.
پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸.
امروز:
Aug 22 2019.
برابر با

 ارسال مطلب به ایران تریبون

matlab@iran-tribune.com

منتخب ایران تریبون

چند خبر از اعتراضات کارگری

اعتراض کارگران قراردادی حمل و نقل بین المللی خلیج فارس

روز دوشنبه ۲۸ مردادماه ۹۸، شماری از کارگران قراردادی شرکت حمل‌ونقل بین‌المللی خلیج فارس، در اعتراض به لغو قرارداد کارگران این شرکت از سوی کارفرما، در مقابل ساختمان خصوصی سازی در تهران تجمع کردند. به گفته این کارگران که با قراردادهای یکماهه به صورت میانگین ۱۰ سال است در استخدام شرکت بین‌المللی حمل‌ونقل خلیج فارس مشغول به کار بوده‌اند، بخش خصوصی شرکت حمل‌ونقل خیج فارس طبق تعهدنامه‌ای که به سازمان خصوصی‌سازی در زمان واگذاری داده، حق اخراج هیچ نیرویی را تا ۵ سال آینده نداشته  است. اما از مرداد ماه سال جاری همه قراردادهای کارگران را لغو کرده است.  

تجمع اعتراضی کارگران شهرداری سرآبله در ایلام

روز 27 مرداد کارگران شهرداری سرابله در ایلام در اعتراض به تعویق پرداخت دستمزدهایشان مقابل شهرداری تجمع کردند. در همین رابطه  و در اعتراض به دستمزدهای زیر خط فقر و قراردادهای موقت کاری کارگران شهرداری در شهرهای مختلف دست به اعتراض و مبارزه زده اند. با حرکتی هماهنگ و سراسری میتوان شهرداریها و حکومت را زیر فشار قرار داد و پرداخت به موقع حقوقها و شرایط انسانی تر کار را به کرسی نشاند.

تجمع اعضای «تعاونی مسکن کارگران برق تهران»

روز 28 مرداد اعضای "تعاونی مسکن کارگران برق تهران" در اعتراض به 27 سال بلاتکلیطفی حدود ده هزار نفر از خریداران زمین در فاز پنج هشتگرد و بالا کشیده شدن پولشان مقابل حوزه ریاست قوه قضاییه تجمع کردند.

تجمع اعتراضی چند راننده شرکت واحد تهران

روز ۲۷ مرداد چند تن از رانندگان شرکت واحد در اعتراض به عدم پرداخت یارانه های دولت از سوی سنندجی مدیر عامل شرکت و تبعیض ها و بیعدالتی با در دست گرفتن بنر بزرگی دست به تحصن زدند.   به گفته کارگران شرکت واحد تهران بیش از ۱۴ سال است که  اتوبوسهای این شرکت را به بخش خصوصی واگذار کرده و با اینکار دست آنان برای چپاول بییشتر زندگی کارگران بازتر شده  و در این شرکتها بی عدالتی و ظلم و تبعیض بیداد میکند. کارگران میگویند: ۱۶ساعت کار مداوم از صبح تا شب و عدم اختصاص بیمه تامین اجتماعی و بسیاری مشکلات دیگر تنها چیزی است که به آنها اختصاص داده می‌شود. عدم پرداخت مطالبات آنها بابت مسکن، عدم بازنگری در طرح طبقه بندی مشاغل و قطع و کم کردن مزایای شغلی از جمله موضوعات اعتراض این کارگران است. کارگران شرکت واحد خواستار اجرای فوری و متناسب طرح طبقه بندی و افزایش سطح حقوهایشان هستند.  به گفته کارگران شرکت واحد حق بیمه رانندگان و کارگران واجد شرایط بازنشستگی با تاخیر حدود ده ماهه پرداخت شده و بازنشستگی آنان با تاخیر صورت می‌گیرد. پس از بازنشستگی نیز پاداش پایان کار کارگران بازنشسته (حق سنوات) با تاخیر بیش از شش ماه پرداخت می گردد. کارگران شرکت واحد به این بساط چپاول و بیحقوقی اعتراض دارند.

پیش بسوی اعتصابات کارگری

حزب کمونیست کارگری ایران

29 مرداد ۱۳۹۸، 20 اوت ۲۰۱۹

بازنشستگان کردستان

به اعتراض سراسری بازنشستگان در ۴ شهریور بپیوندید!

۱۶ تشکل و نهاد بازنشستگان از تهران و برخی شهرها برای ساعت ده صبح روز ٤ شهریور فراخوان تجمع در مقابل وزارت کار در تهران داده اند تا به دستگیری ها اعتراض کنند و خواست های بحث خود را پیگیری کنند. انجمن صنفی بازنشستگان کشوری این تجمع را اعلام کرده و گروههای مختلف بازنشستگان در مدیای اجتماعی به این فراخوان پیوسته اند.

هزاران بازنشسته در شهرهای مختلف کردستان با مشکلات مشابهی از فقر و گرانی و بیحقوقی دست و پنجه نرم میکنند. ما همه شما را فرامیخوانیم که تجمعات خود را در سنندج و مریوان، در بوکان و سقز و مهاباد و سایر شهرها سازمان دهید و با بیانیه و طومار و هر شکل که میتوانید از فراخوان ۴ شهریور حمایت کنید و صدای اعتراضتان را بلند کنید.

خواستهای شورای بازنشستگان کشوری عبارت است از: «حق ایجاد و به رسمیت شناخته شدن هر گونه تشکل مستقل و داشتن حق تشکل، حق تجمع، حق تحصن، حق اعتصاب و آزادی بیان، آزادی بدون قید و شرط و بدون وثیقه کارگران، معلمان، دانشجویان و تمامی فعالین سیاسی زندانی، درمان رایگان و بیمه کارآمد برای بازنشستگان و شاغلین، اجرای قانون خدمات کشوری و برون رفت از خط فقر با دریافت حقوقی برابر با ٧میلیون تومان در ماه با تأکید بر افزایش سالانه حقوق متناسب با نرخ تورم واقعی، شفاف سازی وضعیت صندوق های بازنشستگی و برگرداندن سرمایه های اختلاس شده به صندوق ها و نظارت نمایندگان واقعی و منتخب بازنشستگان بر صندوق ها، تأمین مسکن مناسب برای همه بازنشستگان،  تلاش برای ایجاد تسهیلات فرهنگی، ورزشی و تفریحی برای همه بازنشستگان در شهرهای مختلف».

این خواست ها خواست های همه بازنشستگان و همه مردم معترض است و جا دارد شما نیز در سراسر کردستان با این خواست ها به میدان بیایید. کمیته کردستان حزب کمونیست کارگری شما و خانواده هایتان را فرامیخواند کانون ها و تشکل های خود را فعال کنید و برای احقاق حقوق خود همراه با سایر بازنشستگان در تهران و سایر شهرها دست به تجمع و اعتراض بزنید. مطمئن باشید که اعتراض شما با پشتیبانی معلمان و کارگران و دانشجویان و توده مردم در کردستان قرار خواهد گرفت.

کمیته کردستان حزب کمونیست کارگری ایران

٣٠ مرداد ١٣٩٨

٢١ اوت ٢٠١٩

 

یک: زمان در پیوند ِ ناگسستنی با مکان است. به این معنا که زمان بدون ِ محمل ِ مکانی و مکان بدون ِ سنجه ی حرکت مند و حرکت شمار ِ زمانی هم به لحاظ ِ مادی و عینی ناممکن و هم به دلیل ِ علمی و تجربی غیر ِ قابل ِ تصوراند، به طوری که می توان زمان و مکان را وحدتی همبسته با نام ِ زمانمکان نامید. زمانمکان از این رو، واقعییت ِ وجودی، عینی، مستقل از ذهن ِ ماده ی در حرکت است که در اشکال ِ تعین مند ِ طبیعت یعنی میلیون ها جهان، میلیاردها کهکشان، میلیاردهامیلیارد منظومه،ستاره ، سیاره و سیارک ِ غیر ِ قابل یا قابل ِ سکونت هستی ِ بالفعل یا بالقوه ی بی آغاز و پایان دارد. هستی ِ بالفعل و بالقوه ای که محصول ِ حرکت ِ دیالکتیکی ِ ازلی و ابدی ِ ماده است و بالقوه مدام از درون ِ ساز و کارها ی دیالکتیکی ِ قانون مند ِ نفی و اثبات و اثبات نفی ِ بالفعل ِ واقعن موجود ِ پایان پذیر اما تجدید شونده در بی نهایت اشکال ِ گونه گون پدید می آید. از این رو،هر پدیده ی معیین و مشخصی در طبیعت تاریخ مند است و گذشته و حال و آینده ای دارد. درحالی که خود ِ ماده ی در حرکت به مثابه ِ اصل ِ بنیادین ِ پدیده های مکان مند و زمان مند ِ طبیعی بی آغاز و پایان یا ازلی و ابدی است.

دو: زمین ِ ما یکی از چند سیاره از یک منظومه از میلیون هامنظومه ی موجود در یک کهکشان از میلیاردها کهکشان در زمانمکان های اشغال کننده ی فضا- زمان ِ یکی از جهان های واقعن و حقیقتن موجود است، که بر طبق ِ برآوردهای علمی در چهارهزار و پانصد میلیون سال ِ قبل شکل گرفته ، با گذشت ِ زمان به دلیل ِ ترکیب ِ مواد و عناصر ِ شیمیایی ِ موجود درطبیعت ِ زمین دارای آب و هوا شده و قابلییت ِ زیست ِ جاندار ( موجود ِ زنده) یافته است. موجود ِ زنده که از تک سلولی به پر سلولی و از کم شمار به پرشمار و در نهایت از میمون به انسان ِ کارورز ِ اندیشه ورز تکامل یافته است.

سه : انسان ِ کارورز ِ اندیشه ورز از همان آغازگاه ِ گذار از میمون به انسان ، با کار و فعالییت ِ تولیدی برای زنده ماندن ناگزیر به شناخت ِ طبیعت و جهان ِ پیرامون به سه طریق ِ عملی، تجربی و عقلانی بوده است. شناختی که با گذشت ِ زمان همسو با تکامل ِ تولید و ابزار ِ دگرگون ساز ِ طبیعت تکامل یافته و از ساده به پیچیده فرا رفته است.

چهار : ریاضییات یکی از راه های شناخت ِ تجربی و عقلانی- منطقی ِ جهان در جزییت و کللیت ِ آن است که تا به امروز از ساده ترین شکل یعنی شمارش و اندازه گیری ِ چیزها و پدیده های پیرامون تا پیچیده ترین محاسبات و فرمول ها و معادله های ذهنی- استدلالی و محاسبه ای تداوم و تکامل یافته است. ریاضییات همچنین برای اندازه گیری ِ فاصله های در ابعاد ِ بین ِ سیاره ای و بین ِ کهکشانی و نیز سال های نوری کارکرد ِ گسترده یافته است.

پنج : پرسش اکنون این است: جایگاه و نقش ِ ریاضییات در شناخت ِ فلسفی ِ انسان از جهان و به ویژه ماده ی در حرکت و زمانمکان تا کجا پیش رفته و به چه دست آوردهایی رسیده است؟

شش : علم در دست ِ ایده آلیست های مذهبی و فلسفی تبدیل به ضد ِ علم و ضد ِ شناخت می شود. به این معنا که ایده آلیست ِ مذهبی یا فلسفی جهان بینی و جهان شناسی را علمی نمی کند، بلکه با سفسطه و آسمان وریسمان بافی علم را به خدمت ِ جهان بینی و جهان شناسی ِ ایده آلیستی خود که چیزی جز ندانم گویی و ناشناخت گرایی نیست در می آورد تا این ندانم گویی و ناشناخت گرایی ِ معطوف به خلقت از هیچ را توجیه پذیر سازد. خلقت از هیچی که نه پیشینه ی مادی تاریخی دارد و نه از این رو دارای غایت مندی ِ تاریخی تکاملی است ، و آغاز و پایان ِ جهان و زمانمکان محدود به چند هزارسال خلقت و نابودی ِ انسان بر روی زمین است. از این رو، ریاضییات در این جهان بینی ِ محدود نگر نقش و جایگاه شناخت شناسانه ندارد. فقط «می داند» عمر ِ خالق ِ هفت آسمان و یک زمین جاودان است که او هم بیش از پنجاه هزار ( عمر ِ کائنات!) نمی تواند بشمارد!

هفت: این در حالی است که ریاضییات به عنوان ِ علم ِ اندازه گیری و محاسبه ی زمان و مکان( زمانمکان) در کنار ِ دیگر علوم ِ طبیعی و تجربی هم از فرایند ِ پراتیک- شناخت بر می آید و هم به این پراتیک شناخت باز می گردد و یاری رسان ِ انسان در شناخت ِ جزییت و کلییت ِ جهان ِ واقعن و حقیقتن موجود می شود. علمی که در فلسفه ی علمی ( ماتریالیسم ِ دیالکتیک) بازتاب یافته و گستره ی شناخت ِ آن را ژرفش ِ بیش از پیش می دهد.                    

هشت:می دانیم اعداد و علامت های ریاضی مصداق و مابه ازا و کارکرد ِ مادی دارند وگرنه هرگز نه نیازی به آنها بود و نه به تصور و اندیشه ی انسان راه می یافتند. هیچ عدد و رقم و علامتی در ریاضییات نیست که بیانگر ِ تعداد، کمییت و اندازه و حتا کیفییت ِ یک چیز و پدیده در کنار ِ و در ارتباط اش با دیگر چیزها و پدیده های مادی برای تعیین ِ حد و حدود ِ شان نباشد( به گفته ی اسپینوزا تعین نفی است).                           نه : ریاضییات از پراتیک ِ تغییر- شناخت ِ چیزها و پدیده های مادی و نیاز ِ انسان به محاسبه ی ابعاد ِ مکانی زمانی ِ اشغال کننده ی این چیزها و پدیده ها ناشی شده است. ابعادی که از حیث ِ زمانی در گذشته، حال و آینده و از حیث ِ مکانی در محدوده ی معین و مشخصی از طبیعت قرار گرفته اند. به بیان ِ دیگر، ریاضییات رابطه ی مستقیم و تنگاتنگی با زیست طبیعی و زیست اجتماعی ِ انسان دارند. انسانی که خود گذشته، حال و آینده ای دارد و در عین ِ حال ناگزیر به شناخت ِ جهان( طبیعت) ِ واقعن و حقیقتن موجود در کلییت و جزییت ِ آن در ابعاد ِ زمانمکانی است .                                                                                ده : اکنون باید به این پرسش که پرسشی صرفن مبداء و مقصد شناختی و از این رو فلسفی است- چون نه مبداء اش تجربه شده و نه مقصد و غایت اش ، و ما فقط در اکنون اش قرار داریم- پاسخ دهیم: مصداق و مابه ازا و کارکرد ِ مادی ِ منفی ِ بی نهایت ، صفر ، مثبت ِ بی نهایت در ریاضی چیست، و این نشانه ها و مفهوم ها از کجا به ذهن ِ انسان راه یافته اند. دهم: نخست بگویم که، بر خلاف ِ تصور ِ غالب ، صفر علامت یا نشانه ی هیچ نیست. چرا که صفر مابه ازا و مصداق و کارکرد ِ مادی یی دارد که اکنون جای آن خالی است اما این جای خالی ِ موقت مدام با ابعاد ِ زمان مکان پر و خالی می شود، در حالی که هیچ اساسن وجود ندارد که مابه ازا و کارکرد ِ مادی داشته باشد. از این رو، نه صفر هیچ است و نه هیچ صفر. صفر لحظه ی میانی ، و زود گذر ِ اکنون و گذشته است. یعنی لحظه ی دیالکتیکی ِ اینهمان و این نه ِآن ِ چیزها و پدیده های مادی است. لحظه ای که این به آن ِ مکانی و اکنون به گذشته ی زمانی تبدیل می شود. که در اعداد ِ مثبت و منفی نمایش داده می شوند. صفر در زمانمکان ، نقطه ( مرز ِ) گذار از مثبت به منفی و در شناخت از کلییت ِ چیزها و پدیده ها نشانگر ِ تداوم ِ آنها به اشکال ِ تکامل یافته در زمانمکان از گذشته به آینده است.                                                        یازده: درواقع، هیچ یک از نمادها و علامت های ریاضی – فلسفی ِ زمان مکان ( بی نهایت ِ مثبت، صفر، بی نهایت ِ منفی و برعکس، ) ساکن و ایستا نیستند ، و مدام مانند ِ خود ِ ماده ی در حرکت درحال ِ گذار و جابه جایی از کمییتی به کمییتی و از کیفییتی به کیفییتی هستند. گذاری که هم در فرایند ِ تکاملی ِ طبیعت و جامعه ی انسانی، و هم در فرآیند ِ شناخت از گذشته به حال و آینده است و در نشانه های منفی ِ بی نهایت – صفر- مثبت ِ بی نهایت نمایش داده می شود. در واقعییت ِ امر، منفی ِ بی نهایت همان مثبت ِ بی نهایتی است که در حرکت ِ بی وقفه و پایان ناپذیر ِ ماده در شکل های گونه گون ِ طبیعت از حالت ِ مثبت یا بالفعل بودن گسسته، به صفر و سپس به منفی ِ بی نهایت پیوسته است. گسست و پیوستی که نه آغازی داشته و نه پایانی خواهد داشت، چراکه ماده ی در حرکت آغاز و پایان ندارد. در این میان صفر در تمام ِ لحظه های گذار ، رابط ِ دو بی نهایت ِ مثبت و منفی است که هستی ِ بالفعل ِ سپری شده را از مرز ِ خود عبور داده و به گذشته می سپارد: امروز فردای دیروز، و دیروز ِ فردا است.                                                                            دوازده: فیزیکدانان ِ ایده آلیست رابطه ی بی نهایت ِ منفی و بی نهایت ِ مثبت در فرایند ِ گذار ِ مثبت به منفی ِ هستی ِ بی آغاز و پایان ِ جهان ِ مادی که در آن بی نهایت ِ منفی نشانگر ِ گذشته ی بی آغاز ِ جهان است را از هم گسسته و بیگ بنگ را نقطه ی آغازین ِ جهان در پانزده میلیارد سال ِ قبل می دانند. یعنی برای جهان در کلییت ِ مادی ِ همبسته اش قائل به آغاز گاهی می شوند که نه از صفر به عنوان ِ حلقه ی رابط ِ زمانی مکانی و گسست و پیوست ِ مثبت و منفی، بلکه از هیچ آغاز شده است. یعنی چه بخواهند چه نخواهند، چه علنی بگویند یا پنهانی و درپرده ی شرم ، خلق الساعه را وارد ِ جهان و جهان شناسی می کنند. مفهوم ِ خلق الساعه هم غیر از این نیست که در دستگاه ِ محاسباتی و نظام ِ متکی بر خلقت نه منفی ِ بی نهایت وجود دارد و نه مثبت ِ بی نهایت. چرا که وقتی منفی ِ زمانی مکانی ِ بی آغاز و سپری شده وجود نداشته باشد، یقینن مثبت ِ زمانی مکانی ِ بی پایان ِ سپری شونده نیز وجود نخواهد داشت. در چنین حالتی به حلقه ی رابط ِ مثبت و منفی یعنی صفر نیز نیازی نیست وهمان هیچ ِ خلق الساعه می شود آغازگاه ِ جهان که آنهم فقط یک جهان ِ همیشه همان ِ در حیطه ی اراده و مشیت ِ خالق است. در واقع، این فیزیکدان ها از عمر ( هستی ِ) بی آغاز و پایان ِ جهان ِ واقعن و حقیقتن موجود می کاهند تا بر عمر ِ « خالق» بیافزایند! به عبارت ِ دیگر ، آنها به طور ِ دلبخواهی وارادی – به اعتبار ِ دانشمندی شان!- بر بی نهایت منفی ِ میلیون ها جهان خط می کشند تاهم هیچ را جایگزین ِ صفر ِ رابط کنند وهم عمر ِ خالق را جایگزین ِ جاودانگی و بی آغاز و پایانی ِ ماده ی در حرکت نمایند.                                                             سیزده: اما، توضیح ِ علمی و ماتریالیستی ِ بیگ بنگ چنین است که اولن بیگ بنگ در یک نقطه و در یک جهان از میلیون ها جهان ِ واقعن و حقیقتن موجود اتفاق افتاده، ثانیین، نقطه ی آغازین ِ این جهان نیز به معنای پیدایش از هیچ نیست که معنا و مفهوم اش یقینن خلقت است، بلکه همانگونه که توضیح دادم، صفر ِ بیگ بنگ نقطه ی گذار از زمانمکانی سپری شده از جهان ِ فروپاشیده ی پیشین ِ تبدیل به انرژی شده است که بر طبق ِ قوانین ِ عام ِ دیالکتیک ، ماده انرژی ِ باقی مانده از آن جهان با کنش و واکنش های فیزیکی شیمیایی تبدیل به جهانی نو با سازوکارهای نوپدید شده است. این جهان در واقع بخشی از کیهان ِ بسیار بزرگ و نامحدود است که مدام بخشی از آن فرو می پاشد، و باز در اشکال ِ مجدد ِ طبیعی خود را بازسازی می کند، نه آنکه نابود شود. جهان هایی از ماده ی در حرکت، که شکل می گیرند،و سازمان یابی ، و خود تنظیم گری و خود گردانی در ذات ِ دیالکتیکی ِ قانون مند و تکامل مند و غایت مندشان است. ریاضییات نیز تنها در این چارچوب ِ تکاملی ِ از گذشته به حال و از حال به آینده قابل ِ توضیح و یاری دهنده ی انسان در شناخت ِ بیش از پیش ِ جهان در جزییت و کلییت ِ شناخت پذیر ِ آن است.

گفتگو با سلام زیجی در باره ١- تداوم جدال امریکا و ایران و پیامدهای آن  ٢- بیانیه های اخیر ١٤ نفره جنبش راست ٣- سالگرد چهلمین سال یورش نظامی جمهوری اسلامی به جامعه کردستان

                                                                               

مصاحبه اکتبر با اسماعیل ویسی. در خصوص یورش نظامی 28 مرداد 1358 به کردستان

اکتبر. اسماعیل ویسی، خمینی این سمبل ارتجاع اسلامی و ضد انقلا ب بقدرت خزانیده شده، در 28 مرداد سال 1358. فرمان یورش نظامی از زمین و هوا را به کردستان صادر نمود. اساسا چرا چنین فرمانی صادر و چه استراتزی سیاسی- اجتماعی را تعقیب می کرد؟

اسماعیل ویسی: با سپاس فراوان از وقتی که در اختیارم گذاشته اید. قبل از هر چیز لازم است بر نکاتی اساسی تر از لحاظ سیاسی- اجتماعی و تاریخیو اهدافی که رزیم اسلامی تعقیب میکرد، اشاره و تاکید کنم. ببینید، انقلاب سال 1357 در ایران برعلیه رژیم سلطنتی پهلوی، انقلابی آزادیخواهانه و برابری طلبانه بود. انقلابی برای دستیابی به آزادی، برابری، رفاه و آسایش از لحاظ اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بود. هدف انقلابیون دستیابی و ایجاد زندگی ای بهتر بود. 

طبقه کارگر درانقلاب 57  نقش اساسی  در ساقط کردن استبداد سلطنتی پهلوی داشت. عدم وجود حزب کمونیستی کارگری در هدایت و رهبری مبارزات طبقه کارگر، جنبش های آزادیخواهانه و برابری طلبانه اجتماعی دخیل در جریان خیزش انقلابی و توده ای،  وجه مشخصه ضد استبدادی و وجود تعلق خاطر سیاسی- اجتماعی جریانات به اصطلاح چپ به اسلام انقلابی!  عملا  تعلق به جنبش ملی – اسلامی که در  مبارزات مردم  دخیل بودند دست بالا را پیدا کرد و با حمایت دولتهای غربی  به قصد جلوگیری از بقدرت رسیدن چپ، ضد انقلاب اسلامی را در راستای سنت توده ایستی و ملی – مذهبی و فرهنگ عقب مانده ضد غربگرائی سازمان یافت و بقدرت رسانیده  شد. ضد انقلاب اسلامی که در اساس ماموریت و وظیفه اش سرکوب انقلاب آزادیخواهانه و عدالت طلبانه مردم و بشکست کشانیدن آن، تحت لوای انقلاب بود. 

در مقطع انقلاب، کردستان جامعه ای طبقاتی بود. " جنبشهای راست و چپ با ابراز وجود، جریانات و احزاب سیاسی- اجتماعی و طبقاتی " در آن با هر سایه روشنی شکل گرفته بود و تلاش میکردند که مهر خود را بر تحولات سیاسی- اجتماعی در جریان بکوبند و در جهت و تثبیت منافع طبقاتی – اجتماعی شان، سوق بدهند. بر همین اساس در جریان خیزش توده های مردم درانقلاب 57 و منبعد، نیروهای چپ و کمونیست و آزادیخواه ، نقش اساسی و رهبری کننده را داشتند. جریانات جنبش راست و از جمله حزب دموکرات کردستان ایرانبعنوان حزب سیاسی بورژوازی کرد، در همبستگی و همسوئی با جریان ارتجاع اسلامی، از نوفل لوشاتو محل استقرار خمینی، برای شریک کردنش در حاکمیت سیاسی آتی ار آن مقطع تا کنون، چون نقطه عطفی در تاریخ فعالیت سیاسی- اجتماعی اش، در تلاش بوده و میباشند، جریان ارتجاع اسلامی " تسنن مکتب قرآن مفتی زاده و تشیع طرفدار خمینی " در حاشیه قرار داشتند.

  حضور ملموس نیروهای چپ وکمو و تداوم جو و فضای انقلابی و آزاد یهای بی قید و شرط  سیاسی در کردستان بود. عیلرغم تمامی تلاشهای ارتجاع ملی- مذهبی در هیئت " حزب دموکرات کردستان ایران و جریان مفتی زاده ، برای زد و بند کردن و به سازش رسیدن با رژیم نوپای اسلامی " جامعه بدنبال سیاستهای چپ و آزادیخواهانه کشیده می شد.  کوهی از اسناد غیر قابل انکار در رابطه با شرایط سیاسی- اجتماعی و امنیتی آن روز جامعه کردستان وجود دارد و ثابت میکنند که بر سراسر کردستان فضای آزاد سیاسی و امنیت و آسایش حاکم بود و احزاب سیاسی در آزادی بی قید و شرط فعالیت می کردند. جامعه توسط شوراها و ارگانهای مردمی اداره می شد. مفاهیم و مطالباتی چون "آزادی- برابری و آزادی بی قید و شرط فعالیت سیاسی، بیان و تامین بیمه های اجتماعی، بیکاری، درمانی مطرح و در سرلوحه خواسته های مردم، بود.

تاکید میکتم که وضعیت فوق، برای رژیم سیاسی  که ماموریت اساسی اش سرکوب انقلاب و مطالبات آزادیخواهانه و عدالت طلبانه، رفاه و آزادی بی قید و شرط فعالیت سیاسی، بیان و تامین بیمه های اجتماعی، بیکاری  و درمانی بود، غیر قابل قبول و تحمل بود. مرکز ثقل این وضعیت در تداوم  و در دفاع از دستاوردهای انقلاب، عملا جامعه کردستان و بویژه شهر سنندج بود. به همین خاطر در جریان رقابت و درگیری مسلحانه مابین دو جریان  "ارتجاعی  طرفداران مفتی زاده و صفدری "  در شهر سنندج حکومت اسلامی برای سرکوب فضای آزادیخواهانه ، فرصت را غنیمت شمرده و توسط ارتش غسل تعمید اسلامی داده شده، شهر به توپ و خمپاره بسته شد و واقعه  نوروز خونین 58  را با کشتار و زخمی کردن صدها نفر به مردم شهر سنندج تحمیل نمودند!

در جامعه کردستان جو و فضای آزاد سیاسی- اجتماعی به معنی واقعی و انقلابی حاکم بود؛ عملا انقلابی که رژیم سلطنتی پهلوی را سرنگون کرده بود با نیروی کارگران و زحمتکشان و توده های مردم آزادیخواه و سکولار و انقلابی کردستان نه تنها همچنان ادامه داشت بلکه روز به روز بیشتر بسط و گسترش پیدا می کرد.  در آنمدت کوتاه  نهایتا 7 ماه پس از سرنگون شدن استبداد شاهی، مردم مناطق دیگر ایران بخصوص تهران و شهرهای بزرگ، از آنچه در کردستان میگذشت کم و بیش مطلع شدند.  فضای آزاد و انقلابی در کردستان چنان میان مردم آزادیخواه و انقلابی سراسر ایران انعکاس پیدا کرده بود که عملا  تداوم خواسته هایشان در انقلاب 57 را در جامعه کردستان میدیدند، و کردستان " سنگر انقلاب " لقب گرفته بود. عملا و بحق هم چنین بود!

چنین وضعیتی برای کل ارتجاع اسلامی حاکم به سرکردگی خمینی قابل تحمل نبود و از سرایت این فضای آزاد سیاسی- اجتماعی و مقاومت انقلابی و توده ای به سراسر ایران وحشت داشتند. برای به شکست کشانیدن و سرکوب این فضای انقلابی از هیچگونه تلاشی خودداری نمیکردند.  راه انداختن جنگ و درگیری و لشگر کشی و مسلح کردن مرتجعین فئودال در مناطق مختلف، جریانات مذهبی و لمپن های اسلامی پاسدار و عوامل مفتی زاده در سراسر کردستان بویژه در شهرهای  پاوه و اورامانات، منطقه دیواندره، شمال کردستان، نقده، و مریوان و ..از نتایج ترفند سرکوب ضد انقلاب اسلامی در کردستان بود. فضای ملتهب جامعه کردستان آماده  انفجار بود، در روز 23 تیر ماه 58 در شهرمریوان مزدوران محلی با حمایت پادگان شهر مریوان، راهپیمائی مسالمت آمیز مردم را  که خواهان تعطیلی  مقر سپاه پاسداران بودند، به گلوله میبندند وبا تیراندازی  فضای شهررا متشنج میکنند. در نهایت معترضین به مقرسپاه حمله کرده  و در ادامه درگیری چندین نفر از مزدوران کشته و مقر به تصرف آزادیخواهان در میاید، متعاقب آن ارتش مستقر در پادگان تلاش می کند به شهر حمله کرده و آنرا تصرف کنند که با مقاومت مسلحانه نیروهای انقلابی و توده ای مردم روبرو میگردند. اما شورای شهر برای جلوگیری از کشتار مردم و حمله ارتش به شهر،  تصمیم میگیرد بعنوان اعتراض شهر را تخلیه و بطرف مرز ایران- عراق کوچ کنند، شهر تخلیه میشود و واقعه تاریخی کوچ مردم مریوان  بوقوع  میپیوندد. 

واقعه ای تاریخی و نقطه عطفی اجتماعی- تاریخی در شکل گیری جتبش آزادیخواهانه در سراسر ایران که بلافاصله مورد حمایت مردم شهرهای کردستان قرار گرفت و هزاران هزار نفر از مردم شهرهای  سنندج، سقز و بانه  در حمایت ازاین اعتراض یکپارچه  و تاریخی مردم بطرف شهر مریوان و به هدف پیوستن به آنان دست به  راهپیمائی زدند. این حرکت تاریخی شکل دیگری از مقاومت توده ای را در برابر سرکوبگران اسلامی و در دفاع از  حقوق سیاسی- انسانی و اجتماعی شان با موفقیت  به نمایش گذاشت.  تداوم روند چنین اوضاع سیاسی- مبارزاتی در ابعاد  اجتماعی ، ارتجاع اسلامی حاکم را هراسان نموده بود و نهایتا  آنان را واداشت که در روز 28 مرداد 1358  با فرمان  حمله خمینی و اعلام جنگ علیه مردم آزادیخواه و بپاخاسته کردستان یک عرصه مهم تداوم انقلاب 57 را به خاک و خون بکشند.  این جنگ و حمله وحشیانه عملا  جنگ سرکوبگران انقلاب علیه مدافعان دستاوردهای همان انقلاب بود تا بتوانند آخرین سنگرهای بازمانده از  انقلاب را سرکوب و تسخیر کنند . نهایتا این حمله نقطه عطف و آغازی در جهت  تحقق  استراتژی سیاسی و اهداف سیاسی- اجتماعی که هموار کننده تثبیت حاکمیت سیاسی اش بود. قرار دهند!

اعلان جنگ و یورشی که با مقاومت مسلحانه در ابعاد اجتماعی و  توده ای روبرو گردید و بعد از 3 ماه نیروهای سرکوبگر اسلامی با شکست مفتضحانه ای روبرو گردیدند و خمینی ناچارا در 26 آبان ماه 1358 با صدور پیام عاجزانه پر از " تقیه " و سراپا ریاکارانه خطاب به " برادران کرد " عملا شکست موقت را برای خریدن وقت و باز سازی نیروهای سرکوبگرش بپذیرد و به آن اذعان کند. سراسر کردستان به تصرف نیروهای  مسلح " پیشمرگ " در آمد. نیروهای اسلامی عموما اماکن استقرار خود را تخلیه و به پادگانها خزیدند. شوراهای مردمی و بنکه های محلات برا ی اداره امور روزمره و برقراری امنیت و آسایش مردم تشکیل گردید. عملا هیچگونه اثری از حاکمیت سیاسی حکومت اسلامی مشاهده نمی گردید. جو و فضای جامعه سرشار از آزادی های سیاسی- اجتماعی بود. این وضعیت در سراسر ایران انعکاس پیدا کرده بود. مردم از شهرهای متفاوت ایران به کردستان مسافرت میکردند وضعیت را از نزدیک می دیدند.

در آن مدت رژیم اسلامی مترصد فرصت بود که مجددا به کردستان حمله کند و با تصرف شهرهای اصلی بویژه  شهر سنندج که در آن مقطع نقطه ثقل تحولات آزادیخواهانه  درکردستان بود و احزاب چپ و کمونیست  دست بالا را داشتند بتواند مقاومت مسلحانه را در هم بشکند، دستاوردهای سیاسی- اجتماعی را باز پس گیرد و اختناق و استبداد را تحمیل و تثبیت کند. 

طی ماههای آخر سال 1358دولت وقت از طریق هوائی شروع به تقویت تسلیحاتی، تدارکاتی و لجستیکی نیروهایش درپادگانها و دیگرمراکز استقرار نیروهای مسلح  نمود.در تماس مداوم با مرتجعین محلی و لمپن های وابسته به  احمد مفتی زاده ، طرفداران و همکاران رژیم اسلامی که ازکردستان فرار کرده و در شهرهای کرمانشاه، همدان و بیجار اقامت داشتند بود.  همزمان شروع به تسلیح وسازماندهی نیروی مزدور " پیشمرگان مسلمان کرد- سلف اصلاخ طلبان کرد " نمود. مرتجعینی که در پیشاپیش نیروهای مسلح حکومت اسلامی حرکت می کردند و در تصرف  مناطق پایگاهی و کشتار مبارزین  و تلاش برای تثبیت سیاسی رژیم اسلامی در کردستان نقش مهمی را ایفاء نمودند.  

از اوایل دی ماه 58 از محور کرمانشاه- کامیاران با پیشقراولی پیشمرگان مسلمان کرد برای تصرف شهر سنندج یورش آوردند که در شهر و منطقه کامیاران با مقاومت مردم مبارز شهر کامیاران و مسلحانه پیشمرگان روبرو شده و مانع پیشروی شان شدند. در اوایل بهار سال 1359 نیروهای سرکوبگر خود را به  فرودگاه که در چند کیلومتری سنندج واقع بود رسانیده و آنجا راتصرف کردند. همزمان از محورهای همدان – سنندج و بیجار- سنندج. یورش گسترده تری شروع شد.  در هر 3 محور با مقاومت مسلحانه پیشمرگان روبرو شده و مانع پیشروی شان شدند.  

در نصف شب  29  فروردین ماه  فانتومهای جنگی برفراز شهر به پرواز در آمدند و شهر همزمان با توپ باران  از طرف پادگان به راکت بسته شد تا با ایجاد فضای رعب و وحشت برای مردم، بتوانند از اطراف و پادگان شهر به داخل شهر نفوذ کرده و غافلگیرانه شهر را متصرف شوند. اما مدافعین مسلح در برابر آنان ایستادگی کرده و تلاش شان را بشکست کشانیدند. عملا جنگ ناخواسته حکومت اسلامی به مردم شهر تحمیل گردید مقاومت توده ای که 24 روز طول کشید. مقاومتی که نقطه عطف مهم تاریخی- اجتماعی در یک تاریخ مبارزاتی در طول موجودیت رژیم اسلامی تا کنون به حساب میاید. مقاومت توده ای 24 روزه ای که مانع گردید نیروهای فاشیسم اسلامی عیلرغم تمامی تلاشهایشان و بمباران و توپ باران کردن شهر از زمین و هوا، که باعث کشته و زخمی شدن صدها نفر و ویران شده صدها خانه مسکونی شد به داخل شهر پیشروی کرده و شهررا متصرف شوند. بعد از 24 روز مقاومت توده ای، برای جلوگیری از کشتار و تلفات و ویرانی بیشتر، سازمانهای سیاسی با تصمیم آگاهانه  و بطور برنامه ریزی شده شهر را بدون تلفات تخلیه کردند. 

فاشیستهای اسلامی با پیشقراولی مزدوران محلی، پیشمرگان مسلمان کرد وابستگان مکتب قرآن مفتی زاده  وارد شهر شدند و برای ایجاد فضای رعب و وحشت و در هم شکستن روحیه مبارزاتی و مقاومت مردم، بطور عام شروع به بگیر و ببند، خانه گردی و دستگیری و بازداشت و اعدام ساکنین شهر نمودند. خانواده بسیاری از کسانی را که در صفوف پیشمرگان بودند، دستگیر و به مناطق  دوردست از جمله بافق و یزد و...تبعید نمودند.  بامید اینکه، حرکت به لحاظ اجتماعی و عاطفی بر پیشمرگان فشار آورد و آنان را وادار به تسلیم شدن کند. اما خوشبختانه خانواده های تبعید شده با استقبال گرم مردم آن شهرها روبرو شدند و عملا ترفند ضد انسانی  رژیم اسلامی شکست خورد.
حکومت اسلامی  بعد از وارد شدن به شهر سنندج،  در شهرهای سقز، بانه، سردشت  با مقاومتهای یکپارچه مردم و پیشمرگان مواجه شد و در نهایت با دادن تلفات بسیار وارد آن شهر ها هم شد. نیروهای رژیم در بدو ورود به این شهرها همچون شهر سنندج از هیچگونه جنایتی کوتاهی ننمودند.  در مقابل این وحشیگریهای و اعمال جنایتکارانه مقاومتی مردمی و جنبشی انقلابی و مسلحانه در سراسر کردستان شکل گرفت که برای سالها عرصه را بر سرکوبگران رژیم اسلامی تنگ نمود. رژیمی که طی حاکمیت ضد انسانی خود، با سازماندهی سیستماتیک و گسترده در سرکوب و زندانی کردن و اعدام ازادیخوهان و کمونیستها در ایجاد فضای رعب و وحشت و گسیل 200 هزار نفر نیروی نظامی به کردستان و میلیتاریزه  و امنیتی کردن فضای آن منطقه عمل کرده است. اما هنوز و بعد از 4 دهه سرکوب، شکست مبارزات اجتماعی مردم در همه عرصه ها،  برایش ممکن نشده است.  هنوز نتوانسته از لحاظ سیاسی- اجتماعی جامعه را تصرف کند و حاکمیتش را با اطمینان خاطر مستقر کند. تناقضی اساسی که خود نیز کاملا بر آن واقف است!

اکتبر، به شرایط آزاد سیاسی- اجتماعی و فعالیت بی قید و شرط احزاب و نیروهای سیاسی " جنبشهای چپ و راست " آن روز جامعه کردستان بعد از نوروز خونین سنندج بطور کلی و اهداف استراتیژیکی سیاسی- اجتماعی حکومت اسلامی اشاره کردید.اگر ممکن است در رابطه با نقش هر کدام، توضیح بیشتری بدهید. چرا بعد از شکل گیری " جنبش مقاومت خلق کرد " مطالبه خودمختاری، به سر لوحه مطالبات در کردستان رانده شد؟

اسماعیل ویسی. اشاره کردم که گام های عملی و برنامه و رسالت اصلی ارتجاع اسلامی و شخص خمینی در راس آن، سرکوب انقلاب به نام انقلاب بود که بتواند جنبشهای آزادیخواهانه کارگری- اجتماعی و توده انقلاب کرده را که در عرضه اجتماعی برای متحقق شدن مطالبات انقلابی شان در میدان بودند، با تمامی امکانات و ایزارهای در دسترس مرعوب، سرکوب و به خانه بفرستد. رسالت سرکوب و در نهایت بشکست کشانیدن انقلاب در جریان را بسرانجام برساند. که نهایتا زمینه های تثبیت سیاسی- اجتماعی اش را فراهم کند. و در صورت مقاومت با نهایت توحش فاشیستی به خون بکشاند. که چنین نیر شد. زیرا، در طرف مقابل، از میان جنبش ها و جریانات به میدان آمده، نیروی انقلابی کارگران و زحمتکشان محروم با شکل گیری شوراهای کارگری و تشکل ها توده ای در محیط کار و زیست که، در دفاع از دستاوردهایشان در برابر پروژه سرکوب انقلاب و همزمان علیه فقر و فلاکت و بیکاری و در دفاع از حق و حقوق کارگری در سطح سراسری ایستادگی و سنگر بندی کرده بودند. همچنین در سطح منطقه کردستان مقاومت انقلابی کارگران و توده های زحمتکش در دفاع از دستاوردهای انقلاب و با خواست آزادی و اداره امور به دست خود مردم " حاکمیت شورائی مردم " میتوان تاکید کرد، رشد و گسترش این ارگانهای اقتدار توده ای برآمده از بطن انقلاب، چون ابزار مبارزاتی کارگران و زحمتکشان، در جریان بود که به هیچ وجهی برای ضد انقلاب اسلامی که در سوال فوق اشاره کرده ام، قابل تحمل نبود. حمله به کردستان و متاقب آن، براه انداختن ماشین کشتار جمعی و آفریدن " هولوکاست، فجایع قتل عام 30 خرداد 60 از انقلابیون، کمونیستها و آزادیخواهان و ... " و نابودی قطب چپ و کمونیتسی در سراسر ایران و کردستان، بود.

در فوق اشاره کرده ام که در مقطع انقلاب 57 کردستان جامعه ای طبقاتی بود و جنبشهای راست و چپ، هملا ابراز وجود سیاسی- اجتماعی کرده بودند و تلاش میکردند که مهر خود را بر تحولات جاری بزنند. جنبش راست حول حزب دمکرات کردستان ایران چون نماینده سیاسی بورژوازی و سایر استثمارگران کرد، که بر اساس زمینه های سیاسی، اجتماعی – تاریخی " مسئله کرد- ستم ملی " و بازی با کارت کرد و حل آن، برای شریک شدن در قدرت سیاسی تلاش میکرد که تاریخا از نوفل لوشاتو و تا کنون نیز ادامه دارد. قطپ چپ و کمونیست هم حول " جریان نوپای کومه له و سایر جریانات مدعی چپ و کمونیست " در دفاع از دستاوردهای انقلاب و منافع کارگران و زحمتکشان، متشکل شده بودند. که در نهایت و " عملا به دو جنبش انفلابی و ملی و ناسیونالیستی " با اهداف متفاوت طبقاتی- اجتماعی در طی 4 دهه اخیردر جامعه کردستان شکل داده است که جهت و مسیر سیاسی- اجتماعی شان ملموس و مشخص است که وجود عینی اجتماعی قطپ کمونیستی و چپ در کردستان تاکنون، مانعی جدی در تقابل زد و بند و معامله گری جنبش بورژوا ناسیونالیستی کرد، بازی با کارت حل مسئله کرد، با حکومت اسلامی شده است !

اما، چرا مطالبه خود مختاری به مطلبه ای عمومی در کردستان مبدل شد. لازم است تاکید کنم که، و جود عینی و ملموس جنبش های چپ و راست طی این 4 دهه، دو ارزیابی و تبیین متفاوتی درباره چگونگی و ویژگی شکل گیری مقاومت توده ای مردم کردستان در برابر حکومت اسلامی، رایج بوده و هست: یکی از طرف قطب کمونیتسی و چپ که من نیز معتقدم و در اشاراتم عیان است که این مقاومت انقلابی و توده ای ادامه انقلاب 57 است و دیگری از طرف جنبش راست و بورژوا ناسیونالیستی کرد که این مقاومت را در ادامه سنت و خواست "جنبش ملی کرد- جمهوری مهاباد " در تداوم رویاروئی ناسیونالیسم کرد و رژیم پهلوی از دوران جنگ جهانی دوم میداند. این دو تحلیل و تبیین از همان روزهای ابتدای انقلاب 57، به علت وجود واقعی و عینی جنبش های چپ و راست، وجود داشته و دارد زیرا از همان مقطع جای پایشان در عرصه های متفاوت سیاسی- اجتماعی در جامعه کردستان قابل مشاهد ه است.

برگردم به جواب اصل سوال شما، درباره مبدل شدن خواست خودمختاری به خواستی عمونی در آن مقطع، در واقع خواست " خودمختاری " بر اساس وجود ستم ملی با سابقه ای تاریخی و اجتماعی که مطالبه ای حاضر و آماده جنبش ملی کرد بود که در آن دوره به علت عملکر مؤلفه های منفی سیاسی- اجتماعی در سراسر ایران در آن شرایط که توازن قوا مابین مردم آزادیخواه و انقلابی و بسود رژیم اسلامی بهم خورده بود، قطعا در کردستان هم تاثیرات منفی خود را گذاشته بود. در چنان شرایطی خواست مردم آزادیخواه کردستان به اینکه از آزادیهای دستاورد انقلاب به نفع " اداره امور جامعه به دست خود" استفاده کنند، زیربار حاکمیت مستبدانه حکومت اسلامی نروند، ناچار شده بودند به خواست "خودمختاری" عقب نشینی کنند. خواست "خودمختاری" هم نقطه سازشی با رژیم بود که در آن شرایط تحمیل شده بود و هم نقطه سازشی بین دو جنبش چپ و راست حاضر در صحنه سیاست در جامعه کردستان بود و به همین دلیل به یک خواست سیاسی همه گیر مبدل شده، بود! اما از طرف چنبش های راست و چپ با اهداف سیاسی- طبقاتی و اجتماعی متفاوت. هدف بورژوازی کردستان از خواست خودمختاری، سهیم شدن در قدرت سیاسی یعنی بدست گرفتن اداره حاکمیت کردستان بود. اما هدف کمونیستها از خودمختاری را میتوان این چنین بیان نمود که، بنوعی مانع حضوردولت مرکزی در کردستان شوند که بتوانند مانع بر هم خوردن تناسب قوای طبقاتی بدست آمده در جامعه کردستان به نفع بورژوازی کرد و به زیان طبقه کارگر و کمونیستها شوند.

اکتبر، با در نظر گرفتن تفاوت و شباهت از آن شرایط چه تجاربی را باید استنتاج کرد. بویژه در حال حاضر که " مرکز همکاری احزاب کردی- جنبش بورژوا ناسیونالیستی کرد" تحت عنوان " مذاکره " با حکومت اسلامی که توطئه ای آشکار میباشد، پیش میبرند؟

اسماعیل ویسی: تاکید می کنم که، مرکز همکاری احزاب کردستان، در توجیه اجتماعی تلاششان برای به نتیجه رسیدن زد و بند و معامله گری شان با حکومت اسلامی، برای پیوستگی تاریخی – اجتماعی به فاکت تاریخی تشکیل و مذاکره هیئت نمایندگی خلق کرد در پائیز 1358، متوشل شده اند. تاریخ و حرکتی اجتماعی که نه تنها، هیچگونه تشابهی با همدیگر ندارند، بلکه عملا 180 درجه در تقابل و باهمدیگرتفاوت دارند! زیرا شکل گیری هیئت نمایندگی خلق کرد و مذاکره در آنمقطع تاریخی. سیاسی و اجتماعی، بعد از شکست نیروهای سرکوبگر اسلامی بود که با فتوای ضد انسانی خمینی در 28 مرداد58 به کردستان یورش آورده بودند. از موضع قدرت و در بعد اجتماعی مورد حمایت جامعه کردستان و بنفع جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی در سراسر ایران بود. اما، اکنون تلاش این مرکز از سر ضعف و درماندگی و استیصال سیاسی- اجتماعی و علیه جنبش آزادیخواهی و پروسه سرنگونی انقلابی حکومت اسلامی و ایجاد گسست سیاسی- مبارزاتی و اجتماعی در کردستان با سراسر ایران است. سیاست و توطئه ای رذیلانه برای همکاری سازمانهای ناسیونالیستی کردستان ایران با رژیم اسلامی و در تحیکم و تقویتش در این موقعیت درمانده و حفظ بفاء اش میباشد. که واقعا تسلیم طلبی مطلق را از آنان میخواهد و بس، باید در همبستگی اجتماعی بشکست کشانیده شود!

به زمینه های تاریخی- اجتماعی و تشابه و تفاوت های این حرکات " نشست و مذاکره " و عوارض بسیار مخرب آن در این برهه از زمان، اشاره کردم. برای بشکست کشانیده شدن این جهت و سیاست توقع عملی از نیروها و احزاب سیاسی چپ و کمونیست، جنبشهای آزادیخوه و برابری طلب و فعالین و رهبران اصلی اعتراضات اجتماعی و توده ای در ایران و کردستان است که عملا دست بکار شوند!

زیرا، حکومت اسلامی اکنون در موقعیت فلاکتبار و بن بست همه جانبه ای قرار دارد. اکثریت مردم که نقطع عطف اعتراضات دیماه 96 بود، حکم به سرنگونی اش داده اند. کل سردمداران این رژیم پیام را گرفته اند. هیچگونه راهی بجز سرنگون شدنش باقی نمانده است. در این راستاست که از هیچگونه تلاش سرکوبگرانه و توطئه ممکن برای حفظ و بقاء اش که مؤلفه ای اساسی است، دریغ نخواهد کرد. در جهت چنین سیاستی است که اخیرا " برگزاری کنگره مشاهیر و نشست با جناح جریانات ناسیونالیستی کرد در زیر لوای مرکز همکاری کرد که مسلح هستند را، در بوق و کرنا کرده است. در دایره توطئه چینی حکومت اسلامی نیز، سوق داده شده اند و قرار گرفته اند که عملا ادامه سیاست همیشگی جنبش ناسیونالیستی کرد است. زیرا از بدو سر کار آمدن رژیم اسلامی تاکنون، جنبش بورژواناسیونالیست کرد، همیشه بدنبال به بازی گرفته شدن و شریک کردنش در حاکمیت سیاسی بورژوازی درایران و کردستان بوده است. اما، حکومت اسلامی آنان را جدی و به بازی نگرفته است. هیچگاه خواهان سرنگونی رژیم اسلامی نبوده اند و نیستند. مسئله کرد و رفع ستم ملی، صرفا برای اهرم فشار و به بازی گرفته شدن و سهیم کردنشان، می باشد . فاکتها و عملکرد و مواضع تاریخی 4 دهه اخیر شان موجود است. اما، حکومت اسلامی آنان را جدی و به بازی نگرفته است و ... درحال حاضر نیز توازن قوا هم آنچنان نیست که رژیم اسلامی آنان را به بازی بگیرد. بلکه صرفا در رابطه با اوضاع سیاسی- اجتماعی و رشد و گسترش مبارزات آزادیخواهانه و برابری طلبانه مردم در کردستان و برای خنثی کردن و ایجاد تفرقه و توهم در جامعه و بطور اکید برای تقابل با رادیکالیسم جنبش آزادیخواهانه و برابری طلبانه در کردستان، می باشد. و... فعالین آزادیخواه، برابری طلب، برای به شکست کشانیدن و خنثی کردن چنین توطئه ای لازم است هوشیار باشند . اهداف این سیاست توطئه آمیز کاملا روشن است. لازم است بطور هدفمند افشاگری و سازماندهی کنند. مردم را از متوهم شدن برحذر دارند. در همبستگی اجتماعی و سازمانیافته بویژه توسط جنبش آزادیخواهانه و برابری طلبانه، رهبران محافل عملی و پیشرو در ابعد سراسری و کردستان، بشکست کشانیده شود. کاری ممکن است. نباید غافل بود!

اسماعیل ویسی-20 مرداد 1398- 7 اوت 2019- این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

سالگرد 28 مرداد 58 و فرمان حمله خمینی به کردستان
مصاحبه فواد عبداللهی با مظفر محمدی
https://youtu.be/HVxQh4n7okw
دیدار = در باره بیانیه 14 نفره مصاحبه اسد نودینیان با محمود قزوینی 
 
Mother cuddling her baby.
 

آدم، موهای بور و چشمان سبز دارد، او شبیه برادران و خواهرش نیست

جووان می‌گوید: «از همان اول که دیدمش، و صدای گریه‌اش را شنیدم، دوستش داشتم، او برای من نوری در تاریکی بود»

اما پدر آدم، یک عضو داعش بود و حالا جووان باید فرزندش را رها کند

جووان عاشق لحظه به لحظه زندگى خود بود. زندگى با همسرش خضر در روستاى زيبايى كه در آن بزرگ شده بودند. بخصوص وقتى شب‌هاى تابستان بعد از خوابيدن بچه‌ها يواشكى او و خضر به پشت بام خانه مى‌رفتند.

انگار هيچ چيز نمى‌توانست جاى نوشيدن چاى تازه دم، زير آسمان شفاف و پرستاره کوهستان سنجار در شمال عراق را بگيرد. 

جووان از آن روزها اینطور ياد مى‌كند: "من خیلی خوشبخت بودم و حس مى‌كردم بهترين زندگى را داشتم." 

اما وقايع مرداد ماه ١٣٩٣ آن زندگى را براى هميشه دگرگون كرد. آن روز كمی بعد از ناهار بود كه دو خودروى سوارى وارد ميدان روستا شدند. بر پشت خودروها پرچم‌هاى سياه نصب شده بود.

جووان و خضر مطمئن نبودند دقيقا دارد چه اتفاقى مى‌افتد اما می‌دانستند كه در خطرند.

مهمانان ناخوانده روستا اعضاى داعش بودند. همه مسلح و با ريش‌هاى يك شكل بلند. در ميانشان چهره‌هايى بود كه خضر از قبل آنها می‌شناخت. بعضی‌هایشان از اهالى روستاهاى همسايه بودند و سعى می‌كردند وانمود كنند كه همه چيز عادى است و خطرى ساكنان ده را تهديد نمی‌كند به شرط آنكه مردم روستا با آنها همكارى كنند. 

مردان مسلح از خانواده جووان و حدود ۲۰ خانواده ديگر روستا خواستند تا همراه كاروان آنها به روستاى بعدى در دره سنجار بروند. خواسته‌اى كه اهالى روستا چاره‌اى جز قبول کردنش نداشتند. 

جووان و خضر هنوز نمی‌دانستند كه اين در واقع ادامه حمله داعش به مناطق مختلف عراق است. گروهى كه در زمان كوتاهى تا دروازه بغداد رسيده بودند و به سرعت داشتند شهرها و روستاهاى عراق را يكى پس از ديگرى تسخير می‌كردند.

 
 

خبر رسيدن داعش به سنجار اما حالا ديگر به سرعت در سراسر دره به گوش رسیده بود و هزاران نفر از روستاهاى اطراف تلعفر و سنجار در حال گريز بودند. بسياريشان با پاى پياده. در گزارش سازمان ملل درباره رخدادهاى سنجار تخمين زده شده است كه در این فرار، بيش از پنج هزار نفر جانشان را از دست دادند.

در تمام مدتى كه كاروان در حركت بود، جووان و خضر در حالی كه سه فرزندشان را در آغوش گرفته بودند دعا می‌كردند كه همه چيز به خوبى تمام شود و رها شوند. هرچند هر دو ته دلشان می‌دانستند كه دعايشان شايد هرگز مستجاب نشود. 

كاروان سرانجام در روستايى كه نيم ساعت با ماشين از روستايشان فاصله داشت، متوقف شد. رييس كاروان كه از ساكنان یک روستاى همجوار بود، به خضر و يكى ديگر از روستاييان دستور داد كه به كوهستان سنجار بروند و به كسانى كه فرار كرده و آنجا پنهان شده‌اند بگويند که اگر به روستاهايشان برگردند، در امان خواهند بود. 

خضر می‌گويد "ما پيغام را رسانديم اما هيچ كس باور نكرد."

يكى از كسانى كه به كوهستان گريخته بود برادر خضر بود و وقتى ديد كه برادرش قصد دارد به روستايى كه جووان و بچه‌هایشان همراه نیروهای داعش مانده‌اند برگردد، با اصرار مانعش شد. او گفت كه برگشتن به آن روستا، خودكشى است.

خبر کشتار مردان ايزدى و شيعه منطقه مثل باد همه جا پيچيده بود. خضر و جووان از جامعه ايزدى بودند. اقليتى دينى كه از نگاه تندروهاى داعش كافر به حساب می‌آمدند. 

ايزديان، گرفتار در کوه‌های سنجار، نه راه پس داشتند و نه راه پیش. صدها نفر از آنهايى كه به كوهستان پناه آورده بودند، در گرماى بالاى ۵۰ درجه آن تابستان داغ بدون آب و غذا جان دادند. هزاران نفر از آنانى هم كه در دره گير كرده بودند به دست داعش افتادند. زنان و دختران براى فروش در بازارهاى "خلافت" خودخوانده اسلامی‌ از شهرى به شهرى ديگر برده شدند  و پسران به اردوگاه‌هاى آموزشى داعش فرستاده شدند. مردانى هم كه حاضر نشدند مسلمان شوند، به قتل رسيدند. 

هنوز تعداد دقيق ايزديانى كه گرفتار داعش شدند مشخص نيست. در گزارش ويژه سازمان ملل آمده كه پيش از حمله داعش به سنجار، در آن منطقه حدود ٤٠٠ هزار ايزدى زندگی می‌کردند. هزاران نفرشان در حال گريز يا به دست نیروهای داعش كشته شدند. بيش از شش هزار و ۴۰۰ زن و كودك ايزدى هم به بردگى درآمدند. جووان و سه فرزندش جزو آن دسته بودند.

مردان مسلح آنها را همراه حدود ۵۰ زن و كودك ديگر پشت كاميونى سوار كردند و راه افتادند. مقصد، رقه در شرق سوريه بود. شهرى كه داعش آن را پايتخت خلافت خود، خوانده بود.

جووان درباره آن روز می‌گوید: "براى دفاع از خودمان، کاری از دستمان برنمی‌آمد." 

او فكر می‌كرد حتما خضر هم كشته شده، وگرنه حتما براى نجاتشان می‌آمد. جووان آن موقع نمی‌دانست كه همسرش را تا چهار سال دیگر نخواهد ديد.

 
 
The city of Sinjar, February 2015.

اسارت

 

پس از ساعت‌ها نشستن پشت كاميون، بالاخره وقت پياده شدن رسيد. جووان حالا در رقه بود و جايى كه در آن پياده شدند بازارى براى فروش بردگان جنسى. 

جووان و سه فرزندش همراه بقيه زنان و كودكانى كه از عراق رسيده بودند، به ساختمانى سه طبقه منتقل شدند. تقريبا هزار و ۵۰۰ نفر بودند و جووان می‌گويد كه خيلی‌هایشان را می‌شناخت. بعضى از آنها از روستاهاى همسايه و بعضى ديگر خويشاندان دور و نزديک بودند.

"سعى می‌كرديم به همديگر اميد بدهيم كه معجزه خواهد شد و ما آزاد خواهیم شد." 

اما معجزه اى در كار نبود. اعضای داعش براى بردن زنها و بچه ها، شروع به قرعه كشى كرده بودند. 

قرعه جووان به نام يكى از فرماندهان افتاد كه به «ابومهاجر تونسى» معروف بود. مردى لاغر اندام با پوستى روشن و ريشى بلند اما به غايت مرتب كه اهل تونس بود.

بين اعضای داعش رسم بود اعضایی را كه اهل سوريه يا عراق نبودند و از كشورى ديگر به اين گروه پيوسته بودند، مهاجر لقب دهند. كمتر كسى اسم واقعى اين اعضا را می‌دانست. جنگجوى تونسى هم خودش را با همان نام مستعار معرفى كرد و به جووان گفت كه اگر بخواهد می‌تواند فرزندانش را هم با خود نگهدارد به شرط آنكه به اسلام روى آورد و با او ازدواج كند. 

جووان در برابر تصميم سختى قرار گرفته بود. روزها گريه كرد. چندين بار سعى كرد كه همراه بچه هايش فرار كند اما نشد.

فرار كردن آن هم با سه بچه از خانه و محله و شهرى كه نمی‌شناخت، به اين سادگی نبود. هيثم بزرگترين فرزندش، ۱۳ ساله بود و آزاد، کوچکترین فرزندش، تنها سه سال داشت. هر دفعه كه تلاشش براى فرار شكست می‌خورد، ابو مهاجر تونسى او را در اتاق زندانى می‌كرد. جووان  آنقدر مستاصل و نا اميد شده بود كه چند بار تصميم گرفت به زندگى‌اش پايان دهد: «واقعا فكر كردم كه بهتر است خودم را بكشم چون راه ديگرى براى نجات نمانده بود. اما وقتى به بچه هايم فكر كردم ديدم اين کار در حق آنها ظلم است. بعد از من چه بر سرشان می‌آمد؟ اگر بدون من آنجا می‌ماندند چه می‌شد؟»

سرانجام جووان با همه سختی‌ها پذيرفت كه راهى جز مسلمان شدن برايش نمانده. انگار كه سرنوشتش اينطور نوشته شده بود و او چاره اى جز تسليم نداشت. 

جووان هنوز هم نمی‌تواند به راحتى درباره آن روزها صحبت كند. صدايش می‌لرزد و ترجيح می‌دهد، زیاد درباره مردى كه اسيرش شده بود حرف نزند. گرچه می‌گويد ابومهاجر تونسى به وعده‌ای که داده بود عمل كرد و وقتى جووان به اسلام گروید، با او ازدواج كرد و اجازه داد فرزندان جووان هم در خانه با آنها بمانند.

جووان حتى براى همين هم شكر می‌كرد. خيلى از زن‌هاى ايزدى ديگر به زور از فرزندانشان جدا شده بودند. پسر بچه‌ها به اردوگاه‌هاى آموزش نظامی‌داعش فرستاده می‌شدند و دخترها را هم يا برده جنسى می‌شدند یا خدمتکار خانه‌ها.

جووان و فرزندانش، همراه مرد تونسى، در خانه‌اى وسط شهر رقه زندگی می‌کردند. خانه اى كه ساكنان اصلى‌اش احتمالا پيش از آمدن داعش آن را رها و از شهر فرار كرده بودند. داعش حالا بخش‌های بزرگی از عراق و سوريه را تسخير كرده بود و هنوز براى گرفتن شهرها و روستاهاى بيشتر می‌جنگيد.

هر روز در ميدان اصلى شهر اعلام می‌شد كه كجاها را «فتح» كرده‌اند. خیلى وقت‌ها هم میدان شهر، صحنه اعدام‌ و شكنجه و مجازات‌هاى خونين می‌شد. ابومهاجر گاهى درباره آنچه رخ می‌د‌اد به عربى با جووان صحبت می‌كرد. اما مردى كه خيلى مواقع با حرارت از خشونت می‌گفت، با فرزندان جووان خوش‌رفتار بود و حتى بعضى وقت‌ها كه فضا آرام بود، آنها را براى بازى به پارك كوچكى كه نزديكى خانه بود می‌برد. 

اين ثبات نسبى پنج ماهه اما براى جووان خيلى زود جايش را به اضطراب و دلهره‌اى تازه داد. او متوجه شد كه باردار است. 


«هيچ قرص و دارويى براى جلوگيرى در دسترس نبود و نمی‌دانستم چكار بايد بكنم.» 

و اين موقعى بود كه نبرد عليه داعش در سوريه و عراق شدت گرفته بود و  نيروهاى عراقى و كرد با پشتيبانى ائتلاف بين المللى، در هر دو سوى مرز با اين گروه مى‌جنگيدند. ابومهاجر تونسى حالا ديگر بيشتر وقتش در جنگ مى‌گذشت و كمتر به خانه مى‌آمد. براى همين حتى به فكر اين افتاده بود كه جووان را به اعضای دیگر داعش بفروشد. اما وقتى فهميد كه جووان باردار است نظرش عوض شد، و البته ديگر راهى هم برايش نمانده بود. اعضاى ديگر گروه هم به او گفته بودند اگر زن باردار باشد ديگر نمى تواند او را به مردى ديگر واگذار كند.

تمام اين مدت جووان درگير احساساتى دوگانه بود. از طرفى حالا در وجودش موجودى در حال رشد بود كه از همسرش نبود و از طرفى ديگر هنوز به دنيا نيامده او احساس مى كرد اين بچه را عميقا دوست دارد. انگار كه در اوج تاريكى نور اميدى بر زندگی‌اش تابيده شده بود.

آن روزها آسمان رقه به ندرت از هواپيماهاى ائتلاف خالى مى‌شد. بمباران مناطق مختلف شهر و قرارگاه‌هاى داعش بيشتر و بيشتر شده بود. جووان هفت ماهه باردار بود كه خبر رسيد ابومهاجر تونسى كشته شده است. حالا جووان مانده بود و سه فرزندش و كودكى كه به زودى به دنيا مى‌آمد. 

هرقدر كه جنگ شدیدتر می‌شد، ماندن در يك جا براى جووان و فرزندانش هم سخت‌تر مى‌شد. آنها همراه همسایگانشان و تعدادى از زنان ايزدى و تركمان ديگر كه خريداران داعشيشان كشته شده بودند در رقه از خانه‌اى به خانه‌اى ديگر مى‌رفتند تا شايد از بمباران‌ها در امان بمانند. 

و سرانجام "آدم" در يكى از این شب‌ها، زیر بمباران و وقتی که رقه در تاریکی مطلق بود، به دنيا آمد. حوا دختر وسطى جووان و هيثم پسر بزرگش برای به دنیا آمدن برادر ناتنیشان به مادرشان كمك كردند. جووان مى‌گويد در آن لحظات بچه‌هايش نمى‌دانستند نسبت به اين عضو جديد خانواده كه شبيه به هيچكدامشان نیست، چه احساسى داشته باشند.

«پدرش یک آدمکش بود، اما خودش از خون و گوشت تن من است»
جووان

«فكر مى‌كنم بچه‌ها هم آدم را دوست داشتند. آنها از او مراقبت مى‌كردند. مخصوصا حوا كه معمولا زيرش را عوض مى كرد و خيلى وقت‌ها برايش لالايى مى‌خواند و او را در بغلش مى‌خواباند.»

زندگى در رقه اما هر روز سخت‌تر مى‌شد. برق بيشتر وقت‌ها قطع بود و ژنراتورها هم سوخت كافى نداشتند. داعش كه در حلقه محاصره هر روز تعداد بيشترى از نيروهايش را از دست مى‌داد با كمبود غذا در جبهه مواجه بود. بيشتر مواد غذايى یا از مغازه‌ها جمع شده بود يا قيمتشان چنان بالا رفته بود كه ساكنان عادى شهر به سختى مى‌توانستند قوت روزانه خود را تهيه كنند. خيلي‌ها مثل جووان و بچه هايش با اندکی خوراک که از قبل ذخيره كرده بودند سر مى‌كردند. 

«گاهى فقط نان و آب و كمى شكر داشتيم. مى‌دانستم اگر درست غذا نخورم نمى‌توانم به آدم شير بدهم اما چاره‌اى هم نداشتم»

جووان مى‌گويد با همه این سختی‌ها، باز این وجود آدم بود كه براى ادامه زندگى به من انگيزه مى‌داد.

«مى دانم كه پدرش همسرم نبود، او یک قاتل بود، اما در عين حال آدم از خون و گوشت تن خودم بود.»

فرار

 

در تمام اين مدت، خضر در عراق نه از وجود آدم خبر داشت و نه در واقع مى‌دانست كه همسر و فرزندانش كجا هستند. حالا ١٤ ماه از زمانى كه داعش آنها را برده بود مى‌گذشت و خضر هر روز به هر درى مى زد تا ردى از خانواده خود پيدا كند. هربار که مى‌شنيد زنان و كودكانى از دست داعش رها شده‌اند، خودش را به مرز سوريه مى‌رساند شاید خانواده‌اش جزو رها شدگان باشد.

در آن مقطع شبكه‌اى از قاچاقچيان در دو سوى مرز شكل گرفته بود كه به نجات زنان و كودكان ايزدى از دست داعش كمك مى‌كردند. در واقع اعضاى اين شبكه با استفاده از ارتباط با افراد محلى با داعش وارد مذاكره مى‌شدند و با پرداخت پول زنان و كودكان را از آنها می‌خریدند و به عراق باز مى‌گرداندند. 

از طريق همين شبكه بود كه خضر سرانجام توانست سرنخى از خانواده‌اش پيدا كند. آزاد كردنشان از دست داعش اما هزينه سنگينى داشت. براى هر كدام از بچه‌ها و جووان، خضر بايد شش هزار دلار مى‌داد. او هر چه از حقوق معلمى پس انداز کرده بود و پولیکه توانسته بود از دوست و آشنا جمع كند را به قاچاقچيان داد تا خانواده‌اش را نجات بدهند و به عراق بياورند.

آن موقع جووان و بچه هايش پيش خانواده همسر ديگر ابو مهاجر تونسى بودند. از آنجا كه ابو مهاجر كشته شده بود، آنها ديگر اصرارى به نگهداشتن جووان و فرزندان نداشتند اما فقط در برابر پرداخت پول حاضر بودند به رهايى آنها از رقه كمك كنند. هزينه كه پرداخت شد هيثم، حوا و آزاد، پيش پدرشان برگشتند. 

خضر هنوز ويديوى آن لحظه ها را در گوشى تلفنش دارد و هربار كه نگاه مى‌كند باز اشك در چشمانش جمع می‌شود «دوباره حس زنده بودن داشتم اما هنوز شادى‌ام كامل نشده بود.»

جووان هنوز در رقه بود. مطمئن نبود خضر آدم را خواهد پذيرفت يا نه. حالا ديگر همسرش مى‌دانست كه او از مردى داعشى صاحب فرزند شده است. 

خضر ماه‌‌ها سردرگم بود. نمى‌دانست بايد چه كند. دين ايزدى كه يكى از كهن‌ترين اديان به حساب مى‌آيد قوانين سفت و سختى دارد. بر اساس باورهاى ايزديان هر آنكه اين دين را ترك كند ديگر نمى تواند دوباره به آن بازگردد.

گرچه شوراى عالى روحانى ايزديان بعد از آنكه تعداد زيادى از زنان و كودكان ايزدى به دست داعش افتادند، دستورى صادر كرد كه براساس آن، آزادشدگان از دست داعش توانستند به جامعه ايزدى برگردند.

آنها پس از رهايى براى انجام آيين غسل و نيايش به معبد لالش مهمترين زيارتگاه ايزديان در شمال عراق مى‌روند و بعد از انجام مراسم دوباره به دين ايزدى در مى‌آيند. اما موضوع كودكانى كه در نتيجه ازدواج اجباری با اعضای داعش به دنيا آمده بودند خيلى متفاوت بود.

ايزديها به خون ناب يا خالص معتقدند و براى ايزدى بودن فرزند، پدر و مادر بايد هر دو ايزدى باشند. بنابراين آدم با اينكه از مادرى ايزدى بود، نمى توانست ايزدى باشد. از همه بدتر آنكه پدر آدم عضو گروهى بود كه دستشان به خون ايزدی‌ها آلوده بود.  

 
 
The iconic pointed spire of the Yazidis adorn the hills of the holy Yazidi temple of Lalish.

جووان اكنون با چند زن ايزدى ديگر در خانه‌اى در رقه به سر مى‌برد. زنانى كه همگى از اعضاى داعش صاحب فرزند بودند و به همين خاطر از برگشتن به خانه‌هايشان در سنجار واهمه داشتند. 

جووان مى گويد: «بعضى از آنها بيش از يك بچه از اعضای داعش داشتند و مى‌ترسيدند که اگر برگردند مجبور شوند اين بچه‌ها را رها كنند.»

در اين ميان خضر مى‌ديد كه فرزندانش براى مادرشان دلتنگى مى‌كنند و بالاخره تصميم گرفت به جووان بگويد كه می‌تواند آدم را هم با خود به عراق بياورد. حالا آدم تقريبا دو ساله شده است، با موهاى طلایى و چشمان درشت آبى رنگ، كه هيچ شباهتى به ديگر فرزندان خانواده ندارد.

خضر حدود ۱۰ هزار دلار ديگر به قاچاقچيان داد تا آنها را به عراق بياورند و جووان سرانجام بعد از چهار سال، به خانه برگشت. روزهاى اول همه چيز خوب بود. او هم آدم را در كنارش داشت، و هم همسر و فرزندان ايزدى‌اش را. اما این شادی، زودگذر بود، همه اطرافيان و خانواده از جووان مى‌خواستند آدم را رها كند.

«آنها هر روز درباره اهميت دينمان با من صحبت مى‌كردند و اينكه جامعه ایزدی هرگز يك بچه مسلمان آنهم از يك داعشى را نخواهد پذيرفت.»

«خواست جامعه ایزدیان از احساسات یک فرد مهمتر است»
سکینه محمد علی یونس

جووان اما مقاومت مى‌كرد و حاضر نبود از بچه‌اش بگذرد. تا روزى كه خضر او را به ديدار سكينه محمد على يونس برد. زنى كه آن زمان مسئول يكى از يتيم‌خانه‌هاى موصل بود. خضر اميدوار بود سكينه بتواند همسرش را راضى كند تا آدم را به يتيم‌خانه بسپارد. 

سكينه ساعت‌ها با جووان صحبت كرد اما او كوتاه نمى‌آمد. او مى‌گويد خضر كاملا مستاصل شده بود و گريه مى‌كرد و جووان آدم را محكم در آغوش گرفته بود و اشك مى‌ريخت.

«صورتش از اشك پر شده بود. هيچ چيز تلخ‌تر از جدا كردن مادر از فرزندش نيست. انگار كه تكه‌اى از قلبش را ببرُند.»

«اما مى‌دانستم خواسته‌ها و دستورات دين و جامعه ايزدى بر احساس شخصى ارجحيت دارد و اين بچه را هيچكس جز مادرش قبول نخواهد كرد. براى همين با همسرش توافق كرده بودم هرطور شده آدم را به يتيم‌خانه بياورد. در نهايت راهى جز دروغ گفتن نمانده بود.» 

سكينه به جووان گفت چون آدم مريض و ضعيف است بهتر است فقط براى چند روز او را در يتيم‌خانه بگذارد و بعد حتما مى‌تواند برگردد و او را با خودش ببرد.  

«به او گفتم بچه‌ات پيش من مى‌ماند تا وقتى تو راه حلى براى اين مشكل با همسرت پيدا كنى و آدم تا آنوقت حالش بهتر مى‌شود. اما وقتى جووان دست من را محكم گرفت كه از من قول بگيرد، حس كردم درونش آتش گرفته است.»

جدایی

 

اگر همه چيز سرجايش بود، چارشنبه سور يا چهارشنبه سرخ، سال نوى ايزديان، مى‌توانست برای جووان روزی شاد باشد. او بالاخره بعد از چهار سال اسارت در دست داعش، حالا همراه خانواده‌اش براى شرکت در مراسم آماده مى‌شد. او همراه فرزندان و همسرش به خريد رفت و نيمى از روز به رسم ديرينه‌شان تخم مرغ‌هاى عيد را رنگ كردند. 

 
 
Iraqi Yazidis gather to celebrate Yazidi New Year in Dohuk, Iraq, 18 April 2017.

با اينكه جووان پيش بچه‌هايش بود، غم عجيبى روی دلش سنگينى مى‌كرد. از وقتى آدم را به يتيم‌خانه سپرده بود مدام به خودش مى‌گفت بايد قبول كند كه چاره‌اى جز اين نبوده و بايد به خاطر سه فرزند ديگرش از بچه آخر بگذرد. اين اما آسان نبود. دل از مغز فرمان نمى‌برد و جووان هر روز غمگين‌تر و نا آرامتر از قبل مى‌شد. 

در اين مقطع بود كه براى اولين بار با جووان آشنا شدم و او به من گفت كه هر روز و هر لحظه به بچه‌اش فكر مى‌كند. 

«هر شب خوابش را مى‌بينم. چطور ممكن است فراموشش كنم؟ من به او شير دادم و او بچه من است. از تو مى‌پرسم: آيا زنهايى مثل ما در اشتباهند؟ آيا ما اشتباه مى‌كنيم كه دلتنگ بچه هايمان هستيم؟»

چند هفته بعد از صحبتمان، جووان ديگر نتوانست در برابر اين دلتنگى مقاومت كند و تصميمى گرفت كه مى‌دانست احتمالا راه برگشتى نخواهد داشت. آن روز او به فرزندانش گفت كه براى روان‌درمانى به دهوک مى‌رود. 

در حقيقت اما او داشت به همان يتيم‌خانه در موصل مى‌رفت.


جووان با بغضى كه حالا شكسته و به اشك تبديل شده از آن روز مى‌گويد: «روزى كه آنها را ترك كردم، روز بدى بود.»

«اما من واقعا حس مى‌كردم به فرزندم خيانت كرده‌ام. بچه‌هاى ديگرم به اندازه كافى بزرگ بودند و پدرشان را هم داشتند. اما آدم هيچكس را نداشت. طفلك بچه‌ام واقعا بى‌كس بود و من روز و شب دل‌تنگش بودم.»

وقتى جووان به يتيم‌خانه رسيد، به او گفتند كه آدم مريض است و او بايد چند روزى براى ديدنش صبر كند. اما بعد از دو سه روز سكينه مدير يتيم‌خانه بالاخره اعتراف كرد که خانواده ديگرى آدم را به فرزندى گرفته است. 

سكينه مى‌گويد يتيم‌خانه موصل پر از بچه‌هاى بى‌سرپرستى شده بود كه والدینشان را در زمان جنگ با داعش از دست داده بودند و از آنجا كه كمك دولتى و بين‌المللى كافى هم به يتيم‌خانه نمى‌رسيد مجبور شده بودند تعدادى از بچه‌ها را از طريق حكم دادگاه به خانواده‌هاى بى‌فرزند بدهند.

هرچند به گفته سكينه او به قاضى تاكيد كرده بوده كه آدم و پنج كودك ديگر كه مانند آدم مادر ايزدى و پدر داعشى داشتند را همچنان در يتيم‌خانه نگه دارند چرا كه ممكن است مادرانشان براى بردن اين بچه ها برگردند. 

با این وجود دادگاه حکم داده بود که این کودکان به فرزندخواندگی خانواده‌های داوطلب دربیایند.

خبر مثل آوارى بر سر جووان خراب شده بود. او روزها گريه و التماس کرد كه بچه‌اش را به او برگردانند. براى اينكار اما لازم بود كه مراحل قانونى و آزمايش خون طى شود و جووان به بغداد سفر كند چيزى كه ممكن نبود چون او هيچ مدركى همراه نداشت و روند قانونى هم بسيار پرهزينه و زمان‌بر بود. او حس می‌کرد ديگرى نايى برايش نمانده و در اين راه همراهی هم نداشت. مى‌دانست كه ديگر به خانه هم نمی‌تواند بازگردد، البته دلش هم آنقدر شکسته بود که نمى‌خواست به خانه برگردد. براى همين تصميم گرفت كه در يك پناهگاه زنان در سليمانيه ساكن شود. 

بعد از چندى خضر رد همسرش را پيدا كرد و تلاش كرد او را به خانه برگرداند اما جووان چنان خشمگين و دلشكسته بود كه قبول نكرد و در نهايت خضر به او گفت كه طلاقش داده است.

براى شنيدن حرفهاى خضر و ديگر بچه هاى جووان به خانه شان در روستا رفتم. خضر غمگين بود غمى كه زير خشم پنهان شده بود.

«مى‌دانم كه آدم گناهى ندارد. مى‌دانم كه خواست خدا بود كه او به دنيا آمد. اگر او را مقصر مى‌دانستم شايد او را مى‌كشتم اما اينكار را نكردم و پول دادم تا او را با همسرم به عراق بياورند.»

خضر در تمام مدتى كه حرف مى زد، سعى مى كرد صدايش را محكم نگهدارد و تسليم بغضى كه مدام فرو مى‌برد نشود.

«اما چطور ممكن است آن بچه را قبول كنم؟ وقتى يكى مى‌آيد و خانواده‌ات را به قتل مى رساند و زنت را مى‌برد و از او صاحب فرزند مى شود، آن بچه را چطور مى شود قبول كرد؟ شايد در غرب اين چيزها مرسوم باشد اما در شرق ما چنين چيزهايى را نمى‌پذيريم." 

خضر حالا تصویرهای لحظه‌اى كه جووان از سوريه به عراق برگشته بود را از گوشى همراهش پاك كرده و عكس‌هاى عروسيشان را دور ريخته است. از او مى پرسم آيا دلتنگ جووان نشده؟ 

آهى مى كشد، پكى به سيگارش مى‌زند و مى‌گويد «نه...من براى او همه كار كردم. هر بار زنى را آزاد كردند رفتم ببينم آيا اوست با نه؟ سال‌ها منتظرش ماندم، اما اگر زنى مردى را نخواهد و بچه مرد ديگر را ترجيح دهد ديگر چرا بايد دلتنگ آن زن شد؟»

بچه هاى جووان اما همه احساس يكسانى به رفتن مادرشان ندارند. هيثم پسر بزرگتر خانواده از پدرش حمايت مى‌كند و مى‌گويد بچه يک داعشى را نمى‌تواند به عنوان برادرش بپذيرد.

«مادرم ما را به خاطر بچه ديگرش ترک كرد. او بچه يك داعشى است و حتى اگر پدرم هم او را مى‌پذيرفت جامعه‌ ما او را قبول نمى‌كرد و ما را طرد مى‌كردند.»

 هيثم مى‌گويد برادر كوچکش، آزاد، مدت‌ها هر روز سراغ مادرشان را مى‌گرفته، اما ظاهرا ديگر قبول كرده كه او بر نمى‌گردد و براى همين ديگر سوالى نمى‌پرسد و درباره‌اش حرف نمى‌زند.

اما حوا، دختر جووان كه آدم را در آغوشش مى‌خواباند هم دلتنگ مادرش است و هم آهسته مى‌گويد كه حتى دلش براى برادر ناتنى‌اش تنگ مى‌شود.

با او در آشپزخانه محقر خانه نيمه كاره‌اى كه در آن زندگى مى‌كنند صحبت مى‌كنم، در حالی که ظرف‌هاى ناهار را مى‌شوید، به آرامى زير لب به سوال‌هايم جواب مى‌دهد.

«وقتى مادرم خانه بود همه چيز خوب بود و ما خوشحال بوديم. دلم مى‌خواست برمی‌گشت، اما اين حق اوست كه دلش براى آدم هم تنگ شود.»

«گاهی فکر می‌کنم زندگی‌مان زمان داعش بهتر بود، دستکم بچه‌‌هایم کنارم بودند.»
جووان

جووان تنها مادرى نیست که با این انتخاب سخت و زجرآور مواجه شده است. در طول یک سال ما با ۲۰ زن ایزدی صحبت کردیم که همگی از نیروهای داعش بچه داشتند. هیچکدامشان نتوانسته بودند فرزندانشان را با خود به خانه بیاورند. خیلی از آنها ناچار شده بودندکه بچه هایشان را پیش از برگشتن به عراق، در سوریه ترک کنند.

یکى از آنها لیلاست که وقتى به دست داعش افتاد تنها ١٦ ساله بود. او سه بار به سه داعشى مختلف فروخته شده بود و در دو سال آخر اسارتش از یکى از آنها صاحب دو فرزند، یک دختر و یک پسر شده بود. وقتى سال قبل نیروهای کرد سوری منطقه‌اى را که لیلا در آن گرفتار بود، پس گرفتند، پسرش نه ماه داشت. روزهاى اول به جاى امنى منتقل شدند هر دو فرزندش کنارش بودند. تا وقتى که یکى از فرماندهان زن کرد به او گفته بود که باید بچه‌ها را به آنها بسپارد چرا که کسى او را با فرزندانش قبول نخواهد کرد و او نمى تواند با آنها به عراق برگردد.

«نمى‌دانستم چکار باید بکنم. مى‌خواستم به خانه برگردم اما فرمانده مى‌گفت این بچه‌ها از موجودى پلید به دنیا آمده‌اند و به من اجازه نمى‌دادند آنها را با خود ببرم.»

نیروهای کرد ظاهرا فرزندان لیلا را به زنى مسلمان و اهل ادلب سپرده بودند که در قامشلی منطقه تحت کنترل کردها زندگى مى‌کرد. اما تلاش ما در سوریه براى پیدا کردن فرزندان لیلا بى‌نتیجه ماند، چرا که هیچ کس حاضر نشد به ما بگوید آنها کجا هستند. 

لیلا مى‌گوید آرزویش این است که وارد دانشگاه شود و بعد از تحصیل شغلی پیدا کند و بتواند بچه هایش را پیش خودش بیاورد.

«مى‌خواهم فقط یکبار دیگر آنها را ببینم و بعد بمیرم. چیز دیگرى نمى خواهم.»

او از اینکه شوراى عالى روحانى ایزدیان حاضر نشده دستورى براى پذیرش این بچه ها صادر کند، به شدت خشمگین است.

«گاهی فکر مى‌کنم مردان ایزدى قلب ندارند. آنها زن نیستند، مادر نیستند، آنها هرگز نمى‌توانند درک کنند ما چه حالى داریم و چه بر ما مى‌گذرد.»

تنها یک زن را پیدا کردیم که توانسته بود بچه‌اش را نگه دارد. رژین و دختر چهارساله‌اش در سنجار به دست داعش افتادند. در طول چهار سال او بین هفت داعشى دست به دست و فروخته شد اما درست کمى قبل از رهایى حامله شد. 

زمانى که رژین به عراق برگشت، دو ماهه باردار بود. در کلینیک پزشکى که بعد از معاینه متوجه موضوع شده بودند، از او پرسیدند آیا مى خواهد جنین را سقط کند؟ اما یکى از پزشکان زن به او پیشنهاد کرد که کمى بیشتر فکر کند و مساله را با همسر ایزدى اش در میان بگذارد تا شاید بتواند او را راضی کند که وانمود کنند بچه از اوست و موقع دنیا آمدن بگویند که بچه زودرس بوده است.

دکتر به رژین گفته بود که به همسرش بگوید نگه داشتن این بچه مى‌تواند روند مهاجرت آنها را سریعتر کند بخصوص که بعضى کشورهاى غربى مانند کانادا و استرالیا موارد مشابه لیلا و همسرش را احتمالا سریع‌تر خواهند پذیرفت. در نهایت همسر لیلا پیشنهاد را قبول کرد. پسر رژین که بدنیا آمد، به همه گفتند او هفت ماهه به دنیا آمده است.

اما زندگى لیلا از همان روز سراسر ترس است: «اگر خانواده من یا هرکس دیگری در جامعه ایزدی حقیقت را درباره پسرم بفهمد، یا او را از من مى‌گیرند یا مجبورم مى‌کنند که خانه و دخترم را ترک کنم.»

 
 
Iraqi Yazidis light candles and paraffin torches outside Lalish temple near Dohuk, Iraq, during a ceremony to celebrate the Yazidi New Year, 18 April 2017.

شوراى عالى روحانى ایزدى در بیانیه‌اى چندى پیش به طور واضح اعلام کرد که زن‌ها و دخترانى که بدست داعش افتاده‌اند را مى‌پذیرند اما فرزندان‌ زاده شده از پدران داعشى را نمی‌پذیرد.

از طرفى طبق قانون عراق از آنجا که پدران این کودکان مسلمان محسوب مى‌شوند، در شناسنامه هم دین آنها اسلام ثبت مى‌شود و نه ایزدى. اما فعلا به نظر مى‌رسد مانع اصلى براى پذیرش این کودکان  خود جامعه ایزدى است. شرایطى که زندگى زنانى مثل جووان را تیره و تار کرده است.

جووان در هجده ماه گذشته مراحل روان‌درمانى را طى کرده تا شاید بتواند با غمى که در وجودش رخنه کرده بسازد، اما همچنان بسیار شکننده و رنجور است. 

او هر روز در دفتر یادداشتش براى بچه‌هایش نامه مى‌نویسد و در یکى از ورق‌ها عکس دورانى را کشیده که در رقه بودند. یک خانه، چهار بچه و هواپیما که بالاى سرشان در حال بمباران است.

«بعضى وقتها فکر مى‌کنم زندگیمان زیر سلطه داعش بهتر بود. ما در محاصره بودیم و زندگى سخت بود اما حداقل بچه‌هایم پیشم بودند.»

«من در آن چهار سال زخمى نشدم، اما بعد از برگشتن به عراق حس کردم همه وجودم زخمی است. من از خانواه‌ام، از جامعه، از قوانینى که بچه‌هایم را از من گرفت، زخم خورده‌ام.»

جووان مى‌گوید چنان منزجر است که هرگز به جامعه ایزدی بازنخواهد گشت و تصمیم گرفته مسلمان بماند. 

«دیگر نمى‌خواهم عضوى از آن جامعه باشم...در واقع این دین بود که من را از خانواده‌ام محروم کرد.» 

اما جووان به شدت مى‌ترسد که نتواند فرزندانش را بار دیگر ببیند. 

«بزرگترین ترسم این است که بچه‌هایم فراموشم کنند یا من را بخاطر آنکه ترکشان کردم نبخشند. اما به خودم مى‌گویم نه، آنها مادرشان را فراموش نخواهند کرد.»

به گفته سکینه، جووان هنوز مى‌تواند بعد از طى کردن مراحل قانونى و آزمایش دى ان اى و اثبات اینکه مادر آدم است، او را پس بگیرد. اما این روند بسیار طولانى است. بخصوص اینکه طبق قانون آدم مسلمان است و با اینکه جووان هم مى‌گوید دینش را به اسلام تغییر داده هنوز از نظر قانونی ایزدى به حساب مى‌آید و همین کار را پیچیده‌تر مى‌کند.

فعلا اما جووان مى‌گوید قبول کرده که بهتر است آدم پیش خانواده جدیدش بماند.

«من هر روز به یادش هستم و در خلوتم برایش شعر و لالایى مى‌خوانم. اما فکر مى‌کنم او با دیگران زندگى بهترى خواهد داشت چون من دیگر چیزى برایم نمانده. خانواده جدید براى آینده او بهتر است.»

آنچه حالا براى جووان مانده رویاى لحظه وصال با فرزندانش است. 

«اگر خدا بخواهد و به من لطف کند، شاید یک روز باز فرزندانم را ببینیم و بار دیگر آنها را به آغوش بکشم.»

بعضى نامها براى حفظ هويت مصاحبه شونده ها تغيير داده شده.

حقوق مولفان

نویسنده: نفیسه کوه‌نورد

تصویرها: Getty Images

طراح: میشل برند

سردبیر: سارا باکلی

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت