.
جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸.
امروز:
Oct 18 2019.
برابر با

 ارسال مطلب به ایران تریبون

matlab@iran-tribune.com

منتخب ایران تریبون

نشریات

دوشنبه, 23 دی 1387 ساعت 01:23

علی عامری:غزه و نتایج سیاسی- نظامی آن در روابط منطقه‌ای

(با فوكوس بر آینده سیاسی بورژوازی ایران)
فقدان یك سازمان اجتماعی و البته قدرتمند چپ در اوضاع و احوال سیاسی امروز فلسطین و لبنان و همچنین انحرافی كه "حزب كمونیست اسرائیل" دچار آن شده است از یك سو و تبعات ناشی از تغییر جهت‌گیری‌ها، نتایج سیاسی- نظامی و غیره (با توجه به روابط نزدیك ایران با حزب‌الله و حماس) از سوی دیگر باعث می‌شود تا جریان‌های چپ ایران علاوه بر مسائل و منافع انترناسیونالیستی خویش مجبور به واكنش خاص نسبت به قضیه حاضر (حمله نظامی اسرائیل به غزه) و مسائلی از این دست باشند.
بدون شك انكار وابستگی ایران به سیستم جهانی سرمایه و همچنین منافع پس‌پرده این حملات برای كلیت نظام سرمایه‌داری یا حداقل بخشی از آن نه تنها پوچ و بی‌معنی است بلكه تنها از عهده یك ذهن بیمار برمی‌آید. لذا بررسی چرایی و چگونگی این حمله نظامی نه تنها از بعد سیاست جهانی اهمیت می‌یابد بلكه می‌تواند معرف و مدللی باشد از تغییرات آینده سیاسی و چیدمان حكومتی بورژوازی ایران كه بی‌شك تاثیر به سزایی بر طبقه كارگر ایران خواهد داشت.
علاوه بر مسائل فوق باید به فضای داخلی حكومتی (یا نیمه حكومتی) ایران نیز توجه داشت و اشاره كرد. مسائل رخداده همگی دلیلی هستند بر ادعای اهمیت مسئله غزه در آینده سیاسی ایران. از این جمله می‌توان به تبلیغات و مظلوم‌نمایی‌های 24 ساعته صداوسیمای جمهوری اسلامی، تجمع بسیجیان در مقابل سفارت مصر و غیره، خواست اعزام نیرو به غزه، تلاش‌هایی در راس حكومت برای پرداختن به این قضیه و ... اشاره كرد. همچنین می‌توان به یكی از مهمترین مسائل اخیر (كه شاید توجه بایسته به آن نشده است) نیز اشاره كرد كه عبارت است از تعطیلی روزنامه "كارگزاران". این روزنامه بیانیه "دفتر تحكیم وحدت حوزه و دانشگاه" را منتشر ساخته بود. در بخشی از این بیانیه آمده است: «جنایات امروز اسرائیل در غزه به شدت محكوم است. اما به همان اندازه پناه گرفتن گروه‌های تروریستی در كودكستان‌ها و بیمارستان‌ها جهت حمله به طرف مقابل كه موجبات بمباران و مرگ بیشتر كودكان و غیرنظامیان را فراهم آورده نیز محكوم و حركتی ضدبشری است» (تاكید از ما است). در این بیانیه كه برای اولین بار بهانه تعطیلی یك روزنامه را به خاطر توهین به یك سازمان خارجی و غیرایرانی (به بیان "یزدان‌پناه" عضو هیئت تحریریه كارگزاران) به مقامات جمهوری اسلامی داده است، نكات جالبی به چشم می‌خورد. این نكات هنگامی جالب توجه‌تر می‌شوند كه دقت كنیم كه "كارگزاران" تقریبا نماینده افكار ناگفته "هاشمی رفسنجانی" است. در این بیانیه برای اولین بار به صورت رسمی "حماس" به عنوان یك گروه تروریستی شناسایی شده است (درست مطابق سخنان مقامات كاخ سفید).
این گونه مطالب كه گاها انشقاقات درون حكومتی ایران را نیز آشكار می‌كند، بازی جدیدی است كه به ظاهر پیوندی ناگسستنی با آینده سیاسی بورژوازی ایران دارد و لذا نبایستی آن را از نظر دور داشت.
به تمام مسائل فوق بایستی مسائل جهانی و منطقه‌ای را نیز افزود. تغییر دولت در ایالات متحده، بحران جهانی اقتصادی، وضعیت نابسامان اقتصادی اسرائیل و سیاسی این كشور، مسئله فلسطین و حماس و ... از این جمله هستند.
خاورمیانه بزرگ
برای دقیق‌تر شدن روی موضوع بحث لازم است تا بازگشتی به گذشته بزنیم و اندكی در مورد طرح «خاورمیانه بزرگ» بگوییم:
"طرح موسوم به «خاورمیانه بزرگ» كه توسط كارشناسان سازمان‌های پژوهشی آمریكا تدوین و مورد تایید دولت آن كشور قرار گرفته، در برگیرنده ابعاد و اهداف سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی در قبال كشورهای خاورمیانه به ویژه كشورهای عربی این منطقه است.
گفته شده كه آمار و ارقام یاد شده در این طرح مبتنی بر گزارش ارایه شده توسط كارشناسان و صاحب نظران عرب است كه در گزارش توسعه انسانی سال۲۰۰۳ میلادی سازمان ملل مورد استناد قرار گرفته است.
دولت آمریكا برای همسو كردن هشت كشور صنعتی با خود، قرار است این طرح را در نشست خرداد ماه سال آینده این كشورها مطرح كند تا كشورهای یاد شده به همراه آمریكا سیاست راهبردی مشتركی را در ارتباط با خاورمیانه در پیش گیرند" (ایرنا- جمعه 15 اسفند 1382).
در این طرح ضمن بررسی مولفه‌های اقتصادی حاكم بر كشورهای عربی به خصوص در شاخه‌هایی همچون اشتغال‌زایی، فقر، دانش، متوسط درآمد سالانه، دسترسی به منابع مادی دانش همچون اینترنت، دخالت در اوضاع سیاسی، وضعیت سیاسی- اجتماعی- اقتصادی زنان و ... بر تلاش‌های گذشته كشورهای غربی و به خصوص G8 در زمینه بهبود شرایط در كشورهای عربی انگشت تاكید گذارده شده است (مثل حمله نظامی به افغانستان و عراق كه از آن به عنوان "سرنگون شدن رژیم‌های دیكتاتور در عراق و افغانستان و فرصت استثنایی ..." یاد می‌كنند)!؟
این طرح می‌كوشد همان گونه كه «زبیگنیف برژینسكی» به آن اشاره می‌كند: "رئیس جمهوری (اشاره به بوش) به شیوه‌ای بنده‌نواز و ارباب‌وار از طرح دموكراسی پرده برداری كرده" (برگرفته از روزنامه شرق در مقاله‌ای با عنوان "كج‌راهه فروش دموكراسی به اعراب") ، دموكراسی و توسعه صنعتی را همچون موهبتی از سوی پروردگاران اقتصاد در دامن مردم و دولت‌های تشنه عرب قرار دهد.
اما فارغ از لحن قیم‌مابانه و خودمحور این طرح كه بعدها در اجلاس G8 در "جورجیا" (9ام ژوئن 2004) به شكلی دقیق‌تر كلاسه‌بندی گردید و كل «خاورمیانه بزرگ و شمال آفریقا» را در بر گرفت، نكات مهمی در آن نهفته است كه بایستی به آن توجه كرد.
اول اینكه آقایان و خانم‌های G8 خود را ملزم به "مشاركت به خاطر پیشرفت و آینده مشترك با حكومت‌ها و ملت‌های خاورمیانه بزرگ و شمال آفریقا» می‌دانند كه این «مشاركت بر همكاری واقعی با دولت‌ها و ملت‌های منطقه و نمایندگان بخش سرمایه و بازرگانی و جامعه مدنی به خاطر تقویت آزادی و دمكراسی و رفاه برای همگان استوار است" (برگرفته از سایت روشنگری). اما از چگونگی مشاركت (شما بخوانید دخالت اعم از اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و نظامی) چیزی نمی‌گویند و تنها نتایج شگرف این مشاركت هدیه‌وار را بر می‌شمارند.
و دوم اینكه خود را ملزم به پایبندی به اصولی خاص می‌دانند كه یكی از آن‌ها عبارت است از: "حل و فصل مناقشه‌های طولانی مدت و اغلب تلخ به ویژه مناقشه اسراییل و فلسطینیان كه عنصر مهمی از عناصر پیشرفت در منطقه مذكور است" (برگرفته از سایت روشنگری).
بدین ترتیب باب تازه‌ای در مناسبات ایالات متحده با كشورهای خاورمیانه به خصوص اعراب و اسرائیل گشوده می‌شود. این روش تازه در دوران زمامداری بوش به معنای حمایت همه‌جانبه از دولت اسرائیل و كمك‌های بی‌پایان اقتصادی و نظامی آمریكا به این كشور است. البته از حق نباید گذشت كه تلاش‌های ابلهانه و عوام‌فریبانه بسیاری نیز در راستای انعقاد صلحی بلند مدت انجام شده است. مثل انواع و اقسام اجلاس‌های بی‌فایده صلح.
شكست طرح خاورمیانه بزرگ
صرف از نظر از اهداف واقعی طرح "خاورمیانه بزرگ و شمال آفریقا" كه نه تنها در بر گیرنده كشورهای عرب بود بلكه كشورهایی همچون ایران را نیز شامل می‌شد، این طرح به دلایل متعددی با شكست مواجه گردید. رشد بنیادگرایی اسلامی و تعارض این بنیادگرایی با منافع اسرائیل، مسئله هسته‌ای ایران، جنگ 33 روزه، تعارض كشورهای عرب با سوریه و ایران و عدم رشد مولفه‌های بر شمرده شده توسط G8 (كه به واقع نیز قرار نبود كه رشدی نمایند و تنها بهانه‌ای بودند برای دخالت بیشتر امپریالیسم در خاورمیانه) و .... همه و همه حكایت از شكست طرح آمریكایی- اروپایی دارد.
و بدین ترتیب بود كه "برژینسكی"‌ای كه در ابتدا با شك و شبهه پدیداری چنین طرحی را شاد باش می‌گوید: «دولت بوش به خاطر تعهد بلندمدت خود در قبال دموكراسی در خاورمیانه سزاوار تحسین است. اما نسنجیده عمل كردن می‌تواند حتی یك ایده خوب را تباه كند. بدتر اینكه این ایده می‌تواند نتیجه معكوس هم داشته باشد. به ویژه اگر مردم را این سوءظن فرا گیرد كه انگیزه‌هایی پنهانی در كار هستند. این دقیقا آن چیزی است كه «طرح خاورمیانه بزرگ» بوش با آن روبه رو است»، در ادامه و در آستانه انتخابات اخیر آمریكا معتقد می‌شود كه تنها راه نجات و برون رفت ایالات متحده از بحران‌های پیش رو انتخاب "باراك اوباما" است و او بایستی به كلی دگرگونی‌هایی خاص در سیاست خارجی ایالات متحده پدید آورد. "برژینسكی" معتقد است كه طرح "خاورمیانه بزرگ" با پس دادن آزمایش‌های خود نشان داده است كه طرحی است شكست خورده كه نیاز به ترمیماتی اساسی دارد.
اسرائیل و ایالات متحده
بررسی روابط پیچیده اسرائیل و ایالات متحده آمریكا و پرتو افكنی بر این روابط می‌تواند كمك شایانی باشد به روشن‌تر شدن بحث. برای این كار شاید بهترین حالت پرداختن به روابط این دو كشور از زمان پرزیدنت "بیل كلینتون" و همچنین روابط داخلی حاكم بر احزاب و جناح‌های قدرت در اسرائیل باشد.
"تزیپی لیونی" (رهبر حزب كادیما و از كاندیداهای اصلی انتخابات آتی اسرائیل) با اشاره به وقایع سال‌های 1996 تا 1999 (یعنی زمانی كه "بنیامین نتانیاهو" رهبر حزب افراطی و راست‌گرای "لیكود" نخست وزیر اسرائیل بود و در جریان مذاكرات صلح مجبور به عقب‌نشینی در برابر "كلینتون" شد) می‌گوید: "گر نتانیاهو نخست وزیر شود ممكن است رابطه اسرائیل و اوباما دوباره به چالش‌های پیشین كشیده شود. اگر اسرائیل خود را كشوری مخالف جریان صلح در خاورمیانه نشان دهد، دنیا به رهبری آمریكا جریان صلح در خاورمیانه را پیش خواهد برد" (برگرفته از روزنامه آفتاب- مقاله "دولت جدید آمریكا و مناقشه بر سر ایران").
این موضوع اشاره‌ای است به جناح‌بندی‌ها و عقاید حاكم در میان هر دو حزب اصلی ایالات متحده و احزاب سه‌گانه اسرائیل. در زمان "كلینتون" دولت وی تلاش بسیاری داشت تا موضوع اسرائیل و فلسطین را از طریق مذاكرات نمایشی صلح با همكاری جنبش فتح كه هنوز از هژمونی و شخصیت كاریزماتیك "یاسر عرفات" بهره می‌برد، حل نماید (هر چند بی‌فایده بودن تمام این اجلاس‌ها (شرم‌الشیخ و ...) به زودی خود را نشان می‌داد). در این امر "بنیامین نتانیاهو" كه سرسختی بیشتری نسبت به هم‌سلف آمریكایی خود داشت، سرسختانه بر موضع برخورد نظامی با مسئله فلسطین تاكید می‌كرد و همین امر موجبات اختلاف میان سران دو كشور را پدید آورد كه البته در نهایت "كلینتون" پیروز از میدان خارج می‌شد. هر چند در نهایت نمی‌توانست موضوع اسرائیل و فلسطین را به سرانجام برساند.
این امر همچنین اشاره‌ای است به تفاوت در روش‌های دو حزب ایالات متحده. چنان كه "جرج دبلیو بوش"پسر در زمان زمامداری روشی متفاوت با "كلینتون" در پیش گرفت و برخورد سرسختانه با مسئله فلسطین را تشویق می‌نمود. هر چند وی نیز همزمان مذاكرات صلح و امكان تحقق رویاهای سرمایه‌دارانه را از این طریق از نظر دور نمی‌داشت.
در اسرائیل نیز چنین مسئله‌ای حاكم است. در مقابل حزب "لیكود" به رهبری "نتانیاهو"، ائتلاف دو حزب "كارگر" و "كادیما" با رهبری "ایهود باراك" و "تزیپی لیونی" قرار دارد كه طرفدار پیشبرد مسئله از طریق مذاكرات چند جانبه صلح (با حضور اسرائیل، ایالات متحده و نماینده فلسطینی- ترجیحا فتح و عباس) می‌باشند. البته اینان نیز استفاده از روش‌های جبری مانند حمله نظامی را از نظر دور نمی‌دارند اما به آن به عنوان یكی از آخرین امكانات می‌نگرند.
در تمامی حالات (یعنی در هر حالت در هر كشور كه یكی از احزاب اصلی قدرت را در دست داشته باشند) بایستی توجه داشت كه ساخت حكومتی هیچ یك از دو كشور یك دست نیست و رئیس جمهور ایالات متحده یا نخست وزیر اسرائیل نمی‌توانند تنها معرف و نماینده‌ای از احزاب خود باشند بلكه بایستی كل بورژوازی كشور را در نظر داشته باشند لذا سیاست‌های آن‌ها امكان تغییرات بسیاری را در خود نهفته دارد. همچنین بایستی توجه كرد كه در هر حالت آمریكا (تا زمانی كه متحد بهتری پیدا نكند) مدافع منافع اسرائیل در منطقه خواهد بود و هیچ یك از سیاست‌های این دو كشور تفاوتی ماهوی در سرنوشت مردم بی‌گناه و تحت ستم فلسطین و سایر كشورهای منطقه نخواهد داشت.
اوباما و اسرائیل
با انتخاب "باراك اوباما" به عنوان ریاست جمهوری آینده ایالات متحده كه از 20 ژانویه 2009 زمام حكومت را در دست خواهد گرفت، گمانه‌زنی‌ها درباره سیاست‌های وی در مورد خاورمیانه و مسئله اعراب و اسرائیل به اوج خود رسید. اولین بحث را همان طور كه اشاره شد "برژینسكی" پیش از انتخاب "اوباما" دامن زد و این بحث‌ها با موضع‌گیری‌های اخیر نمایندگان و سخنگویان پرزیدنت "اوباما" تشدید شده است. سكوت "اوباما" و تاكید نمایندگان وی مبنی بر اینكه "جورج بوش" هنوز رئیس جمهور ایالات متحده است، نه تنها بر گمانه‌زنی‌ها افزوده بلكه بسیاری را به این عقیده رسانده كه "باراك اوباما" و تیم وی هنوز به جمع‌بندی‌ای از وضعیت فعلی نرسیده‌اند.
"اكسلراد" (مشاور ارشد اوباما) در گفتگو با خبرنگار شبكه CBS می‌گوید: "اوباما با اسرائیلی‌ها همكاری نزدیك خواهد داشت. به هر حال اسرائیل از نزدیك‌ترین و قدرتمندترین متحدان آمریكا است. اما این همكاری را در جهت صلح انجام خواهد داد و با اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها به خاطر صلح همكاری خواهد كرد". این مطالب در كنار برخی از سخنرانی‌های انتخاباتی اوباما بسیاری را به این باور رسانده است كه سیاست وی در قبال مسئله خاورمیانه بسیار متفاوت از همتایان قبلی‌اش خواهد بود.
در كنار مسئله فوق همچنین باید به تركیب كابینه "اوباما" اشاره كرد. در این كابینه سه طیف متفاوت از سیاستمداران را شاهد هستیم. در یك سو طرفداران سرسخت اسرائیل و لابی صهیونیست (AIPAC) قرار گرفته‌اند و در سوی دیگر ما شاهد حضور افرادی همچون "برژینسكی" هستیم كه همواره از مخالفان سرسخت روش‌های اسرائیل بوده است. همچنین طیف سوم را افرادی همچون "هیلاری كلینتون" (وزیر امور خارجه آتی ایالات متحده) تشكیل داده‌اند كه از یك سو از برخورد بسیار شدید با مخالفان اسرائیل سخن می‌گویند و از سوی دیگر خواهان برخوردهای ملاطفت‌آمیز و نرم‌تر در قبال مسئله خاورمیانه هستند.
تمام عوامل فوق بر سردرگمی نسبت به سیاست آتی ایالات متحده افزوده است. در این میان مشكلات داخلی آمریكا و بحران فزاینده اقتصادی نیز مزید بر علت شده است تا توجه به سوی مسائل داخلی آمریكا بیشتر باشد. اما در هر صورت باز هم توهمی كودكانه خواهد بود اگر تصور كنیم تفاوتی اساسی در سیاست‌های "اوباما" با پیشینیانش به وجود خواهد آمد و او ایالات متحده را به عنوان قطب اصلی سرمایه‌داری جهانی دچار تغییر و تحولی اساسی خواهد كرد و به مسئله خاورمیانه به صورتی بسیار متفاوت یا مترقی نسبت به هم‌سلفان سابق خویش خواهد پرداخت. در این جا بحث تنها می‌تواند بر سر روش‌ها باشد. اما در هر صورت بایستی توجه كرد كه انتخاب اوباما و سیاست‌های اعلام شده وی در مجموع زنگ هشدار را برای رژیم اسرائیل به صدا درآورده و آن‌ها را حساس كرده است.
روابط منطقه‌ای
در افكار عمومی اسرائیل تا پیش از حمله به لبنان به عنوان قدرت اصلی منطقه شناسایی می‌شد اما جنگ 33 روزه فارغ از تمام مسائل پشت پرده نهفته در آن (كه فراشد تاریخ آن‌ها را مشخص خواهد كرد) از این هژمونی كاست. از سوی دیگر جنگ 33 روزه باعث تشدید روندی شده است كه از چندی قبل آغاز شده بود. متحدان ایالات متحده در منطقه (عربستان سعودی، مصر، امارات و ...) به یك همسویی با اسرائیل نزدیك شده‌اند كه نهایتا این همسویی خود را در بستن مرزهای غزه توسط مصر و سكوت سران كشورهای عربی در قبال فاجعه انسانی غزه آشكار شده است. قطب‌بندی‌ها آشكارتر شده است و می‌رود تا شكل عریانی به خود بگیرد. در یك‌سو به ظاهر اسرائیل و كشورهای عربی به رهبری امپریالیسم آمریكا قرار گرفته‌اند و در سوی دیگر ایران، سوریه، حزب‌الله و حماس قرار دارند. فارغ از اینكه در نهایت این كشورهای سرمایه‌داری بر سر منافع زحمتكشان معامله خواهند كرد و در كنار یكدیگر قرار خواهند گرفت، نبردی برای به دست آوردن امتیازات بیشتر تا قبل از نشستن بر سر میز مذاكره در جریان است.
قدرت‌گیری ایران و مسئله هسته‌ای این كشور كه به صورت بالقوه تهدیدی برای اسرائیل و متحدین عرب ایالات متحده قلمداد می‌شود (تا ایران با دستی پر با آمریكا وارد معامله و در نهایت پیوستگی به بازار جهانی سرمایه شود)، دو قطبی‌ای را ایجاد نموده است كه به ظاهر بازگشایی گرهش را بایستی در اتفاقات اخیر و همچنین اتفاقاتی از این دست جست.
در میان سیاستمداران آمریكا در مورد مسئله خاورمیانه همواره دو جناح وجود داشته‌اند. در یك سو سیاستمدارانی قرار می‌گیرند كه حل مسئله خاورمیانه را در گرو حل مشكل اسرائیل و اعراب می‌دانند و اولویت اصلی خود را بر این موضوع قرار می‌هند و معتقدند هر گونه پیشرفتی در وضعیت حاكم بر خاورمیانه در قبال دستیابی به صلحی نسبتا پایدار میان اعراب و اسرائیل نهفته است و در این زمینه تشدید فشار بر سازمان‌هایی همچون حزب‌الله و حماس را خواستارند و معتقدند فشار و همسویی مجمع كشورهای عرب (با هژمونی عربستان و مصر) می‌تواند گره چند ده ساله را باز نماید. در سوی دیگر سیاستمدارانی قرار گرفته‌اند كه رسیدن به هر گونه پیشرفتی را نه در حل مشكل اعراب و اسرائیل كه در برخورد (از هر نوع آن) با ایران و سوریه می‌دانند.
اینان معتقدند ایران و سوریه به عنوان دو كشور اصلی منطقه تحریك‌كننده و حامی گروه‌های افراطی‌ای همچون حزب‌الله در لبنان، حماس در فلسطین و ... در عراق و غیره هستند. از میان این سیاستمداران در كابینه "باراك اوباما"- به عنوان ریاست جمهوری آینده آمریكا- می‌توان به "هیلاری كلینتون" كه سردمدار سیاست‌های خارجی آمریكا خواهد بود، اشاره كرد.
از منظر بحث ما گروه اخیر اهمیت بیشتری می‌یابند (و البته همان طور كه در ادامه خواهیم گفت در جهان واقع نیز این گروه در حال حاضر هژمون هستند). این گروه معتقد است كه با ضعیف كردن حلقه اتحاد 4 جانبه به سردمداری ایران می‌تواند منافع ایالات متحده و بنگاه‌های ثروتمند صهیونیستی را پیش ببرد.
در همین رابطه این گروه معتقد است راز پیروزی در مسئله خاورمیانه در تضعیف رابطه پیچیده ایران و سوریه نهفته است. این گروه اخیرا كوشیده است تا با پیش كشیدن مسائل مورد علاقه سوریه، این كشور را از ایران دور نماید. از آخرین موارد چنین اقداماتی می‌توان به طرح مسئله "بلندی‌های جولان" اشاره كرد كه مسئله‌ای برای مذاكره سوریه و اسرائیل شده است. در این زمینه تلاش شده است تا با وعده بازپس‌دهی مناطق "جولان" به سوریه علاقه‌مندی‌هایی به مذاكره در این كشور ایجاد شود. این مناطق كه از نظر سیاسی- نظامی دارای اهمیتی بالقوه هستند، می‌تواند بهانه و لعبت بهتری نسبت به نفت ارزان قیمت ایران و صنایعی كه ایران در سوریه راه‌اندازی كرده است، باشد. از مظاهر چنین مطلبی می‌توان به اعتراض "حسین شریعتمداری" اشاره كرد: "در صورتی كه سوریه به توافقنامه صلح با اسرائیل برسد و این رژیم را به رسمیت بشناسد، تغییرات اساسی در روابط تهران و دمشق ایجاد خواهد شد". او همچنین بیان داشته است كه: "ایران هرگز رژیمی به نام اسرائیل را در منطقه به رسمیت نمی‌شناسد و از مذاكره كشورهای اسلامی مثل تركیه و سوریه با آن نیز احساس رضایت نمی‌كند".
همچنین تلاش‌های اخیر "محمود احمدی‌نژاد" و نامه‌نگاری‌ها و فرستادن نمایندگانی به كشورهایی همچون ونزوئلا، كوبا، نیكاراگوئه و ...  و همچنین سفر "لاریجانی" به سوریه را می‌توان در همین راستا مورد ارزیابی قرار داد. تهران از تضعیف موضع خویش در هراس است و می‌كوشد تا با ترفندهایی از این دست، همچنان دست بالا را داشته باشد.
وضعیت اسرائیل و جنگ غزه  
علیرغم خبرهایی كه از گوشه و كنار در مورد جنگ در غزه به دست می‌آید و مثلا می‌گویند كه دو سوم سكوهای موشكی حماس نابود شده است و یا اسرائیل موفق به تسخیر "خان یونس" و ... شده است بایستی مسئله را به شكل دیگری نیز مورد بررسی قرار داد.
اول اینكه بایستی توجه كرد كه احتمال پیروزی اسرائیل در صورت درگیر شدن در یك جنگ شهری تا چه میزان است!؟ تهدید موشكی حماس تا چه زمانی می‌تواند ادامه یابد!؟ افكار عمومی در اسرائیل تا كی تحمل خطر جانی ناشی از حملات موشكی حماس را دارد و ...!؟
دوم اینكه بایستی به هدف اسرائیل از دست زدن به چنین ریسكی، آن هم در آستانه روی كار آمدن اوباما و انتخابات خود اسرائیل، توجه نشان داد.
پاسخ به سوال اول با اینكه بسیاری از مسائل را روشن‌تر می‌نماید اما نمی‌تواند پاسخی كافی به مسئله باشد. به نظر می‌رسد سوال دوم، سوالی اساسی‌تر باشد. برای پاسخ به سوال دوم بایستی نگاهی دوباره و این بار موشكافانه‌تر به روابط درونی جناح‌های قدرت در اسرائیل و رابطه آن‌ها با سیاست خارجی آمریكا بیاندازیم.
در انتخابات پیش روی اسرائیل سه گروه درگیر هستند. حزب "لیكود" به رهبری "نتانیاهو"، "كادیما" به رهبری "تزیپی لیونی" و حزب "كارگر" به رهبری "ایهود باراك". نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد كه "نتانیاهو" در حال حاضر (تا پیش از حمله به غزه) از بخت بیشتری برای تصدی نخست وزیری اسرائیل برخوردار بوده است. در سوی دیگر ائتلاف احزاب كارگر و "كادیما" كه در حال حاضر قدرت را در دست دارند، هر یك با كاندیداهایی خاص خود در انتخابات حاضر شده‌اند كه علیرغم شباهت‌های بسیارشان، تفاوت‌های آشكاری نیز دارند.
در برخورد با پیش‌بینی‌ها از سیاست خارجی آمریكا اما به نظر می‌رسد بخت چندان با "نتانیاهو" یار نباشد. موضع‌گیری‌های تاكنونی اوباما نشانگر تمایل بیشتر وی به برخورد صلح‌آمیز با مسئله فلسطین و رقیب اصلی اسرائیل (ایران) است و این موضوع شانس دو چهره دیگر را افزایش داده است (هر چند در این میان با موارد نقض بسیاری مواجه می‌شویم كه در ادامه به اصلی‌ترین آن كه محور بحث ما نیز هست، خواهیم پرداخت). "ایهود باراك" طرفدار روش صلح‌آمیز با توجه خاص به مسئله سوریه و روابط اسرائیل با سوریه است و "تزیپی لیونی" بیشتر تلاش دارد تا مسئله از طریق ادامه گفتگوهای صلح میان اسرائیل و نمایندگان فلسطینی پیگیری شود.
دیدگاه‌های موجود در ایران
با توجه به كلیه موضوعات فوق ما می‌توانیم سه دیدگاه اصلی را در ایران مورد اشاره قرار دهیم:
الف) كسانی كه معتقدند حمله اسرائیل به غزه و حماس در حقیقت آغازی است بر سركوب جنبش‌های بنیادگرای اسلامی طرفدار تهران و در نهایت تضعیف موضع تهران. اینان برای اعتقاد خود دلایلی نیز دارند كه ما به آن‌ها اشاره كرده‌ایم. از جمله این دلایل می‌توان به موضوعات زیر اشاره كرد:
منافع و اعتقاد مشترك دو حزب "كادیما" و "لیكود" در مورد مسئله خاورمیانه و همچنین گروهی از سیاستمداران كاخ سفید كه هر سه معتقدند راه حل نهایی در گرو حل مستقیم مسئله میان اسرائیل و فلسطین است (فارغ از اینكه اولی سیاستی ملایم‌تر نسبت به دومی در پیش گرفته است). این گروه همچنین معتقدند تهران بازنده نهایی این بازی خواهد بود و مجبور خواهد شد تا در نهایت بر سر منافع خویش حماس را وجه‌المعامله قرار دهد.
اما اینان در مواجه با سیاست‌های اعلامی "اوباما" دچار مشكل و تعارض می‌شوند و نمی‌توانند توجیهی بر اعتقاد خود بیابند و همچنین این گروه نمی‌تواند توجیح كند كه چگونه حزب "كادیما" به عنوان یكی از احزاب درگیر در ائتلاف كه كاندیدای آن می‌خواهد در آینده زمام حكومت را در دست گیرد و بایستی با مسائل ناشی از چنین جنگی درگیر شود، حاضر به چنین ریسكی شده است.
ب) گروه دومی كه معتقدند رژیم اسرائیل با توجه به جمیع جهات و سیاست‌های احتمالی آمریكا از 20 ژانویه (كه نمودهای آن را می‌توان در سخنان اوباما و برژینسكی و دیگرانی از این دست یافت)، حاضر به ریسك شده است و می‌كوشد ایالات متحده را در عملی انجام شده قرار داده و اوباما را ناگزیر از درگیری به نفع اسرائیل نماید. این گروه به ظاهر معتقدند چه نتیجه جنگ به نفع اسرائیل باشد و جامعه جهانی نیز به نقل از "پلتیكو" واكنش جدی‌ای نشان ندهد و چه نتیجه جنگ تكرار نبرد 33 روزه باشد، باز هم برنده این بازی اسرائیل است و البته اینان در این شرایط شانس بیشتری برای پیروزی "كادیما" در انتخابات اسرائیل قائل هستند.
البته از این منظر بایستی توجه داشت كه این افراد مجبور به اعتراف هستند كه چنین سیاستی در صورت عدم پیروزی اسرائیل نتیجه‌ای دو سویه در بر خواهد داشت و در سوی دوم موجب قدر‌گیری حماس و در نهایت تهران می‌گردد.
ج) گروه سوم را كسانی تشكیل می‌دهند كه جنگ حاضر را تنها مفری برای اسرائیل از وضعیت وخیم فعلی می‌دانند و معتقدند اسرائیل با درگیر شدن در چنین جنگی می‌كوشد تا برای خویش فرصت بیشتری خریداری نماید و ضمن سركوب حماس امیدوار باشد كه سیاست كاخ سفید و خانم "كلینتون" در جذب سوریه موثر واقع شود. از دیدگاه این گروه اسرائیل سیاستی دو سویه را تعقیب می‌كند كه ضمن استفاده از حمله نظامی احتمال پیشرفت صلح‌آمیز در رابطه با سوریه را نیز از نظر دور نمی‌دارد. این سیاست همچنین امكان حفظ ائتلاف كنونی و یا پیروزی یكی از دو حزب ائتلاف را در برابر "لیكود" (كه تنها به سیاست اعمال فشار بر حماس تكیه دارد) افزایش می‌دهد.
نتایج جنگ و اثرات آن بر ایران
به نظر می‌رسد بخش اعظمی از نتایج انتخابات آتی ایران در پیوندی ناگسستنی با نتایج انتخابات آمریكا و جنگ غزه قرار گرفته است. در صورتی كه اسرائیل در این جنگ به هر شكلی به اهداف خود نرسد و اوباما مجبور به پیگیری سیاست‌های "بوش" شود، جناح حاكم فعلی ایران (محمود احمدی‌نژاد و طیف حامی وی) احتمال موفقیت بیشتری خواهد داشت اما اگر اسرائیل بتواند بر منطقه هژمون شود و یا سیاست مدارای اوباما و كلینتون بتواند پیشرفتی حاصل كند، طیف‌های دیگر (به خصوص طیف هاشمی رفسنجانی) شانس بیشتری برای در دست گرفتن قدرت داشته باشند. این امر نه به صورت كامل اما بسیار محتمل به نظر می‌رسد كه طیف "هاشمی" در چنین شرایطی گزینه بهتری برای مذاكره و پیوستگی به بازار جهانی باشد تا طیف حاكم فعلی.
در هر صورت بایستی اذعان كرد كه به دلایل متفاوت نمی‌توان به صورت متقن از چنین قضایایی صحبت كرد و همواره بایستی بسیاری از احتمالات نادیده گرفته شده را در نظر داشت. بی شك بسیاری از مسائل در آینده بیشتر روشن خواهد شد و بسیاری نیز همچنان در ابهام باقی خواهند ماند اما داشتن یك جمع‌بندی كه بتواند در برهه‌ای منتج به یك نتیجه‌گیری مشخص از شرایط گردد نه تنها مثبت كه ضروری است. بی شك چنین مسائلی در آینده جنبش چپ داخلی و جهانی بسیار موثر خواهند بود.
همچنین به نظر می‌رسد جنبش چپ بایستی پاسخی شایسته به موضوعاتی از این قبیل داشته باشد و موضع‌گیری‌های خویش را مشخص نماید.
چنین جمع‌بندی‌هایی می‌تواند به اتخاذ خط سیاسی (مانند سرمقاله میلیتانت 19) كمك شایانی نماید.
18 دی 1387
ارسالى از: ميليتانت
http://militantmag1.blogfa.com/post-645.aspx

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت