. این در حالی بود که انقلابیون چپ در ایران زیر ضرب جمهوری اسلامی قرار داشتند، دسته دسته به کردستان امدند که محلی برای آزادی فعالیت سیاسی و نفس  کشیدن راحتی بود. درکردستان آن دوره از حجاب اجباری و قوانین شرعی خبری نبود. از این زمان تا یک دهه مبارزه مسلحانه علیه حملات نظامی سنگین جمهوری اسلامی و اشغال این منطقه، کردستان همچنان سنگر انقلاب باقی ماند. این تجارب و ایستادگی و مقاومت سنتی است که مثل خون در رگهای کارگر و زحمتکشان کردستان جریان دارد و از بین نرفته است. تا کنون و علیرغم فشارهای ناسیونالیسم کرد و ا حزابش و علیرغم رشد قوم گرایی در صفوف جریانات کوچک و بزرگ و علیرغم کارشکنی ها و تهدیدات ناسیونالیسم و سنی گری که سنت ان است، چپ و کمونیسم در کردستان از محبوبیتی برخوردار است و کمونیست بودن و سوسیالیست بودن و آزادیخواهی و برابری طلب حرمت و اعتبار دارد. بهر میزان این گرایش کارگری و انسانی سازمان یافته و در جامعه نقش ایفا کند کردستان کماکان می تواند نقطه اتکا و امیدی برای جنبش طبقه کارگر و آزادیخواهی و برابری طلبی در ایران باشد. نباید فراموش کنیم که کردستان ایران اکنون در محاصره جنبش های قوی ناسیونالیسم کرد در منطقه که بخشی از ان هم اکنون در کردستان عراق قدرت گرفته است، قرار دارد. علیرغم بدنامی و بی اعتباری ناسیونالیست های حاکم در کردستان عراق اما سنت و عملکرد و قدرت نظامی و مالی این جریانات در منطقه همیشه زنگ خطر و شبحی بر بالای سر کارگران و زحمتکشان و کمونیسم در کردستان ایران است. با هر پس رفتی در جبهه کارگر و کمونیسم در کردستان، جریانات ناسیونالیستی و قومی و مذهبی سنی وسلفی رشد کرده و جامعه را فاسد و به عقب می برند. پیروزی کارگر و کمونیسم و چپ در کردستان به این اعتبار تضمین شده نیست در صورتی در مقابله با موج ناسیونالیسم و قومگرانی و سنی گری و غیره کوتاهی و سهل انگاری بعمل آید. کردستان چپ و انقلابی می تواند در غیاب و یا تضعیف کمونیسم اجتماعی و کارگران متحد و آگاه به جولانگاه قوم پرستان و مذهبیون سنی و سلفی و لانه ارتجاع تبدیل شود. این خطری است که ما نباید بگذاریم اتفاق بیفتد.
اجازه بدهید در خاتمه و در ادامه مسایل فوق موضوعی را که  به انقلاب و بخصوص انقلابات این دوره مربوط است، اضافه کنم.  و آن نقش بورژوازی بین المللی در انقلابات اخیر است. چرا که  بورژوازی امپریالیست و جهانی نگرانی و ترس از  انقلاب را تبلیغ می کنند و اگر انفلابی اتفاق بیفتد سعی می کنند  در آن دخالت کرده و مانع تداوم آن شده و به بیراهه برده و یا به آن خون می پاشند.
بورژوازی غرب و امریکا وظیفه شان را کنترل  و مهار انقلابات و نگه داشتنشان در محدوده مخالفت با  دیکتاتوری و استبداد که خود بانی ان بوده اند،  قرار داده و می دهند. بورژوازی غرب و امریکا اساسا با هر انقلاب از پایین مخالفند و اگر نتوانند ان را از بالا هدایت و مهندسی کنند مانند انقلاب ایران و سرکار آوردن خمینی، فرستادن مبارک و آوردن ارتش، کنار نهادن بن علی و آوردن المرزوقی...،  سعی می کنند بادخالت نظامی و مستقیما ان را منحرف کنند  و این کاری است که در عراق و لیبی کردند، در سوریه دست اندرکارش هستند و در یمن و بحرین و غیره با تزریق میلیاردی دلار و ارسال اسلحه  خفه اش می کنند.
تحت عنوان و به بهانه دفاع از مردم و جلوگیری از کشتار مردم توسط دولت  صدام حسین و قذافی و بشاراسد، جنگ داخلی و قومی و مذهبی راه میاندازند. بورژوازی غرب در این اوضاع نقش مدافع حقوق بشر و انساندوست و ناجی مردم در مقابل دیکتاتوری را برعهده می گیرد. این ریاکاری بی شرمانه است. همچنین شرم آور است که جناح های گوناگون بورژوازی، و کمونیسم بورژوایی دخالت امپریالیست ها را با وجود راه انداختن حمام خون در خاورمیانه و ایجاد نیروهای قومی و مذهبی، توجیه می کنند و به این دخالت ها مشروعیت می دهند.
بعلاوه ریاکاری و استانداردهای دوگانه بورژوازی امریکا و دولتهای غربی هم در برخورد به تحولات جهان، ننگین و تهوع آور است. در یک دهه اخیر هزاران غیر نظامی فلسطینی  توسط دولت اسراییل قتل عام شده اند. مردم فلسطین محاصره نظامی و اقتصادی شده و بچه هایشان از فقر و بی دارویی می میرند. در بحرین که بزرگ ترین پایگاه هوایی امریکا در ان قرار دارد در مقابل کشتار مردم از جانب دولت سکوت می کنند. درعربستان که ظرفیت بزرگی برای اعتراض به شیوخ مفت خور و فاسد حاکم وجود دارد، برای حفظ نظام طایفه سعودی میلیاردها خرج می شود. اخیرا دولت المان قرارداد فروش هزاران تانک و ده ها جت جنگی و موشکهای قاره پیما  با شیخهای عربستان بسته است.
با وجود همه این ها اگر رهبری انقلاب دست طبقه کارگر و حزب سیاسی کمونیستی اش بیفتد امکان دخالت و مانور بورژوازی بین المللی بسیار کم و پیروزی انقلاب قطعی خواهد بود و طبقه کارگر پیروز در انقلابش خواهد توانست در مقابل هر گونه دخالت و تهدیدات بورژوازی بایستد و الگوی یک جامعه انسانی و برابر و ازاد را به جامعه بشری نشان دهد و حمایت و سمپاتی بین المللی طبقه کارگر را جلب کند که این هم تضمین دیگری برای حفظ قدرت و سازماندهی جامعه و حکومت کارگری اش است.

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت