.
يكشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸.
امروز:
Nov 17 2019.
برابر با

 ارسال مطلب به ایران تریبون

matlab@iran-tribune.com

منتخب ایران تریبون

نشریات

سه شنبه, 08 ارديبهشت 1388 ساعت 15:41

بهار ميلان کوندرا

altآخرين نوشته ميلان کوندرا «يک ملاقات» همچون کتاب هاي ديگر اين نويسنده به مسائل سياسي، تنها به طور ضمني اشاره مي کند. آيا مي شود گفت که متن هاي او هيچ ارتباطي با سياست برقرار نمي کنند؟ اين قضاوتي عجولانه است. اگر اين ماجرا را دقيق تر بررسي کنيم ، شايد، مشکلاتي که اخيرا براي نويسنده کتاب «شوخي» و «بارهستي» به وجود آمده را بهتر درک کنيم .
در ژوئن ١٩٦٧ در حالي که قدرت هنوز رسما در دست متوليان نو استاليني اي بود که نمي توانستند هيجان و تب روشنفکري- فرهنگي اي که همه جزم ها را به چالش کشيده بود مهار کنند، کنگره اتحاد نويسندگان در پراگ تشکيل شد. گزارش مقدماتي جلسه توسط نويسنده جواني ايراد شد که در خارج از مرز هاي کشور، عملا ناشناخته بود. با اين سخنراني جهت و موضع گيري جلسه مشخص شد:نگراني از سرنوشت « ملت هاي کوچک» اروپاي مرکزي که جوانند و مدام در معرض تهديد به وابستگي و يا حتي جذب شدن توسط امپراطوري هاي متنفذ همسايه هستند ( اشاره مستقيم به قيموميت اتحاد شوروي ) و مطالبه ، به ويژه، اصل بنيادي آزادي بيان – عليه هر گونه سانسور، « زيرا حقيقت تنها در گفتگوي آزاد عقايد مختلف بدست مي آيد»- و بدون آن، هستي يک فرهنگ آسيب مي بيند.
اين گزارش مورد تشويق حاضران قرار گرفت و ساير افرادي که پس ازآن سخنراني کردند (به خصوص لودويک واکوليک، پاول کوهوت، آنتونن ليحم) نيز در همين جهت ادامه دادند. در واقع، اين جلسه، مقدمه اي بر«بهار پراگ» بود : در مواجهه با اين تمرد، قدرت حاکم، مواضعش را سخت تر کرد، اما ديگرفايده اي نداشت، زيرا اين اعتراضات که از قشر روشنفکر شروع شده بود به همه حوزه هاي جامعه مدني گسترش يافت. در ژانويه ١٩٦٨، الکساندر دوبچک، جانشين « آنتوان نووتني» رهبر حزب و رئيس دولت وقت شد و جنبش عظيم دمکراتيزه کردن رژيم آغاز گشت. آن نويسنده اي که عامل حرکت شده بود و کسي که شخص «نووتني» او را به عنوان « عامل و باني اصلي» اغتشاشاتي که از عهده آرام کردنشان بر نيامد، معرفي کرد(١) ميلان کوندرا نام داشت.
در پاييز ١٩٦٨ چند هفته پس از مداخله نظامي اتحاد شوروي که به طرز وحشيانه اي به جنبش بزرگ آزادي خواهي خاتمه داد ، رمان « شوخي» کوندرا، درفرانسه منتشر شد . اين کتاب با مقدمه اي از آراگون همراه بود که درآن با چندين دهه اطاعت داوطلبانه قطع رابطه کرده و بندگي و وابستگي چکسلواکي را سخت مورد انتقاد قرار داد. او همچنين « عادي سازي» اي را که در جريان بود به عنوان يک فاجعه و به عنوان «بيافراي روح» تعريف کرد.
بايد يادآوري کنيم که اين رمان از بدو انتشارش با قرائتي روبرو شد که تقليل دهنده و صرفا سياسي بود، و از آن تنها به عنوان گزارش و شهادتي صرف از اعتراضاتي که عليه رژيم کمونيستي بود برداشت شد که در واقع محدود کردن برد هنري و به ويژه رماني آن بود.
وشايد اينکه کوندرا با اصرار تمام با اين محدوديت قرائت مبارزه مي کند، از اينجا ناشي مي شود. وازتقليل خود به يک»مخالف سياسي» صرف سرباز مي زند . وعلت آن به بينش او در باره هنر رمان باز مي گردد. هنري که به زعم او، هدفش ترسيم و نگارش يقين هاي از قبل تعيين شده نيست (رد هر گونه رمان تز دار) بلکه برعکس متزلزل کردن تفکرات و بازنمايي هاي مورد قبول عامه است.
هنري است که تمايل دارد تا «چيز هايي را که تنها رمان مي تواند بيان کند» آشکار کند؛ يعني بخش هاي تناقض و پيچيدگي اي تجربه انساني که ساير نظام هاي معنايي به ويژه سياست، از عهده آن برنمي آيند را کشف کند. هدف، در تضاد قراردادن اصل گفتگوي رماني («ديالوژيسم» به قول ميکائيل باختين) با دستگاه حقيقت واحد است؛ يعني همه حقايق توسط تغيير صدا ها و نظر گاه هاي مختلف در مقابله با نظام حقيقت يگانه و تک ارزشي اي که خصيصه اصلي گفتمان هاي سياسي ، اتفاق نظر ها وجزم انديشي ها ست، نسبيت و تعديل مي يابد.
در اينجا نبايد نقش طنزو تمسخر که در رمان مدرن از رابله تا باختين حضور دارد را فراموش کنيم، آنجايي که سياست، در کل، جديتي قطعي را ايجاب مي کند. کوندرا مدام به اين موضوع باز مي گردد که « در قلمرو رمان قطعيت وجود ندارد : رمان، سرزمين بازي و فرضيه است» و يا مي گويد: « من از آنهايي که مي خواهند در يک اثر هنري به جاي آنکه نيت شناخت و فهم جنبه هاي مختلف واقعيت را جستجو کنند، به دنبال يک طرز رفتار (سياسي، فلسفي، مذهبي) هستند، نفرت دارم (٢)»
آيا اين بدان معنا است که رمان ، به زعم کوندرا، هيچ رابطه اي با سياست ندارد؟ جواب يقينا منفي است: کافي است رمان هاي او را بخوانيم؛ چه آنهايي که در چکسلواکي کمونيستي اتفاق مي افتند و چه متن هايي که به اروپاي غربي اشاره دارند، تا دريابيم که اين نوشته ها به هيچ وجه نسبت به شرايط تاريخي اي که زمينه و چارچوب متن قصه را تشکيل مي دهند بي تفاوت نيستند. اما به شرط تاکيد بر اين نکته که موقعيت سياسي، موضوع اين نوشته ها (وبه تبع تاملاتي که در آنجا بوجود مي آيد) نيستند بلکه بيشترموجب روشن شدن رفتار هاي هستي شناسانه اي است که درچارچوب آن قرار مي گيرند و نيزبعضي از توانايي هاي بالقوه تجربه انساني که در آنجا تحقق و فعليت مي يابند.
تمرکز کوندرا در تصويري که از نظام هاي کمونيستي مي دهد نه برجنبه هاي سياسي و اقتصادي، بلکه بر کنش و رفتارهاي عيني ( و همچنين ذهني) اي است که اين نظام ها توليد و يا ميسرمي کنند . ازخود بيگانگي نسبت به سبک «کيتچ» (که آينه اي آرماني، فريبنده و احساساتي از واقعيتي مايوس کننده است) توهمات غنايي و شاعرانه ( وپيوندي پرشور درهيجان هاي جمعي) باور و اعتقاد کورکورانه به مدرنيت (يا در « جهت و سمت و سوي تاريخَ» تحميل شده) کيش کودکي( تصاوير رهبران در حالي که جوان هاي پيشگام به دورشا ن حلقه زده اند، نماد کمونيسم به مثابه «جواني جهان» ) حماسه شفافيت ( که مي تواند به عنوان بهانه اي براي زشت ترين خبرچيني ها استفاده شود) اخلاق گرايي، جعل خاطره ( که تمايل فردي را به « تغيير و تصحيح گذشته « به شيوه عملکرد استاليني تغيير ودستکاري درعکس و تصفيه هاي که به گذشته باز مي گشت»، مربوط مي ساخت).
افسانه شفافيت حکومت، وقاحت عمومي را بوجود آورده است.
ولي جالب اين است که در رمان هايي که کوندرا بعد از عزيمتش به فرانسه نوشته (کتاب خنده و فراموشي، بار هستي تا ناداني) دقيقا همين تمايلات درغرب مشاهده مي شود؛ زيرا دراينجا تسلط نمايش (يا آن چيزي که او ايماگولوژي مي نامد) جانشين ايدئولوژي شده است. جايي که افسانه شفافيت حکومت موجب نوعي بي حيايي عمومي شده است (به ويژه ازنوع رسانه اي آن)؛ تبليغات از «کيتچ » تغذيه مي کنند و تبليغ کودکي به عنوان ارزش، همه صحنه ها را اشغال کرده و همچنين رفتارو آداب را تحت تاثير قرار داده است؛ آنجا که به قول گي دوبور « زمان حال دائمي» موجب دستکاري و جعل خاطره مي شود؛ که اين نيز به همان اندازه وحشتناک است: آنجا که قبول و طرفداري ازمدرنيت، جزيي از خود منطق بازار است (اکثر گفتمان هاي سياسي براي قبولاندن بدترين پس روي ها، ازمفهوم «مدرن» و «غير قابل بازگشت» استفاده مي کنند) و مشخصه « فکرمقبول» فرا گير، توهمات غنايي وشاعرانه ، دنباله روي از سرکشي است وبه نظر مي آيد که تمايل به شکايت و دادگاه ( و «قضاوت اخلاقي» ) به فعاليت روشنفکري مسلط تبديل شده است.
کوندرا مي نويسد «تجربه کمونيسم به نظرم بهترين مقدمه بر جهان مدرن به طور عام است. » در اين راستا، تعجب آور نيست که کوندرا در پذيرفتن کورکورانه آن چيزي که جانشين کمونيسم در کشورزادگاهش شد، عجله نکرد. و خود را موظف نديد که ازروندي که استبداد به اصطلاح قوانين بازار جانشين قوانين حزبي شد و يا شيوه اي که آمريکايي شدن فرهنگ جاي روسي کردن تحميلي را گرفت، با هيجان استقبال کند. و اينکه ترجيح داد که سرانجام به جاي بازگشت به پراگ، در موقعيت تبعيدي خود بماند که اين، دست کم، به او اجازه مي دهد، مستقل از هر قدرتي بنويسد و آزادانه تامل کند.
« بازگشت غيرممکن» دقيقا موضوعي است که او در آخرين رمان خود « ناداني» با شيوه اي خنده دار و در عين حال ترحم انگيز به آن مي پردازد. در اين رابطه مي توان از صحنه معروف و نماديني ياد کرد که در آن دو شخصيت داستان که سياست آنها را از هم جدا کرده بود؛ يکي، طرفدار سابق نظام کمونيستي که در کشور مانده و ديگري، مخالف رژيم که مجبور به جلاي وطن بوده، همديگر را باز مي يابند.
با طنزي کوندرايي، آن دو به هم نزديک مي شوند؛ زيرا هر دو آنها نسبت به آنچه که امروزجمهوري چک به آن تبديل شده احساس بيگانگي مي کنند: دنيايي که در آن آموزش زبان روسي ديگر اجباري نيست اما الزام بازار، زبان انگليسي را به همه تحميل مي کند؛ جايي که فرانتس کافکا که در گذشته توسط رژيم سانسور مي شد امروز چيزي جز يک کالاي توريستي نيست. يکي از آنها مي گويد: « امپراطوري اتحاد شوروي فرو ريخت؛ زيرا ديگر نمي توانست ملت هايي که مي خواستند خود مختار باشند را مهار و سربراه کند. اما اين ملت ها امروز به مراتب کمتر از هميشه مستقل هستند. آنها نه مي توانند اقتصاد خود را تعيين کنند و نه سياست خارجي شان را و نه حتي شعار هاي آگهي هاي تبليغاتي شان را(٣).
آخرين نوشته کوندرا، «يک ملاقات» که به زودي منتشر مي شود، کتابي سياسي نيست: بلکه نويسنده با گنجاندن متن هايي که قبلا به طور پراکنده منتشر شده در چارچوب تاملي تازه، فکر هميشگي اش را در باره هنر رمان دنبال مي کند ؛ بازگشت به موضوعات « هستي شناسانه اي» است که آثار او را تحت تاثيرقرار داده اند؛ احترام به نويسندگان و هنرمنداني است که خانواده انتخابي او را تشکيل مي دهند واين بار به خصوص با تاکيد براين که چطوراين آثارونويسندگان آنها را ملاقات کرده و نقشي که آنها در مسيرزندگي هنري او بازي کرده اند. از اين رو، در کل، خصوصي ترين کتاب نويسنده اي است که خيلي دوست ندارد از خودش حرف بزند(٤).
در نتيجه، ما با صفحات فوق العاده اي راجع به نقاشي هاي فرانسيس بيکن ( با مقايسه روشنگرانه اي با دنياي ساموئل بکت ) ، تحقيقي هوشمندانه و دقيق در باره دستاورد هموطنش، «لئوس ژاناسک»، براي هنر موسيقي که در آن قرابت بين زيباشناسي آهنگسازواصولي که بر آثار خود او حاکم است به طور ضمني مشهود است. همچنين اعاده حيثيتي است از هنررمان «آناتول فرانس» (به ويژه در باره کتابي مثل خدايان تشنه اند) : فرصتي است براي اين پرسش که چگونه در گذشته، برخورد حذفي شاعران جوان سورئا ليست، در قبال اين نويسنده، به يک پيش داوري منفي عام و رايج تبديل شد و هم چنين براي فهم چگونگي عملکرد «فهرست هاي سياهي» که دنباله روي و همنواگري روشنفکري - فرهنگي را خوراک مي دهند. تمجيدي فوق العاده از «کورزيومالاپارت» که خالق دو شاهکاررماني واقعي (کاپوت و بخصوص پوست) است که در آن واقعيت مستند توسط نگاهي خيال پردازتا مرز فانتاستيک، تغيير شکل داده است؛ با اين همدستي متناقض ميان بيرحمي و ترحم، ياس و شوخي که توسط آن، نويسنده از مرزهاي يک گزارش صرف فراتر مي رود و با اين کار حوزه رمان را گسترده تر مي کند.
همچنين اداي احترامي است به بعضي از رمان نويس ها ي هم نسل اش مثل خوان گويتيسولو، فيليپ روت، گابريل گارسيا مارکز، دانيلو کيس و کارلوس فوئنتس که از نوعي نزديکي سليقه زيباشناساسانه اي که به طور قطع در محافل هنري بسيار کمياب است گواهي مي دهد. (انگار که براي او هنر رمان که توسط صنايع فرهنگي به حاشيه رانده شده است احتياج به يک برخورد و موضع مبارزاتي واقعي داشته باشد.)....و بي آنکه صفحات درخشاني که در باره رابله و فدريکو فليني ، لانيس اگزناکيس و اميل ميشل سيوران ...... را فراموش کنيم.
در نتيجه کتابي است که عمدتا بر ادبيات و هنر متمرکز است ولي نظرات سياسي غير مستقيمي نيز، اينجا و آنجا ارائه مي دهد که نبايد به آنها کم بها داد.
ابتدا، بخش کوتاهي در باره «ورا لينهارتوا»( شاعر چک که در پاريس در تبعيد زندگي مي کرد.م) وجود دارد که آنجا در مواجهه با کليشه هاي موجود که مرام کمونيستي را به عنوان «شر مطلق» تلقي کرده و تبعيدي را که موجب آن شده، تراژدي قلمداد مي کند، کوندرا اين فکر را از او وام مي گيرد که تبعيد مي تواند به عنوان تجربه اي رهايي بخش که حتي از باروري غير مترقبه اي نيزبر خوردار باشد، زندگي شود (چيزي که کمک به فهم اين امر مي کند که چرا» بعد از سقوط کمونيسم تقريبا هيچ يک از هنرمندان بزرگ براي بازگشت به وطن شان عجله اي نکردند.)
کارزار تهمت زني از جانب پراگ
سپس، تامل و انديشه اي طولاني و نافذ، در باره جزيره مارتينيک است که فرصتي براي مقايسه سرنوشت متناقض «ملت هاي کوچک» مختلف(اروپاي مرکزي و کشور هاي کارائيب) واداي احترامي هوشمندانه به «امه سزر» است که هم به علت مبارزات سرسختانه اش و هم به عنوان شاعري که در محل تلاقي جريان هاي گوناگون قرار گرفته مورد تحسين است. بي آنکه به جريان هاي جسور و گستاخ مدرنيت بي اعتنا باشد(مثلا در اينجا سورئاليسم) : تلفيقي منحصر به فرد که در جاي ديگر يافت نمي شود.
و بالاخره، اشاره اي به «بهار پراگ» است، که بي معنا نيست؛ اين لحظه کوتاهي که «همه سازمان هاي اجتماعي(...) که در اصل وظيفه شان انتقال خواسته هاي حزب به مردم بود» به « ابزار غير منتظره يک دمکراسي پيش بيني نشده» تبديل شدند؛ در آنجا شاهد همزيستي شالوده اي حقيقتا سوسياليستي ( اقتصاد جمعي شده، « کشاورزي در دست تعاوني ها» جامعه اي نسبتا تساوي گرا، بدون افراد خيلي ثروتمند و يا خيلي فقير با بهداشت و آموزش رايگان ) با لغو «قدرت پليس مخفي»، «پايان سرکوب سياسي « آزادي «نوشتن بدون سانسور» و حرکت از « شکفتگي ادبيات وهنر بوديم».
کوندرا مي نويسد که اين امر ديري نپاييد و نمي توانست ادامه پيدا کند اما « اين لحظه و يا ثانيه اي که در طول آن اين نظام وجود داشت ثانيه اي بي نظير بود. با در نظر گرفتن اين امر، مثلا دلايل اين کارزار تهمت زدن عليه کوندرا در چند ماه پيش از پراگ و از خلال يک پرونده کاملا مشکوک که تنها نيتش ضربه زدن به او بود، را بهتر درک مي کنيم. اين روشن است که اگر او آشکارا از رژيم مافوق ليبرالي طرفدار آمريکايي که امروز در سرزمين مادري او مسلط است با هيجان استقبال کرده بود، اين اتفاق برايش رخ نمي داد. و مي توان نتيجه گرفت که از خلال او تلاش مي کنند تا روح «بهار پراگ» را که او هنوز به آن وفادارمانده و يکي از آخرين نمايندگان زنده آن است بي اعتبار کنند. يعني در مجموع، روح وعالم فکري آنهايي که مي خواستند سوسياليسمي با چهره اي انساني بسازند و به هيچ وجه پيروزي نظامي سرمايه داري صرف با چهره اي حيواني بر ويرانه هاي کمونيسم را نپذيرفتند.
١ ) «ژان مروانت» در مقاله اش که در مجله چکي «هوست» که در پراگ منتشر شده به اين ارزيابي «نوتوني» اشاره کرده است.
٢) مراجعه کنيد به نوشته هاي کوندرا: هنر رمان ١٩٨٦ وصيت نامه خيانت شده (١٩٩٣ ) پرده(٢٠٠٥) همه اين کتاب ها در پاريس توسط انتشارات گاليمار منتشر شده است.
٣) «ناداني»( ٢٠٠٣) پاريس، گاليمار
٤) « يک ملاقات»( آوريل ٢٠٠٩) پاريس، گاليمار.
نوشته Guy SCARPETTA:
پژوهشگر و رمان نويس، نويسنده كتاب كانتور درعصرحاضر نشر اكت سود (۲۰۰۰).
http://ir.mondediplo.com/article1412.html

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت