.
پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۸.
امروز:
Dec 12 2019.
برابر با

 ارسال مطلب به ایران تریبون

matlab@iran-tribune.com

منتخب ایران تریبون

نشریات

پنج شنبه, 21 آذر 1392 ساعت 03:55

آلان گرش: انجيل به روايت ماندلا

مشک فشاني رسانه اي، فراموشي سياسي
«قهرمان دوران ما»، عنوان شماره ويژه کوريه انترناسيونال («نامه بين المللي»، چاپ پاريس – ژوئن-اوت ٢٠١٠) بود. مجله «نوول ابسرواتور» از قافله عقب نمانده و در شماره ٢٧ مه ٢٠١٠ خود نوشته است: «او تاريخ را تغيير داد». اين دو مجله در مقاله هاي خود که تصوير خندان نلسون ماندلا را به همراه دارد، همزبان او را تحسين مي کنند. اوج اين ستايش ها فيلم «شکست ناپذير»* ساخته کلينت ايستوود است (١). همزمان با برگزاري جام جهاني فوتبال در آفريقاي جنوبي، سراسر کره زمين در کيش شخصيت آينده نگر ژرف بيني وحدت نظر دارند که با رد خشونت ملت خود را بسوي سرزمين موعودي هدايت کرد که در آن سياهان، دورگه ها و سفيدپوستان با هماهنگي زندگي مي کنند. زنداني روبن آيلند که هم بندانش ماديبا (نام قبيله اي ماندلا) صدايش مي کردند، سال هاي طولاني را در زندان گذراند. اکنون، زندان وي به يک زيارتگاه الزامي مهمانان خارجي کشور تبديل شده است. او يادآور «گذشته» اي تا حدودي مبهم، يعني دوره آپارتايد نفرت بار است که تنها واکنشي که بر مي انگيخت، محکوميت جهاني و در صف نخست، در ميان دموکرات هاي غربي بود.
عيسي مسيح دوهزار واندي سال پيش بر روي صليب از جهان رفت. گروهي از پژوهشگران در مورد رابطه مسيح انجيل و مسيح تاريخ کاوش مي کنند.از زندگي زميني «پسر خدا»** چه مي دانيم؟ براي بيان تاريخ رسالت او چه مدارکي در اختيار داريم؟ آيا شهادت نامه هائي که از «عهد عتيق» استخراج شده، معتبر است. ميتوان تصور کرد که حلقه زدن بر گرد «ماندلاي تاريخي» بسيار ساده تر است، بويژه که ما انجيلي در اختيار داريم که خود او نوشته است (٢). و نيز از گواهي هاي مستقيم بسياري برخورداريم. و گر نه، اسطوره ماندلا همان قدر غير قابل دسترس مي نمايد که عيسي مسيح به روايت انجيل ها. چنين بر مي آيد که ياد آوري اين موضوع که مسيح جديد، در گذشته «تروريست»، «هم پيمان کمونيست ها» ، اتحاد شوروي (آن هم در دوره «گولاگ») و يک انقلابي مصمم بود، تحمل ناپذير است.
کنگره ملي آفريقا (ANC) که متحد استراتژيکي حزب کمونيست آفريقاي جنوبي بشمار مي رفت، در سال ١٩٦٠ پس از کشتار تاون شيپ «شارپ ويل» در ٢١ مارس که چند ده نفر تلفات داد ، به مبارزه مسلحانه پرداخت. سياهان عليه «پاس» اجباري (نوعي گذرنامه داخلي) به تظاهرات پرداختند. ماندلا که تا آن زمان طرفدار مبارزه قانوني بود، اطمينان يافت که حاکميت سفيد پوست هرگز بصورتي صلح آميز از قدرت و امتياز هاي خود دست بر نخواهد داشت. کنگره ملي در ابتدا به خرابکاري اولويت داد و البته بصورتي محدود از سلاح «تروريسم» هم استفاده کرده و حتي چند بمب در کافه ها منفجر کرد.
ماديبا که در سال ١٩٦٢ دستگير و محکوم شد، بعد از سال ١٩٨٥ چند بار پيشنهاد آزادي را در برابر دست کشيدن از خشونت رد کرد. او در خاطراتش مي نويسد که « ستمگر همواره از خشونت استفاده مي کند، ستمديدگان چاره ديگري جز پاسخ خشونت آميز ندارند.» و فقط ستمديدگان از طريق بسيج توده اي فزاينده و با حمايت نظام بين المللي مجازات هاي بيش از پيش سخت دربستر زمان، توانستند پوچي نظام اختناق را نشان داده و حاکميت سفيد پوستان را به ندامت وادارند. هنگامي که اصل «يک نفر، يک راي» واقعيت يافت، ماندلا و کنگره ملي آفريقا در جهت ايجاد جامعه اي «رنگين کمان» و پذيرش تضمين دادن به اقليت سفيد پوست نرمش نشان دادند. آنان حتي مجبور شدند در مورد طرح تحول اجتماعي کوتاه بيايند. (والبته اين داستان ديگري است)
استراتژِي «کنگره ملي آفريقا»از پشتيباني گسترده مادي و معنوي اتحاد شوروي و «اردوگاه سوسياليستي» برخوردار بود. شماري از کادرهاي آن در مسکو و هانوي آموزش ديدند. نبرد سراسر غرب آفريقا را فرا گرفته بود. ارتش آفريقاي جنوبي تلاش مي کرد سرکردگي خود را بر آن منطقه تحميل کند. مداخله سربازان کوبائي در آنگولا در سال ١٩٧٥، و پيروزي هاي بدست آمده و از جمله در کوئيتو کوآناواله در ژانويه ١٩٨٨ به از هم پاشيدگي ماشين جنگي رژيم نژاد پرست و تحکيم بن بستي که با آن روبرو بود منجر شد. ماندلا معتقد است که نبرد کوئيتو کواناواله «نقطه عطفي در آزادي قاره ما (آفريقا) و خلق من(٣) به شمار مي رود». او نمي بايست آن را فراموش ميکرد. به همين خاطر بنا به دعوت او، پرزيدنت فيدل کاسترو مهمان ويژه مراسم بزرگداشت انتخاب وي به رياست جمهوري آفريقاي جنوبي در سال ١٩٩٤ بود.
در اين برخورد ميان اکثريت جمعيت و هيئت حاکمه سفيد پوست آفريقاي جنوبي، ايالات متحده آمريکا، بريتانيا، اسرائيل و فرانسه (اين آخري تا سال ١٩٨١) در «طرف بد» مي جنگيدند، يعني در طرف مدافعان آپارتايد و به بهانه مبارزه با مخاطره کمونيسم. چستر کرکوکر،مقام کليدي «تعهد سازنده» پرزيدنت رونالد ريگان در آفريقاي غربي در سال هاي دهه ١٩٨٠ نوشت: «آفريقاي جنوبي بخاطر ماهيت و تاريخش بخشي از تجربه غربي و بخش لا ينفک از اقتصاد غرب بشمار مي رود» (فارين افرز، زمستان ١٩٨١-١٩٨٠). واشينگتن که در سال ١٩٧٥ از پروتوريا (آفريقاي جنوبي) درانگولا پشتيباني کرده بود، ترديدي در فرار از تحريم فروش اسلحه به اين کشور به خود راه نمي داد و با سرويس هاي اطلاعاتي آفريقاي جنوبي همکاري نزديک کرده و هر تصميم محدود کننده بر ضد اين کشور را رد کرده و اکثريت سياه را در انتظار تحولي تدريجي به نرمش فرامي خواندند.
در ٢٢ ژوئن ١٩٨٨، هيجده ماه پيش از آزادي ماندلا و قانوني شدن کنگره ملي آفريقا، وزير مشاور در امور خارجه امريکا، جان وايت هد در برابر کميسيوني از سناي امريکا اظهار مي داشت: «بايد اعتراف کنيم که انتقال به سوي دموکراسي غير نژادي در آفريقاي جنوبي بيشتر از آن که ما خواهانش هستيم به زمان نياز دارد.» . او ادعا مي کرد که مجازات ها هيچ «اثر تخريبي در روحيه نخبگان سفيد پوست آفريقاي جنوبي» نخواهد داشت و در درجه نخست جمعيت سياه پوست را در مضيقه خواهد گذاشت.
رونالد ريگان در آخرين سال رياست جمهوري اش، يک بارديگر تلاش کرد و البته بدون موفقيت، که مانع از مجازات رژيم آپارتايد از طرف کنگره آمريکا شود. آن زمان او به تجليل از «رزمندگان آزادي» در افغانستان و نيکاراگوئه پرداخته،«تروريسم» کنگره ملي آفريقا (ANC) و سازمان آزادي بخش فلسطين را نکوهش مي کرد.
بريتانيا هم بيکار ننشسته بود. دولت خانم مارگارت تاچر تا آزادي ماندلا از زندان در فوريه ١٩٩٠، هر ديداري با کنگره ملي آفريفا را رد مي کرد. در جريان برگزاري نشست سران کشورهاي مشترک المنافع در اکتبر ١٩٨٧ در شهر وانکوور کانادا، تاچر با تصويب مجازات مخالفت کرد. هنگامي که از وي سوال شد که نظرش درباره تهديد کنگره ملي آفريقا در مورد حمله به منافع بريتانيا در آفريقاي جنوبي چيست؟ او پاسخ داد: «اين نشان مي دهد که اين کنگره، يک سازمان تروريستي معمولي است» در آن هنگام، انجمن دانشجويان محافظه کار وابسته به حزب، پوستر هائي پخش مي کرد که در آن آمده بود: «ماندلا و همه تروريست هاي کنگره ملي آفريقا را به دار بياويزيد! آنان قصاب اند». عاقبت، ديويد کامرون، نخست وزير جديد بريتانيا تصميم گرفت که بخاطر اين رفتار در فوريه ٢٠١٠ عذرخواهي کند. اما، مطبوعات به موقع به او يادآوري کردند که خود وي در ١٩٨٩ به دعوت لابي ضد مجازات به آفريقاي جنوبي سفر کرده بود.
اسرائيل تا پايان، متحد زوال ناپذير رژيم نژاد پرست پروتاريا باقي ماند و به اودر برنامه نظامي هسته اي و ساخت موشک کمک کرده، اسلحه تحويل مي داد. در آوريل ١٩٧٥، رئيس جمهوري کنوني اسرائيل، شيمون پرز که در آن زمان وزير دفاع بود، قرارداد امنيتي بين دو دولت امضا کرد. يک سال بعد، اسرائيل از بالتازار جي فورستر، هوادار پيشين نازي ها و نخست وزير وقت آفريقاي جنوبي با تمام تشريفات استقبال کرد. مسئولان سرويس هاي امنيتي دو کشور هر ساله گرد هم آمده و مبارزه با «تروريسم» کنگره ملي آفريقا و سازمان آزادي بخش فلسطين را هماهنگ مي کردند.
اما وضع فرانسه چگونه بود؟ دولت ژنرال دوگل و جانشينان راست گراي او بدون عذاب وجدان با پروتاريا رابطه داشتند. ژاک شيراک در مصاحبه اي با مجله نوول ابسرواتور (که در بالا آمد) از پشتيباني خود از ماندلا با فخر ياد مي کند. او مانند بسياري از رهبران راست فرانسه حافظه اش را در اين مورد از دست داده است. و خبرنگاري که با وي مصاحبه مي کند، اين فراموشي او را بي هيچ تذکري مي پذيرد. شيراک که از ١٩٧٤ تا ١٩٧٦ نخست وزير فرانسه بود، در ژوئن ١٩٧٦، قرارداد شرکت فراماتوم را براي ساخت نيروگاه هسته اي در آفريقاي جنوبي تاييد کرد. بدين مناسبت، روزنامه لوموند در شماره اول ژوئن ١٩٧٦ نوشت: «فرانسه جزو گروه نادر کشورهاي عجيب و غريبي است که دولت پروتاريا را «مطمئن» ارزيابي کرده است». در همان زمان، روزنامه ساندي تايمز چاپ آفريقاي جنوبي در صفحه اول خود چاپ کرد: «زنده باد فرانسه. آفريقاي جنوبي قدرت اتمي مي شود.» با اين که فرانسه در اثر فشار کشورهاي آفريقائي در سال ١٩٧٥ تصميم به قطع فروش تسليحات به آفريقاي جنوبي گرفت، اين کشور به تعهدات خود در اجراي قراردادهاي امضا شده به مدت چند سال ادامه داد. در همان حال، زره پوش هاي پانهارد و هليکوپترهاي آلوئت و پوما با داشتن جواز ساخت، در آفريقاي جنوبي توليد شدند.
با وجود گفتار رسمي که آپارتايد را محکوم مي کرد، دولت فرانسه، دست کم تا سال ١٩٨١ به اشکال مختلف با رژيم نژادپرست همکاري کرد. الکساندر دو مارانش، که از ١٩٧٠ تا ١٩٨١، رئيس مرکز اسناد خارجي و ضدجاسوسي فرانسه (Sdece) بود، فلسفه راست گرايان فرانسه را چنين خلاصه مي کند:
«نظام آپارتايد مطمئنا شرم آور است، ولي بايد آن را با نرمش متحول کرد (٤)» اگر «کنگره ملي آفريقا» به اين پندهاي ملايمت جويانه (يا توصيه هاي پرزيدنت ريگان) گوش داده بود، ماندلا در زندان جان مي داد، آفريقاي جنوبي به هرج و مرج گرفتار مي شد و جهان ديگر نمي توانست اسطوره ي مسيح جديد را بسازد.
پاورقي ها: ١ – Mona Chollet, « Les dérobades d’ « Invictus », Le Lac des signes, 12 janvier 2010, http://blog.mondediplo.net
٢- کتاب ماندلا: راه طولاني بسوي آزادي، انتشارت فايار، پاريس، ١٩٩٥
٣- Ronnie Kasrils, « Turning point at Cuito Cuanavle », 23 mars 2008, www.iol.co.za
٤ – Alexendre de Marenches et Christine Ockrent, Dans le secret des princes, Stock, Paris, p.228.
توضيحات مترجم:
* Invictus يا شکست ناپذير، عنوان شعرکوتاهي از نويسنده ايرلندي، ويليام ارنست هنلي است که بارها در فرهنگ توده اي تکرار شده است. اين شعر، شعر مورد علاقه نلسون ماندلا است. اين شعر در سال ١٨٧٥ بدنبال قطع يک پاي نويسنده در بستر بيمارستان نوشته شده است و از مقاوت او در برابر درد بيماري و قطع عضو ياد مي کند. ابتدا، اين شعر عنوان نداشت، اما در سال ١٩٠٠، آرتور هيلر کوچ اين عنوان را براي آن برگزيد. به همين دليل ، کلينت ايستوود آن را براي فيلم خود انتخاب کرده است. ** گروهي از مسيحيان اعتقاد دارند که مسيح «پسر خدا»ست.
نويسنده
Alain GRESH
مسئول هيئت تحريريه لوموند ديپلماتيک و مؤلف کتاب اسراييل و فلسطين، انتشارات فايارد، پاريس ٢٠٠٢ اين کتاب به ترجمه آقای بهروز عارفی توسط انتشارات خاوران در پاريس به چاپ رسيده است.
برگردان:
Behrouz AREFIبهروز عارفي

*********

مسیرهای غیرمنتظره
نلسون ماندلا
نامش در ۵ قاره دنیا مترادف با مقاومت، آزادی و جهان گرایی است. نلسون ماندلا، مبارز سرسخت و نستوه، نودوپنجمین سالگرد تولدش را جشن می گیرد. حتی ایده کرنش دربرابر موقعیتش او را ازجادرمی برد. او می گوید: باید به پیش رفت و وظیفه سنگین دستیابی به آزادی را ادامه داد.

زمانی که نلسون ماندلا خاموش شود، می توان پایان قرن بیستم را اعلام کرد. مردی که امروز درغروب زندگی خویش است، یکی از چهره های نمادین قرن بیستم است. به استثنای فیدل کاسترو، او شاید آخرین نفر ازشمار مردان بزرگ درحال ناپدید شدن است زیرا دوران ما برای رهاکردن اسطوره ها شتاب بسیار دارد.
بیش از قدیسی که او همواره تاکید می کند که هرگز نبوده، ماندلا درواقع پیش، درحین و پس از دوران طولانی زندان خود یک اسطوره زنده بوده است. دروجود اوست که افریقای جنوبی، این رویداد جغرافیایی که به دشواری می تواند مفهومی از خود عرضه کند، ایده خود را یافته است. و اگر شتابی برای جدایی از او ندارد، آشکارا به این خاطراست که اسطوره جامعه بدون اسطوره، ازخطر موجودیت تازه خویش به عنوان جامعه ای زنده درفردای تبعیض نژادی برکنار نیست.
اماباید رد موضوع قدیس بودن را که ماندلا همواره، گاه با شیطنت، برآن تاکید داشته درنظر داشت و پذیرفت که او با موجودی عادی و معمولی بودن فاصله داشته است. آپارتاید که یک شکل عادی از سلطه استعماری و ستمگری اجتماعی نبود، موجب پیدایش طبقه ای از زنان و مردان غیرعادی و بی پروا شد که به بهای از خودگذشتگی های بی سابقه به لغو آن شتاب بخشیدند. اگر ازمیان همه ماندلا نامدارشد، به این دلیل است که درهر چهارراه زندگی اش، گاه زیرفشار موقعیت و بیشتر به صورت داوطلبانه توانست مسیری غیرمنتظره برگزیند.
درنهایت، زندگی او درچند کلمه خلاصه می شود: مردی که مدام تحت شنود، بازرسی و نظارت بود، گزینه هایش آنقدر غیرمنتظره بودند که معجزه آسا به نظر می آیند و این امر بازهم به اسطوره سازی بیشتر از او می انجامد.
درژرفای اسطوره تنها تمایل به تقدس و تشنگی برای چیزهای نادانسته یافت نمی شود. اسطوره ابتدا در مجاورت مرگ، این شکل نخستین عزیمت و ازجا کنده شدن، می شکفد. ماندلا این را زمانی تجربه کرد که پدرش امفا کانیسوا گادلا ماندلا، تقریبا جلوی چشمان او بازندگی وداع کرد ، درحالی که پیپ برلب داشت و درگیر سرفه هایی غیرقابل کنترل بود که حتی توتونی که آنهمه آنرا دوست داشت نمی توانست تسکینش دهد. این نخستین عزیمت موجب شتاب بخشی به عزیمتی دیگر شد. ماندلای جوان، به همراهی مادرش کونو، محل زندگی دوران کودکی و نوجوانی اش، که درزندگی نامه اش از آن با ملاطفت فراوان یاد می کند راترک کرد. او درجریان سال های دراز زندانی بودنش باز به آنجا بازگشت و پس از ساختن یک خانه، کاملا به شکل آخرین زندانی که پیش از آزادی در آن محبوس بود، درآن سکونت گزید.
اوکه از معمولی بودن سرباز می زد، برای دومین بار نوجوانی را پشت سر گذاشت. شاهزاده گریزپا، به یک شغل نزد رئیس تمبوس، خاندان اصلی اش، پشت کرد. به ژوهانسبورگ، شهری معدنی رفت که درآن زمان در اوج توسعه و محل تناقض های اجتماعی و فرهنگی به وجود آمده براثر سرهم بندی سرمایه داری و نژادپرستی، که درسال ۱۹۴۸ شکل و نام آپارتاید به خود گرفت بود. ماندلا که بنابر سنت برای ریاست فراخوانده شده بود، به ناسیونالیسم مانند یک مذهب روی آورد و شهر معادن طلا به صورت میعادگاه او با سرنوشتش درآمد.
درآن هنگام، راهی خیلی طولانی و دردناک در پیش داشت که پر بوداز محرومیت، بازداشت مکرر، آزار و اذیت های نابهنگام، حضور چندین باره دربرابر دادگاه ها، اقامت های معمول در زندان هایی با شکنجه گاه و برنامه های تحقیر، زمان های کم و بیش طولانی زندگی مخفی، وارونه شدن زندگی روزانه و شبانه، تغییرلباس و چهره دادن های گاه به گاه، زندگی خانوادگی شیرازه ازهم پاشیده، اقامتگاه های متروک، مرد مبارز تحت تعقیب و فراری مدام در حال عزیمت. تنها راهنمای او دراین احوال، باور به یک روز درپیش رو، روز بازگشت بود.
ماندلا درواقع خطرهای بزرگی را به جان خرید. خطر برای زندگی خود، که با سختی و مشقت به سربرد. هربار گویی که آغازی نو بود و هربار گویی که آخرین بار بود. او همچنین زندگی بسیاری دیگر، ازجمله خانواده اش را دچار خطر کرد که درنتیجه اجتناب ناپذیر کارها و باورهای او بهایی غیرقابل ارزیابی پرداختند. پیوند او با خانواده از راه بدهی سنگینی بود که او هرگز توفیق بازپرداخت آن را نیافت. امری که موجب تشدید احساس گناه در او شد.
اوبا مویی فاصله از مجازات مرگ نجات یافت. درسال ۱۹۶۴، او همراه با متهمان دیگر پرونده، خود را برای محکومیت آماده کرده بود. مدتی پس از خروج از زندان، او در مصاحبه ای با احمد کاترادا تایید می کند که: «ما این احتمال را درنظر گرفته بودیم. اگر قراربود ازبین برویم، بهتراین بود که این کار در هاله ای از شکوه و عزت انجام شود. این برای ما خوشایند بود که مرگمان به منزله آخرین هدیه به مردم و سازمانمان باشد »(۱). این بینش مسیح وار به هیچ وجه به مفهوم شهادت طلبی نبود و به عکس همه کسان دیگر از روبن اوم نیوبه تا پاتریس لومومبا، آمیلکار کابرال، مارتین لوترکینگ و حتی مهندس کارامچاند گاندی، او از زیر تیغ رهایی یافت.
در اردوگاه کار اجباری جزیره روبن بود که او، درمرز کار اجباری، مرگ و دورافتادگی، میل به زندگی را تجربه کرد. زندان به صورت آزمونی بسیار دشوار درآمد، آزمون محدود و مقید بودن و بازگشت به ابتدایی ترین وضعیت. دراین مکان بی بهرگی از حداقل ضروریات زندگی، ماندلا آموخت حدود ۲۰ سال در سلولی زندگی کند که تفاوت چندانی با تابوت نداشت (۲).
در درازای ساعت های سخت و طولانی تنهایی، رانده شده به مرز جنون، او موضوعی اساسی را ازنو کشف کرد: آنچه که در سکوت و سکون نهفته است. همه چیز برایش به سخن درآمد، مورچه ای که معلوم نبود به کجا می رود، دانه پنهان شده ای که می میرد و باز می روید و توهم یک باغ را پدید می آورد، ذره ای از یک شیئی، مهم نیست چه چیزی، سکوت روزهای کسل کننده ای که به نظر نمی آید قصد گذشتن داشته باشند و به هم شباهت دارند، زمان که به شکلی پایان ناپذیر کش می آید، کندی روزها و سرمای شب ها، سخن نادر و کمیاب شده و مردم آن سوی دیوارها که دیگر همهمه شان به گوش نمی رسد، ورطه جزیره روبن و اثر زندان بر چهره اش که دیگر درد برآن نقش بسته، درچشمان تار شده براثر نور خورشید بازتاب یافته برذرات سیلیس، در اشک هایی که دیگر چندان جاری نمی شوند، غباری که چهره را به صورت شبح درآورده و بر ریه ها، انگشتان پا و فراتر ازهمه بر لبخند شاد و درخشانش نشسته و حالت متکی به خود، راست قامت، ایستاده با مشت گره کرده، آماده برای ازنو درآغوش گرفتن دنیا و برپا کردن توفان [را محو کرده است].
تقریبا محروم از همه چیز، او وجب به وجب برای ازدست ندادن باقیمانده انسانیتی مبارزه کرد که زندانبانانش به هرقیمتی می خواستند از او بگیرند و به عنوان پیروزی نهایی خود وانمود کنند. ناگزیر از زندگی کردن با تقریبا هیچ، او آموخت که همه چیز را پس انداز کند و به ویژه یک عدم وابستگی ژرف نسبت به امور جسمانی زندگی، ازجمله نیاز جنسی، پیدا کرد. تاجایی که، زندانی محبوس درمیان دیوارها، دیگر برده کسی نبود. جسم ماندلا در مجاورت فاجعه زندگی کرد. او به شامگاه زندگی نفوذ کرد و در جستجوی یک ایده، یعنی چگونه می توان آزاد از قید نژاد و سلطه ای که این نام ایجاد می کند زندگی کرد، به نزدیک ترین نقطه ظلمات رسید. گزینه هایش او را به مرز فاجعه رهنمون شدند. او دنیا را مجذوب خود ساخت زیرا آموخت که چگونه از سرزمین سایه ها زنده بازگردد. نیرویی فوران کننده درغروب قرنی که درحال پیرشدن، دیدن رویا را از یاد برده بود.
مانند جنبش های کارگری در قرن نوزدهم، یا مبارزات زنان، مدرنیته دوران ما ناشی از رویای الغای بردگی است که پیشتر بردگان درسرمی پروراندند. این رویاست که درآغاز قرن بیستم موجب نبردهایی برای استعمارزدایی شد. فعالیت های سیاسی ماندلا در متن این تاریخ مشخص مبارزات بزرگ افریقایی برای آزادی انسان ثبت می شود.
این مبارزات از اصل بازپوششی جهانی داشتند. مفهوم آنها هرگز محلی و منطقه ای نبود و همواره دنیا را دربرمی گرفت. حتی هنگامی که بازیگران محلی را دریک کشور یا قلمرویی ملی کاملا تجهیز می کرد، در نقطه آغاز از یک همبستگی درمعیار جهانی و فراملی برخوردار بود.
اینها مبارزه هایی بودند که هربار موجب گسترش یا جهانی شدن حقوقی شدند که تا آن زمان در تیول یک نژاد باقی مانده بود. پیروزی جنبش الغای بردگی درطول قرن نوزدهم بود که برتناقض دموکراسی و برده داری مدرن نقطه پایان نهاد. به عنوان نمونه: در ایالات متحده آزادی مردمان دارای اصلیت افریقایی و مبارزات برای حقوق مدنی، راه را برای تعمیق و کاربرد ایده برابری و شهروندی گشودند.
همین جهان شمولی در جنبش ضداستعماری یافت می شود. درواقع درآن آماجی از، اگرنه امکان بخشیدن به ابراز، یک قدرت خاص تکوینی – قدرت روی پای خود ایستادن، ساختن جامعه و خود گردانی – دیده می شود.
ماندلا با تبدیل شدن به نماد مبارزه جهانی علیه تبعیض نژادی، به مفاهیم خود وسعت بخشید. هدف پایه گذاری جامعه ای ورای نژاد بود. درحالی که نژاد پرستی به شکل هایی کم وبیش غیرمنتظره درحال بازگشتند، برنامه برابری جهان شمول بیش ازهمیشه درپیش روی ماست.
نکته ای که ماندلا برای گفتن درباره افریقای جنوبی پشت سرخود باقی می گذارد این است که گذر از یک جامعه تحت کنترل به یک جامعه مصرفی، بی تردید نمایانگر یکی از دگرگونی های قطعی پس از آزادی و پایان یافتن آپارتاید است. در نظام آپارتاید کنترل برمبنای تعقیب و محدود کردن سیاهان بود. این کار ازراه محدود کردن محل هایی که آنان می توانستند تردد کنند انجام می شد و با این هدف بود که هرچه بیشتر از آنان کار کشیده شود. به این دلیل بود که محیط زیست های کوچکی ایجاد شدند که گاه به صورت محوطه های محصورشده و گاه به شکل اردوگاه ها بودند. از اینرو، تماس بین افراد یا ممنوع بود و یا برمبنای قوانینی سختگیرانه انجام می شد. به ویژه زمانی که این افراد به طبقه بندی های نژادی متفاوت تعلق داشتند. بنابراین کنترل بنابرخواست قدرت حاکم، برمبنای تغییراتی خشن در راستای نژادی تشدید می شد.
در نظام آپارتاید ، خشونت ۳ عملکرد داشت: ازیک سو، ضعیف کردن ظرفیت های سیاهان برای بازتولید اجتماعی را نشانه می گرفت. آنان هرگز توان دستیابی به وسایل ضروری برای یک زندگی شایسته، اعم از غذا، مسکن، آموزش و سلامت یا بازهم بیشتر، حقوق ابتدایی شهروندی را نداشتند.
از سوی دیگر، این خشونت بعدی اندام واره داشت و بی تحرکی، فلج کردن بدن و درصورت ضرورت شکستن آن را نشانه می گرفت. و سرانجام، به دستگاه عصبی حمله می کرد تا ظرفیت قربانیان خود برای ایجاد یک دنیای نمادین را بخشکاند. غالبا، نیروی آنها به سوی انجام کارهایی برای زنده ماندن معطوف می شد. آنان ناگزیر بودند زندگی خود را برمبنای تکرار بگذرانند. این درواقع کاری بود که نژادپرستی تعمد در انجام آن را داشت.
این شکل های خشونت و ددمنشی موجب ژرف ترین نوع درون گرایی که بتوان تصورکرد شد. پس از سال ۱۹۹۴، این خشونت ها با شیوه ای مولکولی در سطح موجودیت مشترک و عمومی [سیاهان] بازتولید شدند. آنها به شکل واکنش های متقابل اجتماعی درتمام سطح ها، اعم از فضای زندگی خصوصی، چهارچوب های تمناها و تمایلات جنسی، یا ازاینها هم بیشتر، میل سرکوب ناپذیر به مصرف هرنوع کالا، خود را نشان می دهند.
این تمایل بی حد و اندازه برای مصرف، به جای عصاره و جوهر اصلی دموکراسی و شهروندی گرفته شده است. گذر از یک جامعه تحت کنترل به یک جامعه مصرفی در زمینه ای رخ می دهد که نقش انواع محرومیت سیاهان برآن دیده می شود. ثروت فراوان و محرومیت مفرط درکنار هم همزیستی می کنند و چاله ای که بین این دو ایجاد شده بیش از پیش به خشونت و انواع احتکار می انجامد..
دموکراسی پس از ماندلا از ترکیب اکثریت سیاهان بیکار و کسانی که واجد شرایط کارکردن نیستند و تقریبا برهیچ چیز مالکیت ندارند، تشکیل شده است. برتاریخ طولانی کشور نقش آشتی ناپذیری بین دو اصل، حکومت مردم بر مردم و قانون دارندگان [ثروت] بسته شده است.
تاهمین اواخر، این صاحبان ثروت تقریبا به صورت انحصاری سفیدها بودند و همین به مبارزه جنبه نژادی می داد. اکنون دیگر کاملا چنین نیست. طبقه متوسطی از سیاهان پیدا شده اند اما در وضعیت بهره گیری همراه با امنیت کامل از حقوق مالکیتی که اخیرا به دست آورده اند نیستند. اطمینانی به این که خانه ای که با وام بانکی خریداری شده، به زور یا به دلیل موقعیت نامناسب اقتصادی، فردا توسط بانک ضبط نشود وجود ندارد. این احساس عدم پایداری و بی ثباتی یکی از جنبه های روانی طبقه متوسط سیاه را تشکیل می دهد. جنبش قدیمی آزادی، کنگره ملی افریقا هم به نوبه خود دردام تغییری متناقض گرفتار شده است. محاسبه ای که طبقه های درقدرت و دارندگان سرمایه می کنند، این است که فقرتوده های مردم و نرخ بالای نابرابری می تواند، دربرخی شرایط، به آشوب و آشفتگی، اعتصاب های موردی و رویدادهای پرشمار خشونت آمیز منجر شود، اما به ضد ائتلافی منتج نمی شود که بتواند به صورت عمده موضوع مصالحه سال ۱۹۹۴ را تغییر دهد که قدرت سیاسی را به کنگره ملی افریقا واگذارکرد و برتری اقتصادی و فرهنگی را به اقلیت سفید سپرد.
افریقای جنوبی وارد دوران جدیدی از تاریخ خود می شود که درطول آن فرآیند انباشت [ثروت] مانند سلب مالکیت مستقیم در هنگام جنگ های قرن نوزدهم عمل نمی کند. این کار ازاین پس ازطریق ضبط و مالکیت خصوصی منابع عمومی، تغییر درنوع خشونت ها و استفاده ابزاری نسبی از بی نظمی صورت می گیرد. تشکیل طبقه ای از رهبران چند نژادی از راه ترکیب دوگانه از مدل های روسیه، چین و افریقای پسا استعماری انجام می شود.
درعین حال، فضای عمومی به تدریج بالکانیزه می شود. تراکم جمعیت درنقاط مختلف کشور تغییر می یابد. شماری از سفیدها با ترک مناطق بندری و کشتیرانی، به ساحل ها، عمدتا در استان کاپ غربی می روند. آنها از روند رشدیابنده «افریقایی کردن» کشور می ترسند و در رویای بازسازی یک جمهوری سفید پوست، به دور از برچسب تبعیض نژادی، اما مقید به حمایت از امتیازات پیشین سفید پوستان، به سرمی برند.
بخشی ازتناقض وابستگی به چهارچوب های روانی دوران جداسازی نژادی، به روند تبدیل کشور به ملتی مرکب از شهروندان مسلح، نوعی از ملت- پادگان مجهز به پلیسی عمیقا فاسد و نظامی شده پاسخ می گوید. مرفه ها از نوعی شبه امنیت که از هزاران موسسه خصوصی امنیتی و نگهبانی خریداری می کنند بهره می گیرند که بخشی از این موسسه ها توسط سران پلیس مخفی یا سرویس های جاسوسی اداره می شوند (۳).
این نظام جدید کنترل از راه کالا از بازپخش مفرط منابع خشونت استحکام می یابد. ولی یک جامعه مسلح همه چیز هست جز یک جامعه مدنی و ازاین هم کمتر یک اجتماع واقعی است. مجموعه ای از افراد پراکنده، منزوی دربرابر قدرت، جداشده برمبنای بدگمانی، ناتوان از تشکیل توده اما آماده برای رفتن زیرسایه یک تشکیلات شبه نظامی یا یک مردم فریب است و نه ساخت سازمان های با انضباظ ضروری برای عملکرد یک جامعه دموکراتیک.
فزون براینها، از زندگی و رفتار ماندلا دو درس می توان آموخت: درس نخست این است که، دستکم درحال حاضر، تنها یک دنیا وجود دارد و این دنیا همه چیزی است که هست. درنتیجه، وجه مشترک همه ما احساس یا تمایل به انسان کامل بودن است. این تمایل برای تکامل یافتن در انسانیت، چیزی است که همه ما درآن سهیم هستیم.
برای ساختن این دنیایی که مشترکا به همه ما تعلق دارد، می باید به کسانی که در روندی ذهنی و عینی درطول تاریخ بخشی از انسانیت شان ربوده شده را به آنان بازگرداند. مادامی که کسانی که به بینوایی مطلق سوق داده شده اند، از وضعیت ناگوار و تاریکی که درآن گرفتارند رهایی نیابند، نمی توان به مفهوم دنیای مشترک دست یافت. در اندیشه ماندلا، آشتی و ترمیم درقلب امکان آگاهی مشترک از دنیا، یعنی دستیابی به عدالت جهانی قراردارد. برمبنای تجربه دوران زندان، او به این نتیجه گیری رسید که هر انسانی دارای بخشی ذاتی از انسانیت است. این بخش غیرقابل کاهش به هریک ازما تعلق دارد و موجب می شود که به طور عینی، مادرعین حال متمایز از یکدیگر و شبیه به هم هستیم. درنتیجه مبنای اخلاقی آشتی و ترمیم حکم می کند که چیزی را که می توان آن را سهم دیگری نامید را به رسمیت بشناسیم. چیزی که مال من نیست اما من بخواهم یا نخواهم تضمین کننده آن هستم. این بخش متعلق به دیگری را من نمی توانم بدون تحمل عواقبی برای باوری که ازمفهوم عدالت، حقوق و حتی تمام انسانیت – اگر این را نهایت همه چیز می دانم – دارم، تصرف کنم.
دراین شرایط، کشیدن مرز، ساختن دیوار و محوطه محصور، تقسیم بندی، طبقه بندی، سلسله مراتب، سعی در کندن انسانیت کسانی که دچار فرودستی شده اند، که خوشایندمان نیستند، که به ما شبیه نیستند یا کسانی که فکرمی کنیم با آنها هرگز به توافق نخواهیم رسید، بیهوده است. تنها یک دنیا وجود دارد و همه ما، حتی اگر شیوه سکونتمان درآن یکسان نیست، وارثان آن هستیم. و دقیقا چندگانگی فرهنگ ها و شیوه های زندگی ناشی از همین امر است. گفتن این به هیچ وجه به معنای مخفی کردن ددمنشی که مشخصه برخورد بین مردمان و ملت هاست نیست. یادآوری یک نکته بی ترحم است که اصل آن بی تردید به آغاز دوران مدرن بازمی گردد: روند غیرقابل برگشت درهم پیچیده و متقاطعی از فرهنگ ها، مردمان و ملت ها.
غالبا تمایل به متفاوت بودن درست درجایی ظاهرمی شود که بیشترین تجربه محرومیت وجود دارد. در این حالت، اعلام تفاوت بیان وارونه تمایل به بازشناسی و شمول است. برای کسانی که سلطه استعماری را تحمل کرده اند یا کسانی که سهم انسانیت شان در برهه تاریخی مشخصی ربوده شده، بازپس گیری این سهم انسانیت غالبا ازراه اعلام تفاوت انجام می شود. اما، چنان که در بخشی از نقد مدرن افریقایی دیده می شود، این امر یک لحظه ازبرنامه ای وسیع تر است: برنامه دنیایی که خواهد آمد، دنیایی درپیش روی ما، که مقصد آن همه جهان است. دنیایی خلاص شده از سنگینی نژاد و تمایل به انتقامجویی از بیدادگری های یادآور تبعیض نژادی.
۱- Nelson Mandela, Conversations avec moi-même, Seuil, coll. «Points », Paris, 2011.
۲- Cf. Nelson Mandela, Un long chemin vers la liberté, Le Livre de poche, Paris, 1996.
۳- Lire Sabine Cessou, «Trois émeutes par jour en Afrique du Sud », Le Monde diplomatique, mars 2013.
نويسنده
Achile Mbemb
استاد تاریخ و علوم سیاسی دانشگاه ویت واترزرند در ژوهانسبورگ، نویسنده [کتاب] "نقدی برخرد سیاه" که توسط نشر دکوورت دراکتبر ۲۰۱۳ منتشر می شود.
برگردان:
Shahbaz NAKHAEI شهباز نخعي
لوموند ديپلوماتيك

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت