.
چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۶.
امروز:
Sep 20 2017.
برابر با

 ارسال مطلب به ایران تریبون

matlab@iran-tribune.com

منتخب ایران تریبون

نشریات

پنج شنبه, 21 بهمن 1395 ساعت 23:26

حسین مرادبیگی: نقد کتاب توماس پیکتی"سرمایه در قرن بیست و یکم"

(1)
به عنوان مقدمه
در سال 2008 به دنبال بحران جهانی سرمایه نه تنها سخنگویان اصلی بورژوازی مانند جرج سوروس، حتی سخنگویان رسمی کلیسا نیز گفتند که در مورد سرمایه داری حق با مارکس بود. کاپیتال مارکس دوباره جزو کتابهای پرفروش سال شد و خواندن آن بویژه در میان نسل جوان اروپا رواج یافت. روزنامه گاردین در مورد این بحران که عده ای از سخنگویان بورژوازی آن را مرگ کاپیتالیسم نام نهادند در 23 اکتبر 2008 با کمی تخفیف آن را نه مرگ کاپیتالیسم، که تولد دوره جدیدی در آن اعلام کرد (1). روزنامه نیویورک تایمز در 26 اکتبر همان سال نوشت که دهها هزار کارگر در شهرها و مراکز مختلف کار در آمریکا دارند بیکار میشوند (2). نوشتند که شهرهای واشنگتن و نیواورلئان و نیویورک از نظر اجتماعی، با نایروبی و کنیا و سواحل عاج قابل مقایسه اند. از شکست خود کاپیتالیسم صحبت کردند و گفتند که این بحران مدل اقتصادی ای را بی اعتبار کرده است که به قیمت ناثباتی همه گیر، نابرابری وسیع و نابودی محیط زیست برای یک نسل، بر جهان تسلط داشته است. مجله اکونومیست، در ماه اکتبر همان سال نوشت که در 25 سال گذشته که از عمر لیبرالیزه کردن بازار میگذرد، صدها میلیون نفر از مردم (جهان) به فقر مطلق کشانده شده اند، در حالیکه تخمین زده اند که  این دهه ما احتمالا شاهد سریعترین رشد را از لحاظ درآمد سرانه در تاریخ خواهیم بود (3). و روزنامه تایمز در همان روزها با اشاره به عکس مارکس به خوانندگان خود در مورد این بحران و رکود همراه آن که لگدی است به ایدئولوژی کاپیتالیسم، هشدار میداد (4). اینها از جمله مواردی از دهها مورد از عکس العمل سخنگویان رسمی و رسانه ها و میدایای کشورهای سرمایه  داری غرب در مورد کاپیتالیسم در جریان بحران اقتصادی سال 2008 بودند. در آن روزها و ماهها اگر استاد اقتصادی به خود جرات میداد کتابی با عنوان "کاپیتال در قرن بیست و یکم" بنویسد، حال با هردرجه از اعتراض به نابرابری و خواست تعدیل ثروت در آن، اما مینوشت، ثابت شد که نظرات مارکس در مورد سرمایه داری "قیامت گرا" (Apocalyptic) است و یا در این یا آن مورد نیز نادرست و غلط از آب درآمده است، نه تنها بخشی از سوسیال دمکراسی و میدیای لیبرال جرات تبلیغ برای آن را نداشتند، بلکه حتی دست راستی ترین سخنگویان بورژوازی نیز سر را پائین انداخته و با سکوت از کنار آن رد میشدند.
حدود شش سال بعد از آن، در اوایل سال 2014 در دل اعتراض عمومی به نابرابری و به تهاجمی که سرمایه داران و دول بورژوازی به طبقه کارگر و به کل جامعه سازمان دادند و تا کشتار کارگران معادن ماریکانا در آفریقای جنوبی نیز پیش رفتند تا بحران اقتصادی خود را تخفیف دهند، استاد اقتصاد دانشگاهی در فرانسه به نام توماس پیکتی ظاهرا "فرصت را درمیابد"، کتابی با عنوان "کاپیتال در قرن بیست و یکم" منتشر میکند، در جهت رفع نگرانی از بورژوازی  و سخنگویان آن در مورد تبیین مارکس از آینده کاپیتالیسم، نظرات مارکس را بدون هیچ استدلالی در این یا آن مورد از تحلیل سرمایه، "قیامتگرا" و غلط از آب درآمده میخواند و حتی در مواردی نقل قولهایی جعلی نیز به مارکس نسبت میدهد. در کنار آن به وجود نابرابری در سرمایه داری، نظم دلخواه و مورد علاقه خود، اعتراض میکند. وجود و ادامه نابرابری در آن را ضربه ای به ارزشهای به زعم او شایسته سالاری (Meritocratic Values) که به گفته او دمکراسی بر پایه آن بنا نهاده شده است می نامد (5). خواستار تعدیل ثروت و بستن مالیات تصاعدی بر ثروت ناشی از ارث میشود. و یکی دو موضع بی اعتبار نئوکلاسیکها، که توماس پیکتی خود یکی از شاگردان این مکتب است، را زیر سوال میبرد.
این مجموعه در یک کتاب، در آن روزها در شرایط گسترش اعتراض عمومی به نابرابری، نه تنها باب طبع سوسیال دمکراتها و روشنفکران چپ لیبرال که باب طبع رسانه ها و میدیای لیبرال و حتی بخشی از راست بورژوازی نیز بود. استاد اقتصاد دانشگاهی در فرانسه در یک کتاب هم از سرمایه دفاع و تمجید کرده بود و تلاش کرده بود به آن "چهره انسانی" بدهد، هم برای "رفع خطر" از آن در مقابل کمونیسم به مارکس تعرض کرده بود و هم در جهت ایجاد کاهش نابرابری در سرمایه داری، خواستار دخالت مجدد دولت در آن شده بود. اینها ظاهرا کافی بود تا بخشی از سوسیال دمکراسی، انگار گم شده خود را یافته اند، جلد بدلی سرمایه توماس پیکیتی را در هوا بقاپند تا آن را جای کاپیتال مارکس به جامعه قالب کنند که گویا کاپیتال آن کتاب بود، نه کاپیتال مارکس، و از آن به عنوان پروژه ای علیه بازگشت مارکس استفاده کنند.
در همیاری با این، رسانه ها و مطبوعات لیبرال از جمله مطبوعاتی که بالاتر نیز  به آن اشاره کردیم، همچنین میدیای مختلف از قبیل بی بی سی و سی ان ان و غیره به کار افتادند و فضا را برای هلهله و شادی اینها گرم کردند تا ماحصل اوضاع بعد از بحران اقتصادی جهانی سال 2008 را به نفع طبقه بورژوا مصادره کنند. بدین منظور از دادن هیچ سرویسی به توماس پیکتی زیر پوشش "تبیین جدیدش" از سرمایه، کوتاهی نکردند. حتی بیلیاردری مانند بیل گیتس نیز از کتاب توماس پیکتی استقبال کرد و نوشت که با همه نکات توماس پیکتی موافق است. همراه اینها مسابقه مترجمین مختلف برای سهم بری از کالائی که روانه بازار شده بود، شروع شد. اما جار و جنجالی که راه انداختند زیاد طول نکشید. تمام شدن بی سر و صدای جریان پیکتی و کتابش، بی اعتباری این پروژه علیه مارکس را، اثبات کرد. تاریخ مصرف هر دو هم با آن به سر رسید و محتوای آن نیز به بایگانی سپرده شد. واقعیت زمخت سرمایه در قرن بیست و یکم، توجیهگریهای بیمایه از آن و نویسنده آن را به حاشیه راند.  
اگر برای بخشی از سوسیال دمکراسی، کار توماس پیکتی مجال جنجالی علیه بازگشت مارکس را فراهم کرد، بخشی از چپ لیبرال بویژه نویسندگان نیولفت ریویو (New Left Review) و مانتلی ریویو (Monthly review) را که نقدشان از سرمایه از نقد نئوکلاسیکها فراتر نمیرود، شگفتزده کرد. دیدن یکی دو نقد سطحی از زبان توماس پیکتی به عنوان یکی از سخنگویان نئوکلاسیکها از مکتب اقتصادی اش، آنان را چنان به وجد آورده بود  که نه تنها هدف سیاسی پشت انتشار کتاب پیکتی را نادیده گرفتند، بلکه در گسترش آن هیاهو، عملا به نفع او سهیم شدند. جان بلامی فاستر و میشل د. ییتز دبیر و دبیر راهنمای نشریه مانتلی ریویو نوشتند که فرمول پیشنهادی پیکتی، "پیشی گرفتن نرخ بازدهی سرمایه از رشد"، "معضلی" که ظاهرا تا حال متوجه آن نشده بودند را برایشان حل کرده است- سرمایه داری به نابرابری تمایل دارد! (نشریه نگاه، دفتر بیست و نهم، جان بلامی فاستر و میشل د. ییتز، "پیکتی و بحران نئوکلاسیک" ، ترجمه پرویز قاسمی.)  

*****
و اما چند کلمه در مورد نقد آن کتاب بعد از دو سال:
وقتی کتاب توماس پیکتی منتشر شد من هم کنجکاو شدم، مثل خیلی ها، که بدانم آن کتاب با آن عنوان گنده اش ("کاپیتال در قرن بیست و یکم") راجع به چیست؟ در این مورد چه میگوید؟ کتاب را تهیه کردم اما به دلیل در جریان بودن پروسه معالجه، خواندن آن برایم مقدور نبود. وقتی بهبودی موقتی ای حاصل شد آن را خواندم و با یاداشت برداری مختصری تصمیم گرفتم آن را نقد کنم. نه به این خاطر که حاوی نکات مهم و قابل طرحی از نظر اقتصادی بود و میبایست جواب میگرفت، بلکه اولا به خاطر جاروجنجالی که با انتشار این کتاب علیه مارکس راه انداختند، ثانیا به این حاطر که نشان دهیم وقتی که رسانه ها و میدیای بورژوازی افکار عمومی را شکل میدهند حتی عامیانه ترین نظرات اقتصادی را اگر بدانند که به ادامه سلطه بورژوازی و پوشاندن و توجیه استثمار طبقه کارگر کمک میکند، به عنوان "شاهکار اقتصادی" به جامعه قالب میکنند. کتاب "کاپیتال در قرن بیست و یکم" توماس ییکتی یکی از این نمونه ها است. به قول خواننده ای، یک کتاب Wonky (سطحی و ضعیف) از هر نظر، در یک روز تا حد یک "شاهکار" ارتقاء پیدا کرد! ثالثا، به این امید که تلاشی باشد برای توجه دادن بیشتر نسل جوان کمونیست طبقه کارگر به ضرورت خواندن کتاب کاپیتال مارکس به عنوان پشتوانه محکم پراتیک کمونیستی برای تغییر وضع موجود.
با بازگشت مجدد بیماری ام در اوایل  سال 2015 علیرغم یادداشت برداریهای سال قبل، با توجه به وضعیت جسمی ای که داشتم کلا از این کار صرفنظر کردم. در چند ماه گذشته که باز بهبودی موقتی حاصل شد، به تشویق فاتح شیخ، علیرغم فشار جسمی زیاد، تصمیم گرفتم نکاتی را که در این نوشته میگنجد و در مورد آن کتاب از نظر من کفایت میکند، روی کاغذ بیاورم. چرا که آن کتاب، بسیار طولانی، به شدت تکراری و خسته کننده است. تصور نمیکنم حتی کسی که علاقمند بوده است که بداند راجع به چیست، از نصف و یا همه بخش مقدمه و معرفی آن را فراتر رفته باشد. هرچند توماس پیکتی در جواب به منتقدین طولانی بودن کتابش گفته است که به این خاطر آن را طولانی نوشته است که خواسته است سوخت و ساز سرمایه را در ابعاد مختلفی شرح دهد (6)! متاسفانه دوباره بیماری من عود کرده است با عوارضی شدیدتر از دفعه قبل. بنابراین اولین بخش آن را منتشر میکنم به این امید که بقیه آن را نیز در صورتی که بیماری مجال دهد، به تدریج ادیت کرده و منتشر کنم.
با این شرح کوتاه در مورد دو سال گذشته، نقد خود را با نگاهی به کتاب پیکتی شروع میکنم.  
کتاب پیکتی به اختصار
توماس پیکتی میگوید: کتاب او راجع به تاریخ "توزیع درآمد و ثروت" است (7)، و بر اساس نگرش او به توزیع ثروت و بر مبنای فرمول او  (r>g) "پیشی گرفتن نرخ بازگشت سرمایه از نرخ رشد (درآمدها) – در مقایسه یا به نسبت درآمد ملی - بنا شده است. این دو، در واقع محور کتاب توماس پیکتی را تشکیل میدهند. در فرمول توماس پیکتی، r  به معنی نرخ بازگشت سرمایه (return) و g نرخ رشد (growth) که به قول او مطابق این فرمول، r بزرگتر از g، یعنی "نرخ بازگشت سرمایه از نرخ رشد پیشی گرفته است". پیکتی علت افزایش درآمد قشر بالای سرمایه داران، یا به قول او قشر بالای جامعه را در مقایسه یا نسبت به درآمد ملی و نابرابری ناشی از آن را در اوایل قرن نوزدهم و بیستم و همچنین در ادامه در قرن بیست و یکم با "پیشی گرفتن نرخ بازگشت سرمایه از نرخ رشد"! توضیح میدهد.
این بخش از کتاب پیکتی یعنی بخش مربوط به "تاریخ توزیع درآمد و ثروت" به دلیل اینکه به شیوه تولید کاپیتالیستی که نحوه توزیع را تعیین میکند بیربط است و صرفا از مقایسه آماری درآمده است و همچنین با مجموعه ای از مقایسه آماری دیگر در مورد حجم کالاهای تولید شده و یا نرخ رشد در این یا آن کشور در این یا آن دوره که با اطلاعات و نکات دیگری تنیده شده است و حدود 500 صفحه کتاب او را تشکیل میدهد، و بیشتر مصرف پرکردن کتاب او را داشته است، ارزش یک بار خواندن را هم ندارد. مورد مراجعه حتی دانشجوی سال اول رشته اقتصاد کلاس درس توماس پیکتی نیز قرار نخواهد گرفت. این اطلاعات را امروزه میتوان در سایتهای مختلف نیز گیر آورد. آوردن آمار در اثبات یک کار آکادمیک ایرادی ندارد، اما  نابرابری احتیاجی به اثبات کردن آماری ندارد.
آنجا که توماس پیکتی از دید خود تبیین خود را از  سرمایه ارائه داده است، از "سرمایه مولد" و "سرمایه غیرمولد"، یا از چیزی به نام "درآمد از کار و درآمد از سرمایه" و از "بارآوری نهایی سرمایه" (Marginal Productivity of Capital) صحبت کرده و "بارآوری نهایی" (Marginal Productivity) را افسانه خوانده است، از جمله مواردی هستند که نگرش توماس پیکتی و امثال او به اقتصاد سیاسی را میتوان در آن نشان داد و آن را در حدی که لازم است به نقد کشید. در نتیجه برای درکی روشن تر از آنچه توماس پیکیتی در کتابش بعنوان "سوخت و ساز سرمایه" حول تاریخ توزیع سرهمبندی کرده است لازم است سطوح مختلف بحث را از همدیگر تفکیک کرد.
اول: دلیل سهم بالای سرمایه داران از سرمایه اجتماعی، از درآمد سالیانه داخلی یک کشور.
دوم: تراکم سرمایه در دست یک نفر یا یک عده یعنی توزیع ثروت اجتماعی میان خود سرمایه داران،
سوم: نرخ بازگشت سرمایه و رابطه آن با رکود اقتصادی،
چهارم: سرمایه چیست و  "سرمایه مولد" و "سرمایه غیرمولد"، در آمد از کار و درآمد از سرمایه" یعنی چه؟
پنجم: بحث "بارآوری نهایی سرمایه" و "محصول نهایی"  
ششم: آنچه پیکتی به مارکس نسبت داده است.
و نهایتا: تمرکز روی موقعیت سرمایه در قرن بیست و یکم در دل اوضاع کنونی جهان.
اما قبل از آن لازم است به نکات دیگری از جمله آنچه پیکتی به عنوان معضل سرمایه به دنبال آن بود، به شرایط و موقعیتی که آن را فرصتی برای طرح "تبیین جدید" خود از سرمایه مییابد و همچنین از نحوه استدلال او در مورد فرمول مورد نظرش، اشاره کرد.
توماس پیکتی، سرمایه داری را با هر تبیینی که از آن دارد، نظام دلخواه مورد نظر خود و خود را مدافع آن میداند. دنبال پیدا کردن راه کسب سود بیشتر و گسترش آن است. خود را طرفدار سرمایه ای که صرف تولید و ماشین آلات و کارخانجات و غیره میشود یعنی سرمایه صنعتی میداند. به خیال خود دنبال معضل کنونی و رفع موانع آن میگردد. آن را در شکلگیری صفی از مدیران بالای شرکتها ( Super managers ) که درآمد بالائی به آنان تعلق میگیرد و ثروت ناشی از تقسیم ارث، آنچه پیکتی "سرمایه داری پدرسالارانه" (Patrimonial capitalism) میخواند، جست و جو میکند. عمدتا این دو را بی مصرف و باری بردوش سرمایه صنعتی میداند. به خیال خود خطر گسترش این دو را در قرن بیست و یکم در تقابل با رشد سرمایه صنعتی، گوشزد میکند. از این موضع آنان را نقد کرده و به عدم تناسب درآمد مدیران بالا در ازاء راندمان کارشان و همچنین ثروت ناشی از ارث، اعتراض دارد. خواهان اقداماتی "تنبیهی" علیه آنان، از جمله با بستن مالیات تصاعدی بر ثروت بویژه ثروت ناشی از تقسیم ارث است. شبیه "معضل" رباخواری و یا سرمایه تجاری در اوایل قرن نوزدهم که در تقابل با رشد سرمایه صنعتی انگل و بی مصرف خوانده میشدند.
اگر این نوع "معضلات" سرمایه در اوایل قرن نوزده هم ناشی از تناقضاتی در مورد نگرش کلاسیکها به سرمایه داری در حال رشد بود، اکنون و در قرن بیست و یکم که سرمایه داری به حد کافی پخته شده است، یک عقبگرد تاریخی محسوب میشود بویژه برای کسی که ادعای سوخت و ساز کاپیتال در قرن بیست و یکم را داشت یا قرار بود "تاریخ توزیع" را به یک عده درس بدهد. اعتراض به حقوق بالای مدیران شرکتها و کارخانجات مختلف، شکلی از اعتراض عمومی موجود در جامعه در مورد نابرابری را منعکس میکند، اما به شدت توخالی و توهم زا است. مصرف بیرونی دارد در آرام کردن اعتراض طبقه کارگر و دیگر اقشار کم درآمد. توجه آنها را از خود سرمایه داری و مصائب و فقر و بیکاری و کاهش مداوم معاشی که به طبقه کارگر تحمیل کرده اند، منحرف میکند و آن را روی اعتراض به نمودها و ظواهر توهم زای آن متمرکز میکند. کارگر را به جای اینکه به سمت افزایش مزد خود سوق دهد، علیه مزد یک عده از مدیران بالا به کار میگیرد.
برای کارگر کاهش مزد این مدیران مساله نیست و نمیتواند باشد، میخواهند آن را کاهش دهند، میخواهند ندهند، مساله افزایش مزد خود کارگر است. چرا مزد کارگر را که در حد خط فقر و پائین تر از آن است اضافه نمیکنند؟ چرا وقتی نوبت مزد کارگر میرسد، روی بیست یا سی پنس در ساعت چانه میزنند؟  جهت انحراف کارگر از این و از مشکل معاش خود، میگویند، دارند مزد مدیران را "کاهش" میدهند، دارند آن را "محدود" میکنند، دارند لایحه و مصوبه تصویب میکنند، تا کارگر را در مورد خواست افزایش مزد خود با آن ساکت کنند. میدانند هیچ مصوبه و لایحه ای مانع حقوق بالای بخشی از مدیران بالای شرکتها و کارخانجات و غیره نمیشود، دهها راه برای جبران آن پیدا خواهند کرد. چرا که صاحبان و سهامداران شرکتها نفع خود را در این میبینند. سود سرشاری را که این مدیران بویژه در قبال تشدید کار کارگران، روزانه و به شیوه های مخلتف نصیب آنان میکنند، می بینند. میخواهند عده ای از این مدیران را به هدف کسب سود بیشتر در رقابت با سرمایه بغل دستی، و علیه کارگران شریک کنند. کاپیتالیسم یک سیستم اقتصادی است و به مثابه یک سیستم اقتصادی عمل میکند، اینطور نیست که سرمایه دار از یک عده خوشش میاید و به او مزد بالا میدهد و به یک عده نیز مزد کم. کارکرد این مدیران را برای سرمایه داران و شرکتهای مختلف، در بخشهای دیگر با فاکتهای مستند، نشان خواهیم داد.
محافل طبقه حاکمه بورژوا و روسای دولتها و حتی بعضی از سرمایه داران نیز بدین منظور بویژه این روزها هرازگاهی در مورد حقوق بالای صفی از مدیران و کاهش درآمد بالای آنان هشدارهای توخالی میدهند و کار بروال سابق ادامه پیدا میکند. چراکه موقعیت کنونی صفی از مدیران بالای شرکتها، جزو کارکرد خود سرمایه داری یعنی افزایش رقابت است. افزایش رقابت حقوق مدیران شرکتها و کارخانجات مختلف را بالا میبرد اما در مورد مزد کارگر اثر معکوس دارد و آن را کاهش میدهد. همچنین تقسیم ثروت و مالکیت ارثی بین فامیلها خود یکی از راههای افزایش سرمایه داران منفرد است، لذا نه "معضل" کنونی سرمایه اینهاست و در نتیجه نه راه حل آن بستن مالیات تصاعدی پیشنهادی پیکتی است. راه حل این "معضل"، مصرفی جز ایجاد توهم نداشته و ندارد. بویژه اکنون خود توماس پیکیتی به علت ثروتی که اندوخته است قبل از هر کس مشمول "مجازات" پیشنهادی خود در مورد بستن مالیات تصاعدی شده است. پیکتی که با بسته بندی دیگری و به هدف دیگری به میدان آمده بود، ناچار و به حکم موقعیت اقتصادی ای که امروز پیدا کرده است، لباس "نقد" علیه ثروتی که دیروز بی مصرف و "انگل" می نامید را از تن در میاورد و مثل هر ثروتمند دیگری لحن خود را در مورد بستن مالیات تصاعدی بر ثروت تغییر داده و آن را به بوته فراموشی میسپارد.
بعد از بحران اقتصادی سال 2008 که اعتراض به نابرابری شدت گرفت و "جنبش اشغال" نیر حول آن راه افتاد، نوعی اعتراض به سرمایه داری زیر نام "گسترش دمکراسی" به عنوان راه حل نابرابری موجود شکل گرفت. این نگرش، کاهش یا متوقف کردن سیاستهای "ریاضت کشی" دول بورژوازی در غرب به بخش کم درآمد جامعه را در "کنترل تصمیمات سیاسی" و آن را در گرو "گسترش دمکراسی" و گسترش اراده مردم بر مبنای آن، میدانست. آمیزه ای از توهم بازگشت به "اقدامات نئولیبرالی" یا جلوگیری از اقدامات غیر نئولیبرالی. نمایندگان این حرکت سیریزا (Syriza) در یونان و پودموس (Podemos) در اسپانیا بودند. این نگرش هنوز هم در میان روشنفکران چپ لیبرال کشورهای غربی خریداران زیادی دارد، جلسات متعددی حول آن سازمان داده اند. توماس پیکتی این وضعیت را فرصت مناسبی برای خود میبیند که شاید بتواند به این حرکت، هم "سوخت تئوریکی" بدهد و هم با جمع آوری آمارها و محاسبات ریاضی و به کمک فرمول خود، "تبیین جدید"ش از سرمایه را در تقابل با مارکس به نام خود جا بیاندازد. کتاب "کاپیتال در قرن بیست و یکم" توماس پیکتی جانشینی بود برای کاپیتال مارکس و "فیل هواکردنی" بود به این هدف. و این از دید هیچ ناظر آگاهی نیز مخفی نماند.  
عقب نشینی و مصالحه سیریزا در یونان در مقابل واقعیت موجود سرمایه داری و در ادامه، سکوت و عقب رفتن پودموس از صحنه این اعتراض، بیهوده بودن و اتوپی بودن این نوع اعتراض به سرمایه داری در قرن بیست و یکم را اثبات کرد. با آن "سوخت تئوریک" توماس پیکتی هم از یک طرف به علت اغتشاش فکری و ناتوانی خود او دراثبات آنچه میگوید، از طرفی دیگر بی مایه و عامیانه بودن بودن قد علم کردن او در مقابل مارکس و عجز او حتی در انطباق تحلیل اقتصادی خود از اقتصاد سیاسی با نابرابری مورد اعتراضش در آن، تاب مقاومت در مقابل نقدهای همراه با تشویق و تقدیر عده ای را نیز نیاورد. ناچار شد بگوید که منظورش را بد فهمیده اند، و فرمول خود، آنچه او "فرمول اصلی سرمایه" و یک "واقعیت غیر قابل بحث" میخواند، را پس بگیرد:
"روشی که من رابطه بین  (r>g) را به عنوان نابرابری ثروت  بیان کردم در بحثی که کتاب من حول آن صورت گرفته است به خوبی گرفته نشد – حتی در پلمیکهای پژوهشگران اقتصادی. در این مقاله، من به بعضی از تمهای کتابم بازمیگردم و تلاش میکنم که در این مورد ابهام زدائی کرده و روی مباحث حول این تمها تمرکز کنم. برای مثال، من به فرمول (r>g) به عنوان تنها و حتی اولین ابزار در نظرگرفتن تغیرات در درآمد و ثروت در قرن بیستم یا برای پیش بینی مسیر درآمد و نابرابری ثروت در قرن بیست و یکم، نگاه نمیکنم. تغیرات نهادی و شوکهای سیاسی – که میتواند به عنوان عوامل بزرگ درون زا در ایجاد نابرابری و گسترش این پروسه نگاه شود، نقش بزرگی در گذشته و احتمالا در آینده بازی میکند. بعلاوه، من بطور حتم عقیده ندارم که  (r>g)  ابزار مفیدی باشد برای بحث افزایش نابرابری درآمد از کار: مکانیزمها و سیاستهایی هستند که اینجا خیلی مربوط تر هستند، برای مثال، عرضه و تقاضای مهارتها و آموزش"(8).
مهارت و آموزش، آنچه عده ای از سخنگویان چپ لیبرال در "نیولفت ریویو" و "مانتلی ریویو" را ذوق زده کرده بود که به زعم آنان توماس پیکتی در این مورد سنت شکنی کرده  و دوستان نئوکلاسیک  خود را نقد کرده و حتی از قول او اضافه میکردند که گویا منظور پیکتی این بود که مبارزه طبقات سهم نیروی کار را تعیین میکند، دوباره به "قلب تاریخ تحلیل اقتصادی نئوکلاسیکها" باز میگردد.
آزاد گذاشتن سرمایه و ثروتهای سرمایه داران منفرد و برخورداری تلویحی آنان حتی از معافیت مالیاتی به روشها و شیوه های مختلفی از طرف دول بورژوازی، بیانگر شکست این نوع توهمات است که سخنگویان اقتصاد سیاسی، پیکتی و امثال پیکتی، در توجیه استثمار طبقه کارگر تحت نام تعدیل در نابرابری، در میان طبقه کارگر و در جامعه رواج میدهند.

فرمول (r>g) "پیشی گرفتن نرخ بازگشت سرمایه از نرخ رشد"  

به فرمول توماس پیکتی بعدا برمگردم، اینجا فقط به نحوه "استدلال" توماس پیکتی در این مورد اشاره میکنم. اگر توماس پیکتی حتی در حد یک کار آکادمیک، غلط یا درست، فرمول مورد نظر خود، "پیشی گرفتن نرخ بازگشت سرمایه ار نرخ رشد"، (r>g) را مستدل میکرد، برای مثال نشان میداد که چه رابطه ای بین رکود اقتصادی و افزایش نرخ بازگشت سرمایه وجود دارد؟ یا چرا سرمایه داری میل به رکود دارد؟ میشد گفت که اهمیتی برای کار آکادمیک خود قائل شده بود. ادعایی که با تکرار صرف و مکرر آمار یا با غیرقابل بحث خواندن یک فرمول "اثبات شود"، نتیجه ای جز اذعان خود مدعی به پوچ بودن آن، برایش در بر نخواهد داشت. توماس پیکتی هم از این لحاظ در کار آکادمیک خود ناموفق ماند و هم با نسبت دادن نقل قولهای جعلی به مارکس، پرنسیپ یک کار آکادمیک را نیز رعایت نکرد.  
فرمولها کم نیستند. روش ما هم رفتن دنبال این فرمولها نیست. از نظر ما معیار ارزش کار علمی و فکری هر کسی در این است که از چه بنیانهایی دفاع میکند. وقتی کسی از سرمایه صحبت میکند آیا به سرمایه بعنوان یک رابطه اجتماعی نگاه میکند و رابطه ویژه ای میان سرمایه و کار برقرار میکند یا نه یا اینکه با نقد نیم بندی به این یا آن نمود ظاهری از سرمایه داری، آن را برای طبقه بورژوا توجیه میکند. اعتراض به نابرابری و در همان حال پوشاندن منشاء سود و ثروت بورژوازی که چیزی جز استثمار طبقه کارگر نیست، چیزی جز توجیه خود نابرابری مورد اعتراض و دفاع از بنیانهای نظام مبتنی بر استثمار کار مزدی نیست.  
توماس پیکتی در مصاحبه با "نیولیفت ریویو" در مورد فرمول خود چنین میگوید:  
"مارکس معتقد به سقوط نرخ سود بود و یک راه حل درازمدت برای تکامل اقتصادی سرمایه ارائه میداد، من بر اساس شواهد تاریخی و استدلال نظری نتیجه میگیرم که نرخ بازگشت سرمایه که نرخ سود فقط یکی از اجزای آن است، به خوبی میتواند بطور ثابت بالاتر از نرخ رشد باشد. همچنانکه در اوایل قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بود."(9) (تاکید از من است. ح. م.)
نگاهی به نحوه استدلال توماس پیکتی در این مورد، "پیشی گرفتن نرخ بازگشت سرمایه از نرخ رشد"، خالی از لطف نخواهد بود.
پیکتی قانون یا فرمول مورد نظر خود (r>g) را در صفحه 353 کتابش زیر تیتر چرا بازدهی سرمایه از رشد بیشتر است؟ چنین توضیح میدهد:
"این یک واقعیت تاریخی غیرقابل بحث است که r  نرخ بازدهی سرمایه حقیقتا از g  نرخ رشد اقتصادی در سرتاسر یک دوره زمانی طولانی، بیشتر بود." (10). چرا؟ "دلایل" آن را در صفحه  351 کتابش زیر تیتر مکانیسم بازگشت ثروت، چنین توضیح داده است:  
" اولین دلیل برای حد بالای تمرکز ثروت در جوامع سنتی زراعی و در یک مقیاس وسیعتر در همه جوامع قبل از جنگ جهانی اول (به استثنای جوامع پیشگامی که ...) این است که در (آن جوامع)، جوامع با رشد پائین، نرخ بازگشت سرمایه مشخصا و ادامه دار بالاتر از نرخ رشد بود" (11).
"یک واقعیت غیر قابل بحث" میشود استدلال نظری و جوامع قبل از جنگ جهانی اول، "سنتی و زراعی بودند و رشد پائین بود"، میشود دلایل و شواهد تاریخی! با "غیرقابل بحث بودن یک واقعیت" و "جوامع سنتی و زراعی" دیگر چه نیازی به استدلال است!   
در مورد تاریخ توزیع هم که توماس پیکتی پاراگراف اول کتابش را با آن شروع کرده است، چنین میگوید:  
" توزیع ثروت یکی از مسائل وسیعا مورد بحث و مورد مناقشه امروز است. اما ما حقیقتا در مورد تکامل آن در طولانی مدت چه میدانیم؟ آیا دینامیسم انباشت سرمایه خصوصی به طور اجتناب ناپذیری به تمرکز ثروت در دست عده ای، آنطور که مارکس در قرن نوزدهم به آن باور داشت، میانجامد؟ یا تعادل نیروهای رشد، رقابت و گسترش تکنولوژی در مرحله بعدی گسترش خود به کاهش نابرابری و هارمونی (هماهنگی) بیشتری در میان طبقات، آنطور که سیمون کوزنتس (Simon Kuznets) در قرن بیستم فکر میکرد، میانجامد." (12)  
هرچند که سیر انباشت سرمایه فی الحال جواب سوال توماس پیکتی از مارکس را بدون نیاز به هیچ توضیحی داده است، فعلا از آن میگذریم و بعدا در جای خود به آن و به آنچه پیکتی به مارکس نسبت داده بود، برمیگردیم. اما در مورد "تاریخ توزیع ثروت"، تمام زوری که توماس پیکتی زده بود و گویا میخواست مساله توزیع را دوباره به قلب تاریخ تحلیل اقتصادی بازگرداند (Putting the distributional question back at the heart of economic analysis)، تیتر صفحه 15 کتاب پیکتی، یعنی آنچه نویسندگان مانتلی ریویو را به وجد آورده بود، این بود که گویا او برخلاف همقطاران نئوکلاسیکش که بحث توزیع را انکار میکردند، مساله توزیع را مطرح میکند. در ضمن بگوید که برخلاف نظر سیمون کوزنتس به تعادل رسیدن و هارمونی شدن سرمایه مطابق آنچه کوزنتس فکر میکرد پیش نمیرود.
بحث انکار توزیع یا تولید و یا متعادل شدن سرمایه در اشتغال کامل، و یا هارمونیزه شدن سرمایه در سیر گسترش خود به عنوان بخشی از تبیین نئوکلاسیکها از اقتصاد سیاسی، بسیار قدیمی است بویژه اکنون فاقد هر نوع اعتباری است. نه طرح آن و نه حتی نقد آن هنری محسوب نمیشود، مگر نزد بعضی از سخنگویان چپ لیبرال در مانتلی ریویو. توماس پیکتی باتوجه به اینکه خود از این مکتب تغذیه شده است، مجبور میشود در همان دایره بچرخد. نمیتوان تکه هایی از همان مکتب اقتصادی را علیه آن به کار برد و آن را به عنوان "نوآوری" فروخت. وقتی خود توماس پیکتی مساله توزیع را بدون رابطه آن با شیوه تولید که نحوه توزیع را تعیین میکند، در رابطه ای به نام "درآمد و سرمایه" (Income and Capital )  یا شکاف بین "درآمد از کار و درآمد از سرمایه" (Income From Labor and Income From Capital ) توضیح داده است، که گویا درآمدی خارج از کار هم میتواند وجود داشته باشد، در دایره همان مکتب اقتصادی که قرار بود پا را از آن بیرون بگذارد میماند. به همین دلیل هم بحث او هم در مورد "تاریخ توزیع" و توزیع مورد نظرش نیز بدون ارتباط با شیوه تولید کاپیتالیستی، پا در هوا است.  

مقایسه سهم بالای سرمایه داران به نسبت درآمد سالیانه
محاسبه کردن سهم بالای سرمایه داران در مقایسه با درآمد سالانه یا ملی یک کشور، کاری است که سالیانه توسط موسسات دول بورژوا نیز انجام میگیرد. از جمله آمارهایی که توماس پیکتی و همکاران او از مراکز آمار کشورهای اروپائی یا آمریکا در این مورد جمع آوری کرده اند. این آمارها وجود داشتند. بخشی از آن را عده ای از سخنگویان بورژوازی بر اثر اعتراض عمومی به نابرابری بعد از بحران جهانی سرمایه منتشر ساختند. این مقایسه، شکاف سهم سرمایه داران و طبقه کارگر و دیگر اقشار جامعه را از ارزش درآمد ملی یک کشور نشان میدهد، اما چیزی راجع به اینکه چرا سهم سرمایه داران از درآمد سالیانه یک کشور بسیار بالاست، یا چه اهرمهایی به سرمایه داران امکان داده و امکان میدهد که بخش اعظم درآمد سالیانه یک کشور را از آن خود کنند، نمیگوید. همچنین نه تنها یک کلمه در مورد انباشت سرمایه سرمایه داران، تبدیل مداوم بخشی از ارزش اضافی یعنی منشاء سود آنان به سرمایه و اضافه شدن آن به سرمایه قبلی به جامعه نمیگوید، بلکه به نوبه خود آن را از طبقه کارگر نیز پنهان میکند. دقیقا مشابه همان کاری که توماس پیکتی زیر نام نابرابری با فرمول خود، "پیشی گرفتن نرخ سرمایه از نرخ رشد"، کرده است. این آمارها را، چون بی ضررند، خود سرمایه داران هم منتشر میکنند. به یک نمونه در این مورد توجه کنید: نیک هانوئر بیلیاردر آمریکائی (که بعدا محبور میشویم بار دیگر به او مراجعه کنیم) در سال 2014 قبل و یا همزمان با توماس پیکتی در این مورد، دقیق یا نادقیق، در مطلبی که در نشریه "پولیتیکو" منتشر شد چنین میگوید: "در سال ۱۹۸۰، هشت درصد درآمد آمریکا در اختیار یک درصد جامعه بود و سهم نیمه پایین جامعه از درآمد هجده درصد بود. امروز آن یک درصد، بیست درصد درآمد را در اختیار دارد و آن پنجاه درصد دوازده درصد درآمد را." او در ضمن به ثروتمندانی مثل خود هشدار می‌دهد که از خواب بیدار شوند چون این وضعیت دوام نخواهد داشت."
کار توماس پیکتی هم در این مورد با همه دنگ وفنگ و ادعایی که راه انداخت در بهترین حالت در حد افشاگری نیک هانوئر در مورد سهم سرمایه داران در مقایسه با یا نسبت به ارزش درآمد سالیانه یک کشور است. چرا که توماس پیکیتی هم جز در این حد چیز بیشتری نگفته است.
در مورد نابرابری هم استیفن هاوکینگ (Stephen Hawking) هرچند رشته او فیزیک نظری است اما نسبت به جامعه و سرنوشت و آینده بشر در آن علاقمند است اخیرا اظهار نظر کرده است. میگوید: " ....ما در جهانی از نابرابری پایان نیابنده زندگی میکنیم که در آن شمار زیادی از انسانها شاهد آنند که نه فقط استانداردهای زندگی شان، بلکه توانایی گرداندن زندگیشان در اصل، در حال ناپدید شدن است." میگوید: "... برای من توانایی استفاده از فن آوری برای مکالمه و ارتباط گیری تجربه ای رهاییبخش و مثبت بوده است. بدون آن، نمیتوانستم طی سالیان طولانی گذشته به کارم ادامه دهم." میافزاید: اما تکنولوژی باعث بیکار شدن انسان میشود و سرانجام در مورد خطری که سرمایه کره زمین را تهدید میکند، نیز هشدار میدهد. که واقعی تر از بحث نابرابری توماس پیکتی است که خود را استاد اقتصاد میداند و خیال داشت کتاب خود را جای کاپیتال مارکس قرار دهد.
اگر اقلیتی سرمایه دار، حال هرچند درصد، با هر درجه از رشد اقتصادی و درآمد سالیانه داخلی، بخش اعظم ارزش در آمد سالیانه یک کشور را تصاحب میکنند تنها به این دلیل است که ابزارهای تولید اجتماعی را تصاحب کرده و در تملک خود گرفته اند. رشد درآمد سالیانه داخلی یک کشور، زیاد یا کم، آنچه به سرمایه داران امکان داده و امکان میدهد که هر سال سهم بزرگ خود را از کل تولید اجتماعی، درآمد ملی، سالیانه یک کشور برای خود از قبل تضمین کنند، تنها به این علت است که ابزارهای تولید اجتماعی را در تملک خود گرفته اند. ثروت اجتماعی را سالیانه کسانی که وسایل تولید و کنترل تولید اجتماعی را در تملک خود دارند بین خود و طبقه کارگر تقسیم میکنند. سهم آنها از تولید صورت گرفته در سالی که در جریان است و از کار مجانی کارگر در سال بعد ،به دلیل تصاحب وسایل تولید و تولید توسط سرمایه داران، فی الحال معلوم است. طبقه کارگر هم چیزی ندارد جز اینکه با ارائه کار زنده خود قول معاش روزانه خود را در سال بعد از سرمایه داران دریافت کند. این واقعیت را نمیتوان زیر پوشش آمار و محاسبه ریاضی و "پیشی گرفتن نرخ بازگشت سرمایه به نسبت ارزش درآمد ملی یک کشور" از طبقه کارگر پنهان کرد.
مشاهده گسترش فقر و گرسنگی اکثریتی از جامعه در یک قطب و تلاش سرمایه داران در رقابت با هم برای پرکردن کیسه خود و رساندن انباشت سرمایه خود در "حد دلخواه" در قطبی دیگر، امروزه به دانش اقتصادی زیادی نیاز ندارد، قابل مشاهده است.

تراکم سرمایه در دست یک یا عده سرمایه دار، توزیع کل ثروت اجتماعی میان سرمایه داران

پیکتی تمرکز سرمایه در دست قشر بالای جامعه، سرمایه داران و ثروتمندان، را به نسبت ارزش درآمد ملی یک کشور، در "پیشی گرفتن نرخ بازگشت سرمایه از نرخ رشد" (r>g) توضیح میدهد. لذا نا توان از توضیح تراکم نجومی ثروت در دست یک نفر و یا یک عده میشود. تراکم نجومی ثروت اجتماعی در دست یک نفر، یک عده، و یا ادغام دو یا چند شرکت بزرگ از چه معادله ای در میاید؟ اینجا دیگر "پیشی گرفتن نرخ بازگشت سرمایه از نرخ رشد" مورد نظر پیکتی به بن بست میخورد. لذا وقتی از او در مورد علل انباشت و متمرکز شدن سرمایه سی و سه میلیاردی در دست خانم لیلیان بتانکور صاحب (L,oreal) می پرسند یا به  مجله "فوربس" که در آخرین گزارش خود می نویسد در سال 2020 سرمایه پانصد سرمایه دار نه در مقیاس یا مقایسه با درآمد داخلی سالیانه یک کشور، که در مقیاس جهانی برابر با درآمد نصف ساکنین کره زمین خواهد شد، عاجز از بیان آن با فرمول خود، جواب میدهد که این ساده کردن مساله است!  
مارکس مشابه انباشت و متمرکز شدن سرمایه سی و سه میلیاردی در دست خانم لیلیان بتانکور صاحب (L,oreal) یا متمرکز شدن سرمایه هشتاد میلیاردی نزد آقای بیل گیتس  صاحب (Microsoft) را که توماس پیکتی در کتابش از آنان نام برده است، و تاثیر آن بر تسریع انباشت سرمایه و افزایش رقابت میان سرمایه دارن و کاهش تقاضای نیروی کار، در کاپیتال چنین توضیح داده است:  
"پراکندگی کل سرمایه اجتماعی میان سرمایه داران منفرد و قدرت دافعی که اجزای آن را از همدیگر دور میکند، در جهت عکس جذب آنها عمل میکند. این (پراکندگی)، دیگر به معنای تراکم ساده وسایل تولید و سلطه آن بر کار، که با انباشت یکسان گرفته میشود، نیست. تراکم سرمایه هائی که فی الحال شکل گرفته اند، به معنی سلب استقلال فردی آنهاست، سلب مالکیت سرمایه دار از سرمایه دار است، تبدیل بسیاری از سرمایه های کوچک است به چند سرمایه بزرگتر. این پروسه با پروسه قبلی که پیش شرط یا مستلزم تغییری در توزیع سرمایه های قبلی و در حال کار است فرق میکند؛ لذا میدان عمل آنها بوسیله رشد  مطلق سرمایه اجتماعی، یعنی بوسیله مرزهای مطلق انباشت، محدود نمیشود. سرمایه به این دلیل به مقدار بسیار عظیم در دست یک نفر جمع میشود چون دستهای دیگری در جای دیگری آن را از دست داده اند." کاپیتال، صفحه 586 (14)
مارکس در بحث مربوط به قانون عام انباشت سرمایه، این وضعیت را، که نهایتا به ایجاد شرکتهای سهامی و انحصارات منجر میشود در عملکرد دو اهرم قدرتمند سیستم کاپیتالیستی، رقابت و سیستم اعتبار، توضیح میدهد. میگوید، رقابت جنگ خود را از طریق ارزان تمام کردن قیمت کالاها پیش میبرد و ارزان تمام کردن کالاها به گسترش بارآوری کار و مقیاس بالای تولید بستگی دارد. همچنین گسترش سریع تولید سرمایه داری، آن حداقل سرمایه ای را که سرمایه دار برای پیش بردن بیزنس خود لازم دارد به سرعت بالا می برد. در نتیجه وقتی سرمایه های فی الحال تراکم یافته وارد عرصه تولید مدرن میشوند، بخشهایی از سرمایه های کوچکتر یا طعمه فاتحین خود شده و یا از صحنه ناپدید میشوند. آنچه مارکس آن را سلب مالیکت سرمایه دار از سرمایه دار مینامد. همچنین اعتبار که منابع پولی زیادی را در سطح جامعه پخش میکند، در ادامه خود  به صورت اهرم خطرناکی علیه خود سرمایه داران در رقابت با هم و در تراکم سرمایه در دستان عده کمتری، در میاید و باعث ایجاد بحرانی دیگری در سرمایه میشود.  

پروسه کار، تولید اضافی، کار اضافی
حال که توماس پیکتی ادعای تبیین "سوخت و ساز سرمایه در ابعاد مختلف را" کرده است، در خاتمه این بخش به طور بسیار مختصر به سه نکته، پروسه کار، تولید اضافی و کار اضافی اشاره میکنم.   
پروسه کار
در کتاب توماس پیکتی یک کلمه هم در مورد پروسه کار، در حالی که او ادعای تحلیل سوخت و ساز سرمایه را در ابعاد مختلف داشت، پیدا نخواهید کرد.  
از وقتی که یک عده وسایل کار را دست گرفتند، یعنی قبل از اینکه کارگر به وجود بیاید، و با آن چیز جدیدی تولید کردند، پروسه ای به نام پروسه کار شکل گرفت که سنگ بنای جامعه بشری و تولید نیازهای جامعه روی آن گذاشته شد. پروسه کار، اساسا دو بخش کار و ابزار یا وسایل کار بوده است. این پروسه عبارت است از ترکیب کار زنده، نیروی کار کارگر و کار یا عنصر مرده (ابزار یا وسایل کار). مبادله این دو در سیر زمان پروسه کار، تولید جدیدی میسازد. کارگر نیروی زنده و خلاقه ترکیب پروسه کار و ابزار تولید عنصر شیئ و مرده آن است. این پروسه در همه شیوه های تولید جهان مشترک است.
توماس پیکتی که ادعای توضیح به قول خودش تاریخ توزیع ثروت اجتماعی را داشت، در هیچ جای کتابش یک کلمه در مورد پروسه کار، نه در سرمایه داری و نه در مورد همان "جوامع سنتی و زراعی ماقبل جنگ جهانی اول" مورد نظرش، چیزی نگفته است. اگر پروسه کاری وجود داشته و وجود دارد، این پروسه در تولید سرمایه داری چگونه است و چگونه عمل میکند - اگر کسی ادعا میکند که در مورد سوخت و ساز سرمایه کتاب نوشته است؟  

تولید اضافی  
مساله دیگر در همین رابطه تولید اضافی است. در جامعه ای اگر تولید هست، تولید اضافی هم بخشی از آن است. بدون تولید اضافی بازتولیدی و بدون بازتولید، تولیدی موجود نخواهد بود. همین تولید اضافی زمینه ایجاد طبقه و سپس ایجاد دولت شد. دولت هم برای این بوجود آمد که از آن بخشی از جامعه که تولید اضافی، محصول کار دیگران را تصاحب میکردند، دفاع کند. وظیفه اصلی دول بورژوازی هم در اساس این است که از سرمایه داران و کارفرمایان که تولید اضافی جامعه را تصاحب میکنند دفاع کنند. یک جا با توسل به پارلمان و دادگاه و زندان و غیره، جائی دیگر با استبداد سیاسی و زور سرنیزه. در کشوری مانند ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، در کنار سرنیزه، اسلام و خفقان اسلامی را نیز به کمک گرفته اند تا از سرمایه و از تصاحب این تولید اضافی در مقابل طبقه کارگر و تحمیل کار ارزان بر این طبقه دفاع کنند. بی حقوقی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی را در همین راستا به کل جامعه نیز تسری داده اند.  
در برده داری، برده دار خرج زندگی روزانه برده را میداد، تولید اضافی مال برده دار بود. در جامعه فئودالی، رعیت روی زمین فئودالی کار میکرد. بخشی از محصول کار سالیانه خود را با بیگاری و به شیوه های دیگری تحویل خان فئودال میداد. در سرمایه داری این تولید اضافی، چگونه تولید میشود؟ کجا میرود؟ چه طبقه ای آن را  تصاحب کرده؟ و چگونه تصاحب میشود؟ توماس پیکتی که ادعای تبیین سوخت و ساز سرمایه داری را داشت، یک کلمه هم در مورد تولید اضافی و اینکه وجود دارد یا نه و یا چگونه تصاحب میشود ننوشته است. یا باید میگفت که در سرمایه داری تولید اضافی وجود ندارد و یا اگر وجود دارد علی القاعده میبایست میگفت که این تولید اضافی چگونه تولید میشود و کجا میرود؟ توماس پیکتی ترجیح داده است که اساسا در مورد تولید سکوت کند تا در این  مورد هم چیزی نگوید.  
پیکتی در یکی دو جای کتابش از چیزی به نام پس انداز نام میبرد! آنجا که میخواهد فرق بین درآمد از ثروت موروثی و درآمد از "پس انداز" را که گویا دو چیز متفاوتند، نشان دهد (13). در جای دیگری هم در کتابش می نویسد که سرمایه داری کشورهای غربی میل به رکود و افزایش "پس انداز" دارد. جان فاستر بلامی، در نشریه مانتلی ریویو (شماره شش، سال 2014، پیکتی و بحران اقتصاد نئوکلاسیک، ترجمه فارسی، نگاه، دفتر بیست و نهم) از قول پیکتی گفته است که منظور او از کلمه پس انداز "تولید اضافی" است! در این صورت توماس پیکتی میبایست میگفت که این "پس انداز"، "تولید اضافی"، در شیوه تولید سرمایه داری چگونه بدست میاید؟ چگونه تصاحب میشود؟ و چه کسانی آن را تصاحب میکنند؟

کاراضافی
با یک مقایسه ساده میتوان مقیاس تصاحب کار اضافی روزانه بخش شاغل جامعه را توسط طبقه بورژوا نشان داد. سرمایه دار در هر روز کار، با هر چند شیفت، نیروی کار کارگر و وسایل تولید را یکجا وارد تولید میکند و محصول جدیدی بوجود میاورد. با ضرب کردن یک روز کار کارگران یک کشور و یا کل کارگران جهان، کار اضافی تولید شده توسط بخش شاغل طبقه کارگر را میتوان نشان داد. برای مثال، اگر از هفت میلیارد و چند صد میلیون جمعیت جهان سه میلیارد آن شاغل باشند. این تعداد ضربدر هشت ساعت کار در روز برابر خواهد بود با بیست و چهار میلیارد ساعت کار در روز. از این مقدار فرض کنیم که با چهار میلیارد ساعت کار در روز کلیه وسایل معیشت روزانه کارگر از قبیل خورد و خوراک و ماشین و کرایه خانه و غیره و غیره را میتوان تولید کرد. میماند بیست میلیارد ساعت کار در روز. این بیست میلیارد ساعت کار در روز، کار اضافی کارگر، یا همان ارزش اضافی است که توسط سرمایه داران تصاحب و میان آنان تقسیم میشود. در نتیجه هرچقدر مقدار کار اضافی کارگر بیشتر و مقدار کار لازم او کمتر باشد، سهم سرمایه دار از کار اضافی و از محصول نهایی بیشتر خواهد شد. جدال و کشمکش دائمی و روزانه طبقه کارگر و سرمایه دار بر سر این سهم بردن از محصول نهائی است که به وسعت جهان بدون وقفه ادامه دارد.  منظور کمیت مطلق محصول نهایی نیست، منظور سهم کارگر و سهم سرمایه دار از محصول نهایی است. به این دلیل سرمایه دار مدام تلاش میکند که کار اضافی کارگر را بیشتر و کار لازم او را کمتر کند. خواه از طریق افزایش ساعات کار و یا افزایش تعداد کارگران. اگر افزایش ساعات کار ممکن نشود و یا افزایش کارگران موازنه بین سرمایه ثابت و سرمایه متغیر را به ضرر سرمایه متغیر و لذا کاهش نسبی نرخ سود سرمایه،  تغییر دهد، با استفاده از تکنولوژی و بارآوری کار و تشدید کار همزمان با اضافه کردن ساعات کار و یا اضافه کاری، سهم خود را از محصول نهایی یعنی تصاحب کار اضافی کارگر بیشتر میکند. این مقایسه، واقعیت شدت استثمار طبقه کارگر و فقر اکثریت عظیمی از جامعه و درجه تصاحب هر روزه سرمایه داران از کار اضافی کارگر، ثروت اجتماعی تولید شده توسط بخش شاغل طبقه کارگر را نشان میدهد.
بحث ما این نیست که توماس پیکتی از پروسه تولید یا ارزش اضافی و یا تولید اضافی چیزی نمیداند یا نشنیده است، یا سرمایه را نفهمیده یا بد فهمیده است، مساله نگرش و تحلیل پیکتی و امثال او از اقتصاد بورژوائی به عنوان سخنگویان این اقتصاد است. نگرشی که از چشم سرمایه دار منفرد به سرمایه نگاه میکند. وقتی سرمایه را نه محصول کار اجتماعی و به این اعتبار یک رابطه اجتماعی، بلکه آن را در شکل عام ثروت یعنی پول و وسایل کار، ماشین آلات و کارخانه میبیند و کار کارگر را نیز به عنوان ابزار کار، رابطه ویژه میان سرمایه و کار را از آن حذف میکند، آنچه که هنر "علم اقتصاد بورژوائی" بوده است تا منشاء ثروت جامعه بورژوائی را که چیزی جز استثمار نیروی کار کارگر نیست، با آن بپوشاند. به ویژه نگرش نئوکلاسیکی به اقتصاد سیاسی که از همان ابتدا برای توجیه استثمار طبقه کارگر توسط بورژوازی در قالب برابر بودن مزد کارگر با ارزش افزوده او به تولید، وارد میدان شد و با فرمولهای ریاضی در این مورد نیز آرایش داده شد.
به این، توهم پیکتی به خود و با آمارها و فرمول خود و حرص شهرت و "زرنگی" او در بهره برداری از فرصت  پیش آمده در شرایط اعتراض عمومی به نابرابری را اضافه کنید، وقتی که توهمات او با واقعیت زمخت منجلابی که سرمایه داری به طبقه کارگر یعنی اکثریت عظیم بشریت امروز تحمیل کرده است برخورد میکند، او را که در خیال جایگزینی کتاب خود به جای کاپیتال مارکس بود در منگنه تناقضات خود گیر میدهد. ناچارمیشود تعارفی را که زیر نام اعتراض به نابرابری به کار خود داده بود کنار بگذارد و در آخرین مصاحبه اش در برنامه "Hard Talk"، بی بی سی انگلیسی، رک و صریح از سرمایه دفاع کند.
ادامه دارد...
13 دسامبر 2016
زیرنویسها:
 

1-23 October 2008 The Guardian – not the death of capitalism, but the birth of new order.
2- Described the economic   model that has dominated the world for a generation at a cost of endemic instability, rampant inequality and environmental devastation. Washington, New Orleans,  … New York socially compare with Nairobi  , Kenya and Ivory and Abidjan  .
New York Times 26 October 2008: Worker are losing their jobs by tens of thousands.
3-  Economist: in past 25 years of market liberalisation, hundreds of millions of people  have been lifted out of absolute poverty and speculated that it is decade my see fastest growth of income per head in history.
4- The Times warned its readers on Tuesday over a portrait  of Karl Marx while recession kicks in the ideologues of capitalism.
5- When the rate of return of capital exceeds the rate of growth of output and income, as did in nineteenth century and seems quite likely to do again in the twenty- first, capitalism automatically generates arbitrary and unsustainable inequalities that radically undermine the meritocratic values on which democratic societies are based. P1 ,introduction , second paragraph.
6- al reason that my book is relatively long is that I try to offer a relatively detailed, multidimensional history of capital and its metamorphosis. Piketty , Journal of Economic Perspectives, no 1
7- My book is primarily about the history of the distribution of income and wealth
8-the way in which I perceive the relationship between r > g and wealth inequality is often not well-captured in the discussion that has surrounded my book—even in discussions by research economists. In this essay, I will return to some of the themes of my book and seek to clarify and refocus the discussion concerning those themes. For example, I do not view r > g as the only or even the primary tool for considering changes in income and wealth in the 20th century, or for forecasting the path of income and wealth inequality in the 21st century. Institutional changes and political shocks— which can be viewed as largely endogenous to the inequality and development process itself—played a major role in the past, and will probably continue to do so in the future. In addition, I certainly do not believe that r > g is a useful tool for the discussion of rising inequality of labor income: other mechanism and policies are much more relevant here, for example, the supply and demand of skills and education. ـJournal of Economic Perspectives—Volume 29, Number 1.
9 -، نشریه نیولیفت ریویو شماره85 آوریل 2014   و نهم، رضا جاسکی، دینامیک نابرابری - توماس پیکتی  نگاه - دفتر بیست
10- It is an incontrovertible historical reality that r was indeed greater than g over a long period of time. Piketty, Page353.  
11- the primary reason for hyperconcentration of wealth in traditional agrarian societies and to a large extent in all societies prior to World War 1……..is that low – growth societies in which the rate of return of capital was markedly and durably higher than the rate of growth. Page 351.
12 The distribution of wealth is one of today’s most widely discussed and controversial issue. But what do we really know about its evolution over the long term? Do the dynamics of private capital accumulation inevitably lead to the concentration of wealth in ever fewer hands, as Carl Marx believed in the nineteenth century? Or do the balancing forces of  growth, competition, and technological progress lead in later stages of development or reduce inequality and greater harmony among classes, as Simon Kuznets thought in the twentieth century.
13because the significance of inequalities of wealth differs depending on whether those from inherited wealth or saving. Page 19
14- This splitting of the total social capital into many individual capitals or the repulsion of its fraction one after another, is counteracted by their attraction. This last does not mean that simple concentration of the means of production an of the command over labour, wgich is identical with accumulation. It is concentration of capitals already formed, destruction of individual independence, expropriation of capitalist by capitalist, transformation of many small into few large capitals. This process differs from the former in this, that it only pre- supposes a change in the distribution of capital already to hand, and functioning, its field of action is therefore not limited by the absolute  growth of social wealth, by the absolute limits of accumulation. Capital grows in one hand to a huge mass in single hand, because it has in another place been last by many.. Marx, capital page 586        
15Reflections on Capital in the Twenty-First Century, Journal of Economic Perspectives—Volume 29, Number 1—Winter  2015.

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت