.
جمعه ۱ آذر ۱۳۹۸.
امروز:
Nov 22 2019.
برابر با

 ارسال مطلب به ایران تریبون

matlab@iran-tribune.com

منتخب ایران تریبون

نشریات

پنج شنبه, 10 بهمن 1387 ساعت 04:38

اعتیاد در بین کودکان و جوانان

گفت و گوی سوسن بهار با داریوش اقبالی
سوسن بهار: قبل از هر چیز، یک دنیا از شما داریوش عزیز به خاطر پذیرفتن این گفت و گو تشکر می­کنم.
شما همیشه یک هنرمند پیشرو بوده­ای. ولی این کار اخیر و این حرکت انسانی و بزرگی که علیه اعتیاد شروع کرده­ای، با توجه به ابعادی که این مشکل در جامعه­ی ایران دارد، بسیار شایسته است. چرا که ما کم­تر هنرمندانی داریم، که به عرصه­های اجتماعی قدم بگذارند و تمام زندگی و وقت و انرژی­شان را در این راه به کار بگیرند.
اگر جامعه ی ما به این جا می­رسید که آلوده شدن به اعتیاد را به رسمیت می­شناخت، نه این که آن را اجازه بدهد و تشویق کند، بلکه اگر معتاد بودن یک انسان در خانواده این قدر محکوم نمی­شد، آیا خود خانواده بهتر نمی­توانست کنترل داشته باشد؟ آیا بخشی از درغلطیدن به اعتیاد، بیش­تر از سر ترس از بیان این موضوع و کمک خواستن از خود خانواده نیست؟ این سئوال همیشه در ذهن من بوده، که به عنوان والدین چگونه برخوردی به این مساله مناسب است؟ اگر جوانان این احساس امنیت را داشته باشند که بگویند به اعتیاد دچار شده­اند، آیا امکان بیش­تر وجود ندارد که به آن­ها کمک کرد؟ تا این که خانواده­ها معتاد را به عنوان انسانی که دیگر نه درکی دارد و نه فهمی و کلا نه هویت انسانی در نظر می­گیرند. و این در حالی است که خیلی­ها چشم به روی بسیاری از جنایات می­بندند، اما به معتاد که خود قربانی یک جنایت هست، به عنوان مجرم نگاه می­کنند.
داریوش: شما اشاره­های دقیقی به زوایای مختلف مساله­ی بچه­ها و اعتیاد کردی. مساله­ی فرهنگی هم البته در بین ما بسیار عمیق است و به قولِ دوستی این چاه خیلی عمیقه. ولی هست و این واقعیت را یک جامعه باید قبول کند. ما اصولا در جامعه­ی خودمان همیشه می­خواهیم گناه را به گردن کس دیگری  بیندازیم. مساله­ی پنهان کاری را داریم. انکار را هم داریم. یکی از بزرگ­ترین انکارهایی که در جامعه­ی ما می­شود، مساله­ی «بچه­اس، پنهان کن نفهمه»، «بچه­ام معتاده، نذار کسی بفهمه»، «آبرومون می­ره»، همه­ی این­ها در فرهنگ ایرانی هست. و مهم این است که راه کارهایی را باید مردم بپذیرند و برایش زحمت بکشند. ما می­خواهیم بچه­های­مان چیزی که ما می­خواهیم باشند، اما چنین چیزی امکان ندارد. بچه شخصیت خودش را دارد. ولی در محیطی که زندگی می­کند  و از آن تغذیه می­کند، این که پدر و مادر به او  چه می­گویند، چگونه با او رفتار می­کنند، بسیار مهم است. معمولا در جامعه­ی ما، پدرها وقتی که بچه به دام اعتیاد می­افتد، دست به کار می­شوند که آن موقع دیراست. ما در برنامه­های تلویزیونی خودمان («آینه») به کَرات این را می­گوییم، که پدر و مادرها باید بفهمند که چگونگی برخورد به مساله­ی اعتیاد، علم است. من هشت سال است، که در مسیر بهبودی­ام و هفت سال است  که در این رابطه کار می­کنم. نمی­شود فقط بگوییم، که «خب می­خواست نکشد، چرا کشید؟»، باید برویم دلایل کشیدنش را بفهمیم و بدانیم چه عواملی باعث شده، که بچه به اعتیاد کشیده بشود.
بچه­ها قربانیان جامعه­ای هستند، که به آن­ها بی توجهی کرده است. این قربانیان، همان­هایی هستند که فردا  در زندان­ها خواهند بود؛ که فردا باند قاچاق چیان خواهند شد. و روز به روز هم متاسفانه در سرزمین ما آمارش دارد بالا می­رود. دلایلش بی توجهی و درست برخورد نکردن هست. ما همیشه در برنامه­های­مان می­گوییم پیش گیری مهم­تر از درمان است. مثال را همیشه من بر این می­گذارم، که من سربازی بودم رفتم به یک جنگی در این جنگ شکست خوردم. و بیماری اعتیاد مرا فتح کرد. ولی اگر از نوجوانی به من می­گفتند، پدر و مادر این آموزش را می­داشتند، یاد گرفته بودند که اعتیاد فقط مساله­ی مواد مخدر نیست و ده­ها شاخه­ی دیگر دارد که یکی از آن­ها مواد مخدر است، یک مساله­ی روحی روانی است، پنج درصد جسمی و نود و پنج درصد روحی روانی است، شاید این اتفاق نمی­افتد.
بچه ازکجا تغذیه می­شود؟ از جامعه. من همیشه دلم می­خواهد این را بگویم، که باید  آشکارا با بچه­های­مان صحبت کنیم و پنهان کاری نکنیم. کاری کنیم بچه­های­مان در رابطه با مساله­ی اعتیاد بدانند، راجع به مسایل اخلاقی بدانند. ما می­گوییم باید با بچه­های­مان صحبت کنیم. من آموختم، که بگذارم بچه­ام با من صحبت کند. اگر ده دقیقه وقت داریم، که صحبت کنیم به عنوان پدر و پسر. این ده دقیقه را من یک دقیقه صحبت می­کنم و او نه دقیقه. اما معمولا در فرهنگ ما، ما نه دقیقه صحبت می­کنیم و بچه یک دقیقه.
بچه­ها آسیب پذیرترین افراد یک جامعه هستند. بی دفاع­ترین، بی گناه­ترین. بعضی مواقع بچه­گی نمی­کنند. بچه­گی­شان سرکوب می­شود، احساس­شان سرکوب می­شود.
ما با چند انجمن کودکان کار در ارتباط هستیم. در رابطه با پیش گیری از اعتیاد، باهاشان هم کاری می­کنیم. تلاش­مان را می­کنیم، که بتوانیم کمک رسان باشیم. موقعی که پای صحبت این­ها می­نشینیم، می­بینیم بچه از سه ساله­گی رفته کار. این بخش، این قشر کودکان، قربانیان جامعه هستند. و جای تاسف زیاد است، که جامعه به این­ها به عنوان کودک نگاه نمی­کند. کودکی که غذا ندارد، لباس ندارد، کودکی که مجبور است کار کند، خب بازی به چه دردش می­خورد؟ درس به چه دردش می­خورد؟ این­ها از توی زیاله دانی­ها خوراک­شان را پیدا می­کنند. قوانین کودکان را زیر پا گذاشتن، قُصور دولت است.
کودکان کار، کودکان کار خیابانی، و دختران فراری، زیاد می­شوند. باید ریشه­ها را پیدا کنیم. بی توجهی مسئولین؛ راه کارها را ندانستن؛ انکار کردن؛ پنهان کردن؛ این­ها دارد آن جامعه، نسل­های آینده­ی آن سرزمین، را متلاشی می­کند. ما همیشه می­گوییم، که ما نسل سوخته هستیم. اما این­ها نسل بیمار خواهند بود. پس کی به داد این­ها باید برسد؟ از یک طرف دولت بسیار قُصور کرده، بسیار ظلم کرده در حق کودکان، از طرف دیگر جامعه هم مسئول است. حالا ما چه کار می­توانیم برای بچه­های سرزمین­مان بکنیم؟ به عنوان یک انسان، به عنوان کسی که آن حس انسانی در ما هست، باید توجه کنیم انسان دیگری هم هست. واقعیت در آن سرزمین این است که آن همه بدبختی دارد، چه بهتر که مردم آستین بالا بزنند. چه بهتر که مردم بروند این سازمان­ها را ببینند. بچه­ها را حمایت کنند. نگذارند بچه­ها به کار اجباری بروند. به خانواده­ها کمک کنند. از ان. جی. اوهای مختلف دفاع و حمایت مادی و معنوی کنند.
سوسن بهار: کودکان ایران را من همیشه فراموش شده­ترین کودکان جهان نامیده­ام. چرا که ایران تنها کشوری در جهان است، که قوانینی مستقیما علیه کودکان دارد. یعنی علی رغم پذیرفتن کلیه­ی کنوانسیون­های حقوق کودک، تحت نام کنوانسیون­های تطبیقی، همان کنوانسیون­ها را زیر پا می­گذارد. اولین این قوانین هم ماده­ی 1210 قانون مدنی ایران هست، که دختر بچه­های نه ساله را بالغ به حساب می­آورد و اجازه­ی ازدواج می­دهد. ما قوانین تنبیه فقهی داریم، که حتا اگر کودکی در اثر تنبیه پدر کشته شد، پدر می­تواند با پرداخت جریمه نقدی یا ده روز حبس معاف شود و یا اصلا مورد مجازات قرار نگیرد. قوانین نشان دهنده­ی پرنسیپ­های یک جامعه­اند، وقتی که در قوانین فقهی، شرعی و مدنی، چنین بندهایی علیه کودکان وجود دارد، طبیعی است که ما به ازای عملی آن در جامعه هم خشونت و بی حرمتی نسبت به کودکان است. سئوالی که من این جا از شما دارم، این است که اکثرا در تعریف­ها و در کارهای تحقیقی درباره­ی این مساله در ایران به جای این که بگویند جامعه­ آسیب رسان است، به این جوانان و کودکان به عنوان آسیب اجتماعی برخورد می کنند. چقدر این بچه­ها از جامعه آسیب دیده­اند، تا این که به جامعه آسیب رسانده باشند؟ اگر بپذیریم که در درجه­ی اول جامعه به این جوانان و کودکان آسیب رسانده است، پس خانواده می­تواند قدری گارانتی کند، مصونیت بدهد که آن جامعه­ی بیمار به بچه آسیب نرساند. و این گارانتی را من محبت می­دانم. شما نقش عشق و محبت را در چه حد می­بینی؟ بیان عشق و ابراز محبت مستقیم  به بچه، به یک جوان، چقدر اهمیت دارد؟ آیا محبت کردن به کودک و جوان برای پیش گیری از درغلطیدن به انواع آسیب­ها­ی اجتماعی کمک می­کند؟ یا این که به قول فرهنگ ما، بچه را «لوس» می­کند و برای خطاکاری آماده می­سازد؟
داریوش: چیزی که من می­دانم، این است که شخصیت کودک تا سه چهار ساله­گی شکل می­گیرد. ولی بچه تا زمانی که پدر و مادر دارد، در هر سنی احتیاج به عشق دارد. طبیعتا از طفولیت باید به کودک با عشق برخورد شود. باید به او توجه شود. بعضی­ها فکر می­کنند توجه به بچه، یعنی این که برای بچه اسباب بازی بخرند. لباس نو بخرند. وقتی این جور بچه­های در ناز و نعمت بزرگ شده، معتاد می­شوند،  پدر و مادرها تعجب می­کنند و می­گویند ما که از خانواده­های خوب هستیم، ما که آدم­های متمولی هستیم، ما که چیزی کم نداشتیم، چرا بچه­ی ما معتاد شده؟ ما باید نیازهای کودک را بشناسیم. اگر بچه­ی سه ساله و نیمه­ی من به نزدم می­آید و من به او بی توجهی می­کنم، او واکنش من را می­بیند و همان عکس العمل را نشان می­دهد. این خطای من است، بازدهی عمل من است. نتیجتا عشق این وسط نقش موثر و حساسی دارد. باید بدانیم این عشق را چگونه نسبت به بچه­های­مان به وجود بیاوریم. ایثار را ما باید در هر صورت بکنیم. ولی نوع ایثار باید آگاهانه باشد، باید آموزش دیده باشد، به خصوص دراین دوره زمانه که همه­ی اطلاعات را خانواده­ها می­توانند از طریق رسانه­ها و اینترنت و از طریق گروه­های مختلفی که  در این راستا دارند کار می­کنند، داشته باشند. در خارج از ایران هیچ رسانه­ای نیست، که چند تا روان شناس نداشته باشد. می­توان به آن­ها مراجعه کرد. اما نگاه جامعه­ی ما در داخل، اگر بخواهیم از خارج جدایش کنیم، نسبت به رفتن به نزد روان شناس منفی است. حتا در خارج هم که این دید بهتر است، ولی باز می­بینید پنهان کاری وجود دارد. وقتی که اسم رفتن به نزد روان شناس می­آید، بعضی­ها می­گویند من که دیوانه نیستم، نیاز به روان شناس ندارم. ولی من فکر می­کنم به مرور و با تکرار مکررات، با سمینارهای مختلف، می­توان کاری کرد که جامعه­ دست از انکار بردارد و بداند که احتیاج به کمک دارد. نه بعد از این که بچه­اش به دام اعتیاد افتاد، کمک بخواهد. درست قبل از وقوع حادثه باید آماده باشد، که چگونه باید برخورد کند. متاسفانه زمینه برای رشد آسیب­ها فراوان است. اختاپوسی شده و افتاده روی این جامعه و دارد آن را می­بلعد. و تا آن جا که به مسئولین برمی­گردد، ما با انکار کردن و پنهان کاری­شان مواجه هستیم. آن عشقی که داریم می­گوییم حتا در طبقه­های مختلف اجتماعی وجود دارد. عشق چیزی است که به طبقه ربط ندارد، پدیده­ای است که در وجود هر انسان باید وجود داشته باشد تا بتواند تقدیم کند. اما یک  کلاف سردرگمی در آن مملکت وجود دارد، که هر وقت  به آن فکر می­کنم، اذیت می­شوم. با خودم می­گویم، خدایا چه کار باید کرد برای این جوانان، برای نسل آینده؟ آن جا هم باز من مشکل دارم، چون پدر و مادرهایی که خودشان آسیب دیده­اند، نمی­توانند آن ایثار را که باید نسبت به کودکان­شان بکنند.
سوسن بهار: تصویر غم انگیزی هست. اما یک نقطه­ی عطف، یک نقطه­ی روشن هم این است که شما شروع کرده­ای و این کار را به خصوص در مورد کودکان می­کنی. می­دانی که در خارج از ایران کم­تر صحبتی از کودکان می­شود. از زنان، کارگران و جنبش­های اجتماعی فراوان صحبت به میان می­آید، اما از کودکان نه. حتا در رابطه با جنبش کارگری از کودکان کار حرفی زده نمی­شود. به گفته­ی معاونت وزارت کار جمهوری اسلامی، همین چند سال پیش، کودکان در بیست و سه نوع رشته­ی کار اشتغال داشته­اند. به لحاظ قانونی کار در این گونه رشته­ها را ممنوع کرده­اند. اما نکته قابل توجه این است، که این ممنوعیت برای کودکان زیر پانزده سال است که در کوره­های آجرپزی، شیشه پزی، قالی بافی و... کار می­کنند. در مورد ایران مطمئن نیستم، اما در سطح جهانی می­دانم که مثلا در کامبوج و تایلند و ویتنام به بچه­هایی که در صنعت کشتی رانی و ماهی گیری به  کار مشغولند، مواد مخدر می­دهند تا ازشان کار بکشند. پارسال که برای رژه علیه تجارت کودکان هندوستان بودم، با یک سری از بچه­ها مصاحبه کردم. این­ها در کارخانه­ی کبریت سازی، فشفشه و ترقه سازی، معدن سنگ، تراش الماس و... کار کرده بودند. می­گفتند، کارفرما تریاک را در چای یا در عرق حل می­کرد و به بچه­های ینج و شش و هفت ساله می­داد که بیش­تر کار کنند. خود به کار کشیدن کودکان یک جنایت است، که جامعه­ی ما انجام می­دهد و مبتلا کردن این کودکان به مواد مخدر یک جنایت مضاعف.
به هر حال، آن چیزی که مهم است بیان این مسایل است. به خصوص از طرف آدم­هایی که آتوریته­ی معنوی در جامعه دارند، مثل شما. هزاران گل نثار شما.
داریوش: ممنونم. من هم از شما سپاس گزارم. جای تاسف است، واقعا دلم می­سوزد، دلم می­خواهد انسان­های هر چه بیش­تری به کمک کودکان بشتابند. پیام من این است که مردم ما، حتا الان که در خارج از ایران هستیم، باید یک سرباز در این راه باشند. یک نفر می­تواند دو ساعت وقت­اش را در هفته صرف این فعالیت کند، دیگری یک روز. یکی توانایی مالی دارد و می­تواند کمک کند. و این مهم است، با  این­هاست  این که زندگی معنا پیدا می­کند. حقیقت گریزی را باید قبول کنیم. بعضی­ها حقیقت گریزند، بعضی­ها پنهان می­کنند، انکار می­کنند. و به نظر من، انسانی که انکار می­کند یک بیمار است؛ انسانی که پنهان کار است، زیر سقف خانه­ی خودش از زنش دارد چیزی را پنهان می­کند یک بیمار است. و خوشا به حال انسان­هایی که رسیده­اند به درجه­ای از سعادت انسانی که مشکلات­شان را به رسمیت بشناسند و خودشان را در آینه بینند و بیایند وسط میدان، بیایند پهلوی مردم و بگویند تنهایی خوب است، اما بدون مردم زندگی کردن جهنم است.
راه کار این است، که بیاییم در کنار این کودکانی که فردا خدای ناکرده در زندان­ها خواهند بود و قاچاق چی­ها آن­ها را به باندهای مواد مخدر خواهند کشاند، بایستیم و به آن­ها کمک کنیم. چه بسا فرزند من. هیچ کسی نمی­تواند بگوید، که این مساله­ی فرزند من نیست. نه این کار را نکنید، من همیشه بیماری اعتیاد را یک هیولای جهانی می­بینیم که مثل موریانه، خیلی موذیانه، پایه­های خانه­ را می­خورد. ما باید از خودمان آغاز کنیم و ببینیم چگونه انسانی هستیم و چه کاری برای این کره­ی خاکی می­خواهیم بکنیم.
سوسن بهار: داریوش جان یک دنیا ازشما متشکرم. مصاحبه برای جوان­هاست. من مدت­هاست سئوالاتی را در «داروگ» طرح کرده­ام و از همه­ی بزرگ­ترها هم می­پرسم. یکی از سئوال­ها این است، به نظر تو عشق چه رنگی است؟ این را دیگر باید در بُعد هنرمندانه پاسخ بدهی، که شادی آفرین هم باشه. حتما شنیده­ای در ترانه­ای میگن: مشکی رنگ عشقه.
داریوش: نه والا، اون شاعر یک مقدار گرفتاری قافیه داشته. من عشق را یک کریستال می­بینیم. یک کریستال بسیار حساس، که با یک تلنگر می­شکنه. عشق را باید در رابطه­ی انسان­ها توی دست نگه داشت و نگذاشت که بشکنه. در رابطه­ی دو نفر، مثل این است که این کریستال را انگار در دست گرفته­اند و روی یک طناب راه می­روند.
سوسن بهار: آخرین سئوال من این است، که به عنوان هنرمند سه نسل چه پیامی در زمینه­ی هنری برای جوانان داری؟ به خصوص که الان وارد یک کار اجتماعی و انسانی وسیع شده­ای، به نظرت جوانان چطور می­توانند قدم بردارند در این گونه زمینه­ها که هم به خودشان کمک شود و هم آن­ها به سهم خودشان بتوانند به جامعه کمک کنند؟ اصلا شان نزول هنر را امروز با توجه به این شرایط خفقانی که به قول شاملو و صدای زیبای خودت، روزگار غریبی است، چه می­بینی؟
داریوش: قطعه­ای هست که می­گوید: هنرمندی که انسان نباشد، هنرمند نیست. انسانی که هنرمند است، نگرشش به جهان مقداری احساسی­تر هست، آسیب پذیرتر هست. همیشه گفته­ام، اگر ما از عشق می­خوانیم، از محبت می­خوانیم، از اتحاد و هم بستگی می­خوانیم، در عمل هم  باید این­ها را انتقال بدهیم. یک سازمان دهی باید باشد، قلب­های ­ما باید به هم نزدیک باشد. بسیاری از ترانه­هایی که اخیرا می­شنوم، همش منفی برخورد می­کنند. درسته که از احساسات سرچشمه گرفته­اند، ولی نباید زندگی را این قدر منفی دید. زندگی دیدگا­های زیبایی هم دارد. ترانه­های ما باید این زیبایی­ها را هم منتقل کنند به مردم. یعنی باید شمعی باشند برای روشنی بخشیدن به یک جامعه. هنرمند حکم شیپورچی جامعه را دارد. در صف اول است و همه می­بینندش و از او توقع دارند. امیدوارم هنرمندهای جوان، انسان دوست باشند، کمک رسان باشند، یاری دهنده باشند. حتما هم این طور خواهند بود. چون اگر غیر از این باشند، شنونده­های خوبی نخواهند داشت.
سوسن بهار: یک دنیا ازت متشکرم. من می­توانم تا صبح از شما بپرسم و شما زیبا جواب بدهی، ولی به خاطر خستگی و کارهایی که فردا در پیش داری، سئوالاتم را تمام می­کنم.
داریوش: من هم از شما و حضورت در این عرصه­ی مهم متشکرم.
به نقل از: «داروگ»، نشریه­ی جوانان، شماره­ی پنج، ژوئیه 2008

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت